سر و صداي بچهها توی سالن پيچيده بود. قشقرق و سوت و جيغ و داد، شيشههاي سالن را ميلرزاند؛ امّا هر يك از بچّهها كه وارد كلاس ما ميشد، برميگشت و انگشتش را روي دماغش ميگذاشت و آرام ميگفت: «هيس!»
چهرة خندان آقاي عطّار، كنج ديوار، پشت ميز تحرير، بيشتر به يك عكس يادگاري شباهت داشت تا هر چيز ديگر. تنها وقتي كه سرش را براي جواب سلام تكان ميداد اين عكس تبديل به يك فيلم ميشد؛ فيلمي كه هنوز هم كه هنوز است، در ذهنم نقش بسته و براي هميشه ماندگار است.
بچّهها كه نشستند و سر و صداها که خوابيد، آقاي عطّار مثل هميشه با سلام و احوالپرسي درس علوم را شروع كرد. ناگهان كتاب را بست . رو به همه كرد و گفت: «بچهها! چيزي براتون بگم؛ امّا قول بدين كه ذوقزده نشين، خب! امروز قراره دوستان ما از شهر بيان اينجا و فيلمي از ده و كلاس شما بچّههاي خوب براي يادگاري بگيرند...»
يعقوب حرف آقا را قطع كرد و ذوقزده پرسيد: «آقا اجازه، از تلويزيون هم پخش ميشه؟»
آقاي عطّار لبخندي زد و گفت: «نه بابا، از این خبرها نيست. راستش اينو ميگيرند براي من تا از شما يك يادگاري زنده داشته باشم! البتّه يك شرطي داره. اون شرط چيه؟ اون شرط اينه كه شما خودتان را براي يك امتحان آماده كنين. تا شما امتحان را بنويسيد اونا هم از شهر رسيدهاند!»
تنها عيب كار آقاي عطّار هم همين كارش بود. آدم را بدجوري غافلگير ميكرد. با اين خبرش انگار يك ديگ آب سرد به سرمان ريخت. كلاس از تك و تا افتاد. رنگ زلفعلي از چهرهاش پريد. يعقوب سرش را تكان تکان داد. خلاصه هر كس يك جوري نارضايتی خودش را نشان داد؛ امّا حرف، حرف آقاي عطّار بود و بايد امتحان گرفته ميشد. صداي پاره شدن ورقههاي دفتر، كلاس را پر كرد و ناگهان سكوت حكمفرما شد.
- بنويسيد!
صداي آقاي عطّار بود كه سكوت سنگين كلاس را شكست. سؤالها پشت سر هم از دهان آقاي عطّار بيرون ميريخت. بچّهها با عجله سؤالها را روي صفحه مينوشتند. سؤالها كه تمام شد ناگهان در كلاس زده شد. آقاي عطّار گفت: «بفرماييد!»
در كه باز شد سه نفر با كيفهای شيك و قشنگي که داشتند در چهارچوب در ظاهر شدند.
- بهبه! بفرماييد احمدآقا، حسنآقا، آقامصطفي! بفرماييد تو! چه خوب به موقع اومدين. بچّهها منتظرتون بودند. بفرماييد!
هر سه وارد كلاس شدند. زلفعلي، مبصر كلاس، برپايي داد و بچّهها با سر و صدا بلند شدند.
- بچّهها! معرفي ميكنم. احمدآقا گل پور،كارگردان؛ حسنآقا جدّي، فيلمبردار و آقامصطفي هاشمي، از بر و بچّههاي انجمن سينماي جوان شهرمان. خب آقايان، اينا هم بچّههاي خوب و مؤدّب كلاس ما! ... شما مشغول باشيد بچّهها!
تا بچّهها سرشان مشغول امتحان شد، احمدآقا و حسنآقا كيفهايشان را باز كردند و دو دوربين فيلمبرداري بيرون آوردند. بچّهها امتحان را ول كردند و زل زدند به دوربينها. صداي آقاي عطّار در آمد:
- داشتيم بچّهها؟ نداشتيمها! اين جور بكنين فيلم بي فيلم!
بچّهها دوباره مشغول شدند. احمدآقا دوربين خودش را روي سه پايه گذاشت و آرام چيزي در گوش آقاي عطّار گفت. آقاي عطّار به سوي دوربين آمد و آن را وارسي كرد. بعد چشمش را به جايي از دوربين گذاشت و آن را روي سه پايه چرخاند. دوربين با تنها چشمش بچّهها را نگاه ميكرد و انگار دنبال كسي ميگشت.آقاي عطّار بعد از چند بار كه دوربين را روي ما چرخاند، بلند شد و گفت: «اين يكي كه اصلاً به درد نميخوره!»
بعد رفت سراغ دوربيني كه حسنآقا بالا سرش بود. يعقوب بدجوري رفته بود تو نخ دوربين. يك مرتبه آهسته از دهانش درآمد: «نكنه اون يكي هم خراب باشه؟»
آقاي عطّار سرش را بلند كرد و تند گفت: «تو امتحان مينويسي يا... سرتو بنداز پايين. امتحانتو بنويس!»
انگار خرابي دوربين اوقات آقاي عطّار را تلخ كرده بود. ناراحت به نظر ميرسيد. باز چشمش را به جاي كوچكي از دوربين حسنآقا گذاشت و آن را هم وارسي كرد. بعد با خوشحالي سرش را بلند كرد و گفت: «اين خوبه، با اين ميريم! زود باشين وردارين بريم كه دير ميشه!»
احمدآقا به طرف دوربين خودش كه در گوشة كلاس كاشته بود برگشت و پرسيد: «اينو هم ببريم؟»
آقاي عطّار با بيخيالي جواب داد: «نه لازم نيست. اونو بذار اينجا باشه. يكي هم ميخواد اينو با خود بگردونه! بچّهها شما بنويسيد، ما هم زود برميگرديم. زلفعلي تو بيا بشين اينجا، بقيّه هم بنشينن سرجاشون و بيصدا كارشونو بكنن! دست به دوربين هم نزنيد، تا ما بياييم، بلكه بتوانيم درستش كنيم و فيلمي از شما بگيريم.»
برق شادي در چهرة زلفعلي درخشيد. با خوشحالي بلند شد و رفت پشت ميز آقا نشست. آنها كه از كلاس خارج شدند سروصداي بچّهها بلند شد. زلفعلي بلند شد و آمد سر جايش، كتابش را برداشت و دوباره رفت پشت ميز نشست و شروع كرد به تقلّب. كتاب را باز ميكرد و ورق ميزد. تا جواب سؤالي را پيدا ميكرد داد ميكشيد و ميگفت: «آها، اين هم يكي!»
خيلي زود جواب سؤالها را پيدا كرد و نوشت. بعد بلند شد و گفت: «بچّهها، قدر اين فرصتها را بدانيد. ورداريد بنويسيد كه در امتحانهاي نهايي خيلي تأثير داره! ورداريد از روي كتاب بنويسيد. تا عطّارباشي برنگشته كار رو تمام كنيد. يعقوب اگه از زبونت در بره، من ميدونم و توها! شيرفهم شد؟»
يعقوب جوابش را نداد. عدّهاي از بچّهها نيز مثل زلفعلي برداشتند از روي كتاب نوشتند و زود بردند روي ميز گذاشتند. زلفعلي جلو نيمكتها قدم ميزد و امر ونهي ميكرد و ميگفت: «زود باشيد. الان عطّارباشي با اون دار و دستهاش برميگرده.»
همه تمام كردند. زلفعلي جلو دوربين رفت و برايش شكلك درآورد. چند نفر از بچّهها نيز جلو رفتند و به همه جاي دوربين نگاه كردند. ناگهان جعفر مثل ديوانهها فرياد كشيد و گفت: «بچّهها اينجا رو! يك تلويزيون كوچولو! نگاه كنيد، چقدر قشنگه! بچّهها، كلاس رو نشون ميده!»
همة بچّهها جلو آمدند. زلفعلي جعفر را كنار زد و گفت: «كو؟ بذار ببينم! به... چقدر قشنگ! شما رو هم نشون ميده!»
سر و صداي بچّهها بلند شد. چند بار پاهاي بچّهها به دوربين خورد. كم مانده بود دوربين به زمين بيفتد. آخر سر زلفعلي داد كشيد: «بچّهها! اينجوري كه نميشه. آقاي عطّار بياد بفهمه، خيلي بد ميشه ها! صف وايستين و يكييكي بياييد نگاه كنين. برويد سرجاتون!»
بچّهها با سر و صدا صف ايستادند. يكييكي ميرفتند و به تلويزيون كوچك دوربين نگاه ميكردند و بعد جلو آن جمع ميشدند و به تك چشم آن نگاه ميكردند، ميخنديدند و شكلك در ميآوردند؛ حتّي بعضيها ميرقيصيدند و به هوا ميپريدند. زلفعلي كه تلويزيون كوچك را نگاه ميكرد خندهاش به هوا ميرفت. ناگهان خودش جلو آمد و گفت: «حالا نوبت منه! بچّهها بريد نگاه كنيد. ببينيد من چه جوري ميخونم!»
زلفعلي جلو دوربين ايستاد و اداي خوانندهها را درآورد. بلند ميخواند و دستهايش را تكان ميداد. جعفر و عزيز و حسين به تلويزيون كوچك دوربين نگاه ميكردند و ميخنديدند. همانطور كه زلفعلي ميخواند، درآهسته باز شد و آقاي ناظم بيصدا آمد تو. زلفعلي هنوز متوجّه آقاي ناظم نشده بود و مرتب ميخواند. آقاي ناظم خندهاي كرد و ناگهان با سر و صدا غرّيد: «ديلاقِ نفهم! درس نميخوني، اين هم انضباطته؟ خجالت نميكشي!»
و تركه را محكم كوبيد به سرش. زلفعلي دستهايش را سپر كرده بود و ميناليد: «غلط كردم آقاي موسوي، به خدا غلط كردم، ديگه...»
- اين چه وضعيه، چه بساطيه، سر و صداتون تا اون سر سالن ميآد! برو بشين سر جات ببينم! و امّا شما! از اين طرف سه تا- سه تا بياييد بيرون ببينم!
ناگهان انگار كه تازه متوجّه دوربين شده باشد، رو كرد به دوربين و با تعجّب پرسيد: «اين ديگه چيه؟ عجب كارهايي داره اين آقاي عطّار!»
بعد انگار كه از دوربين خوشش آمده باشد به دوربين نزديك شد و مثل بچّهها همه جايش را وارسي كرد. دوربين نجاتمان داد.
- بريد بشينيد! هيچ كس دست به دوربين نزند! اين بار اگه صداتون بياد من ميدونم و شما! فهميديد؟
ناظم كه از كلاس بيرون رفت، مدّتي سكوت برقرار شد؛ امّا دوباره زمزمهها شروع شد. با اوج گرفتن سر و صداها ، سر و كلّة آقاي عطّار و سه تا دوستش هم پيدا شد.
- چيكار كرديد بچّهها؟ خوب نوشتيد؟
امتحان؟ اصلاً يادمان رفته بود كه ما داشتيم امتحان ميداديم. زلفعلي كه هنوز سر پا ايستاده بود، جلو رفت و ورقهها را داد دست آقاي عطّار. آقاي عطّار رو به زلفعلي كرد و با لبخند گفت: «خوب نوشتي زلفعلي؟ حتماً كولاك كردي؟ ها؟ آره، ميدونم!»
زلفعلي خنديد و گفت: «آقا سؤالها خيلي آسان بود!»
-نه بابا، آسون هم نبود. شما خوب خونده بوديد آقازلفعلي مرادي!
آقاي عطّار قدّ بلند زلفعلي را از پايين تا بالا برانداز كرد و پوزخندي زد و دوباره گفت:«امشب صحيح ميكنم. اونوقت معلوم ميشه كه سؤالها راحت بود يا نه!»
زلفعلي كه برگشت و نشست، زنگ به صدا درآمد. آقاي عطّار و دوستانش دوربينها و ديگر وسايلشان را جمع كردند و رفتند. بچّهها تا حياط در حالي كه از سر و كول هم بالا ميرفتند پشت سرهم سؤال ميكردند:
- آقا فيلمي كه از ده گرفتيد حتماً ميآريد نگاه كنيم؟
- راستي آقا چرا از ما فيلم نگرفتي؟
- ...
ناگهان آقايِ عطّار برگشت و بلند گفت: «خيلي خب بابا، خيلي خب. ميبينيد كه فرصت نكرديم. انشاءا... باشه براي هفتة آينده!»
*
یک هفته گذشت. انگار که یک سال گذشته باشد. همه براي رسيدن زنگ علوم لحظه شماري ميكرديم و حالا كه زنگ علوم شده بود، همه منتظر ورود آقاي عطّار بوديم. زلفعلي مرتّب در را باز ميكرد و به سالن سرك ميكشيد. دقايقي گذشته بود كه ناگهان در باز شد و آقاي عطّار و آقاي موسوي ناظم مدرسه و آقاي اكبري مدير مدرسه هر سه وارد كلاس شدند. بغل آقاي عطّار يك تلويزيون كوچك بود و آقاي ناظم كارتوني را بغل كرده بود. بچّهها با خوشحالي از جا بلند شدند.آقاي اكبري لبخندي زد و گفت: « بنشيد بچّههاي خوب. بهبه چه بچّههاي خوب و درسخوني هستيد شما! باور كنيد ورقههارا كه ديدم خيلي خوشحال شدم. ماشاءا... اكثر نمرهها بيست بود.»
بعد رو به زلفعلي كرد و گفت: « زلفعلي جون! من از صميم دل بهت تبريك ميگم. شايد اين نمره، اوّلين نمرة بيستي است كه در طول اين سالها گرفتهاي! مگه نه؟ آفرين! آدم كه تصميم بگيره خوب بخونه، ميخونه و خوب هم نتيجه ميگيره! آفرين! بايد جايزهاي بهت بدم كه انشاءا... از اين به بعد نمرههاي خوب بگيري!»
آقاي مدير تا خواست دست به جيب بغل كتش ببرد، آقاي عطّار رو به او كرد و گفت: «آقاي اكبري! معذرت ميخوام. اگه اجازه بفرماييد فيلمي رو كه از ده و نماي خارجي مدرسه گرفتهايم نگاه كنيم، بعد...»
مدير لبخندي زد و گفت: «خواهش ميكنم آقاي عطّار! هر طور شما بفرماييد قربان!»
آقاي عطّار دستگاهي را از توي كارتوني كه آقاي ناظم آورده بود درآورد و گفت: «بچّهها شايد خيلي از شماها اسم اين دستگاه را ندانيد. به اين ميگند ويدئو. اين يك نوع ضبط صوتي است كه تصوير هم پخش ميكند. حالا من اين رو به تلويزيون وصل ميكنم تا فيلم را نگاه كنيم.»
كار وصل و روشن كردن تلويزيون ويدئو كه تمام شد، آقاي عطّار نوار بزرگي را از كيفش درآورد و توي ويدئو گذاشت. بعد يكي از دكمههاي ويدئو را زد. بچّهها يك صدا خواندند: «به نام خدا!»
«به نام خدا» روي صفحة كوچك تلويزيون بود. بعد با آهنگ قشنگي تيتر درشت «امتحان علوم» آمد. نفس بچّهها در سينهها حبس شد. همه رفتند تو لاك خودشان.
- پس كو فيلم ده؟!
صداي مؤذي يعقوب بود كه از پشت به گوش رسيد. ناگهان زلفعلي ذوق زده بلند شد و اسم خودش را نشان داد:
- اِ... اِ...نگاه كن نوشته با هنرمندي زلفعلي مرادي!
بعد از اسم زلفعلي، اسم تك تك بچّهها دنبال هم آمد و سر و صداي بچّهها بلند شد. صداي آقاي عطّار درآمد: «بچّهها ساكت!»
بعد با دستش به آقاي مدير اشاره كرد؛ يعني كه حدّاقل از او خجالت بكشيد. اسم بچّهها كه تمام شد ناگهان صدايي كه خيلي شبيه صداي زلفعلي بود از صفحة تلويزيون به گوش رسيد: «بچّهها قدر اين فرصتها را بدانيد. ورداريد از روي كتاب بنويسيد كه در امتحانهاي نهايي خيلي تأثير داره...»
سر و صداي بچّهها بلند شد. زلفعلي ناخودآگاه درآمد: «بچّهها ساكت، ببينم اين چي ميگه!»
آقاي مدير با دقّت تمام به صفحة تلويزيون خيره شده بود. ناگهان تصوير بچّهها آمد. يعقوب بشكن ميزد. جعفر بلند شده بود و به ورقة عباس نگاه ميكرد. يوسف كتابش را ورق ميزد. اين تصويرها كه رفت، تصوير بچّههايي آمد كه دور دوربين جمع شده بودند. آقاي اكبري كه ساكت و خيلي دقيق به تلويزيون نگاه ميكرد خندهاش تركيد.
- اين چيه آقاي عطّار؟!
خندة بعضي از بچّهها هم قاتي خندة مدير شد. فقط زلفعلي بود كه نميخنديد. رنگ چهرهاش پريده بود و چيزي نميگفت. دهان يعقوب از تعجّب وا مانده بود.
- ديلاق نفهم! درس نميخوني، اين هم انضباطته؟! خجالت نميكشي؟
ناظم با ديدن تصوير خودش بلند خنديد و گفت: «اِ... اِ... تو را خدا نگاه كن... بابا اي والله! آقاي عطّار تو كي اينا را ضبط كردي؟»
بچّهها هر دسته گلي كه آب داده بودند حالا داشتند در صفحة تلويزيون ميديدند و نميدانستند بخندند يا گريه كنند. همه سرخ شده بوديم. آقاي عطّار بدجوري مچمان را گرفته بود
قم. زمستان1380