ایها العزیز!
یکی از خوشبختیهای بنده که همیشه نسبت به آن از خدای خودم ممنون و متشکرم این است، که دوستان و همکاران خوبی دارم. دوستان نازنینی که سرشار از مهر و محبتند و همکاران محترمی که همیشه سایه لطفشان بر سر ما جاری است. در این برخوردهای دوستانه و کاری، هر از گاهی دستان سخاوت این عزیزان، مدتی ما را از بازار پر رونق کتاب بینیاز میکند. مدتی قبل که دلم هوای شعر خوب کرده بود، از نمایشگاه کتاب تهران مجموعهای از کتابهای شعر و غیر شعر مرحوم قیصر را خریدم و روزهایی را با آنها سپری کردم. واقعا دنیای جدیدی به رویم باز شد. تازه دریافتم که شعر یعنی نظم نه، شعر یعنی سخن. سخن پخته و حرف حسابی با بیانی زیبا و هنرمندانه. و تازه پی بردم که چرا بعضی از شعرها ابدی میشوند و برای همیشه در سینهها و حافظهها لانه میکنند. گذشته از اینها تازه فهمیدم که قیصر کسی است که باید شناخت، و گرنه ادعا نمیکنم که شناختم ... قرنها باید از او و شعرش سخن گفت تا حق مطلب راجع به او ادا شود.
و امّا بعد یکی از آن همکاران و دوستان خوبی که میگفتم سرکار خانم «مریم سقلاطونی» است که نسخهای از آخرین کتاب منتشر شده خودش یعنی مرثیه خوانی برای باران را به ما هدیه کرد. این را هم بگویم که من از نادر دوستانی هستم که کتابهای هدیه گرفته را میخوانم.(قابل توجه دوستانی که کتاب هدیه میگیرند و هیچ وقت نمیخوانند!) القصه ما این مجموعه را به محض بردن به خانه نشستیم و خواندیم و خواندیم...واقعا جالب و خواندنی بود!
اسم کتاب: مرثیه خوانی برای باران
ناشر : آرام دل (تهران)
تیراژ: 2هزار جلد
موضوع: اشعار آئینی
خانم سقلاطونی این کتاب را به به «بانوی آبها» تقدیم کردهاند. چهل غزل شورانگیز و خواندنی حول حوادث غمانگیزی چون عاشورا، و نجواهای عاشقانه با امام زمان(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) و غزلهایی در مورد زهرا سلامالله علیها. بنده همه شعرها را خواندم و پسندیدم، ولی به قدر فهم و سلیقه خودم دو غزل را بیشتر پسندیدم و خواستم اینجا به ماسبت فرا رسیدن نیمه شعبان سالروز ولادت منجی عالم انسانها، لذت یکی از آن دو غزل بسیار زیبا را با مخاطبان صمیمی وبلاگ تقسیم کنم.
ایها العزیز!
یا ایها العزیز! مسّنا و اهلنا الضر...فاوف لنا الکیل
سوره یوسف، آیه 88
پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز
دست من و نگاه شما ایها العزیز!
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سمت شما ایها العزیز!
جان را گرفتهام به سر دست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز!
وادی به وادی آمدهام از درت مران
واکن دری به روی گدا ایها العزیز!
چیزی از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را...فاوف لنا ایها العزیز!
ما جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز!
﷼
خالیتر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:37 توسط باغچهبان
|

معرفی یک چهره خوب(علي باباجاني)

علي باباجاني!
از روزي كه با آقاي علي باباجاني آشنا شدم فكر مي كنم شش هفت سالي گذشته است. روزهاي اول آشنايي تنها او را جوان قد بلندي مي ديدم كه به مجله سلام بچه ها آمد و شد داشت. همه چيز به اين قيافه درشت و استخواني او ميآمد الا اين شاعري! خدا قلبهاي مهربان و پر احساس را ببين در چه هياكلي قرار داده است! اصلا تا با ايشان كلمه اي به جز سلام رد و بدل نكرده بودم فكر مي كردم ايشان از نوادگان چنگيز مغول است، ولي وقتي براي اولين بار با او گرم گرفتم ديدم چقدر لطيف و مهربان حرف مي زنند. اصلا لبخندهاشان خيلي قشنگ بود. آشنايي ما ادامه پيدا كرد. البته ايشان در عين صميميت بيشتر محجوب و مودب بودند و احترام بزرگتر از خود را نگه مي داشتند. اين خصوصيات متعالي و انساني هنوز هم به قوت خود خود باقي است الا اينكه بعد از تأسيس وبلاگ ما غباري از غرور را در چهره ايشان مشاهده مي كنيم و اميدواريم اين مشكل با لينك دادن وبلاگ ما حل بشود. در اينجا شما را به شعري از ايشان مهمان مي كنيم:
آبرو دادی زمین را دست آب آورترین
آسمان را شستی از شب ماه جاری در زمین
پر کشید ان دست و لبریز از گل خورشید شد
تا بچیند سایه ها را سایه های در کمین
قصۀ دنباله دار مشک تو ای ماه سبز
ریشه ریشه می شود جاری به نامت بر زمین
آن تبسم های مسمومی که بر تو زخم کاشت
نیزه نیزه می شود خونگریه در فصل یقین
باورم کن دستهای تشنه ام پر می کشند
سوی دستان شما از این قفس از آستین
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:8 توسط باغچهبان
|

|