برگردیم به مهر
دلم هوای تازهای میخواهد،
دلم هوای تازهها را کرده است.
آسمان این زبان بستة خونین مدتی است، خالی از باران، خالی از ابر است.
آه چرا سیاستمداران عشق نمیفهمند؟ چرا سیاست دست از سر عشق برنمیدارد؟ دعوا سر چیست؟ چه کسی بیشتر میخواهد؟ چه کسی کوتاه نمیآید؟ چه کسی از دادن تاوان اشتباههای خودش دریغ میکند؟
آه ! در این روزهای خاکستری که هیچ نسیمی غبار تلخ آن را، از روی دل ما نمیزداید چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده است! دوستانی که روزی آب و آئینه بودند. روزگاری ماه ومهر بودند و این روزها شده اند دشنه و خنجر و زخم!
پس در این قاموس زندگی، جای عشق کجاست؟ جای خالی کلمه مناسب مهرورزی، چرا پر نمیشود؟ پس کو جوانمردان جوانمردی ما؟
شما را خدا، نفسی تازه کنیم. بیایید این بار در هوای صبحگاهی عشق قدم بزنیم و ریههامان را از هوای محبت پرکنیم...
من کم آوردم
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:28 توسط باغچهبان
|

شکایت از دست دوستان به آقا
شکایت از دست دوستانی که همیشه ادعای پیروی از ولایت فقیه را دارند. چهرههایی که در خوبی و حزباللهی بودن آنها هیچ شکی نبود. شکایت به آقا که قربونش برم این روزها دلش پر از درد است.
سلام آقا! آقای خوبم آقای خوب همه، رهبر محبوب دلها، دلهایی که خوبی را میفهمند، نه دلهایی که امروزه غبار بیمروتی آنها را فرا گرفته است!
میبینی آقا، این گرد و خاکی که همه سراسر کشور را فرا گرفته است، گرد و خاک بیمهری و بیانصافی عدهای از دوستان به دام افتاده است. باران برای این گرد و خاک بیانصافی و بیمهری درمان خوبی است، چقدر در آرزوی باران هستم آقا، کاش دوباره بیایی و مثل باران به همه دلهای تشنه بباری، آسمان چشمهای تو اگر باریدن بگیرد همه گرد و خاکها خواهد خوابید. چشمان مهربان پدری شما با این نوجوانان 17 ساله کم تجربه و نادان، باید به گریه سخن گوید:
- آهای فرزندان من! شما را چه شده است؟ چرا در جبههای قرار گرفتهاید که گردانندگانش در حسرت دست یافتن به مقامی ناچیز جامة فتنه در برکردهاند؟ شما را چه شده است که در روز روشن آفتاب گم کردهاید؟
- مگر نمیدانید، مگر نمیفهمید اگر یوسف برادرتان در چاه شود بلای چهل سالهای در انتظار ماست؟
- فرزندان من، از خدا حیا کنید و از دشمنی با یوسف برادرتان بپرهیزید!
آقای من، مولای من! فرزند رسول خدا، فرزند علی بن ابیطالب! ما تو را به سروری و ولایت خود برگزیدهایم که تو البته برگزیده خدا هستی بر ما و ما به ولایت تو افتخار میکنیم، به ولایتی که جلوهای از ولایت حیدر کرار است که هر که را نصیبی از آن نیست بدبخت و روسیاه ابدی است. کسی که قلب او خالی از محبت علی علیهالسلام و خاندان پیغمبر (ص) باشد، چگونه میتواند روی خوشبختی و سعادت را ببیند؟ اگر امروز علی و فرزندان بلافصلش وجود ظاهری ندارند، ما معتقدیم که این ولایت در شما تجلی یافته است. پس محبت و عشق شما جزوی از اعتقادات قلبی ماست.
آقا، سخنی با این فرزندانت بگو! با این فرزندانی که پی نیکان نگرفتند و ترس آن است که خاندان نبوتشان را گم کنند، با این فرزندانی که وسط روز، آفتاب را در آسمان انکار میکنند، با اینها بگو، با اینها صریحتر بگو که دلتان از دست ابوسفیانها خون است، بگو که ابوموسیها با تو چه معاملهای میکنند! بگو که طلحهها و زبیرها در زیر ردایشان چها پنهان کردهاند! با محمد بن ابیبکرها صریحتر حرف بزن! معاویه را به آنها خوب بشناسان، از عمرو و عاص بیشتر بگو برایشان!
ای فرزند حسن(سلام خدا بر او باد)! سستی ایمان عبیدالله بن عباسها کار دستمان خواهد داد! چه میشود اگر امروز از روزهای نیامدة نکبت با آنها سخن برانید تا از بیراهه برگردند!
آقا، در لابلای این سیاهیهای طوفانی، هزاران اشعث میبینم. تاریخ انگار سر به بازگشت گذاشته است. حُجرها در نگرانی به سر میبرند. ابوذرها از فرط غم زانوی غم بغل گرفتهاند! هر روز که از جلسهگذاری اصحاب سقیفه میشنویم دلهایمان به درد میآید، تو چه میکشی مولا؟ نمیخواهی دردهایت را با ما قسمت کنی؟
فکذبوها فعقروها! چقدر تهمت، چقدر تکذیب! چقدر حرفهای ناروا! به اینها بگو که از روی نفهمی دارند چه چیزی و چه کسانی را تکذیب میکنند!
آقا ما تحمل طناب بر دور گردن حیدر را نداریم. ما از تکرار شدن روزهایی که فاطمه سلام الله علیها از خانه به مسجد میدوید و از مسجد به خانه، در هراسیم.
تا چه اندازه صبر با این لحیهسفیدان روسیاه؟ تا چه اندازه شکیبایی با خوشخوابهایی که بعد از سالهای سال خواب، دوباره خواب نما شدهاند و فیل هوسشان یاد هندوستان ریاست کرده است؟ تا چه اندازه بردباری با این جعفر کذّابها که برای ربودن ردای ریاست دست به دامن پسران بنیعباس شدهاند؟ با اینها بگو که از خواب غفلت بپا خیزند و دشمن را از دوست تشخیص بدهند. شاید حرف شما در دل سختشان اثری بکند.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:11 توسط باغچهبان
|

اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی
نمیدونم در مورد مطلبی که بهش فکر میکنم، چه جوری بنویسم، نمیدانم چه نوع بیانی به کار ببرم، از چه شیوهای استفاده بکنم، ولی به یقین هیچ چی جای حرف زدن خودمانی را نمیدهد. دوستانی که بنده را میشناسند به اخلاق من واردند. اهل سیاست و این حرفها نیستم. از دروغ و دورویی و ریا و این مسائل بیزارم و گمانم این است که همیشه با شعور مخاطب رو راست هستم...با این مقدمه کوتاه میخواهم چند نکتهای راجع به مسائل اخیر بنویسم تا حرفی در دلم نماند. حرفهایی که این روزها در دل جمع شده و میخواهد آن را بترکاند:
1. ما آذری هستیم. به ما ترک هم میگویند. حالا کاری ندارم کدامش درست است؛ ولی این اندازه معتقدم که همه ترکها، آذریها و حتی ترکمنها غیر از خصایص اخص خودشان که دارند، دارای فرهنگ انسانی اصیل با بینشی قوی و فکری آزاد هستند. در انتخابات اخیر همه جا، مخصوصاً در قم عدهای از اینکه همه ترکها به آقای موسوی رأی خواهند داد در هراس بودند و عدهای هم بالطبع خوشحال بودند. هر دو طرف سخت در اشتباه بودند. و اشتباهشان ناشی از عدم شناخت ترکها بودند. همه به یقین بدانند که آذریها، آذربایجانیها همیشه جلو هستند و بهتر از دیگران میفهمند که دارند چه کار میکنند. از این مهمتر، مگر قوم ترک، جدا از ایرانیان است؟
در انتخابات اخیر همه آمده بودند تا سلیقه و انتخاب خود را بر کرسی بنشانند. و این عین دموکراسی است. در بین فامیل ما هر چهار کاندیدا رأی داشت. البته اکثریت با دکتر احمدینژاد بود، ولی واقعاً آزادی ابراز عقیده اصل بود و هر کسی میخواست با دلایل و منطق انتخاب خودش را موجه جلوه دهد... به هر حال دوستانی که ترکها را به تعصب خشک و خالی و کورکورانه متهم میکنند دانستند و باید هم بدانند که مطلقاً این جوری نیست. در بین دوستان هم همینطور. دوستانی که ارتباط خانوادگی داریم و بچههایمان ما بزرگترها را عمو خطاب میکنند رأی مان متفاوت بود. و...
2. آیا در انتخابات تقلب شده است؟ این فکر از کجا ناشی شده است؟ سر منشأ این تفکر از کجاست؟ مسلما خود مردم نیستند، چون مردم خودشان شاهد بودند که اکثریت با کی بود. از مدتها قبل کسانی که موافق آقای دکتر احمدینژاد نبودند در اقلیت بودند. تودههای مختلف مردم به ندرت قایل به تقلب و تخلف در انتخابات هستند. آنچه این کلمه خبیثه را در ذهنها و سر زبانها انداخت امپراطوری عظیم رسانههای خبری غرب بویژه انگلیس بود. که متاسفانه حتی قانونمدارترین(متظاهر به قانونمداری) کاندیدای ما را هم تحت تأثیر خودش قرار داد...حال چند سؤال منطقی:
الف: چگونه یک ادعا ثابت میشود؟ میگویید با دلیل و بینه و شواهد! پس اینها کو؟ چرا به جای آوردن دلایل منطقی هو میکنید؟ چرا قانون را متهم میسازید؟ دلیل محکمه پسند بیاورید تا من هم به شما بپیوندم.
ب:آیا در دورههای قبل هم تقلب شده است؟ بله یا نه؟ بله شده است. پس ثابت کنید، نه نشده است. پس باز هم ثابت کنید تا ما باور کنیم.
ج: گیرم که تقلب شده است، چقدر؟ کجا؟ در خامنه یا خرمآباد؟ ایران فقط این دو شهر است؟ این چقدر و کجا را باید کی مشخص بکند؟ رو هوا که نمیشه حرف زد. چه کسی باید به این بگو مگوها خاتمه دهد؟ آیا هر تقلبی باید منجر به ابطال انتخابات بشود؟
چ: انتخابات ابطال. دوباره رایگیری. این دفعه مثلا آقای موسوی پیروز. پس ما هم به انتخابات معترضیم. و معتقدیم که انتخابات باید ابطال بشود. ابطال شد. دوباره رایگیری و این دفعه کس دیگری پیروز شد. دوباره اعتراض و ابطال و شورش...میبینید که خیلی راحت بحث دور باطل و تسلسل پیش میآید. آقایان بروند این مقدمان حوزه را دوباره بخوانند و مباحث منطق را دوباره مباحثه کنند.
د: شما شورای نگهبان را قبول ندارید؟ پس چرا وقتی به شما صلاحیت حضور در انتخابات دادند قبول کردید و آمدید؟ پس چرا وسط انتخابات این نهاد را زیر سوال نبردید و منتظر مشخص شدن نتیجه ماندید؟ پس معلوم است که اگر پیروز میشدید مطلقا این نهاد را زیر سوال نمیبردید. چون شکست خوردید شروع کردید به جر زنی!
3.در این مدت که متاسفانه یا خوشبختانه بنده هم مجبور شدم به طور علنی وارد رقابتهای انتخاباتی بشوم، از چند نظر مورد نقد و انتقاد و بعضاً هم مورد بیمهری دوستان قرار گرفتیم. من از همان اول قصد نداشتم از کسی دفاع بکنم و یا کسی را تبلیغ بکنم. باران پیامک از طرف بعضی از دوستان شروع شد. علاوه بر تبلیغ نامزد مورد حمایتشان، شروع به تخریب آقای احمدینژاد نیز کردند. بنده مجبور شدم بنا به روحیه ای که دارم از مظلوم دفاع کنم. چون مظلومیت و حقانیت دکتر احمدینژاد برای من مثل روز روشن بود. و اگر مدعیان آزادی بیان و اندیشه اجازه بدهند داد میزنم که ایشان داشت خودش را برای این مملکت میکشت. بیست و چهار ساعتی داشت کار میکرد. با حزبها و گروهها هم کاری نداشت. فقط به فکر جبران عقبماندگیهای کشور بود. دنبال این بود که گرهی از کار مردم بگشاید. رهبری از او راضی بود، اکثریت مردم از او راضی بودند. بیشتر مراجع معظم از ایشان راضی بودند. پس چگونه ساکت مینشستم و از چنین آدمی دفاع نمیکردم؟ خودم نیز از نزدیک الطاف این مرد الهی را به مردم، روحانیون و اهل قلم دیده بودم.
در ایام انتخابات هم سعی کردند ایشان را به خرافهگری و دروغگویی و این حرفها متهم بکنند که خوشبختانه آقا جواب همه این گزافهگوییها را داد...من بیشتر از این، این ماجرا را کش نمیدهم. فقط از بعضی از دوستان خواهش دارم که تکلیف خودشان را با وجدان خودشان مشخص کنند. مشخص کنند کدام وری هستند؟آیا مظلوم گیر آوردید؟ با دیگران هم میتوانستید این طوری برخورد کنید؟ پس چه جور آزادی بیان میخواهید شما؟
و پایان سخن اینکه حجت شرعی ما عقل و منطق و اصول و فروع دین ماست. ما اهل عقل و منطقیم. اهل انصاف و دوستی هستیم. اهل تولا و تبری هستیم. در منطق ما ولیّ فقیه جایگاه ویژهای دارد. سلم لمن سالمه و حرب لمن حاربه. فرمایشات ایشان برای ما فصل الخطاب است.
در ضمن، این را هم بگویم که بعضی از دوستان عزیز به بنده لطف بیشتری دارند. هم کسانی که ما را در این مبارزات انتخاباتی تشویق و کمک کردند و هم کسانی که ابراز وجود ما را حمل بر چیزهای دیگری کردند؛ ولی من هیچ وقت خودم را در رده بزرگوارنی از اهل ادب و هنر نمیبینم و همیشه به شاگردی خودم به همه آنها تصریح کردهام. بدون تعارف بنده اعتراف میکنم که همه دوستان نویسنده از من بهتر مینویسند و من از نوشتههای آنها استفاده میکنم و درس میگیرم. این لطف خود دوستان و بزرگواران است که اجازه میدهند من به دوستی و لطف آنها افتخار بکنم. من همان مجید محبوبی هستم که بودم. من هنوز در دوران کودکی خودم باقی ماندهام و هیچ ادعایی هم ندارم. و احساسم این است که هیچ وقت عرصه را بر دوستان خودم تنگ نکردهام و نمیکنم. همیشه به فکر و یادشان هستم و اگر کمکی بربیاید کوتاهی نمیکنم. والسلام
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:38 توسط باغچهبان
|

خدا او را با اولیا و انبیاییش مشهور گرداند
خیلی غمگین و اندوهناک هستم. هیچ وقت چنین دلم نگرفته بود. با اینکه خیلی توفیق حضور در محضرش را نداشتم ولی محبتش در دلم غوغا میکرد. گاهی فکر میکنم که اگر این بندگان صالح خدا نبودند، شاید نعمات الهی بر بندگان گنهکاری مثل من تبدیل به نقمت میشد.
هر وقت به دیدارش میرفتم ، حتی یاد عزیز او هم دل آدمی را متحول میکرد. سادهزیستی و اخلاص واقعی او، دنیا را در چشم آدم کوچک میکرد. او ـخدا رحمتش کندـ آیینه تمام نمای اولیای الهی بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:40 توسط باغچهبان
|

آموزش نویسندگی
دوستم میگوید به من هم نویسندگی یاد بده تا بنویسم و پول در بیاورم.
زنم میگوید به من نویسندگی یاد بده تا ما هم سری از سرها دربیاوریم.
پسرم میگوید بابا به من نویسندگی یاد بده تا من هم نویسنده بشوم.
دخترم میگوید بابا به من نویسندگی یاد بده تا بنویسم دوستت دارم.
میگویم نویسندگی یاد دادنی نیست، یاد گرفتنی هم نیست،
هر کس نویسنده میشود خودش نویسنده میشود و هر کس هم نویسنده نیست نمیخواهد نویسنده بشود.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:32 توسط باغچهبان
|

ملاقات در شب مهتابی

نام کتاب: کتاب ملاقات در شب مهتابی
مؤلف: مجید محبوبی
ویراستار: حسن یونسی
نوبت چاپ: اول 1387
شمارگان: 8000 نسخه
قیمت: 32000 ریال
ناشر: توسعه کتاب ایران(تکا)
تلفن ناشر: 66415271
آن قدر خوشحال بود كه سردي هوا و سختي راه را نفهميد. كمي بالاتر آقاي مجتهدي در باد و بوران ايستاده بود. لبخند ميزد. تا احمد را ديد دستهايش را گشود. احمد با خوشحالي خودش را در بغل آقاي مجتهدي انداخت. اشك شوق در چشمانش حلقه زد. خم شد تا دست آن عالم بزرگ را ببوسد. امّا آقاي مجتهدي مثل هميشه دستش را كشيد و صورت احمد را بوسيد.
ـ به زحمت افتادي احمد آقا، خيلي سردت شده، برويم بالا.
بالاتر از جايي كه آقاي مجتهدي در برف ايستاده بود، كلبهي كوچكي در مه و برف ديده ميشد. ستوني از دود خاكستري از دودكش كلبه به هوا ميرفت. احمد با ديدن كلبه احساس گرمي كرد. لحظهاي خودش را توي قصههاي اروپايي احساس كرد. اين كلبه چقدر شبيه داستانهاي اروپايي بود!
ـ اين جا كجا، شما كجا حاج آقا؟ ميزبانتون كيه؟
.....
این کتاب با حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در 262 صفحه رقعی و با جلد گالینگور به چاپ رسیده است.
مؤلف بر خود لازم میداند که از تلاشهای ارزندة و الطاف کریمانة حضرت استاد آقای محمدرضا سرشار که از ابتدای امر راهنماییها و مساعدتهای لازم را مبذول فرمودند،تشکر نماید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:20 توسط باغچهبان
|

غفلت
از چیزهایی که در زندگی ما اتفاق میافتد و ما را با مشکلاتی مواجه میسازد شاید یکی غفلت است. غفلت از دوستان، از خویشاوندان، از یاد خدا و نعمتهایش، از رسیدگی به حساب و کتاب خود و ...
اگر قبول کنید که بنده از ظاهر سازی و خودنمایی و این رقم چیزها، بدم میآید راحتتر میتوانم بگویم که در زمره بندگانی از بندگان خدا هستم که فقر و نداری را با تمام وجود لمس کردهاند. بچه که بودم بارها از سر نادانی از بزرگترهای خود گله میکردم که چرا ما همیشه پنیر میخوریم؟ چرا همیشه آبگوشت میخوریم؟ چرا...چرا؟
حال که خدا توفیق خدمت به یک خانواده چهار نفری را به من عطاء فرموده، تازه میفهمم با گفتن این حرفها چه عذابی به آنها میدادهام. چون آدم وقتی مسؤل اداره یک خانواده میشود خودش را مکلف میداند که از هر کجاست خانواده را تأمین کند. دیگر لازم نیست کسی به او این وظیفه و تکلیف را گوشزد کند.
الغرض این روزها که به بهانه اول سال بودن هیچ کس بدهکار حرفهای طلبکارانه تو نیست و تو مجبوری از دوستی، آشنایی قرض کنی تا چرخگوشت زندگیت بچرخد، ناراحت نباش. توفیق پیدا کردهای که اتوماتیک وار پردههای غفلت را کنار بزنی و دوباره برگردی به روزهایی که مفهوم نداری را بهتر میفهمیدی...
راستی ما چرا غافلیم؟ غافل از این همه نعمات الهی! غافل از این همه دارایی و ثروتی که با هیچ چیز نمیشود عوضش کرد. آیا سلامتی وجود و امنیت داری؟ بچههای سالم، همسر خوب، همسایه خوب و دوستان و خویشان خوب چطور؟
خدایا امشب از غفلتهایم توبه میکنم و از تو میخواهم که مرا قدردان نعمات خودت قرار دهی!
آمین.
http://www.majidmahboobi.ir/
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط باغچهبان
|

نکاتی در مورد نامزدی دریافت جایزه کتاب سال
کتاب "آن روز آن مهمانی"نامزد دریافت جایزه کتاب سال شد. این خبررا دیروز از طریق خبرگزاری مهرنیوز دریافت کردم. برایم از جهتی با اهمیت و خوشحال کننده بود. از این نظر که در کنار کتابهای بزرگانی چون آقای سید مهدی شجاعی، استاد عزیزم جناب آقای سرشار و دیگر دوستان توجهی به آن شده است. اگرچه هیچ وقت به خاطر عدم برگزیده شدنش ناراحت نشدم. چون هیچ انتظاری نداشتم. و واقعاً به قول یکی از دوستان، نویسنده وقتی مطلبی را مینویسد هیچ وقت به این خاطر نمینویسد که در جایی برگزیده شود.
من این کتاب را که شامل نه قصه کوتاه است شاید در طول سه چهار سال پیش نوشتم. آنچه از اینها در یادم مانده است لذت نوشتن آنهاست. مخصوصا از داستان اول این کتاب که در مورد مرحوم علامه « جلالالدین همایی» است که اصل داستان فوقالعاده جذاب و شیرین است. من در موقع نوشتن آن- با اینکه هنوز اصفهان نرفتهام- خودم را در مدرسه نیماورد اصفهان میدیدم و حجره کوچک و نمور علامه را که در آن بیست سال آزگار بیتوته کرده و به قول شهریار بندگی را به خدا رسانده بود، کاملاً حس میکردم.
القصه کتاب وقتی روانه بوستان کتاب میشد خودم با اینکه چندان راضی نبودم و با دلهره خاص میبردمش؛ اما واقعا احساس میکردم چیزی کم نگذاشتهام. البته این قصهها قبلا هم در مجلات پگاه حوزه، سروش نوجوان و سلام بچهها!!! یکی یکی چاپ شده بود. جا دارد در اینجا از استاد متواضع و دانشمند عزیزم که حق زیادی بر گردن حقیر دارد جناب آقای فکور تشکر بکنم. و همچنین از بزرگوارانی مانند آقای سیدصالحی سردبیر پگاه و جناب آقای سرشار سردبیر وقت سروش نوجوان.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:43 توسط باغچهبان
|

ادامه الطاف دوستانه دوستان نامرئی؛ بازتاب مطلب چرا؟ واقعاً چرا؟
اصلا دوست نداشتم ماجرا بیشتر از اینها کش پیدا کند. اما دوستان نامرئی راحتم نمیگذارند. دوستان عزیز نامرئی من توجه داشته باشند که فرافکنی نکنند. من به چند مورد بیعدالتی اشاره کردهام. برای آنها جواب قانع کننده میخواهم. دوباره این سوالات را در این جا تکرار میکنم.
1. آیا مجله سلام بچهها و پوپک و سنجاقک مال دفتر تبلیغات است یا نه؟
2. آیا دفتر تبلیغات مال حوزه علمیه است یا نه؟
3. آیا برای فعالیتهای فرهنگی ادبی و هنری در این مجلات طلاب سزاوارند یا دیگران؟
4. آیا انتخاب کتاب سال و جایزه دادن باید در راستای اهداف حوزه باشد یا نه؟
5. آیا بنده و دیگر طلابی که به اندازه توان خود انتظار همکاری با این مجلات را داریم جزو حوزویان هستیم یا نه؟
6. ...
دوستان لطف کنند با توجه به این مسائل صحبت کنند نه اینکه طبق عادت دیرین خود به تحقیر و تضعیف متوسل شوند.
در اینجا باز مطالب دوستان نامرئی را درج میکنم و جوابشان را هم زیرشان مینویسم. امیدوارم کمی از در انصاف بیایند و اینقدر هتاکی نکنند. جالب است ما را به هتاکی هم متهم میکنند! شما دوستانی که من میشناسم همیشه به اسم مستعار نویسی عادت دارید. در مجله ۵ مطلب مینویسید و فقط یکی از آنها به اسم واقعی شما درج میشود. بقیه به همین اسمهای نامرئی و مستعار است. این نکته قابل فهم است.
خ:
عزیز دلم وبلاگ نویسی داستان نویسی نشد زحمت کشیدن هم به نوشتن این اراجیف نیست برو ببین همانها که دستشان نمک نداشت چه جوری زحمت میکشند ان وقت از خودت خجالت میکشیّ!
جواب آقای خ:
دست شما درد نکند آقای خ. شما عرصه را از ما گرفتهاید. آن وقت انتظار دارید در این وبلاگ هم ننویسیم؟ بیایید اینم از دست ما بگیرید! البته نمیتوانید. اگر میتوانستید حتمن این کار را میکردید.
الف:
خدا خیرت بدهت بساط سرگرمی مارا فراهم کرده ای! تو که اینقدر استعداد داری همین باغچه خودت را بیل بزن! یک سری کتاب هم در مورد نقد بخوان تا اصول صحیح نقد رایاد بگیری! ناقدی که درباغ هنر نیست افت باغ هنر است!
جواب آقای الف:
آقای «الف» خوشحالم از اینکه به باغچه ما آمدهاید. این باغچه را بیل خواهم زد و به حول حضرت حق انحصارطلبها و ظالمها را در این باغچه خاک خواهم کرد. عالم و آدم میدانند که بیعدالتی شماها غوغا می کند.
«من»
میگویند ادمها دوست دارند فحش بشنوند اما بی محلی را برنمی تابند. شما از خدایتان است جواب بشنوید من هم دلتان را نمی شکنم. من تعجبم از این است که شما به سوی کسی تاخته اید که اول بار وقتی از شهرستان امده بودید او دستتان را گرفت ."هل جزا’الحسان الا احسان؟" چرا شما باید وقتی کتابتان در کتاب سال سلام بچه ها برنده نمیشود همه چیز را فراموش کنید و هتاکی کنید نسبت به بزرگانتان؟ اینقدر دنیایتان کوچک وناچیز است؟ برای یک جایزه؟ اگر قرار باشد همه انتخاب شوند که انتخاب بی معنا میشود. به اثر جایزه داده میشود نه به شخص. قرار نیست هرکه حوزه درس خوانده جایزه را بدهند به او. این بی عدالتی است! شما اثار دیگر را مطالعه کرده ای که گمان میکنی باید جایزه رابدهند به تو؟ جشنواره هم فقط مخصوص حوزویان نبود. این زنگ هشداری به حوزویان است که به جای فخر فروختن به مردم که من حوزوی ام تلاششان رابیشتر کنند .تذهیب نفس مهمترین درس حوزه است که هنوز یاد نگرفته ای! تو نیتت از درس خواندن بایدرضای خدا باشد نه استفاده از ان برای رسیدن به جایزه وبااین دلیل که حوزوی ام! وتاختن به عده ای که اصلا در ان جشنواره نقشی ندارند. انسان اگر بخواهد باحذف کسی به جایی برسد به هیچ جا نمیرسد .هیچکس جای شما را نگرفته است . همه دارندزحمت میکشند شما هم به جای بی ادبی یه دیگران سعی خودتان رابکنید! ما ایرانیها عادت داریم اگر کسی درمقامی مشغول به کار است ودر کارش بیش ازدیگران تبحر دارد به جای افتخار به او سعی داریم چون احساس ناچیز بودن در مقابل او میکنیم جوری خودمان راتخلیه کنیم! البته این هیجانات بیشتر مربوط به دوران جوانیست وازشما بعید است! بعد هم اگرانسان واقعا از چیزی انتقاد دارد وحسابش پاک است می اید رو در رو انتقاد میکند نه اینکه پشت سر هتک حرمت کند! خدا حق الناس را نمی بخشد!بعد این همه مجله همه جا شما را تحویل گرفته اند الا سلام بچه ها؟ قاصدک چه شد؟ اتظار نوجوان؟ ملیکا؟ سلام بچه ها اخ شد چون تو را برنده نکرد؟
جواب آقای «من»!
دوست خوش انصاف! جمله اولتان کاملا درست است. اگر به شما هم اینقدر بیمهری و بیمحلی میشد آن وقت مثل خیلیهای دیگر از من حمایت میکردید؛ ولی شماها همیشه عزیزالسلطان بودهاید و اتفاقا حرف من از همین بیعدالتیهاست. واقعا اگر به این بیمحلی اعتراف میکنید از شما میپرسم چرا بیمحلی؟ مگر من چه هیزم تری به آقایان فروختهام؟ جرم من چیست؟ بفرمایید.
شما لطف دارید که دل مرا نمیشکنید.
دوست عزیز! کی دست مرا گرفت؟ کی؟ قسم میخورم که هیچ وقت کسی دست مرا نگرفت.
دوست من! در جایی که همه ساله دوستان شما انتخاب میشوند دیگر جایی برای من و دیگر حوزویان نمیماند. انشاالله به زودی کتابهای انتخابی مجله را روی وبلاگ خواهم آورد تا دیگران راجع به عدالت شما قضاوت بکنند.
دوست عزیز! من با همه مجلات کار میکنم. تا پارسال هم مطالب من در مجله سلام بچهها چاپ میشد. من با هیچ یک از دوستان مشکل ندارم فقط شکایتم از بیعدالتی و رویکرد غلط مجله است. من در همه مجلات جایگاه یک نویسنده را دارم الا سلام بچهها که آنجا همیشه خاری هستم در چشم بعضیها.
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:59 توسط باغچهبان
|

الطاف دوستانه دوستان نامرئی؛ بازتاب مطلب چرا؟ واقعاً چرا؟
بعد از نوشتن مطلب «چرا، واقعاً چرا؟» تعدادی از دوستان تشریف آورده و راجع به مطلب ما چنین اظهار نظر فرمودهاند. با احترام به این بزرگواران جوابشان را زیر مطلبشان مینویسم.
«یک نفر»
من که نمیدانم سلام بچه ها چه هیزم تری به تو فروخته اما مطالعه کن زحمت بکش حرف برای گفتن داشته باش ان وقت می ایند سراغت ولازم نیست فریاد انا الحق سر دهی خودت باید برای خودت ارزش قایل باشی نه از دیگران انتظار داشته باشی دیگران هم که به تو میگویند بس کن به خاطر خودت میگن کوچیک نکن خودتو
جواب:
جناب آقای یک نفر! ای کاش در پشت کلمه «یک نفر» سنگر نمیگرفتی! خوب بود، خودتان را معرفی کرده و دوستانه مطلبت را مینوشتی. راجع به مجله سلام بچهها و پوپک و سنجاقک گفتنی را گفتم و بیشتر از این لازم نمیدانم بگویم...به اطلاع حضرتعالی میرسانم که بنده مطالعه میکنم، زحمت هم میکشم و همیشه حرف هم برای گفتن دارم(خود این وبلاگ دلیل خوبی است چون هر روز بروزش میکنم) و الحمدلله همیشه شرمنده دوستان هستم و معمولا به سراغم میآیند و از این بابت هیچ وقت احساس کمبود نکردهام. فریاد من اناالحق نبود. من خودم را کوچک همه بزرگواران میدانم و دوستان همه شاهدند که من همیشه نسبت به اساتید و بزرگترهای خودم احترام ویژهای قایل میشوم؛ اگرچه معمولا مورد بیمهری و کم لطفی این بزرگواران هستم و خود حضرت عالی یکی از آنها هستید. خودم برای خودم هم ارزش قایل هستم؛ فقط دردم از بیعدالتیها و افزونهخواهی بعضیهاست! ان الله بصیر بالعباد!
«ن»
خیلی نمک به حرامی!
جواب:
جناب آقای «ن»! شما از این موقعیت سؤ استفاده نکن، من در بین دوستان و اساتیدم کسی را سراغ ندارم که چنین هتاک باشد. این مسائل به خود ما مربوط است. لطفاً شما دخالت نکنید. هرچه هم باشیم نمک به حرام نیستیم. اگر نمک بخوریم عوضش شکر میدهیم!
«میشناسید حتمن»
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ ایینه سنگ نیست درخت پربار همیشه سنگ میخورد. مردان بزرگ را از تعداد دشمنانشان میشود شناخت. برو این دام بر مرغی دگر نه که عنقا رابلند است اشیانه. قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.با این توهینها گناه خودتو زیاد نکن ان بعض ظن اثم درس حوزه هم نخونده ام
جواب:
مرد یا زن مؤمن! من از کجا بشناسم شما را؟ مگر علم غیب دارم؟ حالا، باور کنید من بیحرمتی نمیکنم. این چیزهایی را که گفتهام با چشم خود دیده و از نزدیک حسش کردهام. خوبان خوبند ما هم قبولشان داریم. ما از این خوبان انتظار داریم تنگ نظر نباشند. فقط خودشان را نبینند. زیر پایشان را هم نگاه کنند. و به حرفهای حق هم توجه اندکی داشته باشند. امیدوارم گناهی در کار نباشد که اگر باشد شما به فکر خودتان باشید که دارید از بیعدالتیها دفاع میکنید. شما از ظن سخن میگویید در حالی که خودتان هم یقین دارید بیعدالتی و انحصارطلبی و طردهای بیمورد بیداد میکند.
تتمه: بنده از حرفهای دوستان استقبال میکنم. حتی حاضرم با همه بزرگواران هم مناظره داشته باشم، خیلی جالب است برای من. من خیلی از همین حرفها را چند روز پیش با آقای پوروهاب و ملامحمدی میزدم. به دوستان دیگر هم میگویم و باکی از کسی ندارم. اگر حق است تأیید کنند و اگر ناحق است جواب حق بدهند. چرا هتاکی میکنند؟ چرا؟ واقعاً چرا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:51 توسط باغچهبان
|

در جواب دوست عزیزم جناب آقای ناصری
می بینم که شمشیر را از رو بسته ای ای عزیز نکن این کار را که برایت گران تمام می شود . مگر از جانت سیر شده ای که با دم شیر بازی می کنی . تا مدتی در اطراف سلام بچه ها نمایان مشو . دور شو از این کوچه های سیاست خیز که به هیچ یک از سیاست مدارانش از بالاترین مقام ممکلتی رحم نشد . دوست خوبم کمی با حوصله بنگار که چنین شتابان ممکن است ... راستی مقاله قبلی را طبق خواسته ات به اطلاع سردبیر محترم رساندم . خندید ... بیا به از این با ما باش . تو مرد خوبی هستی اما ... من که نمی دانم دیگر چه بگویم . در مورد تحلیل هایت در سلام بچه کمی مخالفم. برادر من اگر می خواهی اطلاع رسانی کنی کمی هم اهل امانت باش . کارمندان یا هیات تحریریه سلام بچه ها اکثرا طلبه هستند . ملامحمدی و محمدی . جز دبیرشعر که وی از بزرگان شعر این ممکلت هست و آدمی درست. نه این که هر کس عمامه برسر گذارد یا چند روزی لمعه و مکاسب خوانده باشد طلبه باشد . فکر باید درست باشد . کمی از بی انصافی شما دلگیر شدم . تو خود می دانی که من دلبستگی چندانی به این مجلات حتی به ملیکا ندارم . اما دوست دارم کسانی که اظهار نظر می کنند کمی در ارائه مطالب صادق و کمی با تامل نظر دهند . به هر حال تو از دوستان من و همه کسانی هستی که در این مجلات کار می کنند و همه تو را دوست دارند اما من به عنوان کسی که شما را می شناسم که هیچ غرض و مرضی نداری اما کمی ناراحت و زود رنج هستی بهت می گویم که جون سیل بیاید خاشاک روی آب هراسناک اند اما جون آب آرام گیرد همه چیز نمایان شود . به قول معصوم در حال خشم هیچ گاه کاری انجام مده که بعد پشیمانی خواهد آورد.
جواب:
با سلام! جناب آقای ناصری! ممنون از شما که با حوصله تمام پای درددلهای این حقیر مینشینی و نظرت را هم صادقانه بیان میکنی. ای کاش میدانستی که این بنده حقیر با تمام وجودم به مجلات کودک و نوجوان کشور عشق میورزم و به تبع آن به نویسندگان و کارکنان این مجلات. در این دوازده سالی که از حضور جدی بنده در نشریات کودک و نوجوان کشور میگذرد این اولین بار است که دست به قلم برده و پرده از بعضی حقایق برداشتهام. همه دوستان تا قضیه را شنیدهاند تماس میگیرند و توصیه میکنند که از این کارها دست بردارم. تعجب میکنم که این قدر برای دوستان عزیزم قضیه مهم شده است! دوستان من چرا بیمناکند؟ مگر من چه کاری کردهام؟ اصلا مگر من کی هستم؟ کی گوشش بدهکار حرف من است؟ میفرمایید آقای حسنزاده سرور ما خندید... ای کاش از بقیه عکسالعملهای ایشان هم میگفتید. خیلی خوشحال هستم که این مطالب من لبخندی روی لبهای ایشان نشانده است.
جناب آقای ناصری! درست میفرمایید در مجله اکثریت با طلبههاست. ولی اگر دقت کرده باشید من عرض کردم ارکان مجلات دست آقایان شخصیهاست! مثل آقای آبروی استاد عزیز بنده(دبیر بخش داستان سلام بچهها) و آقای پوروهاب استاد گرانقدر و شاعر توانا(دبیر بخش شعر سلام بچهها) و آقایان دیگری که بیشترین نقشها مال آنهاست. امیدوارم هیچ وقت این شائبه پیش نیاید که من با این بزرگواران مشکلی دارم. خود این بزرگواران هم مستحضرند که بنده ارادتمندشان هستم و بارها از وجودشان استفادهها بردهام. حرف من در این خصوص این است که وقتی مجلهای مال حوزه علمیه است و حوزه خودش این نیروها را دارد چرا از نیروهای خودش استفاده نکند؟ میدانی که سلیقهها متفاوت است و سلیقه یک طلبه مسلماً در راستای اهداف عالیه حوزه علمیه خواهد بود. اگر این نبود هیچ وقت آقای حسنزاده که خودشان طلبه معمم هستند را برای مدیر مسؤلی و سردبیری این مجلات نمیگذاشتند. این سلایق تأثیر خودش را در کارهای بعدی نشان میدهد. شما امسال شاهد برگزاری جشنواره انتخاب کتاب سال مجلات بودید و دبیر این جشنواره آقای پوروهاب بودند. اگر طلبهای این مسؤلیت را بر عهده میگرفت شاید ما شاهد برگزاری جشنواره از این نوعش نبودیم. البته منظورم از طلبه، طلبهای است که واقعا در صراط مستقیم قدم بردارد. آقای پوروهاب و دیگر عزیزان در جای خود خیلی محترم و آقا و بزرگوارند، ولی مسؤولیت اگر با یک حوزوی متعهد باشد کارها طور دیگری جلو میرود.
برادر عزیز! شما همه را با خودت قیاس نکن. شما الحمدلله از طلاب فاضل و زحمتکشی هستید که من همیشه به وجود شما در حوزه پز دادهام.(یعنی افتخار کردهام، آنهم چه افتخاری!) حضرتعالی یکی از داستاننویسان برتر و درجه اول کشور مان هستید که دو سال پیش هم برگزیده کتاب جمهوری اسلامی شدید و جایزه هنگفتی هم به جیب زدید! دیگر اگر با شما هم بیمهری میشد آن وقت باید فاتحه همه چیز خوانده میشد. ماشاالله شما آنقدر سرتان گرم کار است و آن قدر جایزه بردهاید که دیگر این چیزها اهمیتی برایتان ندارد. از این گذشته شما ذاتاً آدم آرام و بیدردسری هستید. همه کمبودها و بیمهریها را با صبر و پرکاری خود جبران میکنید؛ ولی بنده آدم حساس و آرمانگرایی هستم. چندی پیش شاهد بودی که داستان و ادب و ادبیات را رها کردم و شروع کردم به نقد منتقدان دولت اسلامی آقای احمدینژاد. واقعا بدون تعارف نمیتوانم آدم بیتفاوتی باشم. ماها مسؤلیت داریم. کمی باید نسبت به حوزه و مسائل اسلامی از خود تعصب نشان بدهیم... به هر ماحصل حرفهای من این است که مجله سلام بچهها،پوپک، سنجاقک ملک شخصی کسی نیست، بلکه متعلق به حوزه است و در فعالیتهای فرهنگی و هنری آن اولویت با طلابی است که در این زمینهها کار کردهاند. جالب است بدانی که در حوزه بیش از هشتاد شاعر ممتاز داریم که آثارشان در مجلات فرهنگی و هنری کشور چاپ میشود و خودشان صاحب آثار ارزندهای هستند و تعدادی (آمار دقیقی ندارم)هم طلبه داستاننویس داریم که بعضی از آنها در حوزه ادبیات داستانی صاحبنظرند. با وجود این ذخایر ارزشمند، چرا این مجلات در دست عدهای از دوستان باشد که خودشان را ملزم به رعایت بعضی از اصول نمیدانند؟
فکر کنم همه ما این نکته را میدانیم تا به حال هیچ یک از مجلات فرهنگی و هنری به سراغ طلبهای نیامده است که برود در آن مجلات مسؤلیت بخشی را بر عهده بگیرد؟
با همه این اوضاع و احوال، اینها نظرات شخصی این بنده حقیر است. شاید هم واقعاً من اشتباه میکنم. اگر کسی قانعم بکند برخلاف نظر شما، خودم را آدم معتدل و منطقی و منصفی میدانم. آیا دوازده سال سکوت خودش کافی نیست؟
در پایان تأکید میکنم که بنده با چاپ و نشر مطالب غیرحوزویان در نشریاتی که مال حوزه است مخالف نیستم، بلکه حرف من این است که در این نشریات باید فضا برای نویسنده حوزوی بازتر باشد و زمینه برای رشد او فراهم گردد. متاسفانه احساس میشود در این مجلات زمینه برای حضور طلاب کمی با مشکل مواجه است و این افراد غیرحوزوی هستند که در آن حضور فعال دارند و از این مجله برای رشد خود استفاده میکنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:55 توسط باغچهبان
|

چرا؟ واقعاً چرا؟
چرا مجلات هنری فرهنگی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم با قلم دیگران و برای دیگران نوشته میشود؟
مجموعه مجلات هنری فرهنگی کودک و نوجوان دفتر تبلیغات اسلامی یکی از مجموعههای ارزشمند و فعال و با نشاط عرصه هنر و فرهنگ کشورمان است که امسال دارد به پایان هجدهمین سال خود نزدیک میشود. این مجلات تحت اشراف آقای "عبدالله حسنزاده آملی" تا به حال فراز و نشیبهای متفاوتی را پشت سر گذاشته است. اگر در این مقال نگاه کوتاهی جهت اطلاع رسانی خوانندگان عزیز به این فراز و نشیبها داشته باشیم خالی از فایده نخواهد بود.
مجلات "سلام بچهها"، "پوپک" و "سنجاقک" از بدو تولدشان نمادی از وجهه فرهنگی دینی دفتر تبلیغات اسلامی وابسته به حوزه علمیه بوده است. رهبر معظم انقلاب اسلامی در سالهای اخیر در ملاقاتی که با کارکنان این دفتر داشتند، خطاب به ایشان فرمودند که دفتر تبلیغات اسلامی نماد روشنفکری حوزه علمیه میباشد. حال لازم است با توجه به فلسفه وجودی دفتر تبلیغات که نهادی کاملا حوزوی است فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی این مجلات را مورد ارزیابی قرار بدهیم.
متاسفانه احساس میشود تابحال هیچگونه نظارتی حداقل از سوی حوزه علمیه و یا حوزویان محترم راجع به این مجلات صورت نگرفته است. چه این که اگر این نظارتها و حساسیتها صورت میپذیرفت شاید جهتگیری و رویکرد این مجلات که سر و کارشان با کودکان و نوجوانان این کشور اسلامی است طور دیگری رقم میخورد.
نگارنده که خود یکی از نویسندگان و خوانندگان این مجلات میباشم در سالهای اخیر شاهد این مسئله هستم که این مجلات در اثر بعضی از ندانمکاریها و بیتفاوتیهای مسؤولین ذیربط دارد به سمت و سوی خاصی هدایت میشود و اگر این را نگوییم شاید این عبارت بهتر باشد که صبغه دینی و حوزوی این مجلات دارد روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میگردد و میرود که قالب و شکل و هیئت یک مجله کاملاً فرهنگی بدون هیچ خاصیت دینی به خود بگیرد و آیا این خود با فلسفة وجودی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه در مغایرت نیست؟
دفتر تبلیغات چنانچه از اسمش پیداست محلی است برای ساماندهی ترویج و تبلیغ معارف و آموزههای دینی و این مجلات لزوماً باید نقش یک منبر مکتوب فرهنگی هنری تبلیغاتی را برای کودکان و نوجوانان این مرز و بوم ایفا کند. متاسفانه کار به جایی رسیده است که بعضی از نویسندگان متعهد و مسلمان کشورمان بارها این نکته را به بنده متذکر شدهاند که واقعاً حوزه از وجود چنین مجلاتی در بطن خود اطلاع ندارد؟ آیا هیچ نظارت جدی روی اینها صورت نمیگیرد؟
بنده به طور خلاصه یک تصویر اجمالی از این مجلات را در اختیار خوانندگان عزیز قرار میدهم.
1. مدیر مسؤل و سردبیر محترم این مجموعه، مدیریت چهار مجله را همزمان بر عهده دارد.(سلام بچهها، پوپک، سنجاقک و حدیث زندگی) حالا این کثرت مسؤلیت خودش جای سؤال دارد. آیا در حوزه علمیه واقعاً با کمبود مدیران فرهنگی مواجهیم؟ خدای نکرده و خدای نکرده اگر اتفاقی برای ایشان افتاد آیا این مجموعه برای همیشه دچار مشکل نخواهد شد؟
2. ارکان مجلات دست آقایان غیر حوزوی است. از دبیر بخش شعر گرفته تا دبیر بخش داستان. حتی خود مجله سنجاقک توسط افراد غیر حوزی مدیریت میشود.
3. در داخل مجله سلام بچهها قسمتی است به نام آسمانه که آن هم توسط یکی از دانشجویان دختر مدیریت میگردد.
4. بیش از 60 درصد از مطالب مجله مطالبی است که توسط غیرحوزیان با رویکرد غیر دینی نوشته میشود.
5. حضور هنرمندان و نویسندگان غیر حوزوی و احیاناً غیر دینی در بخشهای مصاحبه و معرفی پر رنگتر است.
6. مجموعه مزبور متاسفانه در تعامل با مجلات و مراکز فرهنگی دیگر بیشتر تأثیرپذیر است تا تأثیر گذار.
7. همه ساله از طرف این مجموعه جشنواره انتخاب کتاب سال برگزار میشود که در این انتخاب متاسفانه جای کتابهایی هنری و خوبی که حوزویان نوشتهاند خالی است و بیشترین انتخابها از ناشرها و نویسندگانی است که هیچ ارتباطی با نشر معارف دینی ندارند و صرفاً به خاطر بده بستانهای شخصی است.
حال تذکر این نکتهها هم ضروریست که:
1. بدانیم ما در حوزه علمیه، نویسندگان و هنرمندانی که از زاویه دینی به مسائل نگاه میکنند کم نداریم. متاسفانه در این مجموعه از فعالیتهای هنری و فرهنگی طلاب استقبال شایستهای صورت نمیگیرد.
2. یکی از وظایف دفتر تبلیغات تربیت طلابی است که بتوانند در زمینه کودک و نوجوان به نوشتن بپردازند. متاسفانه در این موضوع هم دفتر باز با وجود اهل فن قوی حوزوی به سراغ کسانی میرود که از لحاظ افکار اسلامی به نوعی دچار استحالهاند.
3. نگارنده با احترام به همه نویسندگان کشور معتقدم که دفتر تبلیغات اسلامی حوزه برای ترویج و تبلیغ معارف غنی اسلامی باید از نیروهای خود بیشترین استفاده را بنماید. همچنانکه نهادهای دیگر در انجام وظایف محوله خود هیچ وقت خود را مجاز نمیدانند به سراغ حوزویان بیایند.
4. امیدوارم خواننده محترم بعد از خواندن این مقاله چنین احساس نکند که از طرف این مجموعه در مورد نگارنده این سطور، جفایی صورت گرفته است و من به خاطر انتقام از آنها دست به قلم بردهام. بلکه بنده از مدتها پیش در این مجلات قلم زدهام و همیشه مورد لطف و محبت دوستان هستم و به لحاظ شخصی با هیچ یک از کارکنان این مجموعه خصومت ندارم. اما واقعاً احساس میکنم که این مجموعه میرود که از مدار خود خارج شود. حال وظیفه ما گفتن بود. امیدواریم به خطا نباشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:42 توسط باغچهبان
|

آسیبشناسی روابط بین نویسندگان و سردبیران مجلات
توضح مختصر: این مقاله برای بنده حقیر شاید به مثابه بازی با دم شیر است، امیدوارم سردبیران محترم از محتوای این نوشتهنما مطلع نشوند. خواننده محترم با شما هستم. خواندی پیش خودت بماند لطفا!
آسیبشناسی روابط بین نویسندگان و سردبیران مجلات
1. سردبیر و نویسنده مبتدی
حس نویسندگی در بعضیها به طور طبیعی متولد میشود. ولی گاهی این تولد سزارین است که باعث میشود صدمات جبران ناپذیری به این مولود وارد شود. کسانی که صاحب این نوع از حسّند معمولا بعدها سر از سردبیری و یا مدیرمسؤلی نشریات سردرمیآورند. گفتیم که حس نویسندگی این نوع آدمها چون با سزارین همراه بوده معمولاً در برخورد با کسانی که صاحب حس طبیعی نویسندگی هستند دچار مشکلند.
نویسنده اولین بار که مطلبی به مجله میفرستد مارکی به پیشانیاش چسبیده میشود به نام «نویسنده مبتدی». یعنی تو با هر استعداد و هر توانمندیی که هستی باید این را بدانی که تازه پا به این درگاه گذاشتهای و باید سالهای سال شاگردی کنی. نویسنده مبتدی اگر شهرستانی باشد نباید خیلی عجول باشد، چون عجله کاری دستش میدهد که دیگر مجبور میشود برای همیشگی از دنیای نویسندگی خداحافظی کند. او قصه و شعر مینویسد و خیال میکند سردبیر با تمام وجودش منتظر رسیدن آثار ارسالی اوست؛ غافل از اینکه سردبیر یک سر دارد و هزار سودا! و اصلا نمیفهمد نویسنده مبتدی یعنی چه؟ چرا؟ چون او خودش هیچ وقت نویسنده مبتدی نبوده است و خدا بیامرزد این انقلابیون را. اگر انقلاب نمیکردند و انقلاب پیروز نمیشد معلوم نبود این سردبیرها چه جوری میخواستند سر سفره سردبیری بنشینند. البته منظورم مجلات فعلی نیست. اصلا شما کار نداشته باشید که منظورم کدام مجلات است. باشه؟
مثلا این مجله «سلام بچهها!» ارتباطی به انقلاب و اینها ندارد. این مجله مدتها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی متولد شد. بگذریم.
داشتم میگفتم که سردبیر اصلا متوجه حس و حال نویسنده مبتدی نیست. او فقط به این فکر میکند که ماه به آخر رسید و مجله هنوز در لیتوگرافی گیر کرده است. او در این فکر است که چه جوری میشود دل سرمنشأ مالی این خراب شده را به دست آورد تا مجله سر پا بماند. او به این میاندیشد که از کدام کانال میتوان وارد شد تا نویسندگان حرفهای را به تور انداخت. آیا آقای «مرادی کرمانی» حاضر میشود قصهای از قصههای مجیدش را به ما بفرستد تا در مجله چاپ بکنیم و به رخ رقیبان بکشیم؟
نویسنده مبتدی در شهرستان نشسته و خدا خدا میکند که کاش این دفعه آقای دبیر بخش و آقای سردبیر از خر شیطان بیایند پایین و این مطلب مرا که واقعاً با خون دل نوشتهام چاپ کند. او مینویسد و نوشتهاش را به صندوق پستی دهاتشان میاندازد و بعد از مدتها میبیند بزغالهای کاغذ میجود. وقتی کنجکاوی میکند میبیند بله نامه ارسالی او به مجله مثلا «سروش نوجوان» است. این یکی دیگر به هیچ وجه به سردبیر مربوط نمیشود. این مشکل را باید در جاهای دیگری جستجو کرد. نویسنده مبتدی ناامید نمیشود. این بار با رنگ و لعاب خونین دلی بیشتری مینویسد و تصمیم میگیرد با دستان خودش به پستچی بدهد و سفارش هم بکند. حتی بعد از اینها میرود و شماره مجله را میگیرد و به اطلاع کسی که خودش را به عنوان سردبیر معرفی میکند میرساند که: «حاجآقای حسن زاده خودتون هستید، آقا من این قصه «کلیدر» را همین الان الساعه براتون ارسال کردم! امیدوارم...»
که قطع شدن صدا مجالی برای حرفهای بعدی نمیدهد. حیف که نمیشود قطع شدن صدای تلفن را نوشت و نشان داد. بله نویسنده مبتدی در شهرستان خون دل میخورد و آقای سردبیر اینجا دارد با یکی از دبیربخشهای خود تخمه سیاه میشکند و قهقهه میزند. اصلا مگر همه مبتدیها مال شهرستان هستند؟ نه آقا من خودم مال همین مثلا تهران هستم. ببخشید قم. البته خوب من هم مثل همه مبتدیها قبلا در شهرستان بودم و به خاطر اینکه در شهرستان نمیشد بنویسم آمدم مرکز. حالا به عنوان یک مرکز نشین مثلا یک روزی رفتم پیش آقای سردبیر تا از نزدیک زیارتشان کنم و ببینم جایی که میگویند مجله است چه خبر است.
قم. یک روز پاییزی. مجله سلام بچهها. خارجی و یه کم داخلی.
ساختمان مجله برِ خیابان است. با تابلویی کوچک آبی. با یک درب آهنی ساده. دم در نگهت میدارند و میپرسند:«هوی کجا؟»
میگویی سردبیر را میخواهم. میگویند:« تو را چه با سردبیر؟ اصلا بگو ببینم از کجا آمدهای؟ ها؟»
زبانت میگیرد. با لکنت زبان می گویی من مال همین قم هستم و آمدم آقای سردبیر را ببینم. میگویند: «برو یه هفته دیگه بیا!»
دیگر از خیر دیدن سردبیر میگذری و صبر میکنی تا مبتدی بودنت به سرآید. 5 سال 7 سال. باید صبر کنی آقا یا خانم مبتدی. متوجهی؟
2.مبتدی هم بگیر و نگیر دارد!
اگر واقعاً نویسنده باشی و نوشتههات حرفی برای گفتن داشته باشد سردبیر هر چه هم ظالم باشد نوشتهات را برخواهد گزید و آن را برای چاپ در مجله تصویب خواهد کرد. چون تو همه بهانهها را از دستش گرفتهای.
البته این همهی قضایا نیست. تازه مسئله دارد شروع میشود. خیال نکن نویسنده شدی و به جمع نویسندگان پیوستی. خیال نکن دیگر سردبیر لطف کرد و تو را آدم حساب کرد. تو حالا حالاها با این ظالمترین آدم روی زمین کارها داری و او چه کارهایی که با تو ندارد! خیلیها( حتی من خودم بارها نظر اساتید فن را در این مورد جویا شدهام چنین گفتهاند)اعتقادشان بر این است که بگیر و نگیر دارد. به این بستگی دارد که چقدر در دل سردبیر جا گرفتهای! البته با این فرض که ذرهای جا برای مبتدیان جدید مانده باشد، تو باید خیلی شانس داشته باشی که حتی نیمکلمهای هم از نوشتهات به سردبیر برنخورده باشد. اگر کلمهای بهش بر بخورد دیگر خانه خراب شدهای و رفتی پی کارت؛ اما اگر به قول ترکها خدا به تو «بالام» گفت و خودت و نوشتهات بر دل سردبیر نشست، حالا از این به بعد بهش فحش بده، همه کارهاش را نقد بکن، کتابهاش را به کتابهای عصر حجر تشبیه کن، خواهی دید هیچ ککش نمیگزد. بلکه خوشحال هم میشود. این بگیر نگیری در نویسنده حرفهای شدن مبتدی نقش عجیبی ایفا میکند. در این حال شما اگر یک نویسنده شهرستانی باشی برایت سوغات مرکز فرستاد خواهده شد. مثلاً کتاب و این حرفها، و شما را تشویق خواهد کرد که کتابهایت را زود بنویس و بفرست تا اینجا چاپش کنیم. البته این اتفاق ممکن است هر 36 سال یک بار اتفاق بیفتد. مثلاً در تاریخچه مجله «سلام بچهها»ی خودمان یکی دو بار این اتفاق افتاده و چند نفر از مبتدیان که آرزوی نویسندگی داشتند و در خوابشان هم نمیدیدند که نویسنده میشوند وارد تشکیلات مجله شدند و حالا حالاها هم قصد ندارند بروند. نمیدانی اینها چقدر عزیزالسلطان شدهاند! راستی در مورد عزیزالسلطانها چیزی شنیدهای؟ خوب تو که میخواهی نویسنده بشوی باید این چیزها را بدانی. من در یک کتابی راجع به یکی از عزیزالسلطانهای ناصرالدین شاه میخواندم که آن پسرک آنقدر عزیز سلطان بود که وقتی دستشوییش میگرفت او را به زحمت نمیانداختند که به توالت برود، بلکه تنگ نقرهای برایش میآوردند تا ... یا مثلاً یک بیچارهای را میآوردند و میگفتند سه چهار تا کشیده بزن گوشش بگذار سلطان لذت ببرد. بله، عزیز بودن اینقدر مهم است. کافی است در دید سردبیر عزیز باشی و همه نوع اختیارات برایت بدهد. البته چون در مثل مناقشه نیست من از این مثال بد استفاده کردم و الا دامن پاک سردبیرهای محترم ما از اینگونه مسائل مبرّاست ان شاءالله تعالی.
حالا اگر بخواهیم به اختیارات این عزیزکردهها از طرف سردبیر نظری بیندازیم میشود:
1. هر مضخرفی دوست داشتی بنویس، فقط بنویس! اگر کسی گفت رو چشمت ابروست من خودم بیچارهاش میکنم. اصلا 5 صفحه از مجله مال تو پرش کن.
2. با هر که دوست داشتی مصاحبه کن حتی با خودت ده بار مصاحبه کن، با مادرت،پدرت و برادرزادهها. به هیچ کس مربوط نیست.
3. هر سفری رفتی سفرنامهاش را بنویس، حتی اگر به شهر خودت مثلاً «اصفهان» هم رفتی برای هزارمین بار خاطره پل الله وردی خان وزیر را بنویس. به کوری چشم مبتدیهای حسود چاپش میکنیم.
4. برای هر شماره سه تا داستان، سه تا گزارش، سه تا شرح امن یجیب و چهار تا مصاحبه بنویس البته با اسمهای مختلف. فقط در بالای یکیش اسمت را بنویس و نگذار مبتدیهای دیگر بو ببرند.
5. ...
گفتم این بگیر و نگیری واقعا بگیر ونگیر دارد. خیلی نمیشود رویش حساب باز کرد. در قسمتهای بعدی به مسائل دیگری اشاره خواهد شد. با ما همراه باشید.
3. مبتدی یعنی گنجشک!
آقای سردبیر و بقیه کسانی که پایشان را در مجله بند کردهاند مینشینند تا برنامههای مختلف برای مجله بریزند.
1. برای مجله کتابخانه اختصاصی هنر تأسیس میکنند. فایده این کار چیست؟ نیت آقای سردبیر خیر است. کسانی که مثلا داستان نویسی بلد نیستند بیایند از کتابخانه کتاب بگیرند و ببرند مطالعه کنند تا داستاننویس بشوند. آقای دبیربخش داستان احساس خطر میکند و میگوید: «اگر واقعا داستاننویس شدند چی؟»
آقای سردبیر پوزخندی میزند و میگوید: «مگر من مرده باشم! مگر میگذارم داستاننویسی در این تشکیلات عمل بیاید؟ نترس به این زودیها از این پخمههایی که من میشناسم داستاننویس نمیشود.»
دبیر تحریریه مثل لک لک سری از سر تأسف میتکاند و میگوید: «جناب سردبیر این کار شما بالاخره کار دستمان خواهد داد، حالا ببین من کی گفتم! تو اینها را نمیشناسی! درست است دهاتیند و هیچ چی حالیشان نیست، ولی خیلی عطشند، کتاب را در هوا میقاپند، تأسیس کتابخانه داستاننویسی یعنی تیر خلاص به من و امثال من! بیا از این کار صرف نظر کن.»
سردبیر میداند چه کار کند. برای او مهم نیست چه کسی در این قضیه ضرر میکند. برای او این مهم است که مجله سر پا بماند و روز به روز رونق بگیرد. او حاضر است همه را فدای مجله کند. آخرین حرفش را میزند و بلند میشود: « ما باید همه بچههای با استعداد را به خودمان وابسته کنیم. طولی نمیکشد اینجا پر از داستان نویس و شاعر میشود. البته شما این اختیار را دارید که تا چه حد برایشان میدان دهید.»
دبیر بخش داستان با ناراحتی میگوید: «با یک شرط قبول است و آن هم اینکه مسؤل کتابخانه من باشم!»
سردبیر قبول میکند. و از این به بعد دبیر بخش داستان برای استفاده بهینه از استعداد بچههای مستعد برنامهریزی میکند. اولین چیزی که به ذهنش میآید این است که برای بچههای مبتدی کلاس داستاننویسی بگذارد. بله ایجاد یک جلسه داستاننویسی یعنی مهار کردن هیجانات و تواناییهای بالقوه بچههای مستعد. کلاس داستاننویسی پا میگیرد و در جلسه اول کسانی که خطرناکند شناخته میشوند. حالا آقای دبیر بخش که اینها را دشمنان آتی خود میداند برای هر کدام برنامه مخصوصی میریزد. او را که واقعا داستاننویس است و داستانهایش به بالفعل رسیده است، تضعیف میکند. به او میگوید: «اینها چیه که مینویسی؟ بیا از خیر داستاننویس شدن بگذر و برو پی کاری که میتونی از عهدهاش بربیایی! برو مثلا فلفل تو پلاستیک بریز و بفروش»
و به او که اصلا استعداد نویسنده شدن را ندارد قوت قلب میدهد. به او میگوید: «تو امید من هستی، امیدوارم بعد از ما بتوانی این چراغی را که ما روشنش کردیم روشنش نگه داری، بارک الله! بارکالله!»
و به او که در حد متوسط است هیچ رویی نمیدهد. انگار نه انگار که او هم در جلسه شرکت کرده است. اما آن مبتدی متوسط هم که نمیتواند جلوی خودش را نگهدارد بالاخره چیزی میپراند و استاد در جواب میگوید: «حالا کی از شما پرسید؟ اصلا کسی به شما اجازه داد حرف بزنید؟»
و در آن سو دبیر تحریریه خودش را میکشد. نمیداند عاقبت این کار آقای سردبیر به کجا خواهد انجامید. به فکر استعفا میافتد. باید به فکر شغل دیگری باشد. شغلی که امنیت داشته باشد. اینجا با این حساب هیچ امنیتی ندارد. برای یک دبیر تحریریه هیچ چیز خطرناکتر از بالا آمدن مبتدیها نیست. اگر چند مبتدی رشد سریعی داشته باشند دیگر کار او ساخته است، او باید همه همّ و غمّش این باشد که نگذارد مبتدیها رشد بکنند. او حتی به حرفهایها هم نیرنگ میکند. بارها شده که بعضی از آنها را از نان خوردن انداخته است. بالاتر از اینها، اگر او جرأت پیدا کند میخواهد نان سردبیر و مدیر مسؤل و صاحب امتیاز مجله را هم آجر کند. دبیر تحریریه یعنی مکارترین آدمها!
سردبیر برای اینکه دل دبیر تحریریه و دبیر بخش را قرص بکند برمیگردد و چنین میگوید: «آقایان! مبتدی یعنی گنجشکی که در دستان شماست! نه چنان ولش کن که از دستت در برود و نه چنان بفشارش که در دستت بمیرد!»
بعد میخندد و خندهکنان از اتاق جلسه بیرون میزند!
2. باید قسمتی از مجله را اختصاص بدهیم به مبتدیها که تا عمرشان به دنیاست مطالبشان در آنجا درج شود. دبیر بخش شعر و داستان هر دو قبول میکنند. دبیر تحریریه بیشتر از این دو ابراز خوشحالی میکند. دبیر بخش داستان میگوید: «اسمش را هم میگذاریم خاکانداز!»
دبیر بخش شعر میگوید: «این اسم غیر هنری است، به نظرم بگذاریم نمکدان خیلی هنری است!»
دبیر تحریریه پوزخند میزند: «همان بهتر که اسمش غیر هنری باشد، میگذاریم مجله در مجله!»
سردبیر میگوید: «نه این اسم قدیمی است، میگذاریم یخدان و قال قضیه را میکنیم!»
بالاخره «یخدان» تصویب میشود و سردبیر علت انتخاب این اسم را چنین توجیه میکند: «با این اسم غرور مبتدیها را میشکنیم تا هیچ وقت از نوشتههای خود احساس غرور نکنند!»
دبیر تحریریه از خنده ریسه میرود و به هوش و فراست سردبیر کف میزند.
3.باید جشنواره کتاب سال راه بیندازیم تا سر و صدایی ایجاد شود که ما هم هستیم. سردبیر میگوید: «ما که فعلا نویسنده نداریم!»
دبیر بخش شعر میگوید: «خوب امسال سال اولمان است، دو سه سالی نمیگذرد که این عزیزالسلطانها هر کدام برای خود نویسندهای میشوند. و خوب ما خود هم برای سالهای آینده برنامههایی داریم. من خودم چهار تا برای چاپ آماده کردهام.»
دبیر بخش داستان میگوید: «پس امسال چه کسانی را برگزیده کنیم؟ داورها چه کسانی باشند؟»
سردبیر میگوید: «همه ما خودمان یه پا داوریم،نیازی به داور نداریم، اما چه کسانی را برگزیده کنیم؟ این خودش خیلی مهم است. به نظرم باید یه فکر اساسی شود.»
دبیر بخش شعر میگوید:«از نویسندگان مبتدی، کسانی که اولین کتاب خود را چاپ کردهاند میرویم سراغ آنها!»
سردبیر نگاه موذیانهای میکند و میگوید: «چه میگویی پسر؟ چه معنایی دارد این؟ این که توش نون نیست! باید رفت سراغ رحماندوست، رهگذر، قیصر امین پور! امسال باید کله گندهها انتخاب بشوند که امروز فردایی هم دارد. اگر تو آنها را انتخاب نکنی آیا آنها تو را انتخاب میکنند؟»
بالاخره سردبیر صحنه را به نفع نظر خود برمیگرداند و چند کتاب از بزرگان ادبیات کودک و نوجوان انتخاب میشوند.
سال دوم انتخاب کتاب سال:
سردبیر: منتخبها باید از بچههای خودمان باشند.
دبیر بخش شعر: قربان اینکه خیلی بد میشود. مردم حرف درمیآورند. میگویند خودشان کتاب خودشان را برگزیده کردند.
سردبیر: همینکه گفتم. باید از بچههای خودمان باشند. مردم غلط میکنند حرف درمیآوند! منظورم مبتدیهاست.
سال سوم انتخاب کتاب سال:
دبیر بخش داستان: آقای سردبیر نمیدانی بچههای خودمان(یعنی بعضی از مبتدیها) چه کتابهایی نوشتهاند! صلاح نیست امسال از همینها انتخاب کنیم؟
سردبیر: نه اصلا صلاح نیست. چون هنوز اینها بچهاند و دهانشان بوی شیر میدهد. امسال از سردبیران دیگر کتاب انتخاب میکنیم.
سال چهارم و پنجم و ششم و غیره:
کتاب سال، جا افتاده است و دیگر کسی حرفی نمیزند. مبتدیهایی که ده کتاب هم بیشتر نوشتهاند راهی به این جشنواره پیدا نمیکنند و دستاندرکاران این جشنواره جا افتاده، همه ساله میروند سراغ کسانی که برای آینده خود مفیدند. از نویسندهها و ناشرهایی کتاب انتخاب میکنند که در تولید کتاب موفقند. حالا یکی دو نفر هم از این گوشه و کنارها انتخاب میکنند که جلوی حرف و حدیثها را بگیرد.
تتمه: مدیر داخلی کیست و چه وظیفهای دارد؟
در تعریف مدیر داخلی همین قدر بگویم که بنویس مدیر داخلی: آنگاه بدترین صفتهایی را که تا بحال شنیدهای بگذار جلوش. یا بدترین آدمهای تاریخ را، مثلا بنویس مدیر داخلی: و جلوش بنویس دیکتاتور سابق شیلی. آن وقت تعریف مدیر داخلی مجله به دستت خواهد آمد. من خودم مدیر داخلی را چنین تعریف میکنم:
مدیر داخلی آدمی است که به طور مادرزادی بیرحم است. اگر بیرحم هم نباشد در مجله بیرحمش میکنند. نمونهاش چند تا از دوستان خوب من که واقعاً در آدمیت بینظیر بودند بعد از گرفتن پست مدیر داخلی مجله به بدترین آدمها مبدل شدند.
حالا قبل از شمردن وظایف این آدم به چند نکته توجه کنید:
- اگر چیزی به مجله فرستادید و در مجله گم و گور شد شما این را از چشم مدیر داخلی ببینید و بدانید که در مفقود شدن آن اثر تاریخیتان این آدم نقش فوقالعادهای داشته است.
- اگر نامهای به مجله فرستادید و جوابش نیامد بدانید که مدیر داخلی موقع بگو و مگو با سردبیر حرصش را بر روی نامه شما خالی کرده و آن را بدون اینکه پاره کند به سطل زباله انداخته است.
- اگر دیدید حالتان خوش نیست و دلتان شور میزند مطمئن باشید مدیر داخلی دارد مرسوله پستی شما را با تمام محتویاتش به دست مستخدم مجله میدهد که سر به نیستش بکند.
- و بالاخره اگر گذرتان به مجله افتاد و خشنترین آدم را دیدید در حالی که سیگاری بر لب دارد و به سر کسی داد میکشد این مدیر داخلی مجله است. لطفا سعی کنید کاری به کارش نداشته باشید چون کلاهتان پس معرکه خواهد افتاد.
حالا میپردازیم به شرح وظایف مدیر داخلی:
- دریافت آثار ارسالی از پستچی و ساماندهی آنها و بعد تحویل آنها به دبیربخشهای محترم(در مورد دبیربخشها هم کلی حرف دارم)!
- رسیدگی به حقالتألیف نویسندهها(لطفا نپرسید حقالتالیف یعنی چه. چون جواب خواهم داد: حقالتالیف یعنی چیزی شبیه کوفت و زهرمار!)
- اعمال نفوذ در همه بخشها و تحمیل نویسندهنماها به سردبیر
- آمادهسازی صفحات مجله برای لیتوگرافی و چاپ
و آخر سر داد و هوار زنی در راهروهای مجله، یعنی که مجله از چاپخانه آمد و بیایید کمک کنید تا از وانت بیاوریمش پایین.
حرف پایانی: من در این نوشته خواستم بیمهریها یا حداقل کممهریهای بیدلیل بعضی از مدیران محترم نشریات را به بعضی از نویسندگان مبتدی و نیمه حرفهای و حرفهای نشان بدهم. دوستانی که از دور و نزدیک کم و بیش با این کممهریها آشنا هستند. در همه مجلات متاسفانه این مشکلات هست. امیدوارم این نوشته تلنگری باشد برای بعضیها که دست از لجاجت و غریبهکشی و فقیرکشی دست بردارند و از بها دادن نا بجا به دوستان و دور و بریهای و خانواده خود بپرهیزند و با همه عادلانه رفتار کنند. بنده خودم مدتی به عنوان یک همکار و حتی مدیر هم در بعضی از این مجلات بودهام و از نزدیک با مسائل آنها آشنا هستم. واقعا مدیریت نشریاتی که با ارواح سرگردان و حساس هنرمندان و نویسندگان سر و کار دارد خیلی باید حساب شده باشد. البته این مسائل از قدیم بوده و شاید برای همیشه هم باشد؛ ولی تقاضای دوستانه بنده از دوستانی که در حال حاضر سر کار هستند و شاید در آینده مسؤولیت بپذیرند این است که جزئیات را هم ببینند و همگان را با یک چشم نگاه کنند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:2 توسط باغچهبان
|

معرفی یک چهره خوب(ساحل افتاده)
«ساحل افتاده»یکی از بلاگرهاییست که عشق به اهل بیت در نوشتههایش موج میزند. از مدتها پیش در همین کوچه پس کوچههای شبکه جهانی نت با او آشنا شدم. وبلاگش بوی آشنا میداد. بیشتر مطالبش در مورد آقا ولیعصر روحی له الفداء بود. من خودم با اینکه خیلی توفیق نوشتن در مورد آقا را ندارم ولی ارادتمند کسانی هستم که در مورد حضرتش به فعالیتهای فرهنگی میپردازند.
امسال در نمایشگاهی که به مناسبت نیمه شعبان در قم برپا شده بود با او دیدار کردیم. خواهری بود از خطه شیراز. معلم مقطع ابتدائی که اوقات فراغتش را با دستنوشتههای مهدویاش پر میکند.
دل ایشان مالامال از عشق به اهل بیت علیهم السلام است و در این بین علاقهای که به قم دارد واقعاً وصف ناپذیر است. به حرم حضرت معصومه و علیالخصوص به مسجد جمکران ارادات خالصانهای دارد. من بارها شاهد حرفهای حسرتبار ایشان راجع به قم بودهام و راستش وقتی خودم را در این دریای پر از عشق و معنویت میبینم از خودم خجالت میکشم. به این خاطر که قدر قم را خوب نمیفهمم.
مدتها پیش یکی از دوستان خوب من که ارتباط قلبی خاصی با حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دارد در خواب یکی از معصومین را دیده بود و ازش خواسته بود که دعا کنند ایشان به حج مشرف شود و آقا در جواب فرموده بودند که شما همیشه در حج هستید و او خود تعبیر میکرد که منظور از همیشه در حج بودن، حضور دائمی در جوار کریمه اهل بیت است.
باری، خانم رحمانی این روزها وبلاگ دیگری به راه انداختهاند و آن را با نوشتههای شاگردان کوچولوی خود رنگ خدایی زدهاند. و یکی هم به اسم امام رضا که مطالب جالبی دارد.
برایش توفیق روزافزون آرزو میکنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:36 توسط باغچهبان
|

آقای تبریزی! یا آذری آذری یا فارسی فارسی!
ای شهریار ملک سخن!
«به خدا،
تو به شمشیر قلم
مُلک دلی نیست که تسخیر نکردی!»
اگر آذربایجان اسم و رسمی دارد به مردانی چون «شهریار» است!
چشمه عشق، احساس، ادب و هنر از قلل مرتفع اندیشه آذربایجانی میجوشد و به سراسر عالم سرازیر میشود و وجود نازنین «شهریار» عصاره همه آذربایجان است.
امشب باز در سیما یادی از شهریار به میان آمد. پخش سریال 22 قسمتی «شهریار» آغاز شد. دست آقای کمال تبریزی درد نکند؛ امّا نکتهای که باید به عنوان یک بیننده عادی عرض بکنم این است که اگر موسیقی و آواز دل انگیز آذری با اجرای ودود مؤذن اردبیلی به داد سریال نرسیده بود، واقعا تماشای فیلم ملال آور بود.
این موسیقی متن آذری بود که حتی مرا در گاهی از لحظات به گریه انداخت. اما هیچ کششی در فیلم نبود. حتی صحنه و مناظر نه چندان قدیمی لوکیشن فیلم و حتی لهجه غلیظ آذری شخصیتها هم نتوانسته بود حال و هوای لطیف آذری به آن بدهد.
ای کاش زبان فیلم تماماً یا آذری بود یا فارسی. خلط اینها مطمئنا هم به ذوق آذریها برخواهد خورد و هم به ذوق غیرآذریها. آقای تبریزی به خوبی میدانند که در خود آذربایجان این نوع گویش وجود ندارد. شاید علت انتخاب این نوع گویش بخاطر وجود آن در بعضی از شهرهایی مثل تهران است که خانوادههای آذری به علت سکونت در مناطق فارسی نشین دچار چنین حالتی شدهاند. ما خود شاهد این قضیه هستیم. در خانواده بچهها فارسی حرف میزنند و پدر و مادرها آذری و در برخی اوقات ناخودآگاه این خلط اجتناب ناپذیر است و لکن لازم نیست ما این اتفاق را در فیلم هم نشان بدهیم. به نظر بنده این ماجرا ارزش فیلم را به نحو چشمگیری پایین آورده است.
و یک اشکال اساسی که فیلم داشت قرائت تیتراژ پایانی فیلم که عبارت از شعر معروف و مشهور «حیدربابایه سلام» است توسط شخصی غیر از شهریار است. در حالی که مرحوم شهریار این شعر را خودش اجرا کرده و به بهترین صورت هم اجرا کرده است؛ طوری که همه آذری زبانها در لطافت و زیبایی صدای استاد شهریار اتفاق نظر دارند. واقعا جای تعجب است که آقای تبریزی از خود صدای استاد استفاده نکرده است. به هر حال از هنرمندی و تجربیات خوب آقای تبریزی در سایر آثار ایشان، در این مجموعه خبری نیست. امیدوارم در قسمتهای آتی این مجموعه شاهد صحنههای جذاب و جالبی باشیم.
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:3 توسط باغچهبان
|

دیدارهایی که رنگ و بوی خدایی دارد!
رویکرد مهروزانه دولت دکتر احمدینژاد گام مؤثری در جهت تحقق آرمانهای بنیانگذار جمهوری اسلامی است.

در تفکر اسلامی ارزش انسانها جایگاه بالایی دارد. یکی از وظایفی که بر عهده حاکمان جامعه اسلامی است، مهرورزی به آحاد مردم کشور است. همانطوری که در سیره پیشوایان دینی هم آمده است، این اصل یکی از اصول خدشه ناپذیر حکومت اسلامی است. این روزها که دکتر احمدینژاد در سفر خراسان جنوبی به سر میبرد و از نزدیک با مردم آن دیار به گفتگو مینشیند تا گرهی از گرههای بیشمار مردم را باز کند ما را بیشتر به آن برنامهها و اهدافی که امام امت (ره) نویدش را در اوایل انقلاب داده بودند، امیدوارتر میکند.
بیشک کاری که دکتر احمدینژاد از اولین روز شروع ریاست جمهوری سرلوحه خویش قرار داد، راهی است دراز و کاریست دشوار با موانعی بسیار.
یکی از این موانع، سنگ اندازیهای مخالفان دیدگاههای رئیسجمهوری است. مخالفان به قیاس نیّات نادرست خویش چنین گمان میکنند که برنامههای رئیس جمهور برای دیدار صمیمی با مردم رنگ و بوی تبلیغاتی دارد، در حالی که احمدینژاد به عنوان یکی از چهرههای مخلص و دولتمردان پاک سرشت این دیار، با توجه به سابقه خدمات بیشائبهاش، بعید به نظر میرسد ذرهای در این کار نیات سیاسی و تبلیغاتی داشته باشد. همانطوری که ما در سیره خیلی از بزرگان انقلابمان این را به عینه مشاهده کرده و بعدها به کمک قضاوت تاریخ نیز به این یقین رسیدهایم که آنها هدفی جز خدمت و کار مخلصانه برای مردم نداشتهاند. مصادیق این حرف خود حضرت امام(ره)، شهدای بزرگواری چون مطهری، بهشتی، باهنر و رجائیست. احمدینژاد تاکنون با توجه به خصوصیاتی که از خود بروز داده است، به نظر میرسد میخواهد پای خود را در رد پای این بزرگواران قرار دهد. در اینجا فهرستی از آن خصوصیات را میشماریم:
- جدیت و پشتکار بینظیر در پیگیری وظایف رئیسجمهوری
- مهرورزی مخلصانه به یکایک مردم
- گریز از دعواهای بیهوده سیاسی
- تبعیت از ولی امر مسلمین
- ارج نهادن به ارزشهای ملی و اسلامی
- مقاومت در مقابل هیاهوی استکبار جهانی
- ابتکار عمل در مدیریت بحرانهای خارجی و داخلی
و دهها خصوصیات خوب دیگر که از او یک رئیس جمهور محبوب جهانی ساخته است.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:8 توسط باغچهبان
|

از مشکلات حوزویان(دور باطل معرّف، ضامن چکدار!)
طلبه جماعت انصافاً مشکلات زیادی دارند. غیر از آن مشکلاتی که عموم مردم به آن گرفتارند، محدودیتها و محرومیتهای اجتماعی خاص طلبهها از مشکلاتی است که حوزه علمیه باید در تعامل با دولت اسلامی آنها را حل کند.
من خودم در مواجهه با این نوع مشکلات دستم را به آسمان بلند میکنم و فقط از خدا کمک میخواهم. چندی پیش برای گرفتن مبلغ ناچیزی وام، به یکی از صندوقهای قرضالحسنه مراجعه کردم. بعد از طی مراحلی،رسیدیم به مرحله ضمانت. گفتند ضامن باید ضمن دارا بودن خانه، چک هم داشته باشد. لحظهای به دوستانی که صاحب خانه بودند فکر کردم. هیچ کدام از این دوستان چک نداشتند. «آخه چی دارند که چک هم داشته باشند؟»
این را به مسؤول وام گفتم و او جواب داد:«خودت داشته باشی مشکل حل است!»
جوابش لبخندی تلخ و تکان دادن سری بود که درد گرفته بود.
بالاخره این قضیه موجب شد به صرافت بیفتم که دسته چکی از یکی از این بانکها دست و پا بکنم. معطل نکردم. یک راست رفتم بانک تجارت شعبه دارالشفاء. این بانک یک بانک کوچکی است در داخل حیاط دارالشفاء که دو سه سال پیش دایر شده است. رفتم آنجا و درخواست افتتاح حساب جاری کردم. رئیس شعبه روی برگی، تعدادی مدارک نوشت و گفت:«کپی اینها را بیار، چشم.» چنان از این چشم رئیس امیدوار شدم که بیمعطلی رفتم سراغ کپی مدارک. از مدارک کپی گرفتم و برگشتم. رئیس مدارک را گرفت و گفت:«برو سه روز دیگر سر بزن!» سه روز دیگر رفتم. گفت:«فرستادیم ملکان(شهر ما) استعلام بشه، جواب استعلام بیاد چشم!»
دیگر این چشمهای رئیس داشت برایم عادی میشد. گفتم کی بیام؟ جواب داد. شنبه یه سری بزن. شنبه رفتم. گفت: نزدیکترین شهر به ملکان کجاست؟ شهر مهم! گفتم: مگه ملکان چشه؟ گفت: چیز ندارد. گفتم. نزدیکترینش بناب و مراغه و میاندوآب است. گفت چون ملکان چیز نداره باید از این شهرستانها استعلام بکنیم. بالاخره نفهمیدم چه چیز را میخواهند استعلام کنند. دوباره پرسیدم کی بیام؟ گفت: شنبه آینده یه سری بزن چشم. شنبه آینده رفتم. رئیس نبود. ماجرا را به یکی از کارمندان بانک گفتم. گفت این مشکلیست که باید خود رئیس حلش کند. گفتم رئیس کی میاد؟ گفت: شنبه آینده بیا چشم. به هرحال شنبه آینده وقتی رفتیم آقای رئیس سه تا فرم داد دستم که دوتا را خودم پر کنم و یکی را بدهم به معرف. پرسیدم. معرف دیگه چه صیغهایه؟ گفت: معرف کسی است که در بانک تجارت حساب جاری دارد. باید معرفی پیدا کنی که این فرم را پر کند و شما را تأیید کند. قسم خوردم که چنین شخصی را نمیشناسم. گفت جوینده یابنده است. ما هم از آن روز بنا به توصیه دلسوزانه رئیس دنبال معرف میگردیم و پیدا نمیکنیم.(فکر کنم قضیه داره فلسفی میشه! باید شما اول به کسی دسته چک بدهید تا معرف کسی باشد، حالا که نیست چه جوری من معرف پیدا کنم؟ عجب دور باطلیه که اینجا هم دست و پاگیرمان شد!)
نتیجه گیری اخلاقی: دلیل این مشکل از آنجا ناشی میشود که شهریه طلبهها را حقوق حساب نمیکنند و بیشتر طلبهها هم که درآمدی جز این ندارند. حالا کدام ارگان یا نهاد است که بیاید این شهریه بخور نمیر را حقوق حساب کند و به آن وجهه رسمی ببخشد تا طلبههای مظلوم از ابتدائیترین حقوق اجتماعی محروم نشوند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:0 توسط باغچهبان
|

مظلوم نمایی، اتهام، تمسخر
در این مدتی که علیرغم میل باطنی خودم، دست به قلم بردم و در موضوعی که با روحیات و فعالیتهای ادبی هنری من همخوانی نداشت، قلم زدم خیلی از دوستان مخالف به وبلاگم سر زدند و مطالبی عنوان کردند. در این مطالب چند شاخصه اصلی وجود دارد که برای من بسی جالب و قابل تأمل است:
1. مظلومنمایی
طرفداران جریان مخالف آقای دکتر احمدینژاد، معمولا برای دفاع از خط و مشی فکریشان رهبران و سرکردگان احزاب خود را چنان بزرگوار و پاک و منزه معرفی میکنند که انگار نه انگار خطائی از اینها سر زده است. آدم و عالم میدانند که در این خصوص قدر مسلم این است که یحتمل اگر خود بزرگان قوم هم سالم و پاک و معصوم باشند، در میان وزراء، مشاورین، معاونین، طرفداران و نزدیکان آنها افرادی که از همه نوع سوابق سوء برخوردارند کم نیستند. بد نیست دوستان در خصوص آدمهایی که باعث شدند جریان به اصطلاح اصلاحات دچار ورشکستگی سیاسی بشود ، مطالعهای داشته باشند.
2. اتهام یکی دیگر از چماقهایی است که این روزها بر سر دکتر و طرفداران آنها فرود میآید. مخالفان محترم از هیچ اتهامی فروگذار نمیکنند. در خارج از این کشور دکتر را به هیتلر تشبیه میکنند و در داخل به آدمی که از سیاست و مدیریت چیزی نمیداند. در پستهای قبلی که جلوی ارائه نظریات باز بود بعضی از دوستان میآمدند و میگفتند شما ما را مهدورالدم میدانید، شما ما را کافر میدانید و از این حرفها! من یقین دارم که این دوستان اصلا به معنای این الفاظ توجه نمیکنند و شاید هم نمیدانند این کلمات چه معنایی دارد. دوستان اولاً قصاص قبل از جنایت میکنند و ثانیا با ارائه کدام دلیل و منطق ما را شایسته این اتهامات میدانند؟
3. تمسخر هم دستاویز جمع زیادی از مخالفان است. هر جا کم میآورند شروع میکنند به تمسخر و ایراد گرفتن به قد و قواره دکتر احمدینژاد. جالب است که با ادبیات خاص خودشان طرفداران دکتر را هم آدمهای کوته بین خطاب میکنند و حرفهای دیگری که قلم از بیان آنها شرم دارد.
در جواب به اینها، من از مرحوم میرزا کوچک خان جنگلی سخن به میان میآورم که هیچ وقت لوله تفنگش را به سوی سربازان رضاخان نگرفت، چرا که آنها را هموطنان و برادران خودش میدانست و در جواب دوستانش میگفت که اینها برادرهای ما هستند و من هیچ وقت برادر کشی نمیکنم. جالب است که تن بیجان میرزا توسط همین برادرانش سر بریده شد، ولی آن اندیشه بلند او که از آموزههای دینی و حوزوی او نشأت میگرفت برای همیشه ماندگار شد. برادران محترم مخالف! از بابت این اتهامات و بدبینهایی که دارید خیالتان راحت باشد. تندی، افراط، بداخلاقی، بد دهنی شایسته کسانی است که عمری در این کشور دعوای حیدری و نعمتی راه انداختند، حالا که کسی آمده و شبانه روز در رفع مشکلات این مردم تلاش میکند چرا سنگ اندازی میکنید؟
همچنین بد نیست از امام موسی صدر هم ذکر خیری بکنیم: در حالات آن بزرگوار آمده است که دشمنانش همه نوع اتهام بر او زدند ولی هیچ وقت در آن روزگاری که فساد زنبارهگی از زمین و آسمان میبارید و به هر کسی هم میچسبید، نه تنها نتوانستند اتهامات جنسی به او بزنند، بلکه در این مورد خودشان هم اعتراف کردند که ما در مردانگی و قوه جنسی او مشکوک هستیم که اینقدر به زنها بیعلاقه است. خوشبختانه در مورد دکتر احمدینژاد هم هر چیزی هم که بگویند، هر نوع اتهامی هم که بزنند، هنوز کسی پیدا نشده است که بگوید او از لحاظ اقتصادی و استفاده از بیتالمال دست کجی دارد و یا حتی در مورد وزراء و معاونان و مشاوران او! و این خود چیز کمی نیست.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:53 توسط باغچهبان

قبرستان کهنه منتظر مردههای جدید!
شاید اگر جریان دوم خرداد پیش نمیآمد، خیلی از آدمهایی که ملت آنها را نمیشناختند در گمنامی به حیات سیاسی آرام خود ادامه میدادند، اما وقتی این اتفاق افتاد و این بادکنک ترکید و این دیگ داغ به مرحله جوشیدن رسید، دانهدرشتها بالا آمدند و خود را رو کردند. آری بادکنکی که ترکید شاید تا مدتی گوش عدهای را اذیت کرد، ولی طولی نکشید که برای همیشه خاموش شد و دیگر نه از خود بادکنک خبری هست و نه از تکههای آن.
شاید بهتر این باشد که بگوییم دوم خرداد ماری بود که با بیل کارگران، کشاورزان و اقشار زحمت کش این کشور از پای درآمد و حالا از آن فقط دم بریده و تلخش به جای مانده و بیهدف و بیضرر به جنبیدن مشغول است و دارد لحظههای پایانی عمرش را طی میکند، ولی من دوم خرداد را به تابوتی تشبیه میکنم که اگرچه دیگر کهنه شده است، ولی باز در قبرستان انزوا و تاریخ، منتظر آدمهایی نشسته است که به صحنه سیاست بیایند و خودی واقعی از خود نشان بدهند و سرانجام با کارهای نسنجیده خود فاتحه خود را بخوانند.
دوم خرداد از این نظر برای همه ما اهمیت دارد که صحنه نمایشی شد برای دیدن بازیگران ناشی عرصه سیاست. در این نمایش سیاسی کسانی که قواعد بازی را رعایت کردند، کسانی که از محدوده حق و انصاف خارج نشدند، آدمهایی که عربدهکشی را پیشه خود قرار ندادند، دوباره برای ایفای نقش در کارهای آینده انتخاب شدند، اما کسانی که اصول را زیر پا گذاشتند، کسانی که جیبهای از پیش دوخته خود را پر از درهم و دینار کردند، کسانی که در فحش دادن حریم هیچ حرمتی را نگه نداشتند به زبالهدان انزوا و نیستی روانه شدند.
بیشک در انتخابات آینده مجلس شورای اسلامی، اصل مسلمی که بیشتر از هر اصل دیگر مورد توجه مردم آگاه و فهمیم ما قرار خواهد گرفت، اصل خودی و غیر خودی است. عربدهکشها، اراذل و اوباش، جاسوسهای هستهای، کاخنشینان بیدرد، اهالی محله نفاق، پرسهزنان کوچهپس کوچههای غرب و چشمچرانان کنفرانسهای خارجی، دیگر در گزینش مردم ما جایی نخواهند داشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:3 توسط باغچهبان

دلهره مخالفان در آستانه دومین دور سفرهای استانی رئیس جمهور
یکی از قولهایی که آقای دکتر احمدینژاد به مردم داده بود، سفر به همه استانها و دیدار صمیمانه او با تک تک مردم کل کشورمان بود. او به قول خود عمل کرد. کسانی که بویی از انصاف بردهاند نتایج سفر او را میبینند. متاسفانه مشکلات در این مملکت آنقدر زیاد هست که حتی با کارهای طاقتفرسایی که آقای احمدینژاد متحمل میشوند قابل حل نیست. هر چه قدر هم کار بکنی کار هست و تمام شدنی ندارد.
در آستانه دور دوم سفرهای استانی خیلی جالب است که مخالفان سیاسی دولت به جای همسو شدن با مردم و مقام معظم رهبری در حمایت از این حرکت کمنظیر، به تکاپو افتادهاند که ارزش این کار خوب آقای رئیسجمهور را با کارهای خودشان مقایسه و بنا به مبانی نادرست خود چنین وانمود کنند که رئیسجمهور این بار برای جمع کردن رأی به استانها میرود.
برای کسانی که با آدمهای خوب نشست و برخاست ندارند باور کردن بعضی از چیزها خیلی سخت است. اگر کسی با شهید باکری از نزدیک آشنا نباشد و جهانبینیاش نسبت به زندگی کاملا با جهانبینی اسلامی متفاوت باشد، گمان میکند او در آن موقع که نه از درجه خبری بود و نه از حقوق و مزایایی که این روزها باب شدهاست، به خاطر رسیدن به مسائل دنیوی خودش بود که خود را به آب و آتش زد و در نهایت مثل پروانه سوخت.
برای کسانی که از نزدیک با طرز تفکر و حیات خصوصی شهید آوینی آشنایی ندارند گمان میکنند او به خاطر پدرکشتگی بود که میخواست دیدگاههای فلسفی و فرهنگی آقای خاتمی را در دوران وزارت فرهنگ و ارشادیش به بوته نقد بکشد.
نمیدانم چرا بعضیها نمیخواهند قبول کنند که در این مملکت الحمدلله آدمهای زیادی هستند که میخواهند فقط به خاطر خدا کار کنند، به خاطر خلق خدا. البته خیلی سخت است و از هر کسی برنمیآید، ولی کسانی در این مملکت بوده و هستند که از همه حق و حقوق و آسایش خود میگذرند تا مردم کشورشان در آسایش و خوشبختی زندگی کنند.
دکتر احمدینژاد در گفتار و عمل خود ثابت کرده است که اهل ثروت اندوزی و بده بستانهای سیاسی نیست و محور کاریش خدمت به مردم و صیانت از نظام جمهوری اسلامی است.

اگر دکتر احمدینژاد هدفش رأی جمع کردن بود هیچ وقت زیر بار مسأله سهمیه بندی بنزین نمیرفت، از خزانه بیتالمال مایه میگذاشت تا سطحینگرها صدایشان درنیاید. او مثل بعضیها نیست که به خاطر رأی اشک بریزد! او وارد این محدوده ممنوعه شده است تا از نیازمندان دستگیری کند و: دولت آن است که بیخون دل آید به دست!...
او خود بارها اعلام کرده است که کاری نکرده است که مردم برای او رأی بدهند، بلکه به وظیفه خود عمل نموده و به عنوان وظیفه بوده که خودش را به معرض انتخاب مردم بگذارد.
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:38 توسط باغچهبان
|

زندگی اقساطی، اجارهای و ترافیکی!
برای آدمهایی مثل من این موضوع خیلی دردآور است که سیل اقساط دارد زندگیمان را میبرد، اجارههای سنگین پشتمان را میشکند و ازدحام و ترافیکی که موقع سر کار رفتن،حتی برای رسیدن به قول و قراری با دوستی، رفیقی مزاحم زجرآورت است، چه میشود کرد؟ زیر بار اقساط میرویم تا صاحب خودرو بشویم، با خودرو به قرارهای دوستی راهی میشویم و بعد در راهبندانی که پیش میآید شروع میکنیم به نقد سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دولت.

سهمیه بندی بنزین نیز کاری از پیش نخواهد برد. حتی نصب دستگاههای خانگی گازی هم ما را به یک زندگی مطلوب نخواهد رساند مگر زمانی که زیربنای فرهنگ فردی زندگی ما درست شود.
در شهری مثل قم، تولد ترافیک سه چهار ساله است. من به یاد نمیآورم در گذشتههای نه چندان دور شاهد مثل این چند روز و چند سال ترافیک شده باشم.

افزایش اتوبوسهای نو و تر و تمیز مورد تأیید همه است. همه با چشم خود دارند میبینند که تعداد قابل توجهی به ناوگان اتوبوسی کشور افزوده شده است. اما باور کنید همین اتوبوسها بیشتر امر ترافیک را سختتر کردهاند.تا آسانتر کردن جابه جایی مسافرها. چون حجم بزرگی که دارند خیابانهای کوچک شهرها را به کلی میبندند و سواریها هم اینقدر انصاف ندارند که با نیامدن خود به خیابانها اجازه تردد سریع به اتوبوسها بدهند.
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 9:7 توسط باغچهبان
|

استفاده سؤ از سخنان مراجع تقلید و این ماجرای اخیر!
من از آدمهایی هستم که به طور فطری احترام همه علما را دارم. به خاطر زحماتی که در راه ترویج اسلام متحمل میشوند همه بزرگواران را شایسته احترام میدانم. مخصوصاً به مراجع تقلید یک حرمت خاصی قایل هستم. حتی در مورد مشکلدارترین آنها هم به خود اجازه اسائه ادب نمیدهم و از دوستان وبلاگ نویس خودم نیز مخصوصا از دوستان نوجوان و جوان انتظار دارم از این حرمتها عبور نکنند. در روایات آمده است که کسانی که به اهل علم اهانت میکنند دچار بلا میشوند. البته انتقادهای سازنده و محترمانه و مؤدبانه با اهانت فرق دارد.
* نکتهای که سالهاست مرا رنج میدهد تیترهای روزنامههای جریان دو خرداد است که از حضرت آیتالله صانعی با خط درشت میزنند. مثل: «هیچ کس قیم مردم نیست» «مردم احتیاج به قیم سیاسی ندارند» و از این تیترهای مشابه شاید بارها و بارها در روزنامههای سراسری و مخصوصا در روزنامههای محلی قم یک روز در میان به چشم میخورد. یعنی چه؟ چرا؟... واقعا چراهای زیادی در ذهن آدم صف میکشد! انگار معظم له حرفهای دیگری برای گفتن ندارند. این کلمه «قیم» انگار تکیه کلام ایشان است!!
* متاسفانه این تیترها آنقدر تکراری هستند که ارزش خودشان را از دست دادهاند و به حرمت معظم له نیز آسیب جدی وارد میکنند. ای کاش دوستداران آقای صانعی و اعضای بیت ایشان کمی به فکر حفظ شأن معظم له باشند و نگذارند از سخنان ایشان به نفع مواضع سیاسی احزاب گزینش شود.
* در ماجرای اخیر هم وجداناً حق با مدیر مسؤول کیهان است. اگرچه ایشان میبایست اهمیتی نمیداد و ماجرا را بزرگ نمیکرد، ولی خوب کاریست که شده و مسلما دید بلند آقای شریعتمداری که عمریست در این عرصه تلاش میکنند با دید من کمترین فرق دارد. هر دو گفتار مستند است. بالاخره یکی باید تحریف شده باشد، یا حرفهای امام و یا حرفهای آقای صانعی. کیهان دلایل و مدارک را ارائه داده است و طرفداران معظم له هم در دفاع از ایشان به سابقه مبارزاتیش اشاره کردهاند. حالا کدامش قریب به صواب است به انصاف مخاطبین واگذار میشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:40 توسط باغچهبان
|

دغدغه ابدی آقای خاتمی!
بیشک آقای خاتمی یکی از شخصیتهایی است که در تاریخ انقلاب اسلامی هم جزو مبارزین و هم جزو مسوؤلین و هم از جمله کسانیست که مورد اعتماد نظام بوده است. سپردن مسوولیتهای گوناگون به دست او از مدیریت موسسه کیهان گرفته تا یکی از وزارتخانههای مهم کشور(وزارت ارشاد)، در طول عمر نظام اسلامی چیزی کمی نیست و اگر ایشان آن اعتماد و لیاقت لازم را نداشت مسلماً مسوؤلین ارشد نظام به خاطر سیادت و آقازاده بودن ایشان چیزی در کف او نمیگذاشتند.
آقای خاتمی تا زمان ریاست جهوری آقای هاشمی شخصیتی بود آرام و کاری به کار کسی نداشت. مردی بود علمی و هیچ حرف و حدیث آنچنانی پشت سرش نبود. حرف و حدیثها در مورد ایشان زمانی شروع شد که ایشان به طور اتفاقی و دور از انتظار عامه مردم و به اصرار بعض از شکست خوردگان سیاسی که میخواستند در پشت او سنگر بگیرند، به صحنه سیاست آمدند تا ردای ریاست جمهوری را به تن کنند. تا آن زمان نه از صحبتهای جنجال برانگیز او خبری بود و نه از موضعگیریهای موافقین و مخالفین او.
خاتمی روی امواج این حرف و حدیثها و شایعات سوار شد، بالا آمد و تقریبا به جایی رسید که بیشتر مردم ایران با چهره گمنام در عین حال زیبای او آشنا شدند. در میان طیف گسترده مردم عادی او به عنوان سیدی از خاندان پیامبر سر زبانها افتاد و در میان قشر فرهیخته در مورد او مباحثات اختلاف برانگیزی شروع شد. حزباللهیها او را به هرهری مذهبی و لیبرال بودن متهم کردند و دیگران از او به عنوان یک روحانی روشنفکر دفاع نمودند.
شاید موضع قشر فرهیخته جامعه ما چندان تأثیری در موفقیت خاتمی نداشت، بلکه تنها چیزی که از او یک قهرمان زودهنگام و فراگیر ساخت دیدگاه عوامانه قشر کثیر مردم بود که از بیعدالتیهای دولت قبلی خسته شده بودند و تصور میکردند خاتمی فرشته نجاتشان از فقر و بدبختی خواهد بود، در حالی که نمیدانستند هیچ فرقی از این بابت بین او و رئیسان سلف نیست. برای پیروزی در دور دوم هم احزاب حاکم به اندازهای کار کرده بودند که دیگر نیازی به تبلیغات و جنجالهای دور اول نباشد، با این حال گسترش فساد و بیاخلاقی در جامعه و به صحنه آمدن نوجوانان و جوانانی با تربیت ماهوارهای( که محصول دو دوره سازندگی و یک دوره اصلاحات بود) و اینکه خاتمی و طرفدارانش حامی ماهواره و آزادیهای بیحد و حصر جنسی هستند در پیروزی آقای خاتمی بیتأثیر نبود.
خاتمی چهار سال دیگر بر مسند ریاست جهوری تکیه زد در حالی که هیچ دغدغهای جز خشونتگران و در رأس آنها شخصیت علمی و فلسفی و فقهی به نام مصباح یزدی نداشت. شاید الان هم یکی از کابوسهای خاتمی مصباح یزدی است و او در حالی علیه او و همفکرانش سخن میگفت که با اجازه دادن به پلمپ مراکز هستهای کشور و بر دست داشتن عَلَم گفتگوی تمدنها و با مواضع انفعالی که در مقابل تهدیدات دشمنان نظام گرفته بود خیالش را از این بابتها راحت میدید. در این میان دیگر نه از قربان صدقههای مردم عادی به خاطر سیادت ایشان خبری بود و نه از حمایتهای دو آتشه احزاب گوناگونی که- روزی در حمایت از او و به طمع خوردن مشتی انگور از باغی که خیلی ارزان نصیب خاتمی شده بود- از دور و بر او مثل قارچ روییده بودند. آنها دیگر از او به عنوان یک قهرمان نام نمیبردند؛ بلکه پروژهای به نام عبور از خاتمی تعریف کرده و او را شبیه مسافری کردند که از قطار اصلاحات باید پیادهاش کرد.
از هر چیز ی هم که بگذریم نمیتوانیم از تنها محصول دو دوره پر تنش و جنجالی آقای خاتمی بگذریم و آن کمک به بالا رفتن درک و شعور سیاسی مردم بود. او با نشان دادن چهره واقعی خود و کنار زدن پرده تزویر و ریا از چهره خیلی از سیاستمداران به بیشتر مردم عادی ما مدرک کارشناسی علوم سیاسی اعطا کرد، (البته از همان مدرکهای افتخاری که خود ایشان از چند جا گرفتهاند). تا مردم وقتی در انتخابات 84 حاضر میشوند، دیگر آن اطلاعات و معرفت لازم را داشته باشند و بدانند چه کسی را بر مسند ریاست جمهوری خواهند نشاند. خیلی از مردم آگاه ما از این جهت شاید همیشه خود را مدیون آقای خاتمی بدانند؛ ولی هیچ وقت چهره دوستان او را که برخی از آنها دشمنان امام خمینی(ره) و جمعی از آنها بدخواهان ولایت فقیه و بعضی از آنها از جیرهخواران آمریکا بودند، و زیر پا گذاشتن یکی از ضروریات دین از طرف خود حضرت ایشان را، در این اواخر از یاد نخواهند برد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:36 توسط باغچهبان
|

سؤ تفاهم نشود!
دوستان عزیز! برادران و خواهران عزیزی که برای خواندن وبلاگهای من قدم رنجه میفرمایید! جهت اطلاع همه شما بزرگواران عرض میکنم که:
- این بنده کمترین اگر بشود اسمش را گذاشت نویسنده، یک نویسنده خیلی معمولی هستم و در این زمینه هیچ ادعایی ندارم. هر چه هست همین نوشتههاست که تعدادی از آنها در قالب کتاب، برخی از آنها در نشریات مختلف به صورت داستان و یادداشت منتشر شده است. در این زمینه من فقط به رسالت طلبگی و علاقهمندیهای شخصی خود عمل میکنم.
- در مورد مسائل سیاسی خودم را جزو توده مردم میدانم و تا به حال بنا به علاقه ذاتیم، خوش داشتهام که فردی و مستقل فکر کنم و وارد جرگه گروهها و احزاب سیاسی نشوم. با احترام به همه گروهها و احزاب اعلام میکنم که گاهی اوقات برای نقد بعضی از آنها دچار شدیدترین عصبانیتها شدهام و این ناشی از اعتقادات شخصی خود من است و متاسفانه آن تحمل و صبر لازم را در مواجهه با بعضی از مشکلات و منکرات را ندارم و بر عکس در ستایش بعضی از گروهها و شخصیتها نیز سنگ تمام گذاشته و حرف دلم را با تمام وضوح روی وبلاگ آوردهام.
- با همه این احوالات آدمی هستم انعطاف پذیر، و سعی میکنم حرفهای منطقی را بپذیرم. اگر چه متاسفانه در مباحث سیاسی هیچ وقت از گروههایی که من با آنها مشکل دارم کسی پیدا نشده است که حرف حسابی بزند و مرا قانع کند. و من متاسفم از اینکه نتوانستهام چشم و دل کور آنها را بینا سازم.
- نگاه من به زندگی در این دنیای سیاستزده و آلوده همیشه از عینک مخصوص خودم است. در ارتباط با افراد همیشه سعی میکنم به عنوان یک دوست برخورد کنم و شعارم این است که سیاست همه زندگی نیست، جزئی از زندگی است. میشود با همه دست دوستی و تفاهم داد. اما دوستانی هستند که حتی از کوچکترین چیزها هم به منفعتهای حزبی و سیاسی خود پل میزنند و سعی میکنند دوستیها را به عنوان یک قربانی به مسلخ سیاست ببرند. من از این افراد چنان بیزارم و چنان فرار میکنم که گوسفندی از گرگ فرار میکند.
- در مورد شخصیتهای سیاسی و مذهبی و ملی کشور از امام خمینی رضوانالله تعالی علیه، تا آقای احمدینژاد رئیسجمهور فعلی، ملاک و معیار من نیت، عمل و اخلاص آنهاست. اگر اعمال و رفتارشان انسانی است و دین عزیز اسلام بر اعمال و رفتار آنها صحه گذاشته است با کمال میل دوستشان دارم و حاضرم عشق و علاقهام را با صداقت تمام به این افراد اعلام کنم؛ اما وقتی معیارها بر عکس اعمال و رفتار این بزرگان باشد هیچ وقت چنین نمیکنم، و این چیزی است که عقل سلیم بر آن تاکید دارد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:30 توسط باغچهبان
|

لوازم نویسندگی
در مرحله اول
- برخاستن از خانوداه فقیر و سطح پایین از لحاظ فرهنگ و ادب
- داشتن دو گوش یکی به عنوان در و یکی به عنوان دروازه
- روی بابا و مامان وایستادن یعنی عاق والدین بودن و بعدها عاق اولاد بودن
- داشتن پوست کلفت
- دارا بودن گردن نازکتر از مو
- داشتن چهره زشت برای خانمها ضروری است و الا از نویسنده بودن صرف نظر کنند.
- همچنین سماجت و شرخری و قدرت رو کم کنی در آقایان هر چه زیادتر باشد میتوانند در نویسندگی به جایی برسند.
- و غیره...
در مرحله دوم:
- ازدواج با زن یا مردی که در دوستی حساسیتهای زیادی به خرج میدهند.
- داشتن اتاق مجزا برای کارهای نویسندگی در خانه
- کشیدن نعره برای ترکاندن زهره بچهها
- داشتن این قابلیت که بچههای همسایه با دیدن تو سوراخ موش را به قیمت بالایی بخرند
- استفاده از هر نوع پدر سوختگی برای به دست آوردن دل سردبیر مجلات یا مدیر انتشاراتیها
- و غیره...
در مرحله سوم
- گیسوانی برای دراز کردن
- سبیلهایی برای تاب دادن
- پیب کشیدن
- یواش یواش عصا به دست گرفتن
- بد و بیراه و فحشهای رکیک دادن به همه
- نقدهای تند نوشتن علیه همه نویسندههای مملکت
- و غیره...مثل از خیر دنیا و آخرت خود گذشتن. همان خسرة الدنیا و الآخره بودن
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:40 توسط باغچهبان
|

ما و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
-
وجود حجت همیشه از ضروریات بوده و هست. از اول خلقت آدم همیشه زمین دارای حجت بوده است. خدا هیچ وقت زمین را از حجت خالی نگذاشته است. در رویات میخوانیم که اگر حجتی روی زمین نباشد زمین اهل خودش را فرو میبرد. حالا این حجت کیست مردم جهان نظریات مختلفی دارند. ولی ما شعیان فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را که از نوادگان پیامبر گرامی اسلام است به عنوان آخرین حجت قبول داریم.
-
بعضی از ماها در مورد حضرت مهدی علیه السلام یا کوتاهی می کنیم و یا اعتقادات افراطی داریم. حضرت امام ماست. امام معصوم. معصومین در زمان خودشان در میان مردم بودند و مردم نسبت به آن جنبهای که داشتند با امام برخورد میکردند. ماها ادعاهای عجیب و غریبی داریم. دقیقا نمی دانم چه جوری باید عشق خود را به امام ابراز بکنیم ولی معتقدم شادی صرف در نیمه شعبان نمیتواند مسولیت سنگین ما را نسبت به حضرت کم کند.
-
متاسفانه امروزه خیلیها بر این عقیدهاند که ابراز شادی و مسافرتهای پر زرق و برق به قم و جمکران از آنها عاشق مهدی خواهد ساخت. هرگز چنین نیست. مهمترین انتظاری که حضرت از ما دارد فقط و فقط مسلمان واقعی بودن است. ما باید یاد بگیریم که چگونه میشود یک مسلمان واقعی بود.
-
همه دم از ترویج میزنند. ترویج مهدویت امر مهم و خوبی است. ولی مروجین باید خیلی مواظب باشند. من مروجین زیادی را سراغ دارم آن هم در ردههای بالاتر(مدام از تلویزیون نشان داده میشوند و صاحب کرسی استادی در باب مهدویت و پولهای کلانی هم در اختیار دارند و ادعاهایی!!) که آداب اولیه معاشرت اسلامی را بلد نیستند و یا بلد هستند و نمیخواهند عمل کنند. این مروجین قبل از ترویج مهدویت مروج ذات زشت خودشان هستند. یا باید از این دستگاهها کنار بروند و یا باید در اعمال و رفتار خود تجدید نظر کنند.
-
خیلیها هستند از آقایان طلاب و روحانی که هر هفته دعای ندبه برگزار میکنند. وقتی آدم را میبینند غمگنانه میگویند آقا برای ظهور آقا دعا کنید. از آن طرف هم وقتی به اعمال و رفتار این آقا نگاه میکنی میبینی هیچ سنخیتی بین آن آقا و این آقا وجود ندارد.
-
خیلیها دلشان برای جمکران میتپد. جمکران یک مسجد است. و در شکوه و عظمت آن هیچ شکی نیست. اما اگر دنبال آقا میگردیم و میخواهیم عشقمان را به آقا ثابت کنیم فقط و فقط چارهاش پاکسازی اعمال است. آن وقت همه جا برای آدم جمکران خواهد بود.
-
عشق ما باید به آقا مثل عشق اویس قرنی به حضرت رسول باشد. در زمان پیامبر چند تا اویس بود؟ فقط یک نفر! پس بیخودی لاف عشق نزنیم. خیلی سخت عاشق واقعی بودن.
-
به یقین مطمئنم این خیل عظیمی که نیمه شعبانها به قم میآیند و در جمکران یک روز داغ و نفسگیری را سپری میکنند غیر از آن مخلصان واقعی از دو حالت خارج نیستند: یا مشکل ازدواج دارند که از آقا انتظار دارند مشکلشان را حل کند، ب:یا صاحب اولاد نمیشوند، یا مریض دارند و الخ. من شخصا معتقدم و به یقین رسیدهام که آقا واقعا عنایت خاصی به مشکلات ما دارند؛ ولی ای کاش ما آقا را نه به این خاطر، بلکه به خاطر آن مقام و عظمتی که دارد، به خاطر آن جایگاه و حقی که دراد بخواهیمش و خالصانه از خدا بخواهیم که زودتر فرجش را حاصل گرداند.
-
یابنالعسکری! آقا! خودت میدانی که من اوضاعم خیلی رو به راه نیست. خیلی تنبل و کم کارو هزارجور عیب و ایراد دارم، ولی اعتقاد به وجود و کرامت شما در ذره ذره وجود من رسوخ کرده است. با همه بدیهام به شما و خاندان عزیز رسالت و ولایت ارادت خاصی دارم. و همیشه سعیم بر این است که در راه درست قدم بردارم. از ریا و ظاهر سازی بدم میآید. مخصوصا از آنهایی که همیشه برای حفظ ارزش و مقام خود از شما مایه میگذارند. امیدوارم خود حضرتاتان در اصلاح آقایانی که به اسم شما کارهای ناشایستی میکنند لطفی بکنید.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط باغچهبان
|

|