وقتی قیصر زنده بود، هیچ وقت فرصت نشد از ایشان شعری بخوانم. همین. نمیخواهم بیش از این خودم را تطهیر کنم و بهانههای دیگری بیاورم. به عنوان یک خواننده عادی و دوستدار شعر نه شاعر به جرأت میگویم که شعر قیصر با همة شعرهایی که تا به حال خواندهام متفاوت است. وقتی کتاب «به قول پرستو» ی او را به دست گرفتم، آن را مثل گل بوییدم. دست ناشر(افق) کتاب هم درد نکند، چیزی کم نگذاشته و حق طباعت را به خوبی ادا کرده است.از همان چهار پاره اول کتاب روح بلند قیصر با تو همآوایی میکند و تو از همینجاست که بزرگی او پی میبری:
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پرشکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟
او در این بیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال میکند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن، بلکه از سر اعتراض و درد است که شدیدترین اعتراضات شاعرانه خود را علیه ظلم ابراز میدارد و آیا کوبندهتر از این میتوان گفت:
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میلههای سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینهاش از درد پیچید؟
در ادامه، قیصر، بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا مینشیند و از «قول پرستو» سخن میسراید و چه زیبا شکفتن را روایت میکند و به راستی او را میتوان مفسر بهار نامید. نگاه هنرمندانه و حکیمانه او به چیزهایی که انسانهای عادی، خیلی ساده از کنار آنها رد میشوند، جالب توجه است:
از این سوره سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده
امینپور به سحر قلم، وجود خواننده را از بوی بهار لبریز میکند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحة کتاب بهار را در مقابل چشمانت باز میکند و تو هوس میکنی شعر شیرینش را جرعه جرعه بنوشی و لبخندهای رضایتت را نثار او کنی.
به چشم زمین: برفها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده!
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!
«به قول پرستو» بهار آمده!
شاعر، در شعر بعدی به سؤال «لحظهی شعر گفتن، چگونه است» جواب جالبی میدهد:
ای که یک روز پرسیده بودی:
«لحظهی شعر گفتن چگونه است؟»
جواب قیصر تنها ابراز یک احساس و گفتن یک جواب معمولی نیست. اگر عمیق بنگری حکت و معنویت در بیت بیت این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤال دیگری جواب میدهد و گویا میخواهد پرسشگر را با این سؤال به فکر و تأمّل وادارد:
... مثل لبخند گلها!
حسّ گل در شکفتن چگونه است؟
و در ادامه برای ساده کردن بیان،از روشنترین مفهومها کمک میگیرد:
... «مثل غم، مثل گریه!»...
سپس آن حسّ غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه میکند:
مثل از شاخه افتادن سیب!
و بعد توضیح میدهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوة این باغ را «شعر و ترانه» میداند و در نهایت با صداقت شاعرانة خود،ذل صاف و سادة خویش را تنها دارایی خود پنداشته و خلوص نیت آن را به بچهها تقدیم میکند:
من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان چیزی ندارم
*
چکه چکه تمام دلم را
در دل بچهها میچکانم
مجید محبوبی
یادداشتی بر داستان به دنبال صدای او نوشته محمدرضا بایرامی

آذربایجان برای کودکانی که از آنجا به نوعی رانده شدهاند، حکایت غمانگیزی دارد. حکایت هبوط آدم علیهالسلام از بهشت به زمین. و نمیدانم چه رمزی است در این خاک و چه رازی است در آن خانههای گلی روستایی و چها نهفته در آن کوهها و تپهها و گندمزارهای شکوهمندی که لبریز از بوی بهشتند.
آقای بایرامی اولین کسی نیست که لحظهها و روزهای دلتنگی یک روز روستایی را در آذربایجان به تصویر میکشد. دهها سال قبل چیزی که شهریار شاعر را به اوج شهرتش رساند، همین قصهها و غصههایی بود که در شعر بلندی به نام "حیدربابایه سلام" به تصویر کشیده شد. درد دل آدمها با طبیعت، سخن گفتن آنها با کوهها و رودخانهها و بادها مخصوصا "باد صبا" و حرفهای ناگفتهای که با ساز عاشیقها بیان میکنند. همه و همه حکایت از تعلق خاطر عجیب آذریها به خاک آذربایجان دارد و اگر احساسات و عواطف کودکانه را به اینها اضافه کنیم میشود داستانی به نام "به دنبال صدای او" و دیگر داستانهای آقای محمدرضا بایرامی.
"به دنبال صدای او" شعر ناگفتهي دل کودکی یا نوجوانی آقای بایرامی است که صمیمانه از دل برآمده و لاجرم بر دل مینشیند. و او همه این داستان را از نزدیک لمس کرده و خودش چه بسا روزگاری در خلق شدن طبیعی این داستان نقش داشته و شاید هیچ شکی نباشد که یکی از دوستان "دوستان" بولوت بوده است.(این اسمهای آذری هم برای خودشان معانی و مفاهیم خاصی دارند. این "بولوت" به معنای "ابر" است و خودش در این داستان میتواند نمادی از "دلتنگی یک روز ابری" باشد، نمادی از زندگی پر از غم و غصه کودکان و نوجوانان رنجکشیده و به ناحق کتک خوردهي دهات آذربایجان. همآنهایی که به بهانهي کوچکترین اشتباه، شدیدترین کتکها را از دست اربابان و پدران و برادربزرگها و حتی معلمان و مدیران خود خوردهاند.)
"به دنبال صدای او" طرح پیچیدهای دارد و روایت آن اگرچه گاه با چند واسطه انجام میپذیرد و خواننده را با مشکل مواجه میسازد، با این حال، شکل خاص آن و ریتم و طنین دلپذیری که در آن موج میزند شروع و ادامه داستان را چنان سهل میکند که خواننده بی توجه به این مشکلات، دنبال صدای او را میگیرد و پیش میرود تا ببیند "از کجا میآید این آوای دوست."
راوی در این داستان اگر چه در عمل داستانی هیچ نقشی ندارد؛ اما شاهد و گزارشگر صادق و در عین حال مسلطی است که با اشراف کامل به جزئیات قضیه، آن را صحنه به صحنه به تصویر میکشد و با حس غریبی که به خواننده انتقال میدهد او را خیلی راحت در متن داستان قرار میدهد و خواننده را با راز بزرگی روبهرو میکند و این گره معقولی است و خواننده میتواند به دنبال باز شدن این گره تا آخر داستان پیش برود.
درونمایه داستان، فقر فرهنگی و واقعیتی به نام "کودک آزاری" است که هنوز هم که هنوز است در بسیاری از دهات و روستاهای کشور در جریان است و انگار ماترکی است که نسلها آن را از همدیگر به ارث میبرند و این پدیده زشت وقتی به اوج زشتی میرسد که کودک یتیمی در دست کسانی، مثل برده اسیر باشد.
"بولوت" در این داستان که پدرش را به طرز مرموزی به قتل میرسانند و هیچ معلوم هم نمیشود که از کجا آمده بودند و به کجا میخواستند بروند به طور اتفاقی در دام صفدر شکارچی میافتد و او سه چهار ساله بوده که این اتفاق برایش میافتد. صفدر او را به خانه آورده و بزرگش میکند. و وقتی او بزرگ میشود چوپان ده میشود و گاه که اشتباهاتی را در اجرای قوانین چوپانی مرتکب میشود شدیداً دچار غضب صفدر و گاه زنان روستا میشود که آنها او را با ندادن نان تنبیه میکنند و صفدر هم با شلاق به حسابش میرسد و این تقریبا غمنامه یا همان تراژدی بسیاری از کودکان و نوجوانان دهات آذربایجانی و شاید همه بچههای ایرانی است.
از اینها که بگذریم نگاه مهآلود و غمانگیز و مرموز نویسنده به کل ماجراست و شاید به همین خاطر است که دور همهي اشیا و عناصر داستان هالهای از مه و غم است که خواننده را متأثر میکند و احساس همذاتپنداری او را برمیانگیزد و این خود یکی از شاخصههای اصلی داستانهای آقای "بایرامی" است که از "قصههای سبلان" او شروع شده و در "به دنبال صدای او" به اوج رسیده است.
در گفتنیهای روستا خصیصهای وجود دارد که به خودی خود جالب هستند و علت این امر شاید علاقه شدید انسانها به طبیعت و فضاهای بکر و رؤیایی روستاست و آقای "بایرامی" وقتی دست روی این قسمت از محل و موقعیت زندگی انسانها میگذارد و آن ها را با فنون داستاننویسی به صورت تابلوی زیبایی قاب میگیرد، یک شاهکار ادبی به نام "به دنبال صدای او" خلق میکند، به شرط اینکه از ابهام و درازنویسی تا آنجا که میتواند اجتناب کند و این را مدنظر داشته باشد که خوانندگان این اثر ارزشمند کودکان و نوجوانان هستند. پس اگر چنین است حتما باید توان مطالعه آنها را نیز در نظر گرفت.
پایان


