تبليغاتX
باغچه
باغچه


جایی که نویسنده هم کم می‌آورد!

خواندن این مطلب برای جوانانی که به سن قانونی رأی دادن نرسیده‌اند، و به مادران عزیزی که بار شکستنی در وجود خود دارند توصیه نمی‌شود!

فرق نویسنده با دیگران این است که هیچ وقت کم نمی‌آورد. نه اینکه اصلاً کم نمی‌آورد؛ بلکه خیلی کم، کم می‌آورد. و آن وقت که کم آورد می‌شود برای خودش یک مطلب خواندنی. مثلاً همین امروز من به این فکر می‌کردم که چطوری می‌شود به کسی که خیلی دوست داری، بگویی از مادرت بدم می‌آید. این واقعاً سخت است؛ ولی متاسفانه گاهی اتفاق می‌افتد و واقعاً در زندگی من بارها، این امر اتفاق افتاده است. من واقعاً کسانی را خیلی دوست دارم، ولی از بعضی از منسوبان آنها بدجوری بدم می‌آید. دیده‌اید که بعضی‌ها در چشم آدم مثل اویناش مادر آدم می‌مانند(برای یافتن معنی کلمه اویناش یا به لغتنامه دهخدا مراجعه کنید و یا از اهل فن بپرسید). و اینجاست که آدم می‌ماند و نویسنده در بیان این مطلب کم می‌آورد.

چندی پیش که در حب و علاقهٔ شدیدم به جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد از یک طرف و در نفرت شدیدم به بعضی از مدیران سطح استانی حضرت ایشان مانده بودم(یعنی برای حل این معادله کم آورده بودم) یاد ضرب‌المثلی از زبان مادری‌ام افتادم که اتفاقاً بارها از زبان مادر عزیز خودم شنیده بودم که می‌فرمود:«بالا! ایته حرمت ائله، ییه سینه خاطیر!» یعنی فرزندم به سگ هم احترام کن به خاطر صاحبش! و این ضرب‌المثل کمی آرامم کرد.

می‌بینید چقدر قشنگ است! چقدر این ضرب‌المثل‌ها جلوی نفخ شدید دل آدمی را می‌گیرد!(این هم تعبیر آذری است که در بیان فارسی آن کم آوردم) به خدا اگر این مطلب نبود شاید من از دست بعضی‌ها که به ناحق جای حقی را گرفته‌اند دق می‌کردم. بعضی‌هایی که در محل کار خود به نماد کینه علیه دکتر احمدی‌نژاد شده‌اند. بعضی‌ها که اصلاً رنگ و بوی آن عزیز را ندارند. بعضی‌ها که دوستان نظام را به مخالفان تبدیل کردند و مخالفان را به معاند.

 این از برکت کلمات حکمت‌آمیز پدران و مادران ماست که می‌توانیم عَلَقِه مُضغه‌هایی مثل این بعضی‌ها را تحمل کنیم،(این علقه مضغه هم تعبیر استاد عزیزم جناب دکتر حسینی قزوینی است که وقتی در معرفی بعضی از آدم‌ها کم می‌آوردند این تعبیر را در مورد آنها به کار می‌بردند. واقعا تعبیر بحایی است که بعضی‌ها با این که به دنیا آمده‌اند و سال‌هاست مثل آدم‌ها زندگی می‌کنند؛ولی هنوز قدر و منزلتشان در همان مرحله علقه مضغگی مانده است) و گرنه اگر برای هر چیزی غیرت آذری به کار می‌بردیم سنگ روی سنگ بند نمی‌شد.

حال ماییم و این مرد شریف و نجیب و دوست‌داشتنی و عده‌ ناجوری که مثل وصله ناجور به کاپشن رنگ روشن حضرت ایشان چسبیده‌اند و تا این مطلب برود و به گوش حضرت ایشان برسد و ایشان اقدامی بکند، این علقه مضغه‌ها چند پله هم  از شانه‌های مردم بالا رفته‌اند و شده‌اند عزیز‌السلطان!

فاعتبروا یا اولی الابصار!(یعنی ای‌کاش می‌توانستم بگویم که از کجاها می‌سوزم، ولی اولی‌الابصار خودشان می‌دانند!

 و این برای یک نویسنده نهایت کم آوری است که نتواند حرف دلش را راحت بزند!)



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:39  توسط باغچه‌بان  | 



صد سال به این سا‌ل‌ها

 

سال 1387 شمسی، از طرف مقام معظم رهبری، سال نوآوری و شکوفایی نام گرفت و موجی از حرف‌ها، حدیث‌ها، موضع‌گیری‌ها و فعالیت‌هایی راجع به این موضوع را در افکار عمومی برانگیخت.ارش آینده روشن، از سال‌ها پیش، به برکت این ایده متعالی رهبر فرزانه انقلاب، در اسم‌گذاری سال‌ها، موضوعاتی که کمتر به آن‌ها توجه شده یا چیزهایی که پرداختن به آنها، در برهه‌ای از زمان لازم و ضروری است، مورد توجه عوام و خواص قرار می‌گیرد و هر کس به نوبه خود می‌خواهد در آن زمینه نقشی ایفا کند. 

در این میان، واکنش اهل فکر و هنر، به این فراخوان حکیمانه، می‌تواند از اهمیت ویژه‌ای برخوردار باشد. باری، نوشتن مقاله، داستان و شعر، و نشان دادن ابعاد گوناگون موضوع، با مخاطب قرار دادن سطوح مختلف فکری جامعه، می‌تواند کمک موثری در به ثمر رسیدن آن ایده متعالی باشد.

منظومه بلند «نوآوری این است» آقای علوی‌فرد را می‌توان پاسخ مناسب و درخور به فرمایش مقام معظم رهبری دانست که با درکی عمیق از موضوع، تجربه‌های سیار  خود برای کودکان را، به کار بسته و با الهام از پیام نوروزی معظم‌له، در این خصوص با مخاطبان کوچک خود به زبان شعر سخن گفته است. 

یک روز بلبل خواند
آواز زیبایی
از نو شدن می‌گفت
از خودشکوفایی
*
می‌گفت: «باغ ما
بی‌روح و تکراری است
دنیای تکراری
در شان این جا نیست»

ادامه در سایت آینده روشن.....

http://www.bfnews.ir/vdchinkjldiljknlnglggfmhjfdgpfhklhlolnekonglicaphfgcabjbmbobmbfojnonebmnhnooedohbhcnlpekolgbjhbibaaolcdbeod.html



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:11  توسط باغچه‌بان  | 



از قول پرستو یادداشتی بر کتاب «به قول پرستو» سروده مرحوم قیصرامین پور




در میان شاعرانی که برای کودکان و نوجوانان شعر گفته اند؛ مرحوم دکتر قیصر امین پور نام محبوب و مشهوری دارد. بنا به تعریف دوستان خودش نیز آدم دوست داشتنی و بزرگواری بوده است. این روزها مجموعه کتابهای آن مرحوم میهمان خانه ماست. همگی شعرهایش را می خوانیم و اندکی در خود فرومی رویم و سپس در یک کلام به نظر مشترکی می رسیم:«شعرهای قیصر مزه دیگری دارد!»
هر کس به اندازه فهم خود در حال تعجب کردن است؛ اما حقیقتاً من هنوز هم سر مست زیبایی و عمق مفهوم کدام موزون و منظورم ایشان هستم. هیچ وقت فرصت نشده بود از ایشان شعری بخوانم؛ ولی اعتراف می کنم که شعر ایشان با همه شعرهایی که تا به حال خوانده ام متفاوت است کتاب «به قول پرستو» ی ایشان را به دست بگیرید. این کتاب مثل یک دسته گل است زیبا و خوشبو:
وقتی شعرهایش را می خوانی روح بلند «قیصر» با تو هم آوایی می کند. همین جاست که به بزرگی قیصر بی می بری:
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا بر دامنه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را برشکستند؟
چرا آرزوها را سربریدند؟
قیصر در این ابیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن بلکه از سر اعتراض و در حقیقت سوالش نه از نوع استفهامی که از نوع توبیخی است.
او در این هفت چهار پاره حکیمانه، شدیدترین اعتراضات خود را علیه ظلم ابراز می دارد و آیا کوبنده تر از این می توان گفت که:
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچیده
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
در ادامه، قیصر بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می نشیند و از «قول پرستو» سخن می سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می کند و به راستی او را می توان مفسر بهار نامید:
از این سوره سبز و آیات سرخ
کتاب زمین بر علامت شده
زمین گفت شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده
امین پور به کر قلم، وجود تو را از بوی بهار لبریز می کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحه کتاب بهار را درمقابل دیدگانت فرامی فهمد و توجرعه جرعه شعر او را می نوشی و لبخندهای رضایت در چهره ات پدیدار می شود:
به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر؛ آبشار آمده!
به ذهن کلاغان؛ زمستان گذشت!
به قول پرستو بهار آمده!
شاعر در شعر بعدی به سؤال «لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟» جواب می دهد: این که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟
جواب قیصر تنها ابراز یک احساس نیست. اگر عمیق بنگری حکمت و معنویت در بیت بیست این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤالی جواب می دهد و گویا از پرسشگر این سؤال می پرسد:
... مثل لبخند گلها!
حسن گل در شکفتن چگونه است؟
در ادامه برای ساده کردن بیان، از روشن ترین مفهوم ها کمک می گیرد:
...«مثل غم، مثل گریه!»
سپس آن حسن غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می کند:
مثل از شاخه افتادن سیب!
و بعد توضیح می دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوه این باغ را «شعر و ترانه» می داند و در نهایت با صداقت شاعرانه خود، دل صاف و ساده خود را تنها دارایی خویش پنداشته و با شرمندگی آن را به بچه ها تقدیم می نماید:
من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آینه گاهی دلم را
روبه روی شما می گذارم

دست ها پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دل بچه های چکانم
شعرهای دیگر او مثل: «زنگ آغاز بهار» زیباترین لحظات آغاز سال تحصیلی را در گوش همه طنین انداز می کند.
«یک خط در میان» نگاه زیبا و ظریف «قیصر» به زندگی است و شاید دیگر هیچ وقت نشود زیباتر از این سرود که:
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
«لالایی باد» به قول خود قیصر، برای دل های کوچکی است که از خشم زمین لرزیدند.
ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار مرده افتاده
دو گلدان ترک خورده
مرثیه شاعر برای کودکانی که در زلزله دچار مصیبت شده اند، سوزناک ترین مرثیه هاست. مرثیه ای که جز آهنگ لالایی ندارد:
برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواهند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی
و تلخی این مصیبت خوانی را چیزی جز این «اتفاق ساده» از بین نمی برد و آن خاطره گونه ایست که به لطافت باران در آمیخته است:
آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست
از «شعر» ، «معما»، «خواب های طلایی» ، «رازهای سربسته»، «ترانه ای برای آشتی» ، «ترانه ای برای درخت»، «سرد و ماه مهر»، «کلاس انشا» و «صبح یک روز زمستانی » که بگذریم، از دو شعر تقریباً بلند آخر کتاب نمی توان گذشت. در شعر «پیش از این ها» روی حرف قیصر با خداست. او از زبان کودکی تعریف می کند که خدا را «پیش از اینها» چطوری تصور می کرده است. او می گوید:
بیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
در قسمت اول این شعر بلند، خدا در تصور کودک موجودی ترسناک بوده که همیشه مایه ترس او می شده است.
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
البته تنها «ترس» نیست، بلکه هر صفت ناشایستی که به ذهنت می رسد مال آن خدایی بوده که کودک قبل از این ها تصوری کرده است. تا اینکه یک روز اتفاق تازه ای می افتد و او شبی دست در دست پدر راهی سفر می شود. آنها در میان راه، در یک روستا، به خانه ای خوب و آشنا می رسند. خود این خانه مایه پرسشهای کنجکاوانه کودک می شود:
زود پرسیدم: بدر، اینجا کجاست؟
گفت: این جا خانه ی خوب خداست!
کودک که قبل از این خانه خیالی خدا را در آسمانها تصور می کرده است؛ حالا با دیدن خانه کوچک و ساده خدا با او احساس صمیمیت می کند و فکر می کند می تواند به خدا نزدیک شود:
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
کودک با دیدن مسجد، دچار تحول می شود. در خانه بی ریای خدا می نشیند و وجود مهربان ودوست داشتنی او را احساس می کند.
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
«بالهای کودکی» قیصر خاطرات کودکی و گذشته اوست. انگار او با الهام از «حیدربابا» ی معروف شهریار گفتنی های روستای خودش را به روایت نوشته است. او از کودکی خویش با حسرت شیرینی یاد می کند و خواننده را متأثر به دنبال خود می کشد:
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دستهای کودکی
سفره تنگ دلم را باز کرد
قیصر از خوابیدن های خود در پشت بام می گوید. از کوزه های خیلی که لبریز از آب خنک بوده است. از کوچه های روستا در تنگ غروب، از روزهای خرمن افشانی، از شب های مهتابی، از آسمان های در مسیر کهکشان، از بازیهای کودکانه در روستا، از شنا رد کارون رده ها تصویر زیبا و دیدنی جلو چشم خواننده می گذارد و وجودش را از خاطرات خوش روستایی سرشار می کند.
در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان
و به راستی قیصر را می توان قیصر شعر معاصر ایران نامید. چرا که شعر او دارای خصوصیاتی است که کمتر می توان در شعرهای شاعران دیگر دید.



+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:21  توسط باغچه‌بان  | 



گذری بر اولین برفی که زمین نشست

زهره نیلی

 نشریه کتاب هفته، شماره 154، یکشنبه 5 آبان 1387

جای خالی آدم برفی‌ها

اولین برفی که زمین نشست؛ عنوان مجموعه داستانی از مجید محبوبی است که از سوی انتشارات کیش مهر منتشر شده است. نویسنده در این مجموعه به نوجوانی خود بازگشته و از سختی‌های دوران تحصیلش سخن گته، از نبود امکانات، فقر و از فاصله زیادی که هر روز طی می‌کرده تا به مدرسه برسد و درس بخواند. آن‌ گونه که محبوبی می‌گوید، داستان‌هایی که او در این مجموعه مطرح کرده، کاملاً واقعی است و به خاطره‌های او از دوران مدرسه برمی‌گردد.

 ننه در حالی که غر می‌زند قاشق روغن را به تابه می‌کوبد و با خودش آرام می‌گوید:«خدا به داد بچه ام برسد! تو این هوا که تف می کنی یخ می‌بنده آدم چطوری بره مدرسه!» ننه راست می‌گوید. مشکل یکی دو تا که نیست. صد جور مشکل دارم. اولاً تنها هستم. ثانیاً راه دور می‌روم. از همه بدتر این سگ‌هاست که هر روز خدا، راه را به رویم می‌بندند و زهره‌ام را می‌ترکانند. صبحانه را که می‌خورم، داداش از زیر لحاف سر بیرون می‌کند و خواب‌آلود می‌گوید: «با این سرما و کولاک گیرم تو خواندی و شدی مهندس، دکتر، آخرش چی؟... می خوای باهات بیام؟»

 محبوبی با نثر ساده و روان، نوجوانی خود را به تصویر کشیده و بر این باور است که موجوانان امروز هم می‌توانند داستان‌های او را بخوانند و از خواندنش لذت ببرند. زیرا او در داستان‌هایش، زیبایی‌های روستا و طبیعت را تصویر کرده و از مشکلات روستاییان سخن گفته و همه اینها مواردی است که نوجوانان را جذب می‌کند. او همچنین رگه‌هایی از طنز را در لابه لای سخنان خود گنجانده که برای نوجوانان جالب و خواندنی است.

در داستان اولین برفی که زمین نشست، نویسنده نشان داده که چطور سختی‌ها و مشکلات، انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند و آنها را نه در کنار هم، که در برابر یکدیگر می‌نشاند. نویسنده، گاه از زبان تصویری برای بیان خاطراتش استفاده کرده است: "... بچّه‌ها آرام‌آرام به طرف كلاس‌ها در حركت بودند. باد شديدی در حال وزيدن بود. ناگهان باد به گردباد باريكی تبديل شد و دم در با گرد و خاك غليظ پيچيد. گردباد خيلی زود در هوا لوله شد و ناگهان صدای بچّه‌ها نگاه‌ها را به طرف آسمان چرخاند. ـ پولا را نگاه كن! پول‌ها را... چشمان حاج‌اكبر گشادتر شد. می‌خواست خودش را از زمين بكند و بپرد هوا؛ امّا نشد. كمرش بد جوری درد میكرد. نشست و فقط به آسمان پر از خس و خاشاك و پول‌هايی كه به رنگ سبز ديده می‌شد نگاه كرد."

محبوبی در دومین داستان مجموعه بوی بهار از نقایص سیستم آموزشی سخن گفته است؛ سیستمی که تشویق در آن، چندان جایی نداشته و ندارد و هر چه هست تنبیه است. او از معلمی گفته که بچه‌‌ها را به ستوه آورده و فضای مدرسه را برای آنها خفقان‌آور کرده است. معلمی که گویی با رفتنش، همه سختی‌ها را می‌برد: "آقامعلّم و آن آقا خداحافظی كردند و رفتند و خانم‌ها ماندند. ماشین كه رفت انگار همه‌ی‌ سختی‌ها را با خود برد. دیگر كسی احساس ترس نمی‌كرد. نواركاغذی‌های رنگارنگ كه به سقف آویزان بود، با نسیمی كه از پنجره چوبی، توی كلاس می‌پیچید تكان می‌خوردند و قطره های باران كه به شیشه‌ها می‌خوردند بوی بهار را با خود می‌آوردند." گویی بچه‌هاتا آن زمان، نوارهای کاغذی را نمی‌دیدند و عطر خوش بهار را احساس نمی‌کردند.

 نویسنده معتقد است قصد او از نوشتن این داستان، انتقاد از سیستم آموزش و پرورش نبوده است، بلکه تنها برای دل خود می‌نویسد و از نوشتن لذت می‌برد، به همین خاطر دلش می‌خواهد نوجوانان نیز از خواندن داستان‌های او لذت ببرند.

بوی بهار نخستین داستان مجید محبوبی است که سال 1374 در نشریه سلام بچه‌ها منتشر شده است.

امتحان علوم یکی دیگر از داستان‌های این مجموعه است. اقای عطار، معلم علوم است و علاقه‌مند به فیلم و سینما. دوستانی هم در انجمن سینمای جوان شهر دارد. دوستانی که می‌خواهند از امتحان و کلاس و درس بچه‌ها فیلم بگیرند... داستانی که در نهایت خواننده را به این می‌رساند که همواره ناظری هست؛ کسی که ما را می‌بیند و تمام دقایق و لحظاتمان را ثبت می‌کند؛ داستانی که انسان‌ها را به راست‌گویی و امانتداری دعوت می‌کند.

مجید محبوبی درباره این داستان می‌گوید: روزی معلم دبستان ما که رزمنده‌ هم بود، آمد و روی تخته سیاه نوشت: دزدی نکنید اما بچه‌ها از اعتماد او سؤ استفاده کردند. من دیدم که می‌توانم این ماجرا را دستمایه داستانی قرار دهم و به آن حال و هوای امروزی بدهم و گرنه آن زمان در روستای ما برق هم نبود چه رسد به دوربین فیلم‌برداری. در داستان اسکناس‌ها به پرواز درآمدند نویسنده از حاج‌اکبر سخن گفته که با وجود داشتن مال و مکنت فراوان، حاضر نیست به مدرسه فرزندش کمک کند. در حقیقت نویسنده با پناه بردن به زبان طنز، خست را نکوهش کرده است. این زبان را در داستان‌های دیگر مجموعه هم می‌توان یافت.

محبوبی معتقد است: بسیاری از حرف‌ها را در قالب طنز می‌توان مطرح کرد. بدون این که آزار دهنده باشد یا کسی را برنجاند و او در داستان بوی بهار، روزی که عمو هاشم به مدرسه آمد و ... چنین کرده است.

محبوبی فضای شهر و روستای خود را به خوبی تصویر کرده است. او همچنین از عناصر و واژه‌های محلی بهره برده است تا هم به حفظ فرهنگ بومی خود بپردازد و هم احساساتش را آن گونه که هست به خواننده منتقل کند. او بر این باور است که بعضی کلمات را نمی‌توان ترجمه کرد و معنای آنها در ترجمه از بین می‌رود؛ به ویژه آنچه بیانگر احساس و عاطفه آدم‌هاست، به راحتی ترجمه نمی‌شود. ضمن این که کار بردن اصطلاحات محلی، فرهنگ فارسی را غنی می‌کند و نویسندگان و شاعران نباید از کار بردن واژه‌های بومی،‌ دوری کنند.

محبوبی معتقد است: اگر بعضی آثار نوجوانان، نمی‌توانند آن‌گونه که باید و شاید با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند، به این خاطر است که برخی نویسندگان، به خاطر پاره‌ای مسائل، از جمله مشکلات مالی به سمت کارهای سفارشی رفته‌اند و بدون آن که روحیه و نیاز نوجوانان را بشناسند و به آن توجه کنند، در پی برآورد نیازهای مالی خود هستند در صورتی که این امر موجب می‌شود که کارهای منتشر شده از روح و معنا تهی شده و با خواننده خود ارتباط برقرار نکند؛ چون از دل نویسنده بر نیامده که بر دل خواننده بنشیند.

اولین برفی که زمین نشست را انتشارات کیش مهر در شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 700 تومان منتشر کرده است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:33  توسط باغچه‌بان  | 



از قول پرستو{یادداشتی بر کتاب به قول پرستو سروده مرحوم قیصر امین‌پور}

 وقتی قیصر زنده بود،‌ هیچ وقت فرصت نشد از ایشان شعری بخوانم. همین. نمی‌خواهم بیش از این خودم را تطهیر کنم و بهانه‌های دیگری بیاورم. به عنوان یک خواننده عادی و دوستدار شعر نه شاعر به جرأت می‌گویم که شعر قیصر با همة شعرهایی که تا به حال خوانده‌ام متفاوت است. وقتی کتاب «به قول پرستو» ی او را به دست گرفتم، آن را مثل گل بوییدم. دست ناشر(افق) کتاب هم درد نکند، چیزی کم نگذاشته و حق طباعت را به خوبی ادا کرده است.

از همان چهار پاره اول کتاب روح بلند قیصر با تو هم‌آوایی می‌کند و تو از همین‌جاست که بزرگی او پی می‌بری:

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پرشکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

او در این بیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می‌کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن، بلکه از سر اعتراض و درد است که شدیدترین اعتراضات شاعرانه خود را علیه ظلم ابراز می‌دارد و آیا کوبنده‌تر از این می‌توان گفت:

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله‌های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه‌اش از درد پیچید؟

در ادامه، قیصر، بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می‌نشیند و از «قول پرستو» سخن می‌سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می‌کند و به راستی او را می‌توان مفسر بهار نامید. نگاه هنرمندانه و حکیمانه او به چیزهایی که انسان‌های عادی، خیلی ساده از کنار آنها رد می‌شوند، جالب توجه است:

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

امین‌پور به سحر قلم، وجود خواننده را از بوی بهار لبریز می‌کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحة کتاب بهار را در مقابل چشمانت باز می‌کند و تو هوس می‌کنی شعر شیرینش را جرعه جرعه بنوشی و لبخندهای رضایتت را نثار او کنی.

به چشم زمین: برف‌ها آب شد!

به فکر کویر: آبشار آمده!

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!

«به قول پرستو» بهار آمده!

شاعر، در شعر بعدی به سؤال «لحظه‌ی شعر گفتن، چگونه است» جواب جالبی می‌دهد:

ای که یک روز پرسیده بودی:

«لحظه‌ی شعر گفتن چگونه است؟»

جواب قیصر تنها ابراز یک احساس و گفتن یک جواب معمولی نیست. اگر عمیق بنگری حکت و معنویت در بیت بیت این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤال دیگری جواب می‌دهد و گویا می‌خواهد پرسشگر را با این سؤال به فکر و تأمّل وادارد:

... مثل لبخند گل‌ها!

حسّ گل در شکفتن چگونه است؟

و در ادامه برای ساده کردن بیان،‌از روشن‌ترین مفهوم‌ها کمک می‌گیرد:

... «مثل غم، مثل گریه!»...

سپس آن حسّ غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می‌کند:

مثل از شاخه افتادن سیب!

و بعد توضیح می‌دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوة این باغ را «شعر و ترانه» می‌داند و در نهایت با صداقت شاعرانة خود،‌ذل صاف و سادة خویش را تنها دارایی خود پنداشته و خلوص نیت آن را به بچه‌ها تقدیم می‌کند:

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان چیزی ندارم

*

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:44  توسط باغچه‌بان  | 



دلتنگی‌های یک روز ابری

 

مجید محبوبی

یادداشتی بر داستان به دنبال صدای او نوشته محمدرضا بایرامی

 


به دنبال صداي او/محمدرضا بايرامي/سوره مهر/چاپ اول 1381/2200 نسخه/149 صفحه/8000 ريال

آذربایجان برای کودکانی که از آن‌جا به نوعی رانده شده‌اند، حکایت غم‌انگیزی دارد. حکایت هبوط آدم علیه‌السلام از بهشت به زمین. و نمی‌دانم چه رمزی است در این خاک و چه رازی است در آن خانه‌های گلی روستایی و چها نهفته در آن کوه‌ها و تپه‌ها و گندم‌زارهای شکوهمندی که لبریز از بوی بهشتند.

آقای بایرامی اولین کسی نیست که لحظه‌ها و روزهای دلتنگی یک روز روستایی را در آذربایجان به تصویر می‌کشد. ده‌ها سال قبل چیزی که شهریار شاعر را به اوج شهرتش رساند، همین قصه‌ها و غصه‌هایی بود که در شعر بلندی به نام "حیدربابایه سلام" به تصویر کشیده شد. درد دل آدم‌ها با طبیعت، سخن گفتن آن‌ها با کوه‌ها و رودخانه‌ها و بادها مخصوصا "باد صبا" و حرف‌های ناگفته‌ای که با ساز عاشیق‌ها بیان می‌کنند. همه و همه حکایت از تعلق خاطر عجیب آذری‌ها به خاک آذربایجان دارد و اگر احساسات و عواطف کودکانه را به این‌ها اضافه کنیم می‌شود داستانی به نام "به دنبال صدای او" و دیگر داستان‌های آقای محمدرضا بایرامی.
"
به دنبال صدای او" شعر ناگفته‌ي دل کودکی یا نوجوانی آقای بایرامی است که صمیمانه از دل برآمده و لاجرم بر دل می‌نشیند. و او همه این داستان را از نزدیک لمس کرده و خودش چه بسا روزگاری در خلق شدن طبیعی این داستان نقش داشته و شاید هیچ شکی نباشد که یکی از دوستان "دوستان" بولوت بوده است.(این اسم‌های آذری هم برای خودشان معانی و مفاهیم خاصی دارند. این "بولوت" به معنای "ابر" است و خودش در این داستان می‌تواند نمادی از "دلتنگی یک روز ابری" باشد، نمادی از زندگی پر از غم و غصه کودکان و نوجوانان رنج‌کشیده و به ناحق کتک خورده‌ي دهات آذربایجان. هم‌آن‌هایی که به بهانه‌ي کوچک‌ترین اشتباه، شدیدترین کتک‌ها را از دست اربابان و پدران و برادربزرگ‌ها و حتی معلمان و مدیران خود خورده‌اند.)


"به دنبال صدای او" طرح پیچیده‌ای دارد و روایت آن اگرچه گاه با چند واسطه انجام می‌پذیرد و خواننده را با مشکل مواجه می‌سازد، با این حال، شکل خاص آن و ریتم و طنین دلپذیری که در آن موج می‌زند شروع و ادامه داستان را چنان سهل می‌کند که خواننده بی توجه به این مشکلات، دنبال صدای او را می‌گیرد و پیش می‌رود تا ببیند "از کجا می‌آید این آوای دوست."


راوی در این داستان اگر چه در عمل داستانی هیچ نقشی ندارد؛ اما شاهد و گزارش‌گر صادق و در عین حال مسلطی است که با اشراف کامل به جزئیات قضیه، آن را صحنه به صحنه به تصویر می‌کشد و با حس غریبی که به خواننده انتقال می‌دهد او را خیلی راحت در متن داستان قرار می‌دهد و خواننده را با راز بزرگی روبه‌رو می‌کند و این گره معقولی است و خواننده می‌تواند به دنبال باز شدن این گره تا آخر داستان پیش برود.


درونمایه داستان، فقر فرهنگی و واقعیتی به نام "کودک آزاری" است که هنوز هم که هنوز است در بسیاری از دهات و روستاهای کشور در جریان است و انگار ماترکی است که نسل‌ها آن را از همدیگر به ارث می‌برند و این پدیده زشت وقتی به اوج زشتی می‌رسد که کودک یتیمی در دست کسانی، مثل برده اسیر باشد.

 "بولوت" در این داستان که پدرش را به طرز مرموزی به قتل می‌رسانند و هیچ معلوم هم نمی‌شود که از کجا آمده بودند و به کجا می‌خواستند بروند به طور اتفاقی در دام صفدر شکارچی می‌افتد و او سه چهار ساله بوده که این اتفاق برایش می‌افتد. صفدر او را به خانه آورده و بزرگش می‌کند. و وقتی او بزرگ می‌شود چوپان ده می‌شود و گاه که اشتباهاتی را در اجرای قوانین چوپانی مرتکب می‌شود شدیداً دچار غضب صفدر و گاه زنان روستا می‌شود که آن‌ها او را با ندادن نان تنبیه می‌کنند و صفدر هم با شلاق به حسابش می‌رسد و این تقریبا غم‌نامه یا همان تراژدی بسیاری از کودکان و نوجوانان دهات آذربایجانی و شاید همه بچه‌های ایرانی است.


از این‌ها که بگذریم نگاه مه‌آلود و غم‌انگیز و مرموز نویسنده به کل ماجراست و شاید به همین خاطر است که دور همه‌ي اشیا و عناصر داستان هاله‌ای از مه و غم است که خواننده را متأثر می‌کند و احساس همذات‌پنداری او را برمی‌انگیزد و این خود یکی از شاخصه‌های اصلی داستان‌های آقای "بایرامی" است که از "قصه‌های سبلان" او شروع شده و در "به دنبال صدای او" به اوج رسیده است.


در گفتنی‌های روستا خصیصه‌ای وجود دارد که به خودی خود جالب هستند و علت این امر شاید علاقه شدید انسان‌ها به طبیعت و فضاهای بکر و رؤیایی روستاست و آقای "بایرامی" وقتی دست روی این قسمت از محل و موقعیت زندگی انسان‌ها می‌گذارد و آن ها را با فنون داستان‌نویسی به صورت تابلوی زیبایی قاب می‌گیرد، یک شاهکار ادبی به نام "به دنبال صدای او" خلق می‌کند، به شرط این‌که از ابهام و درازنویسی تا آن‌جا که می‌تواند اجتناب کند و این را مدنظر داشته باشد که خوانندگان این اثر ارزشمند کودکان و نوجوانان هستند. پس اگر چنین است حتما باید توان مطالعه آن‌ها را نیز در نظر گرفت.

پایان

 



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 6:15  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا
اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی
تبریک مجید محبوبی و صد چهره فرهنگي، هنري به احمدي نژاد


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام