تبليغاتX
باغچه

Fast & Free Image Sharing

۱. ۲۲تير ماه در مراغه

۲. ۲۴ تيرماه در مياندوآب

۳. ۲۵ تيرماه در اسكو و تبريز

۴. ۲۷ تيرماه در اهر و ورگهان

"ورگهان نام يکي از دهستانهاي پنجگانه بخش هوراند شهرستان اهر، که در قسمت جنوب خاوري بخش قرار گرفته و آب و هواي نسبتاً گرمسيري دارد. آب آن و قراءتابعه از قره سو و رودخانه کجرود و چشمه تامين مي شود. مرکز دهستان آبادي ورگهان است . اين دهستان از هيجده آبادي بزرگ و کوچک تشکيل شده و بالغ بر 2080 تن جمعيت دارد. رجوع به فرهنگ جغرافيايي ايران ج 4 شود."

برداشت ميوه‌هاي اورجينال تابستاني در ورگهان اهر

نمايي از روستاي زيباي ورگهان

از نمايي ديگر

۵. چند روز ديگر در اردبيل

 .....

 براي ديدن تصاوير ديگر اينجا كليك كنيد

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 0:13 | لینک ثابت |

 

حرم حضرت امامامسال (یعنی همان پارسال جدید) یک روز مانده به عید صبح علی‌الطلوع با اسب نقره‌ای تاختیم. در تهران فقط به حضرت امام قدس‌سره عرض ادب کردیم. بعد مسیر بدی برایمان رقم خورد. از اتوبانهای شلوغ شهر تهران تا قزوین. یکسره همه ترافیک. و ترافیک هر چقدر سنگینتر، لرزه جان من بیشتر. الغرض تا زنجان به همین منوال گذشت. نزدیکیهای زنجان فقط یک مورد تصادف

من و برادرم در نزدیکی کندوان/ غار جالبی است اینجا

 

ادامه در سایت

  

نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 20:31 | لینک ثابت |
در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی من 4 ، 5 سالم بود. برادرم ابتدایی می‌خواند. در اول کتابهایش عکس شاه بود. آن موقع ما فقط زورمان به این عکسها رسید و پاره شون کردیم. بعد یک روسری هم در خانه بود که عکس ولیعهد روش بود. برادرم چشمهایش را با خودکار سیاه کرد...
21بهمن
نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 19:17 | لینک ثابت |
قلبیمیزده وار شوق کربلا     آلتی گوشه‌لی، قبره عاشیقوخ  

 یاحسین دیوب ایلروخ نوا     ای عزیز زهرا، افتخار دنیا

در باز می‌شود. صدای عزاداران و نوحه‌خوانان جلوتر از خودشان وارد حیاط می‌شود. صدای گریه ما بلند می‌شود. محرم امسال حال و هوای دیگری دارد. تا سال گذشته که پدر زنده بود، دسته حسینی ده، شبها در خانه ما جمع می‌شد. امسال امّا؛ خانه دیگری می‌رفتند. آمدن هیئت به احترام پدر است. یاد او دوباره در محرم زنده می‌شود...

محرم آمده است. همه سیاه پوشیده‌اند. دستها بالا می‌رود و سنگین  بر سینه‌ها پایین می‌آید. مادرم آرام گریه سر می‌دهد. همه از در و دیوار به حیاط خانه ما ریخته‌اند تا شور محرم را تماشا کنند. 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 20:16 | لینک ثابت |

شبهای پاییز و زمستان برای من خاطره انگیز است. در روستا که بودیم شبهای زیبایی داشتیم. من مشقهایم را روی کرسی و در زیر نور چراغ گردسوز(لامپا) می‌نوشتم، تا شام حاضر می‌شد. مادر یا زنداداش سفره را پهن می‌کرد. نان خشک بود و آبگوشت داغ و بخاری که از روی قابلمه به هوا لوله می‌شد. همه جمع می‌شدند.

 قاشقها توی کاسه‌های فلزی(چوبین می‌گفتیم در حالی که فلزی بودند!) صدا می‌کردند و زنداداش ما را به صبر دعوت می‌کرد. آبگوشت را که تیلیت می‌کردیم و می‌خوردیم معمولا سر سهم گوشت(البته بیشترش سیب زمینی و سبزی خشک و گوجه خشک بود تا گوشت) بچه‌ها دعواشون می‌شد. یکی قهر می‌کرد، یکی به دیگری چشم غره می‌رفت و...

بعد، نه تلویزیون بود و نه رایانه و نه هیچ چیز دیگر! همه‌اش چشمانمان به در بود تا کسی برای شب‌نشینی بیاید و یا ما از بزرگترها می‌خواستیم تا اجازه بدهند برای شب نشینی خانه همسایه‌ها و فامیلها برویم. راه رفت و آمد ما به همسایه‌ها از پشت بام بود. تا صدای پایی از پشت بام می‌آمد چقدر خوشحال می‌شدیم! ...

 به قول شهریار: آلله نه خوش غمسیز غمسیز یاشاردیق(خدایا! چقدر خوش بودیم و بی‌غم زندگی می‌کردیم!)

نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 22:7 | لینک ثابت |

 

امروز روز خوبي بود. روز قشنگ و زيبا. ولادت کريمه اهل بيت حضرت معصومه سلام‌الله عليه. و اين اتفاق جالبي که براي وبلاگ من افتاد. يعني منتخب شدنش...

باري،از نوشتن من در پارسي‌بلاگ زمان زيادي نمي‌گذرد. ماه رمضان همين امسال يعني يک ماه پيش بود که يکي از خواهران خوبم از افطاري مديريت محترم پارسي‌بلاگ در يکي از رستورانهاي شهر قم خبر داد. اين خبر برايم از چند جهت جالب بود. البته از حق نگذريم جهت اصليش همان افطاري بود که کار بسيار خداپسندانه‌اي بود که مديريت محترم و زحمتکش زحمتش را کشيده بودند. اما چيزي که خيلي برايم جالب‌تر از اين حرفها بود بها دادن به بلاگرها و جوانان و نوجواناني بود که با شور و شوق پاي رايانه خود مي‌نشينند و حرفها و ايده‌هاي خود را منتشر مي‌کنند. شايد اين فشر از يک جهت مظلومند و آن اينکه هيچ سازمان يا نهادي آنها را حمايت نمي‌کند و راهکارهايي برايشان نشان نمي‌دهد. من خودم بارها ديده‌ام که بعضي از اينها واقعا بالقوه و حتي بالفعل نويسنده هستند ولي کسي سراغشان نمي‌آيد تا کشفشان کند.

وقتي ديدم مديريت محترم پارسي‌بلاگ حالا به هر دليلي( به دليل تبليغات سايت يا دلايل ديگر که به نظر من دليل اصلي همان نيات خيرشان بوده) اينچنين(ولو با يک دعوت و دادن يک افطاري) از جوانان و نوجوانان اين مملکت حمايت مي‌کنند سر شوق آمدم که من نيز عضو اين خانواده بزرگ بشوم. اي‌کاش برنامه‌هاي ديگري نيز داشته باشند و تنها به يک افطار بسنده نکنند. من خودم زماني بود که خيالهايي در سر داشتم و با خود مي‌گفتم اگر هر کدام از اين کاربران اينترنت که حال و هواي مسلماني دارند و دلشان نمي‌خواهد جوانان وطنشان در پيچ و خم‌هاي شبکه جهاني نت سرگردان بشوند، اگر هر کدام از اينها با دو سه نفر از آنها دست دوستي بدهند و...چه بسا عرصه بر اهريمنها تنگ شود. نمي‌دانم چه کارهاي ديگر مي‌شود کرد؛ ولي مي‌دانم که ابزار خوبيست براي کارهايي بس بزرگ.

و اما بعد لازم مي‌دانم بر حسب وظيفه (البته شايد اينطور معمول نيست و من به احتمال قوي جوّزده شده‌ام و دارم خود شيريني مي‌کنم! ببخشيد) در وحله(وهله) اول از آن خواهر خوبم و در وهله(وحله) دوم از مديريت و دست‌اندرکاران سايت وزين پارسي بلاگ و در وحله سوم از همه اعضاي اين خانواده بزرگ و صميمي تشکر کنم که با ارسال پيامهاي تبريک شرمنده‌ام مي‌کنند.

باور کنيد وقتي قدم به اين جمع گذاشتم به تنها چيزي که فکر نمي‌کردم همين منتخب بودنم بود. در حالي که همان روزهاي اول دو سه تا از نوشته‌هاي من برگزيده شد. من نمي‌دانم چه جوري از شرمندگي اين خوبان دربيايم؛ ولي اين را بلدم بگويم که دستتان درد نکند. من به عنوان نويسنده‌اي که شايد در بيرون از نت بيشتر از اينجا شناخته شده باشم، مي‌گويم که اين انتخاب با اينکه هنوز چيزي نداده‌اند و يا داده‌اند به دستمان نرسيده با اين حال از جايزه نوبل برايم ارزشمندتر بود. اميدورام روز به روز توفيقات عزيزان زحمت‌کش افزون گردد.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 1:4 | لینک ثابت |

اصلا به فکر نامه دادن به رئیس‌جمهور نبودم؛ ولی آنقدر ازدحام بود، آنقدر مردم برای نامه دادن به رئیس‌جمهور از خود شور و شوق نشان می‌دادند که ما را هم سر شوق آوردند. صندوق‌های پستی خود دنبال مشتری می‌گشتند. حتی قلم و کاغذ هم به صورت صلواتی گیر می‌آمد. گفتیم حالا که هم گنجشک مفت است و هم سنگ، یک سنگی هم ما بیندازیم. نامه را نوشتیم و به صندوق پستی انداختیم. سه ماه نگذشت که جواب نامه توسط پستچی رسید. دوباره بعد از یک هفته به خانه زنگ زدند. دو سه هفته دیگر وقتی سراغ ایمیلم رفتم دیدم از دفتر آقای رئیس جمهور دارند توسط ایمیل هم نتیجه نامه را پیگیری می‌کنند. صادقانه بگویم اگرچه نامه من با توجه به شرایطی که داشتم به نتیجه نرسید؛ ولی این قضیه برای من یک اتمام حجت و یک شاهد عینی شد که قبول کنم واقعاً در این دولت یک تصمیم جدی برای رسیدگی به مشکلات مردم وجود دارد.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 22:25 | لینک ثابت |

 این هم عکسی از خودم و باغات سبز خشکرود. یادش بخیر

چندی پیش دوست عزیزم جناب آقای حسین شجاعیان یکی از دبیران متعهد و دوست داشتنی خشکرود، به وبلاگم سری زده و محبت فرموده و درخواست کرده بودند چیزی هم در مورد روستای خشکرود بنویسم. ما امتثال امر می‌کنیم و ذکر خیری از روستای خشکرود هم به میان می‌آوریم( اگرچه مطالب زیاد است):

روستای خشکرود یکی از روستاهای زیبا و آباد شهرستان زرندیه است. شهرستان زرندیه متشکل از چند شهر و تعدادی روستا است. زاویه، مأمونیه و آسیابک. در میان روستاها هم روستای خشکرود قطب اقتصادی منطقه است. تا چند سال پیش این شهرستان به عنوان مجموعه‌ای کوچک تابع شهرستان ساوه بود که بعدا مستقل شد.

روستای خشکرود از لحاظ جمعیت یکی از پرجمعیت‌ترین روستاهای کشور است. شاید بیش از 6 هزار نفر. بنده از اوایل سال 1381 تا خرداد ماه سال 1382 به عنوان روحانی مبلغ در خدمت مردم خوب خشکرود بودم. از اولین روز مسافرت من به این منطقه تا آخرین روزش خاطره شد. خاطرات خیلی زیبا و به ندرت هم تلخ.

وقتی برای تبلیغ عازم سازمان تبلیغات ساوه شده بودم آقای خادمی مسوؤل سازمان به محض اینکه دریافتند بنده آذری زبان هستم، حکم مأموریت مرا به این روستا نوشتند. در حالی که من هیچ شناخت قبلی نسبت به آن نداشتم. توکل بر خدا کردم و راهی خشکرود شدم. موقع اذان ظهر بود رسیدم. جمعی از مردم خوب و خونگرم در مسجد جمع بودند. اذان گفته شده بود و من مستقیما با هدایت و اصرار آنها برای اقامه نماز جلو رفتم. در بین دو نماز بلند شدم تا خودم را معرفی کنم. هنوز صحبتم شروع نشده بود که چند نفر با صدای بلند و عصبانی گفتند: «حاج‌آقا ما از شما یک عالم ترک زبان می‌خواهیم که زبان ما را بفهمد، چرا متوجه نیستید؟»

این پیرمردها فرصت نمی‌دادند تا من حرف بزنم. بالاخره با هر مصیبتی بود آرام شدند و من حرفهایم را شروع کردم:«بسم الله الرحمن الرحیم والصلاة و السلام علی ...خطبه که تمام شد گفتم: سلام عرض ائلیئرم سیز عزیزلره و امیدوارم بنده‌ی حقیرئ به عنوان بیر کئچیک قارداش و بیر ناخوانده مهمان قبول ائلیه سیز!...»

همهمه پیچید. همه با تعجب و حیرت به صورت همدیگر نگاه کردند و با خود چیزهایی گفتند که متوجه نشدم. ولی فهمیدم که صرف آمدن یک روحانی ترک زبان چقدر مهم  و خوشحال کننده بوده برای این عزیزان. البته چند مدتی طول کشید که به لهجه هم عادت کنیم. تفاوتهای جزئی بین آذری ما و آذری ساوه‌ای‌یها وجود دارد. با این حال آنها ادعا می‌کردند که در لهجه من چیز نامفهومی وجود ندارد. ولی من کلمات زیادی از آن بزرگواران شنیدم که در طرفهای ما مصطلح نبود.

خاطرات زیادی دارم که فعلا به همین اندازه اکتفا می‌کنم. ولی شایدها بعدها به صورت داستان و خاطره باز چیزهایی نقل بکنم.  

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 22:35 | لینک ثابت |

حقیقتاً امروز یکی از روزهای غم‌انگیز من بود. دختر خانم دوست خوب و با صفای من جناب آقای سید مجتبی مجتهد حائری خیلی غم‌انگیزانه از دنیا رفت و همه ما را غرق ماتم نمود. خبرش را صبح به من دادند. ظاهراً دیروز جمعه، بر اثر چپ شدن ماشینشان در جاده قم-دلیجان، خدابیامرز سیده زینب سادات از ماشین به بیرون پرت شده و بر اثر خونریزی مغزی فوت می‌کند. خوشبختانه در این حادثه ناگوار به خود سید و همسر و پسر خردسالش آقا سید رضا، آسیبی نمی‌رسد.

 من از سالها پیش که با خانواده این دوست عزیزم در ارتباط هستم، امسال برای اولین بار زینب ساداتشان را در اواخر خرداد ماه زیارت کردم. اگرچه تازه به سن بلوغ پا گذاشته بود، ولی حالات و ملکات اخلاقی بزرگمنشانه ایشان زبانزد همه بود. دختر خانمی بود مؤمنه، محجبه، مؤدب و بسیار دوست داشتنی و به قول معروف یک خانم حسابی.

تشییع از حرم حضرت معصومه شروع شد. پیکر پاکش را دور ضریح طواف دادند. بعد برای اقامه نماز میت راهی مسجد آقای بهجت شدیم. معظم له با اینکه سالها از قبول نماز میت خودداری می‌کردند، ولی به خاطر سیادت سیده زینب و نسبت او با مرحوم میرحبیب آقا مجتهد حائری مراغه‌ای که در زمان آیت‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت داشته قبول فرموده بودند واین سعادتی بود برای آن مرحومه.

آقای علامه پدربزرگ مادری سیده زینب که خود از علمای بسیار خوب قم و از نوادگان مرحوم میرزا محمد تنکابنی صاحب کتاب گرانقدر قصص العلماست، با چشمهای گریان می‌گفت که مطمئنم در قیامت این نوه عفیفه من شفیعه من خواهد بود. سپس از قول آقای بهجت نقل ‌کردند که آقا فرموده بود: امشب شب عروسی زینب است...

خدا روحش را شاد و  او را قرین رحمت خویش قرار دهد.

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:10 | لینک ثابت |

1.    ظهر، نه بعد از ظهر، در یک هوای دم کرده. زیر کولر آبی. ساعت حوالی ساعت 6 است. کامپیوتر  عهد بوقی دوستم حوصله ام را سر برده است. بعد از پارتیشن بندی و فرمت و هر بازی دیگر، باز وقتی می‌آید بالا قفل می‌کند. مانده‌ام چیکار کنم. هوای دم کرده اتاق خفه‌ام کرده است. ریستارت!! و... دوباره فحش و بد و بیراه به مایکروسافت! به خود دوستمون که دست بردار نیست از این ابر رایانه!...فیضی(دوستم) با کف دست به پهلوی کیس می‌کوبد. صدا می‌پیچید. عینکم را بر می‌دارم. آه می‌کشم. خدایا خودت راهی پیش پای ما بگذار! زمین موج بر می‌دارد. صدای مهیبی در و دیورا را می‌لرزاند. و این هم تجربه جدید! یوم یکون الناس کالفراش المبثوث! مثل قرقی از در و دیوار می‌زنم بیرون. در و دیوار همچنان می‌لرزد. نگران بچه های خود هستم. تن 95+5 کیلویی‌ام را در کوچه ‌های شهرک می‌دوانم. مثل یک دونده سیاه آفریقایی! همه بیرون ریخته‌اند. این بار زلزله را ول کرده اند و به من نگاه می‌کنند. فکر می‌کنند هشت نفر از عزیزانم را از دست داده‌ام. هر کی هر چیزی می‌پرسد بدون جواب می‌گذارم و رد می‌شوم. چه هیجانی دارد و داشته‌ است این زلزله!

2.    اذا زلزلت الارض زلزالها...حنانه و مادرش با اولین لرزش مخوف زمین خود را به زیر میز بدبخت من رسانده‌اند. در را با هر مصیبتی است باز می‌کنم. سر و صدایی که من ایجاد کرده ام کمتر از زلزله نیست. حنانه تا صدایم را می‌شنود به بغلم می‌پرد و بغض می کند. مادرش بسیجی‌وار لباس‌های بیرون را پوشیده و منتظر است تا آن ور دنیا بدود. از محمدجواد خبری نیست...نکند زیر آوار مانده است!!...کو آوار؟ همگام با پس‌لرزه‌ها دوباره پله‌های دراز طبقه دوم را به زمین می‌رسانم و این بار دنبال محمدجواد. با دوچرخه روبرویم سبز می‌شود.«بابا زلزله را دیدی؟» جواب می‌دهم:«آری زلزله را حس کردم!» نفس نفس می‌زنم... و قال الانسان ما لها؟...

3.    چه شوری دارد این بلایای طبیعی! همه زن و مرد و کوچک و بزرگ بیرون آمده‌اند. یاد بم می‌افتم! چرا آنها هشدارهای قبلی غیبی را جدی نگرفتند؟... ساعت 10 شب است. مردم آرام آرام به زیارت حرم و جمکران می‌روند. اینها همان آدمهایی هستند که دوست ندارند کسی بهشان بگوید ترسیده اند. به بهانه زیارت امکان مقدسه جان خود را بر می‌دارند و فرار می‌کنند. عده‌ای به بهانه تفریح راهی بوستان علوی هستند. برای اینها هم فال است و هم تماشا! واقعا بوستان علوی هم در چنین روزهایی به درد می‌خورد. جاهای خوبی دارد برای خوابیدن! سکوهای تمیزی درست کرده‌اند!...ما هیج جا نمی‌رویم. کجا را داریم؟ در خانه من دنبال رتق و فتق کارهام هستم و خانم به تقلید از آموزشها تلویزیون دارد مسائل ایمنی را بررسی می‌کند. یک ساک پر از خورد خوراکی و سیخی برای لحظه‌ای که آوار همه جا را فرا گرفت و یک بطری آب و چراغ قوه و خدا پدر صدا و سیما را بیامرزد.

4.    شب خسته‌ام. باید بخوابم. خانم می‌گوید. کشیک بده. می‌گویم چشم تا جایی که تاب مقاومت دارم. خوابم برده است. ساعت سه چهار صبح است که از خواب می‌پرم. خانم برای نماز صبح بلندم می‌کند. خدا را شکر بالاخره جان سالم بدر برده‌ایم!

5.    روز بعد از زلزله. در اتوبوس همه وقایع دیشب را به هم تعریف می‌کنند. یکی می‌گوید: خدا حتی با قمی‌ها هم شوخی ندارد. دیگری می‌گوید. گوشمالیی بود فقط. و الا ما که با خدا این حرفها را  نداریم. آن یکی از جربوزه خود حماسه‌ها می‌سراید و می‌گوید که امشب را راحت تر از شبهای دیگر خوابیدم. و کمپزهایی که در راه است. و من صادقانه می‌گویم: زلزله دلهره آور است. ترس آور است. مثل مار بؤایی که حتی زهرآگین هم نیست. کمش هم زیاد است و باید ازش ترسید و احتیاط کرد...و اخرجت الارض اثقالها: سنگین‌ترین سنگینی زمین گنهکارانی مثل من هستند. در زلزله آدم احساس می‌کند باری از گناهان از روی دوشش برداشته شده است. با خود می‌گویم:«اگر رفته بودیم اینهمه گناه را چه جوابی بود؟»

6.    شب همه در کوچه ها جمعند. با خانواده مثل اسرای کربلا در کوچه‌های شهرک سرگردانیم. خیلی‌های دیگر مثل ما هستند. استاد عربی من سید سیساوی از الجزایر با خانواده‌اش از روبر می‌آید:

-         کیف الحال الاخ مجید؟

-         اهلا و سهلاً مولای! الی این تذهب؟

-            لم ادری یا مجید الی این نذهب...نذهب

می‌گوید: نمی‌دانم کجا؟ فقط داریم می‌رویم...با آنها خداحافظی می‌کنیم و به راه خود ادامه می دهیم. در جایی که ساختمانهای شهرک به انتها می‌رسند. مجلس زنانه‌ای برپاست. چه کار خوبی! همه دور هم جمع و واژ های عربی مانند: الیوم یومین!... امروز دومین روز است... دختری به دختر دیگر تعریف می کند... و ما از کنارشان رد می‌شویم و راهی پارک بازی. حنانه کشته مرده تاب بازی است. فکر می‌کنم الان از خدا تشکر می‌کند که زلزله شده است و الا باباش هیچ وقت او را برای بازی به اینجا نمی‌آورد... و شب با دلهره و دلشوره به خانه برمی‌گردیم. تنها میز چهار پایه و بلند مطالعه مرا به عنوان سپر بلا در هال می‌گذاریم تا بچه ها با خیال راحت بخوابند و من نمی‌خوابم و هر لحظه منتظر آن صدای وحشتناک و مهیبم. خانم اصرار می‌کند که فردا صبح زود بلند شویم و بریم مراغه...می‌خندم. و لایمکن الفرار من حکومته! از سیطره حاکمین خداوندی مگر می‌شود فرار کرد؟ مراغه زلزله آمد چی؟ نترس. خیلی از مردم هستند که با وجود زلزله‌ها و سونامی‌های فراوان سنشان به 90 رسیده است. مرگ و زندگی ما دست خداست. هر کجا بخواهد باید لبیک گفت و گذر کرد...و زلزله هم برای خودش زیبایی هایی دارد و داشت.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 16:24 | لینک ثابت |
۱

این روزها مرگ های باورنکردنی زیاد شده است. چند روز پیش شنیدم دکتر عزیز ما که سالیان سال بود خدمتش می رسیدیم و برای معالجه خود و خانواده ازش کمک می گرفتیم به رحمت خدا رفته است. آدم عجیبی بود.صبور و پرحوصله. خوشرو و گرم و صمیمی و همیشه در حال خوش و بش با بچه ها. چه هیکل زیبایی هم داشت. وقتی رفتنش را شنیدم هیچ باورم نشد.شماره همراهش را داده بود به ما و گفته بود در هر لحظه از این ۲۴ ساعتی که خدا برای نفس کشیدن داده است در خدمت مریضام هستم. دنبال شماره اش گشتم پیدا نشد. شماره مطب را کسی ورنمی داشت. آخرش مجبور شدیم همگی به مطب برویم. وقتی رسیدیم مطب از شیشه های خالی پنجره مطب همه چی معلوم بود.گویا تر از آن اعلامیه فوتش بود که در شیشه های در و پنجره مغازه های همسایه هاش خودنمایی می کرد.دوماه قبل بود که رسیده بودیم خدمتش مثل همیشه خانوادگی. و او با جمع زیادی از بیماران که در سالن انتظار مطبش منتظر بودند و او آرام و آسوده در حال گپ زدن با بچه های من بود و...کتابی که برایمان هدیه داد...چه می شود گفت؟دکتر اسماعیل لطفی پناهگاه بیشتر مریضانی بود که با تمام وجودشان به او اطمینان کرده بودند...خدايش بيامرزد!

۲

همين امروز وقتي سوار اتوبوس واحد شدم اعلاميه رنگي يكي از رانندگان آشنا و صميمي مسير ما باز حالمان را گرفت. يادم هست همين راننده روزي از شوخي‌هاي كيومرث صابري فومني مي‌گفت و با خنده و شوخي اشاره مي كرد به پاره پوره شدن صندلي‌هاي اتوبوس كه قبل از خوردن يا بعد از خوردن صندلي‌ها مسواك بزنيد. به نظر من ايشان هم واقعا از نيكان روزگار بود. من در طول اين يكي دوسالي كه آشنا شده بوديم يكبار هم نديدم با مسافران بداخلاقي كند. خدا رحمتشان كند!  

نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 11:36 | لینک ثابت |

یادی از عزاداری‌های تبریز

من هر وقت عزداری‌های آذری‌ها را می‌شنوم به آذری بودن خودم می‌بالم. امشب قبل از ساعت 9 که مداحی خیلی قشنگی از شبکه یک سیما پخش شد مرا خیلی هوایی کرد. به قول معروف روحم به اهتزاز در آمد. رفتم به حال و هوای تبریز. به هیئت‌های با حال حسینی. به راسته بازار. ساعات قاباغی. به کوچه باغ. به میدان قطب. تپلی باغ. چهارراه آبرسان. محله عباسی.ششگلان. مارالان و ...به یاد مداحان عزیزی افتادم که واقعا برکت تبریز هستند. افتخار تبریز هستند. مثل حاج‌علی‌اکبر صابری(باطریساز) حاج‌حسن‌آقا فرهادی، حاج مهدی خادم‌، حاج‌ابراهیم رهبر و ... که روزگاری با نوای آسمانیشان پرواز ملکوتی داشتیم. یاد هیئت شهدای گمنام تبریز بخیر! چقدر خوش می‌گذشت در وادی رحمت(مزار شهدا!) شبهای تابستان و بهار 1369 الی 1374 ...واقعاً هیچ جا مثل تبریز نمی‌شود. من مدتی قم هستم. مراغه بوده‌ام دو سالی. شهرهای دیگر کم و بیش. هیچ جا تبریز نمی‌شود...محرم تبریز شکوه دیگری دارد...چه می‌توان گفت و چه می‌شود نوشت...

نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

نمی‌دانم، شاید یکی از داستان‌نویسان بزرگ ایرانی(به احتمال زیاد جلال آل احمد) چنین گفته است که من هیچ وقت خودم را در قالب داستان محصور نمی‌کنم. حالا این را چه ایشان گفته باشد یا نگفته باشد، به نظرم حرف درستی است. آدم نباید همیشه خودش را ملزم به داستان‌نویسی بکند، بلکه چه بسا حرف‌هایی است که در قالب داستان درنمی‌آید. من خودم امشب(26 اردیبهشت) بعد از یکی دو ساعت  فکر و کلنجار با خودم، چیزی که بشود اسمش را گذاشت داستان، سراغم نیامد. لاجرم باز یاد دوران نوجوانی افتادم که هی می‌نوشتم و ملاحظه‌ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم و به قصد چاپ شدن، مطلبی را روی کاغذ نمی‌آوردم. بلکه می‌نوشتم تا لذت ببرم. با خودم گفتم امشب نیز چنان کنم. بنویسم نه به قصد مجلاتی که با آن‌ها در ارتباطم و نه به خاطر این که مثلاً در وبلاگ بگذارم.(البته بعد دیدم برای وبلاگم بد نیست) بالاخره نوشتم و چنین از آب درآمد:

میاندوآب و چند حُسن تصادف

الان که به آن روزها فکر می‌کنم می‌بینم چند حسن تصادفی آن روزها اتفاق افتاده است که شاید در انگیزه من نسبت به نویسندگی تأثیر خوبی گذاشته است. آن روزها که سال‌ 1369 بود و ما اولین بار با مجله‌ی «سوره‌ی نوجوانان» آشنا شدیم، با اسم آقای رضا رهگذر(سرشار) نیز که آن موقع سردبیر همان مجله بودند آشنا شدیم. یکی از دوستانم چند تا از کتاب‌های ایشان را برایم آورد و من خواندم و خیلی خوشم آمد. اولین حسن تصادف، کتاب«اگر بابا بمیرد» ایشان بود. این داستان، در یکی از روستاهای شهر ما اتفاق افتاده بود. روستایی به نام «شکور کندی». روستای خود ما اگر چه از این روستا خیلی دور است. آن روستا در غرب میاندوآب و روستای ما دقیقاً در شرق میاندوآب است؛ ولی وقتی در شهر میاندوآب درس می خواندیم بعضی از بچه‌ها را می‌شناختیم که مال آن روستا هستند. بالاخره خواندن داستان«اگر بابا بمیرد» مرا -آن روزها که در تبریز بودم و شدیداً دلتنگ میاندوآب- به حال و هوای شهر خودم برد. من از خواندن آن داستان خیلی لذت بردم و بیشتر به داستان و داستان‌نویسی علاقه‌مند شدم. بعد از خواندن این داستان بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد نویسنده‌ی داستان و صد در صد به یقین رسیدم که ایشان یکی از هم‌ولایتی‌های ماست. گفتم چقدر خوب شد! اگر بروم آقای رهگذر را پیدا کنم نصف راه را رفته‌ام. از او داستان‌نویسی را یاد می‌گیرم. فردای آن روز آن دوستم آمد و قضیه را برایش گفتم. خندید و گفت:« آقای رهگذر مال طرف های شیراز است. متولد کازرون!» خواه نخواه خیلی ناراحت شدم. احساس کردم همه ی تخیلات من در مورد آقای رهگذر به هم ریخت. من که ایشان را نزدیک‌ترین فرد به خودم احساس کرده بودم حالا آرام آرام به این نتیجه می‌رسیدم که که دیگر با همدیگر غریبه شده‌ایم. بعد از کمی ناراحتی و فکرهای عجیب و غریب، از آن دوستم پرسیدم که پس چطور شده ایشان به میاندوآب آمده و روستای شکورکندی را دیده و...؟ جواب داد که آن موقع در آن‌جا معلم بوده است. بالاخره آن حس همشهری‌دوستی که از خواندن قصه به ما دست داده بود شاید کلاً از بین رفت؛ ولی ما دیگر با داستان آشنا شده بودیم و حداقل هر ماه یکبار و بعدها هر ماه دوبار قصه‌های سوره نوجوانان را می‌خواندیم و داستان‌نویسی را تمرین و تجربه می‌کردیم.

بعد از مدتی، دومین حسن تصادف هم اتفاق افتاد. من اسم آقای «ی. میاندوآبی» را روی بعضی از کتاب‌هایشان دیده بودم؛ ولی خیلی مطمئن نبودم که نویسنده‌اش مال میاندوآب باشد. فکر می‌کردم شاید مال شهرهای دیگر است. چون در حوزه استادی داشتیم به نام آقای خراسانی که جد اندر جد مال آذربایجان بوده‌اند. به هر حال از آقای «ی. میاندوآبی» هم قصه‌ای خواندم که در اطراف رودخانه‌ی «جغاتو» اتفاق افتاده بود. این جغاتو اسمی آشنا برای همه‌ی بر و بچه‌های جنوب آذربایجان است. از مراغه و بناب گرفته تا تکاب و شاهین دژ و بوکان و مهاباد. رودخانه‌ی پر آب و قشنگی است که هم آب شیرین دارد و هم جان می‌دهد برای شنا کردن و ماهی گرفتن. همان «زرینه‌رود» که اسمش در کتاب‌های جغرافی به تفصیل آمده است. دیگر با این وجود یقین کردم که آقای میاندوآبی مال میاندوآب است. تا بیایم کشف کنم اسم واقعی ایشان را یکی دو ماه گذشت و بالاخره فهمیدم که ایشان هم جناب آقای دکتر «یعقوب آژند» هستند و اهل میاندوآب. دکترای تاریخ دارند. نقاش و داستان‌نویس و مترجم و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران.

دیدار با دکتر یعقوب آژند

زمستان سال 1378 بود. سال‌ها از آن دوران گذشته بود. شاید نه و ده سالی. از آن دورانی که از آقایانی مثل آژند و رهگذر یک تصویر خیالی در ذهن داشتم. یک روز با خودم گفتم من باید بروم این عزیزان را از نزدیک ببینم. عزمم را جزم کردم. تلفن را برداشتم و به مجله‌ی ادبیات داستانی زنگ زدم. آن روزها دکتر سردبیر این مجله بود. با تپش قلب و لرزش صدا  آقای آژند را خواستم. تلفن وصل شد. به زبان فارسی با هم سلام علیک و حال و احوال کردیم؛ چون هنوز در شک و تردید بودم و خیلی مطمئن نبودم که ایشان زبان ترکی(آذری) را به خوبی در یاد داشته باشند. موقع صحبت از خودشون پرسیدم که زبان ترکی بلندند یانه و پیشنهاد دادم که آذری حرف بزنیم. ایشان با بزرگواری و صمیمیت تمام پذیرفتند و ما شروع کردیم به صحبت به زبان مادری‌مان. جالب بود که ایشان هنوز بعد از شاید بیست سی سال دوری از میاندوآب با همان لهجه‌ی خاص میاندوآبی‌ها صحبت می‌کرد. خلاصه باب آشنایی باز شد و من اجازه گرفتم که روزی در مجله خدمتشان برسم و البته رسیدم و به برکت ایشان، با سرکار خانم راضیه تجار هم آشنا شدم.

و دیدار با آقای رهگذر

از آن روزها 15 سالی گذشته بود. آن موقع‌ها وقتی با ناامیدی نامه‌ای به دفتر مجله‌ی « سوره نوجوانان» ارسال کردم، روزی دیدم جوابش آمد. نامه را خود آقای رهگذر نوشته بود و چه خط زیبایی داشت! نامه را تا به امروز نگه‌ داشته‌ام.آن نامه اگر چه در چند سطر نوشته شده بود؛ ولی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس می‌کردم من هم کسی شده‌ام که سردبیر مجله‌ای جواب نامه‌ی مرا می‌دهد و با خوش‌حالی نامه را به دوستان و آشنایان نشان می‌دادم. بعد از آن نامه من قصد داشتم قصه‌هایم را برای آقای رهگذر بفرستم و البته بعضی‌هاش را هم فرستادم؛ ولی بعد از مدتی وقتی خودم دوباره قصه‌ها را خواندم آرزو کردم چاپ نشود. چون خیلی ضایع بود. الحمدلله چاپ هم نشد. بعد من از تبریز به قم آمدم. با سلام بچه‌ها آشنا شدم. سوره نوجوانان تعطیل شد و آقای رهگذر هم دیگر...از دل برفت هر آن‌که از دیده برفت.

زمستان سال 1384 توفیقی دست داد که در جشنواره‌ی انتخاب کتاب سال مجلات «سلام بچه‌ها و پوپک» که آقای رهگذر یکی از برندگان بودند از نزدیک دیدار داشته باشم. مطمئن بودم گفتن این خاطراتی که این‌جا نقل کردم فایده‌ای برای ایشان ندارد، ولی اشاره‌ی کوتاهی کردم و قصه‌ی« اولین برفی که زمین نشست» را برایشان دادم و ایشان هم با تواضع تمام آن را در اردیبهشت امسال «سروش نوجوان» چاپ کرد.    

نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 21:22 | لینک ثابت |
 
business article
آبادان آباده آباده طشک آبسرد آبگرم آبیک آذرشهرآرادان آران و بیدگل آرمرده آستارا آستانه اشرفیه آشتیان آغاجاری آمل آوج آیسک ابرکوه ابهر ابوزیدآباد اراک ارداق اردبیل بیله سوار اردستان اردکان ارسنجان ارومیه ازنا اژیه استهبان اسدآباد اسفراین اسفرورین اسکو اسلام آباد غرب اسلام‌شهر اسلامیه اشتهارد اشکنان اصفهان اقبالیه اقلید الشتر الوند الیگودرز املش امیریه اندیشه اندیمشک اِوَز اهر اهل اهواز ایج ایزدخواست ایذه ایرانشهر ایلام ایوانکی باب انار بابارشانی بابل بابلسر بازرگان بافت بافق بالاده بانه بجنورد برازجان بردسکن بردسیر بروجرد بروجن بسطام بستک بشرویه بم بناب بنارویه بندرانزلی بندرترکمن بندرعباس بندرلنگه بندرگز بندر خمیر بوئین و میاندشت بوئین زهرا بوئین سفلی بوانات بوشهر بوکان بومهن بهار بهارستان بهبهان بهشهر بهمن بیارجمند بیجار بیدخت بیدستان بیرجند بیرم بیضا پارس آباد پاکدشت پاوه پردیس پلدشت پیرانشهر پیشوا بهاباد (شهری در استان یزد) تازه‌شهر تاکستان تایباد تبریز تربت جام تربت حیدریه تجریش تفت تفرش تکاب تنکابن (شهسوار) تودشک تویسرکان تهران تیران توتشامی جاجرم جاجرود جعفریه جلفا جم جنت‌شهر جناح جوادآباد جویبار جویم جهرم جیرنده جیرفت چابکسر چابهار چادگان چالوس چمران چمستان چناران چناره چهاردانگه حاجی‌آباد حبیب‌آباد (استان اصفهان) حسن‌آباد حسن‌آباد (استان اصفهان) حصارک حنا خارک خاش خامنه خاوران خدابنده خرامه خرم‌آباد خرم‌دشت خرمشهر خشت خلخال خلیل‌آباد خمام خمین خمینی‌شهر خنج خواجه خوانسار خور (استان اصفهان) خور (لار) (استان فارس) خوراسگان خورزوق خور و بیابانک خورموج داراب داران داریان دامغان دانسفهان درچه‌پیاز درگز دررود (در خراسان) دزج دزفول دستجرد دستگرد دلبران دلیجان دماوند دورود دوزدوزان دولت‌آباد دهگلان دهلران دیباج دیواندره دبیران خواجه رازمیان رامسر رامهرمز رامیان راور رباط کریم رزن رزوه رستم آباد رشت رشتخوار رضوانشهر (اصفهان) رضوانشهر (گیلان) رفسنجان رفیع (کاوه) رودبار رودسر رودهن رونیز رویان (علمده) ری زیاران زابل زاهدان زاهدشهر زرقان زرند زرنق زرینه زنجان زنوز زواره سياه منصور ساری ساوه سبزوار سپیدان سده سراب سراوان سرپل ذهاب سرخس سرخه سردرود سرعین سروآباد سروستان سریش‌آباد سعادت‌شهر سقز سگزی سلطانیه سلماس سلمانشهر (متل قو) سمنان سمیرم سنقر سنگسر سنندج سوسنگرد سوق سورشجان سه‌قلعه سیاهکل سیدان سیرجان سیس سیوند شادگان شازند شال شاندرمن شاندیز شاهدشهر شاهرود شاهین‌شهر شبستر شربیان شرفخانه شریف‌آباد ششده شندآباد شوش شوشتر شویشه شهداد شهربابک شهر پیر شهرضا شهرکرد شهریار شهمیرزاد شیراز شیروان شهربیر ((شاهدیه)) صاحب صباشهر صحنه صغاد صفادشت صفاشهر صوفیان صومعه سرا ضیاء‌آباد ضیابر(گیلان) طالقان (شهرک) طبس طرقبه عباس آباد عجب شیر عسگران علامرودشت علی آباد عنبران فارسان فتح‌آباد فراشبند فردوس فردوسیه فرهادگرد فریدن فریدون‌کنار فریمان فسا فشك فشم فلاورجان فومن فیرورق فیروزکوه فیروزآباد قائم‌شهر قائمیه قاین (قائن) قادرآباد قدس قرچک قروه قزوین قشم قصرشیرین قطب‌آباد قلعه‌تل قم قمصر قنوات قوچان قیدار قیروکارزین کازرون کاشان کاشمر کامفیروز کامیاران کانی‌سور کبوترآهنگ (کبودرآهنگ/کبود رآهنگ) کرج کردکوی کرمان کرمانشاه کرند کره‌ای کشک‌سرای کلات کلاته خیج کلاچای کلارآباد کلاردشت کلاله کلوانق کلور کلیبر کمال‌شهر کمشجه کمه کنارتخته کنگاور کوار کوچصفهان کوزه‌کنان کوشک کوهپایه کوهدشت کوهین کهریزک کهک کهنوج کیش کیلان گالیکش[1] گچساران گراش گرگان گرمسار گرمی گز گلباف گلپایگان گلستان گلوگاه گله‌دار گمیشان گناباد گناوه گنبد کاووس گیلان غرب گهواره گوران لار لامرد لاهیجان لپوئی لردگان لنگرود لواسان لوشان ماسال ماسوله ماکو ماهان ماه‌دشت ماه‌شهر مبارکه مجن محلات محمدآباد محمدآباد (استان اصفهان) محمدشهر محمودآباد محمودآباد نمونه مراغه مرزن آباد مرند مرودشت مریوان مسجدسلیمان مشکان مشکین‌دشت مشکین‌شهر مشهد مصیری معلم‌کلایه ملارد ملایر منجیل منظریه موچش مورچه خورت مهاباد (آذربایجان غربی) مهاباد (استان اصفهان) مهدی‌شهر مهر مهران مهریز میامی میاندشت میاندوآب میانه میبد میرجاوه میمند میمه میناب مینودشت نایین نجف آباد نراق نسیم‌شهر نشتارود نصرآباد نطنز نظرآباد نقده نکا نمین نودان نور نورآباد (ممسنی) نوشهر نوکنده نهاوند نهبندان نیریز نوش آباد نیشابور نیک‌آباد وحدتيه شهرستان دشتستان واجارگاه وایقان وحیدیه ورامین وراوی ورزنه وزوان