
علي باباجاني!
از روزي كه با آقاي علي باباجاني آشنا شدم فكر مي كنم شش هفت سالي گذشته است. روزهاي اول آشنايي تنها او را جوان قد بلندي مي ديدم كه به مجله سلام بچه ها آمد و شد داشت. همه چيز به اين قيافه درشت و استخواني او ميآمد الا اين شاعري! خدا قلبهاي مهربان و پر احساس را ببين در چه هياكلي قرار داده است! اصلا تا با ايشان كلمه اي به جز سلام رد و بدل نكرده بودم فكر مي كردم ايشان از نوادگان چنگيز مغول است، ولي وقتي براي اولين بار با او گرم گرفتم ديدم چقدر لطيف و مهربان حرف مي زنند. اصلا لبخندهاشان خيلي قشنگ بود. آشنايي ما ادامه پيدا كرد. البته ايشان در عين صميميت بيشتر محجوب و مودب بودند و احترام بزرگتر از خود را نگه مي داشتند. اين خصوصيات متعالي و انساني هنوز هم به قوت خود خود باقي است الا اينكه بعد از تأسيس وبلاگ ما غباري از غرور را در چهره ايشان مشاهده مي كنيم و اميدواريم اين مشكل با لينك دادن وبلاگ ما حل بشود. در اينجا شما را به شعري از ايشان مهمان مي كنيم:
آبرو دادی زمین را دست آب آورترین
آسمان را شستی از شب ماه جاری در زمین
پر کشید ان دست و لبریز از گل خورشید شد
تا بچیند سایه ها را سایه های در کمین
قصۀ دنباله دار مشک تو ای ماه سبز
ریشه ریشه می شود جاری به نامت بر زمین
آن تبسم های مسمومی که بر تو زخم کاشت
نیزه نیزه می شود خونگریه در فصل یقین
باورم کن دستهای تشنه ام پر می کشند
سوی دستان شما از این قفس از آستین


