تبليغاتX
باغچه
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی


باغچه










نمی‌دانم چرا این روزها دیر دیر گریه‌ام می‌گیرد؟ ولی امشب انگار همة غصه‌های عالم را در دل خودم احساس می‌کنم. حسی شبیه فراق و غربت در دلم سنگینی می‌کند.

دلم می‌خواهد با بهترین ، عزیزترین و خوب‌ترین دوستم درد دل کنم؛ امّا این بهترین و خوب‌ترین دوست ما هم که دیگر ما را تحویل نمی‌گیرد. و این شاید بشود گفت بدترین درد! و چه بهانه‌ای بهتر از این برای گریه؟

آری من می‌گریم.

اشک چشم‌هایم را پر کرده است.

من امشب دارم به اندازة چندین شب پاییزی، چندین شب بارانی پاییز گریه می‌کنم.

نمی‌دانم چه حالی است؛ ولی کم پیش می‌آید که همگام با نوشتن هق‌هق بزنم و گریه کنم.

 آری گریه می‌کنم. می‌نویسم.

وقتی ...

وقتی حس می‌کنی به همه چیزهایی که می‌خواستی رسیده‌ای، تازه متوجه می‌شوی که همة چیزها را از دست داده‌ای! و این عجب معمای عجیبی است.

 احساسات پاک از دست رفته، معصومیت دهاتی از دست رفته، صداقت از دست رفته، ... تازه درمی‌یابی که جهانی را باخته‌ای! و مفلسی، چیزی نداری، ورشکست شده‌ای و حالا جز اشک، همین چند قطره گوهر اشک! که به جهانی می‌ارزد، چیزی نداری!

خدایا، چه بگویم، چه بنویسم؟

دوست دارم در پیشگاه تو اشک بریزم، دیگر چیزی نمی‌خواهم. هیچ چیز دیگر نمی‌خواهم. این جهان رنگارنگ و پرجاذبه‌ای که آفریده‌ای نمی‌ارزد به این حس و حالی که تو به من داده‌ای! لحظه‌ای بیایم، یعنی بیاوری مرا تا همه عشق و محبتم را به پای تو بریزم و متوجه بشوم که چیزی نیستم جز همان بندة بی‌چیز تو که همه دارایی‌اش عبارت است از نداری!

خدایا دوست ندارم این دنیایی که عده‌ای از پول، عده‌ای از مقام و عده‌ای از کتاب برای خود ساخته‌اند.

 چه دنیای تاریکی است دنیای این آدم‌ها! و چه دنیای لطیفی است دنیایی که بنده‌ای صاف و خالص، فقط تو را در آن می‌بیند!

من نمی‌دانم ارج و قربم در پیش تو چه‌قدر است، ولی قدر تو را در پیش خودم هم نمی‌دانم؛ یعنی از بس زیاد است که نمی‌دانم؛ ولی افسوس که وقتی خودم را در دنیای سیاه خودم گم می‌کنم، ناخواسته همه چیز تغییر پیدا می‌کند.

آه! چقدر نافرمانی، چقدر قدر نداستن و چقدر بی‌تو بودن، ناخدا بودن، در دریایی که با گناه متلاطم است! پناه بر تو!

خدایا، صادقانه بگویم، خالصانه بگویم که چقدر دوستت دارم، چقدر دلم به سوی تو پر می‌کشد و من تو را در لابلای این اشک‌های زلال، این حس‌های غریب جستجو می‌کنم، در این احوالات غریبی که گاهی دست می‌دهد!

خدای من، ... سکوت می‌کنم. دیگر احساس می‌کنم به پایان رسیده‌ام. ولی وقتی می‌بینم که با حوصله زیاد پای درددلهایم می‌نشینی، وقتی تصور می‌کنم برای گریه‌هایم لبخند می‌زنی، برای سادگی‌ام سر تکان می‌دهی، خون شادی در رگ‌هایم می‌دود. خوش‌حال می‌شوم.

خدایا، این بندة ضعیف تو، این آفریدة کوچک تو، در دریای هیچ و پوچی دست و پا می‌زند.

دوست عزیز! ما که از بیخ و بن در هر ادعایی ناصادقیم، ولی شنیده‌ام که در ابراز دوستی اگر کسی با دلش بیاید نیازی به دلیل ندارد. به خودت سوگند!... می‌ترسم جز ادعا چیزی نباشد؛ ولی قبول کن این بار با دلم آمده‌ام. با پای دل، قبولم کن، کمکم کن تا در خانة خود، در کوچه پس کوچه‌های شهر، در وطن خود آواره نشوم. کمکم کن تا پیش آدم‌های کوچک خوار نشوم. کمکم کن رفیق! کمکم کن مولا!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 23:10  توسط مجید محبوبی  | 


درد یاد خداست.

درد امانم را بریده است. چقدر ناگهانی به سراغم آمده است. شب در اندیشه هزار آرزو و صبح که بر می‌خیزی پایت از آن تو نیست! دوباره عصا را به کمک می‌طلبی! عصا هم تحمل وزن سنگینت را ندارد. چهار دست و پا راه به روشویی می‌بری. درد وجودت را در هم می‌پیچد. چیست؟ چند تا رگ آیا در هم پیچیده‌اند؟ آیا استخوان‌ها در هم فرو رفته‌اند؟ چیست در آن جای چهار انگشتی؟ کف پایی که هر روز سنگینی تو را به راحتی در کوچه‌ و بازار می‌کشید و خسته نمی‌شد. چست این درد؟ آیا خون در جریان ابدیش دچار مشکل شده است؟

دکترها چه خوانده‌اند؟ از علم طب چه می‌دانند؟ قدیمی‌ها می‌گویند در آب گرم مالشش بده! چقدر مالیدن! چیزی نمانده که پایم را مثل پای گاو در زودپز بگذارم تا حسابی بپزد و نرم شود. چقدر هوس کله پاچه می‌کنم...

درد می‌پیچد. قلم را زمین نمی‌گذارم. درد یاد خداست. به رو می‌افتم. می‌نویسم و می‌نویسم تا درد را فراموش کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:6  توسط مجید محبوبی  | 


سوگند به صبحي كه در آن انسان به اوج نشاط مي‏رسد. سوگند به صبحي كه در آن همه خلايق بيداري را جشن مي‏گيرند. سوگند به جيك جيك گنجشكها


سوگند به بلبلهاي ترانه خوان صبح!


سوگند به خروسي كه در اين وقت با نظم هميشگي مي‏خواند!


و سوگند به همه زيبايي هاي صبح


كه در وراي اين هستي آرام محركي هست.


كسي هست كه نديدن او عين ديدن است.


كسي هست كه مي‏شود او را بهتر از محسوسات عالم ديد!


كسي هست...


كسي هست...


يكي هست كه دارد ما را مي‏پايد تا نيفتيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 7:27  توسط مجید محبوبی  | 


بی‌بی! در همسایگی تو هستم؛ اما همیشه دلم برای تو تنگ است. در قم هستم؛ اما همیشه دلم هوای تو را دارد، دلم همیشه هوای قم می‌کند به خاطر تو. قم از تو بوی بهشتی گرفته است.

 

ای بهار همیشه سبز! تو آمدی و کویر را از غربت بدرآوردی!

چشمهای جوشان علم مدیون تو هستند!

چشمه‌سارهای تهذیب و تزکیه از سر صدقه تو جاریند!

ای دختر ولی‌الله!

ای خواهر ولی‌الله!

ای عمه‌ی ولی‌الله!

ما هر روز صبح وقتی از خواب بلند می‌شویم حضور بهشتی تو را در این شهر حس می‌کنیم.

همیشه نسیم بهشت از حرَمت در حال وزیدن است.

در سایه‌سار بارگاه زیبای تو باز سر به سجده می‌گذاریم و خدا را به خاطر نعمت وجودت سپاس می‌گوییم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 20:20  توسط مجید محبوبی  | 


سوگند به آسمان خاکستری زمستان!

سوگند به آن گل‌های کوچکی که خدا در هر زمستان به سر دوستانش می‌ریزد!

سوگند به صبح کودکی‌مان!

و سوگند به قندیل‌هایی که از ناودان کوچه‌ها آویزان بود!

سوگند به آن صبح قشنگی که پدرم برف پشت بام‌ها را می‌رُفت و صدای پارویش در سکوت روستا می‌پیچید!

من کلاغ‌های باغ همسایه را از یاد نخواهم برد. گنجشک‌های گرسنه را فراموش نخواهم کرد. صدای ناله آن سگ سرمازده را از دفتر خاطرات ذهنم پاک نخواهم کرد. و...

سوگند به تو! سوگند به آن دو میل بافتنی تو دختر!

جوراب‌های سبز پشمی را که تو برایم بافتی و به مادرم دادی تا پایم کند، هیچ وقت از پاهای کودکی‌ام درنخواهم آورد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 23:14  توسط مجید محبوبی  | 


 

وقوف در عرفات و چشم‌ به بذل و کرم او دوختن،...خدایا! این همه راه به عشق تو طی شده است، به امید عفو و بخشش تو! ما را ببخش! ما را بپذیر!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385 ساعت 21:3  توسط مجید محبوبی  |