درد یاد خداست.
درد امانم را بریده است. چقدر ناگهانی به سراغم آمده است. شب در اندیشه هزار آرزو و صبح که بر میخیزی پایت از آن تو نیست! دوباره عصا را به کمک میطلبی! عصا هم تحمل وزن سنگینت را ندارد. چهار دست و پا راه به روشویی میبری. درد وجودت را در هم میپیچد. چیست؟ چند تا رگ آیا در هم پیچیدهاند؟ آیا استخوانها در هم فرو رفتهاند؟ چیست در آن جای چهار انگشتی؟ کف پایی که هر روز سنگینی تو را به راحتی در کوچه و بازار میکشید و خسته نمیشد. چست این درد؟ آیا خون در جریان ابدیش دچار مشکل شده است؟
دکترها چه خواندهاند؟ از علم طب چه میدانند؟ قدیمیها میگویند در آب گرم مالشش بده! چقدر مالیدن! چیزی نمانده که پایم را مثل پای گاو در زودپز بگذارم تا حسابی بپزد و نرم شود. چقدر هوس کله پاچه میکنم...
درد میپیچد. قلم را زمین نمیگذارم. درد یاد خداست. به رو میافتم. مینویسم و مینویسم تا درد را فراموش کنم.
سوگند به بلبلهاي ترانه خوان صبح!
سوگند به خروسي كه در اين وقت با نظم هميشگي ميخواند!
و سوگند به همه زيبايي هاي صبح
كه در وراي اين هستي آرام محركي هست.
كسي هست كه نديدن او عين ديدن است.
كسي هست كه ميشود او را بهتر از محسوسات عالم ديد!
كسي هست...
كسي هست...
يكي هست كه دارد ما را ميپايد تا نيفتيم.
بیبی! در همسایگی تو هستم؛ اما همیشه دلم برای تو تنگ است. در قم هستم؛ اما همیشه دلم هوای تو را دارد، دلم همیشه هوای قم میکند به خاطر تو. قم از تو بوی بهشتی گرفته است.
ای بهار همیشه سبز! تو آمدی و کویر را از غربت بدرآوردی!
چشمهای جوشان علم مدیون تو هستند!
چشمهسارهای تهذیب و تزکیه از سر صدقه تو جاریند!
ای دختر ولیالله!
ای خواهر ولیالله!
ای عمهی ولیالله!
ما هر روز صبح وقتی از خواب بلند میشویم حضور بهشتی تو را در این شهر حس میکنیم.
همیشه نسیم بهشت از حرَمت در حال وزیدن است.
در سایهسار بارگاه زیبای تو باز سر به سجده میگذاریم و خدا را به خاطر نعمت وجودت سپاس میگوییم.
سوگند به آسمان خاکستری زمستان!
سوگند به آن گلهای کوچکی که خدا در هر زمستان به سر دوستانش میریزد!
سوگند به صبح کودکیمان!
و سوگند به قندیلهایی که از ناودان کوچهها آویزان بود!
سوگند به آن صبح قشنگی که پدرم برف پشت بامها را میرُفت و صدای پارویش در سکوت روستا میپیچید!
من کلاغهای باغ همسایه را از یاد نخواهم برد. گنجشکهای گرسنه را فراموش نخواهم کرد. صدای ناله آن سگ سرمازده را از دفتر خاطرات ذهنم پاک نخواهم کرد. و...
سوگند به تو! سوگند به آن دو میل بافتنی تو دختر!
جورابهای سبز پشمی را که تو برایم بافتی و به مادرم دادی تا پایم کند، هیچ وقت از پاهای کودکیام درنخواهم آورد.

وقوف در عرفات و چشم به بذل و کرم او دوختن،...خدایا! این همه راه به عشق تو طی شده است، به امید عفو و بخشش تو! ما را ببخش! ما را بپذیر!

