تبليغاتX
باغچه
باغچه


از قول پرستو یادداشتی بر کتاب «به قول پرستو» سروده مرحوم قیصرامین پور




در میان شاعرانی که برای کودکان و نوجوانان شعر گفته اند؛ مرحوم دکتر قیصر امین پور نام محبوب و مشهوری دارد. بنا به تعریف دوستان خودش نیز آدم دوست داشتنی و بزرگواری بوده است. این روزها مجموعه کتابهای آن مرحوم میهمان خانه ماست. همگی شعرهایش را می خوانیم و اندکی در خود فرومی رویم و سپس در یک کلام به نظر مشترکی می رسیم:«شعرهای قیصر مزه دیگری دارد!»
هر کس به اندازه فهم خود در حال تعجب کردن است؛ اما حقیقتاً من هنوز هم سر مست زیبایی و عمق مفهوم کدام موزون و منظورم ایشان هستم. هیچ وقت فرصت نشده بود از ایشان شعری بخوانم؛ ولی اعتراف می کنم که شعر ایشان با همه شعرهایی که تا به حال خوانده ام متفاوت است کتاب «به قول پرستو» ی ایشان را به دست بگیرید. این کتاب مثل یک دسته گل است زیبا و خوشبو:
وقتی شعرهایش را می خوانی روح بلند «قیصر» با تو هم آوایی می کند. همین جاست که به بزرگی قیصر بی می بری:
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا بر دامنه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را برشکستند؟
چرا آرزوها را سربریدند؟
قیصر در این ابیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن بلکه از سر اعتراض و در حقیقت سوالش نه از نوع استفهامی که از نوع توبیخی است.
او در این هفت چهار پاره حکیمانه، شدیدترین اعتراضات خود را علیه ظلم ابراز می دارد و آیا کوبنده تر از این می توان گفت که:
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچیده
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
در ادامه، قیصر بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می نشیند و از «قول پرستو» سخن می سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می کند و به راستی او را می توان مفسر بهار نامید:
از این سوره سبز و آیات سرخ
کتاب زمین بر علامت شده
زمین گفت شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده
امین پور به کر قلم، وجود تو را از بوی بهار لبریز می کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحه کتاب بهار را درمقابل دیدگانت فرامی فهمد و توجرعه جرعه شعر او را می نوشی و لبخندهای رضایت در چهره ات پدیدار می شود:
به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر؛ آبشار آمده!
به ذهن کلاغان؛ زمستان گذشت!
به قول پرستو بهار آمده!
شاعر در شعر بعدی به سؤال «لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟» جواب می دهد: این که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟
جواب قیصر تنها ابراز یک احساس نیست. اگر عمیق بنگری حکمت و معنویت در بیت بیست این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤالی جواب می دهد و گویا از پرسشگر این سؤال می پرسد:
... مثل لبخند گلها!
حسن گل در شکفتن چگونه است؟
در ادامه برای ساده کردن بیان، از روشن ترین مفهوم ها کمک می گیرد:
...«مثل غم، مثل گریه!»
سپس آن حسن غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می کند:
مثل از شاخه افتادن سیب!
و بعد توضیح می دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوه این باغ را «شعر و ترانه» می داند و در نهایت با صداقت شاعرانه خود، دل صاف و ساده خود را تنها دارایی خویش پنداشته و با شرمندگی آن را به بچه ها تقدیم می نماید:
من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آینه گاهی دلم را
روبه روی شما می گذارم

دست ها پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دل بچه های چکانم
شعرهای دیگر او مثل: «زنگ آغاز بهار» زیباترین لحظات آغاز سال تحصیلی را در گوش همه طنین انداز می کند.
«یک خط در میان» نگاه زیبا و ظریف «قیصر» به زندگی است و شاید دیگر هیچ وقت نشود زیباتر از این سرود که:
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
«لالایی باد» به قول خود قیصر، برای دل های کوچکی است که از خشم زمین لرزیدند.
ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار مرده افتاده
دو گلدان ترک خورده
مرثیه شاعر برای کودکانی که در زلزله دچار مصیبت شده اند، سوزناک ترین مرثیه هاست. مرثیه ای که جز آهنگ لالایی ندارد:
برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواهند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی
و تلخی این مصیبت خوانی را چیزی جز این «اتفاق ساده» از بین نمی برد و آن خاطره گونه ایست که به لطافت باران در آمیخته است:
آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست
از «شعر» ، «معما»، «خواب های طلایی» ، «رازهای سربسته»، «ترانه ای برای آشتی» ، «ترانه ای برای درخت»، «سرد و ماه مهر»، «کلاس انشا» و «صبح یک روز زمستانی » که بگذریم، از دو شعر تقریباً بلند آخر کتاب نمی توان گذشت. در شعر «پیش از این ها» روی حرف قیصر با خداست. او از زبان کودکی تعریف می کند که خدا را «پیش از اینها» چطوری تصور می کرده است. او می گوید:
بیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
در قسمت اول این شعر بلند، خدا در تصور کودک موجودی ترسناک بوده که همیشه مایه ترس او می شده است.
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
البته تنها «ترس» نیست، بلکه هر صفت ناشایستی که به ذهنت می رسد مال آن خدایی بوده که کودک قبل از این ها تصوری کرده است. تا اینکه یک روز اتفاق تازه ای می افتد و او شبی دست در دست پدر راهی سفر می شود. آنها در میان راه، در یک روستا، به خانه ای خوب و آشنا می رسند. خود این خانه مایه پرسشهای کنجکاوانه کودک می شود:
زود پرسیدم: بدر، اینجا کجاست؟
گفت: این جا خانه ی خوب خداست!
کودک که قبل از این خانه خیالی خدا را در آسمانها تصور می کرده است؛ حالا با دیدن خانه کوچک و ساده خدا با او احساس صمیمیت می کند و فکر می کند می تواند به خدا نزدیک شود:
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
کودک با دیدن مسجد، دچار تحول می شود. در خانه بی ریای خدا می نشیند و وجود مهربان ودوست داشتنی او را احساس می کند.
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
«بالهای کودکی» قیصر خاطرات کودکی و گذشته اوست. انگار او با الهام از «حیدربابا» ی معروف شهریار گفتنی های روستای خودش را به روایت نوشته است. او از کودکی خویش با حسرت شیرینی یاد می کند و خواننده را متأثر به دنبال خود می کشد:
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دستهای کودکی
سفره تنگ دلم را باز کرد
قیصر از خوابیدن های خود در پشت بام می گوید. از کوزه های خیلی که لبریز از آب خنک بوده است. از کوچه های روستا در تنگ غروب، از روزهای خرمن افشانی، از شب های مهتابی، از آسمان های در مسیر کهکشان، از بازیهای کودکانه در روستا، از شنا رد کارون رده ها تصویر زیبا و دیدنی جلو چشم خواننده می گذارد و وجودش را از خاطرات خوش روستایی سرشار می کند.
در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان
و به راستی قیصر را می توان قیصر شعر معاصر ایران نامید. چرا که شعر او دارای خصوصیاتی است که کمتر می توان در شعرهای شاعران دیگر دید.



+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:21  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
تاسف‌انگیزترین خبر
ریشه فرهنگ بسیجی در منش پیامبر اکرم (ص) و معصومان (ع) است
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام