
دستهایی در کار است!
این دستها بریده باد،
این دستها باید بریده شود،
این دستها نه به شوخی،
نه، برای کشتن!
دارند احساسات مردم را قلقلک میدهند!
دارند لحاف آرامش مردم را از رویشان به زور میکشند!
این دستها باید بریده شود،
این دستها بریده باد!
این دستها در چرتکه اقتصاد،
با قیمت برنج بازی میکنند،
تا انتقام برکناری یک وزیر گرفته شود،
این دستها دستکش سفید پوشیدهاند،
تا به هزار بهانه،
خون مردم را در شیشه کنند،
این دستها پودر رختشویی را از سبد مصرفی خانوارها دزدیدهاند!
تا فلسفه النظافة من الایمان زیر سؤال برود.
این دستها به کار افتادهاند تا دهانها را برای فحش به نظام به کار بیندازند!
این دستها مال چه کسی است؟
مال کدام فراکسیون است؟
مال کدام اپوزیسیون؟
مال کدام اندیشه؟
چه کسی این دستها را به گرمی میفشارد؟
چه کسی به این دستهای آلوده بوسه میزند؟
این دستها!
این دستها...
این دستهای صهیونیستی چرا نباید زیر ساتور برود؟
آهای عدالت!
چرا لبه تیز تو این قدر کند شده است؟
آهای ... مددی!
همچنان عشق
اگر عشق نبود،
اگر عشق نبود،
-همین مفهوم معنا گریز،
همین واژة هزار معنا،-
سیاهی دفترهای مشق ما چه بود؟
و حالا نور فسفری گوشی تلفن همراهمان،
و صدای خاموش «پیامک» آن -که کسی را نیازارد!-
چه پیامی داشت؟
اگر عشق نبود،
آیا میشد لحظههای جهنمی ترافیک را تحمل کرد؟
میشد در اتوبوس نشست؟
ای عشق!
ما شهریههای کلان دانشگاه آزاد (اسلامی) را به خاطر تو میپردازیم،
در غربت شهرهای دور،
به خاطر تو در خوابگاهها به سر میبریم،
ما به خاطر تو گرد و خاک دوره سازندگی را تحمل کردیم،
به خاطر تو پای افسانههای لیبرالیستی دوران توسعة سیاسی نشستیم،
میدانی در گزار(یا گذر؟) از سنت به مدرنیسم(؟!)
چها بر ما گذشت؟
نفت هم که سر سفرههامان نیامد،
حتی گاز هم داشت از دست میرفت!!
پس ما منتظر ایران یکهزار و چهارصد و بیست هستیم،
منتظریم که بهار بیاید،
کمپزه با خیار بیاید!
...
اگر عشق نبود،
هیچ چیز نبود،
هیچ کس نبود،
هیچ سنگی روی سنگی بند نمیشد.
...
«عشق پیدا شد و آتش بر همة عالم زد»!
نکن مرا به غریبی رها که میمیرم
توان کشمکشم نیست بیتو با ایاّم
برونم آور از این ماجرا که میمیرم
ادامه مطلب
مبادا چهرهات یکدم ندیدن
مبادا قلب من بیتو تپیدن
بدون عشق تو هرگز نخواهم
نسیم زندگی بر من وزیدن
"هشت کتاب" دیگری خواهم نوشت
با هوای آذری خواهم نوشت
از شعرهای آبکی حالم گرفت
شعرهای بهتری خواهم نوشت
مثل گل زیبایی و جای تماشا داری
در دل تنگ من ای مونس جان جا داری
دگران خلق خدای و خوبند ولی
(آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری)
نه جنس تو
و نه فصل تو،
بلکه سرشت تو پاییزیست!

ذات تو را از خاک برگهای پاییزی سرشتهاند
صدای خش خش برگها،
صدای باد آرامی که در لابلای شاخههاست،
صدای کلاغها،
آه صدای آن باغبان تنها،
که از سر تنهایی به گنجشکها بد و بیراه میگوید
صدای توست!
تو در پاییز قد کشیدهای،
در پاییز به هجرت پرندهها رسیدهای،
برای آمدن باران لحظهها را شمردهای!
پاییز دفتر خاطرات توست،
با برگهای بیشمار،
زرد، پوسیده!
خاطراتت را ورق بزن آهسته،
که مبادا پاره شود ورقی،
بیفتد برگی!
پاییز رنگ بیماری مزمن وجود توست.
رنگ دلتنگی تو،
رنگ تنهایی تو!
رنجهای بیپایان تو:
راههای بیپایان مدرسهات،
روزی در «شیرینکند»،
روزگاری در «میاندوآب»
و سالیانی در «تبریز»، در پاییز خاطرهها!
و اکنون در «قم»، در افسون یک پاییز ناتمام،
در تحیر یک فصل بیسرانجام،
در مستی لحظههای نوشتن،
در پاییز رفاقتهای نیمهراهی!
و زمانی خواهد آمد در برزخ،
در وادی بلاتکلیفی
چه خواهی کرد؟
چه کردهای رفیق؟!
هیچ وقت چنین نبودهام
خالی از گفتن،
و مشتاق شنیدن،
و پر از اشتیاق دیدن کسی که نیست،
نخواهد بود.
هیچ وقت چنین نبوده است،
دنیا چنین سیاه،
دلتنگیها فراوان،
شادی کمیاب،
و وجود کسی که دوستش داری کیمیا،
کسی که دوستش داری.
کسی که شبحی از او در دلت لانه کرده است.
نه چنین نبوده است.
چنین نبوده است.
هیچ وقت من چنین نبوده ام، خالی،
مرده، پوسیده،
بدون هیچ انگیزهای برای سرپا ایستادن،
و خود را در هوای تنهایی تنفس کردن!
رفتن و آمدن،
آتشگیرة جهنم شدن،
و اتاق خواب خود را پر کردن از دود و اشک!
هیچ وقت چنین نبوده است.
هیچ وقت من چنین نبوده ام
چنین تلخ، خراب،
در خود فرو ریخته،
و گریخته از خویشتن.
هیچ وقت چنین نبوده است!

«آن روز آن مهمانی»، مجموعه داستانهای کوتاهی است که زندگانی و حیات پاک چند تن از عالمان و دانشوران را با استفاده از فنون مختلف داستاننویسی و به قلم روان و جذاب، به تصویر کشیده است.
دانشآموزان اواخر ابتدایی و نیز دورة راهنمایی، مخاطبان این اثرند که با مطالعه آن با گوشههایی از زندگی برخی دانشمندان فرهیخته و مسلمان آشنا میشوند.
انتشارات : بوستان کتاب قم
قيمت : 6500 ریال
تعداد بازديد از اين کتاب : 71
وصل «ذلک الیوم، تلک الضیافة» الی الطباعة الثانیة
«ذلک الیوم، تلک الضیافة» مجموعة قصصیة قصیرة ترسم سیرة حیاة عدة من العلماء و الدراسین مستثمراً الفنون القصصیة المختلفة و بقلم سلس وشیق والعمل هذا مُوجهٌ إلی تلامذة المرحلة الابتدائیة الاخیرة و کذلک تلامذة المرحلة المتوسطة لیتسنّی لهم التعرف علی جوانب من حیاة عدة من العلماء المسلمین الافذاذ.
کجا به دنیا آمد این عشق،
و من کجا متولد شدم؟
کی،
کدامین لحظه؟
زمانی که همه آمدند و رفتند،
همه متولد شدند و مردند،
آیا من در رستاخیز حیرت و گمگشتی زاده شدم؟
وقتی به دنیا آمدم زمستان بود،
این را بارها گفتهام،
اسفند ماه بود
و دخترک کبریت فروش[1] از آسمان ابری ما داشت میگذشت.
لحظههای خاکستری هجرت بود.
چقدر دلم میخواست با دخترک همسفر شوم،
دخترک راحت شده بود،
اما من تازه داشتم قدم به این دنیا میگذاشتم.
به دنیایی که هیچ رفیقی نداشت،
هیچ دوستی،
و همه ناراضی جمجمههایشان را بر دامن او گذاشته بودند،
و دنبال رفیق خود، به جستجوی معشوقه خود،
به آسمانها رفته بودند.
آهای دخترک کبریت فروش!
میدانی غصه بزرگ من توئی؟
وای چه دردناک است قصه تو!
آن باد یخزده،
برف سنگین کوچهها!
و لحظههای خاکستری کوچ مسافر کوچولو،
...زمستان درد است،
درد!
و کرسی خانه ما سرد!
و مرد خانه ما در ستیز بود
با هر مرد و ناجوانمرد!
پی دارو،
دنبال نان،
به گدایی هیزم،
و آه دنیا چه میکند!
چه کرد با موجودات بیدفاع،
با قلبهای شکستنی،
با گنجشکها،
حتی با سگهای جان سختی که سردی زمستان را تاب نیاوردند!
داد از این تنهایی
داد از این عشق!
آه! باد پاییزی میوزد
و من با شیون ساز شاخههای شکسته میگریم.
آخر چیست این تنهایی،
که به هیچ زبانی نمیتوان گفت،
به هیچ زبانی نمیشود بیانش کرد؟
آخر چیست این عشق،
چیست این دوست داشتنهای بیانتها،
چیست این قلب لبریز از کسی که مدام از تو فرار میکند؟
چیست این دلتنگی،
چیست این جنون،
چیست این گنگی در مصاف عاشقی؟
...
...
...
چیست این سردرگمی،
چیست؟
چیست این غرور که در پای معشوق قربانی میشود؟
چیست این حقارت،
کیست این زلیخا،
این یوسف،
کیست این مجنون،
این لیلی،
آن فرهاد،
این شیرین،
و من خودم که در این جزیره سرگردانی زانو در بغل گرفتهام؟
بغض کرده،
دلشکسته،
و...خراب!!
همین چهارشنبه بود
پس از سالهای دراز
یاد تو افتادم.
پس از سالهای دراز
عکسی از نیمرخ تو
در چمدان چرمی قدیمیمان پیدا شد.
های روقی!
چقدر دلتنگتم دختر!
آن روز که شیروانیها صدای باران را شنیدند،
و قطار در میان کوههای مه گرفته گم شد،
دلم پر از تلاطم شد،
پر از تپش.
همین چهارشنبه صدای قطار
دوباره شیشههای خانه را لرزاند.
باران قطرهها را محکم بر پنجرهها کوبید.
و یاد تو دوباره تار و پود مرده مرا لرزاند.
از روزهای همیشگی من و تو
فقط چمدانی کهنه،
بوی نمناک زیرزمین،
و گمان میکنم همین عکس سیاه و سفید برجای مانده است.
روقی!
روزهای دلتنگی مرا
همه فریاد میکشند.
پدر زخمه بر سیمهای تار میکشد،
مادر سر کار جاجیم زمزمه غمانگیزی دارد،
و برادرم در عالم خود ایوان مینشیند
و آهنگ «مرغ سحر» را
بلند بلند میخواند.
زندگی همان چند روز است:
با کسی باشی که دوستش داری،
با کسی باشی که دوستت دارد،
با کسی بازی کنی که تو را بازی دهد.
روقی!
دوباره از خانه بیرون میزنم،
همه جا تنگ است،
هیچ جا دیگر بوی تو را،
بوی زندگی را نمیدهد.
هیچ جا،
هیچ جا دیگر صدای تو را نمیشنوم.
راهی ایستگاه قطار میشوم ،
تا در میان مه و باران،
صدای قطار را بشنوم
و دور شدنش را تماشا کنم.



و این منم
آن که تو مرا با هزار فخر،
به زیور آدمیت آراستی!
و گفتی:
«فتبارک الله احسن الخالقین!»
و این منم
که کنون به حیرت و پریشانی
نشستهام!
و به وجوب وجود تو میاندیشم،
و میگویم:
«مگر ممکن نبود امکان وجود من؟
و آیا ممکن نبود عدم وجود من؟
پس چرا، آخر چرا از افاضهی وجود مرا بهرمند فرمودی؟
کاش امکان وجود من ممکن نبود،
و از افاضهی وجود بیبهره بودم!
و این منم
ترسناکی در انتهای راه مخوف!
با همسفرانی نادان
و همراهانی که روسوی مقصد عدمند!
ای واجبالوجود!
تکلیف وجود ما را مشخص کن!
وجود ما پر است از دلهره،
خواب وجود ما پر است از کابوس
و بیداری وجود ما را خستگی پر کرده است.
ما چون خواهیم بود ای وجود ازلی؟
ای وجود ابدی؟
زندگی در این کرانههای خوف و رجاء سخت است!
و چشم امید ما به افقهای لطف تو دوخته شده است.
گاه ضررهای محتمل،
بند دل ما را پاره میکند!
گاه ترس از جهنم،
ترس از دوزخ،
ترس از برزخ،
و آن سالهای دوری که در قبر احوال ما را کسی نخواهد پرسید،
جز مارهای زنگی،
مارهای افعی،
عقربها!
و...
ترس از فشار شب اول قبر!
و کنون این منم که گریه میکنم،
به خاطر ترس از تجزیه شدن در خاک،
و استحاله شدن در زمین!
و این منم ممکن الوجود!

به راستی انگور میوه بهشتی است!
صبر میکنیم،
صبر کردیم سالها
تا انگورها برسند،
انگورها وقتی رسیدند پدر مرد.
پیرمرد چه تقلا میکرد!
پیر هم نبود،
نازنینی بود!
مهربان،
ساده،
دوست داشتنی،
همان محبوبی که از حبیب به یادگار بود!
«پدر بزرگم حبیب اسم محبوبی را از مأمورین سجل هدیه گرفته بود!
به خاطر همان حب،
همان مردی و صفا و پاکی!
آه وقت اذان که میشود صدای الله اکبرش در همه جا میپیچد!
چه صدایی داشت پدر، پدر بزرگ، عمو محمد!
خدایشان بیامرزد...»
اما پدر من مظلوم زیست،
مظلوم مرد،
به زحمت رسسیده بود به پنجاه،

باغی ساخته بود:
باغ انگور!
باغ آرزوها!
موها همه سبز!
آرمیده برخاک نرم زمین،
و انگورهای زرد و سرخ و سبزی که چون گوشواره از آنها آویزان بود!

و من و پرندهها،
زنبورها،
خواهرام،
همه بر سر سفره باغ همیشه میهمان بودیم.
...
انگورها دارند میرسند،
صبر کردیم،
تا از غوره حلوا گیریم پدر،
ولی نشد.
تو همراه ما نیامدی،
بعد هم که رفتی،
دیگری از راه رسید!
زنی از طایفه شیاطین!
مادیانی از جنس ابلیس!
و با ادعایی که کرد،
شهودی که آورد،
با همه و همه
باغ آرزوهای ما را ویران کرد!
ما محکوم بیع فضولی یک خدابیامرز شدیم پدر!
فصل رسیدن انگور،
رانده شدیم از باغ!
باغی که از تو به یادگار مانده بود!
میراث شومی شد عجب!
...
دوباره باید باغی ساخت!
ساختیم!
مرگ پایان کبوتر نیست پدر!
باغ دیگری ساختیم
باغ انگور!
ولی آیا باغی که تو ساخته بودی میشد؟
نه هرگز!
اما باغ را از غوره به انگور رساندیم،
ولی به حلوا نرسیده غارت شد:
موها قربانی تبر!
درختان سر به سر ریخته پای کرتها!
انگار برگها در پاییز در خزان ریخته باشند!
ما کجا زندگی میکرده ایم؟
کجا؟
انگورها دارند میرسند،
آیا انسانها هم خواهند رسید؟
انسانهای کال!
آدمهایی که دل گرگینی دارند،
دل چرکینی دارند؟
آه از حکایت تبر و تاک!
افسوس از حکایت باغ انگور ما!
اندوه پدر! اندوه!!
به خواهرم كه تازه هجرت كرده است
كمي مانده به رودخانه،
خانهاي هست!
از آنجا كه نگاه مي كني،
تپههاي مشرف به آن ديده ميشوند!
صداي رودخانه به گوش ميخورد!
آن، روزهاي بهار بود.
زمين همه سبز است!
بوي گياه به مشام ميخورد،
بوي درختان تازه شكوفه زده!
به رودخانه نميرويم، به اين خانه ميرويم بچه!
مسحور رودخانهام،
اما باجي(نجيبه) دستم را ميكشد و ميگويد:
"اينجاست!"
*

زني با چادر سپيد وارد خانه ميشود،
و زني با روسري كه به دهانش بسته پيشواز ميآيد!
آيا اينها خواهران من هستند؟
چه ميدانم؟
زبانم چنين چرخيده كه بگويم خواهر!
خواهر نجيبه، خواهر لطيفه، خواهر طيبه!
سه خواهر، يكي از يكي بزرگتر!
يكي از يكي كوچكتر!
هاي!روزگار غريبي با شعر دست به دست هم داديم!
هاي! روز بدي است امروز!
خواهر تو بميري و من نتوانم به مجلس عزايت بيايم؟!
صداي گريهام را از اينجا بشنو!
بيتهاي واپسين شعرم را نخواهم گفت،
تا نگويم خاطره آن روز بهاري را،
نخواهم گفت!
آن روز پر از آفتاب را!
...
كوچه، كوچهاي باريك!
به آن دو در كوچك باز ميشود.
يكي آهني و يكي از چوب!
در آهني آبي مال آنهاست،
خواهرم در را باز كرد.
حياط كوچكي بود!
پر از گوسفند و بره!
غروب پر است از صداي بعبع برهها
غروب يعني واپسين لحظات روز!
در اين خانه چراغي روشن خواهد شد!
روشن كننده آن چه كسي است؟
چراغ روشن ميشود،
اتاقها را نور پر ميكند،
در دست او فانوسي است،
كار مگر تمام ميشود؟
لبهايش در حال لبخند پژمرده است،
لپهايش خالي از يك قطره آب!
