تبليغاتX
باغچه

Fast & Free Image Sharing

دیروز بعد از مدت‌ها تلاش بالاخره توانستم طلب‌هایی که از این و اون داشتم وصول کنم. شاید باور نکنید، ولی باور کنید که حسابم پر شد و طولی نکشید که از رئیس بانک گرفته تا همه کسانی که شاهد واریز کردن آن همه مبلغ به حسابم بودند، بهم شک کردند. خدا می‌داند چقدر توضیح دادم ومدارک و اسناد نشانشان دادم که شکشان برطرف شد. من یک گونی چک پول با خودم به بانک آورده بودم.

ادامه

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

نيازمنديها , نرم افزار کامفار , مواد چاق کننده , ابراهيم ميرزايي , احمد رضا خرمي , دانشگاه کلمبيا , قرص اسهال , ملکه زيبايي , سازمان حسابرسي , اس ام اس سر کاري , بهنوش بختياري , عکس دختراي ايروني , عکسهاي استخر زنان , آموزش avr , التراسونيک , کنترل فازي , مدار1 , دختران خوشکل , لينک باکس , لينک باکس , بزرگترين سايت دانلود , دانلود مقاله , کتاب براي موبايل , غزل چيست , فارسي pdf , کتاب فارسي pdf , کليپ هاي خفن ايراني , کليپ س ک س ي , ک س , فيلم س ک س , عکسهاي س ک س ي , س...ک...س , س/ک/س , س ک س ايراني , داستان س.ک.س , داستانهاي س , دنياي کليپ خفن , دانلود کليپ س.ک.س , روزنامه ي ورزشي , اخوند , mona_mv , movafaghiat , music , iranian clips , دنياي کليپ , روضه خواني , شنا , حواث , بچه هاي مدرسه والت , گوشت ايراني , عکس س ک س ي , عکي دختر ايراني , دختراي ايروني , سينه دختر , سينه دختر ايراني , مترجم پارس دانلود , باز کردن کانالهاي کارتي , dvdrip mediafire , عکس از خوانندگان عربي , يي , عکس ترکي , عکس خانندگان ايراني , , اس ام اس عاشقانه , دانلود بازي , سانسور سريال پرستاران , قالب بلگفا , نرم افزار ارسال sms , کامپيوتر , کنسرت ياني , عکس ويلا / , adsl مشهد , آگهي رايگان , اعطاي نمايندگي , يانگو , سايت خبري تابناک , عصرايران , فرقه يزيديه , فيلتر , فيلترش , لايه اوزون , کامليا انتخابي , لاريجاني استعفا , محمد رضا پهلوي , چه گوارا , تابناک بازتاب , کسروي , اس ام اس زيبا , اس ام اس خنده دار , persian clip art , کاغذ تذهيب , گالري عکس , کتي هولمز , عکس از استخر زنان , پروتل , برق الکترونيک , z80 , , pt2262 , javanelec , جزوه الکترونيک , مدارات plc , مدارفرمان , مقالات الکترونيک , مقاله الکترونيک , کدهاي ايرانسل , دانلود کتاب الکترونيکي فارسي , دانلود رايگان کتاب , دانلود word to pdf , بزرگترين سايت دانلود کتاب , بزرگترين سايت دانلود نرم افزار , پروين دولت ابادي , پي دي اف , ساخت ايميل , زندگي نامه پروين اعتصامي , زندگينامه پروين دولت آبادي , سايت دانلود فارسي , دانلودکتاب الکترونيکي , کتاب فارسي دانلود , کتاب الکترونيکي فارسي , کتب الکترونيکي , کتابهاي الکترونيکي , دانلود کليپ ايراني خفن , دانلود آهنگهاي شادمهر , دانلود کليپ سک , داستانهاي خفن , داستان خفن , س ک س با خاله , ليس زدن , سينه خوشگل , عکس دختر ايرني , عکس جيگراي ايراني , عکس دختر ايراني , عکس دختران , جيگر ايراني , جيگراي ايراني , english , ocr فارسي , خريد اکانت راپيدشير , دانلود کارتون , دانلود فيلمهاي خارجي , عکس پژو , عکس هاي جلب از دختران خفن , عکس هاي خفن بهنوش بختياري , عکسهاي خوانندگان عرب , shahrukh khan , عکس هاي خوانندگان ايراني , عکس از بهنوش بختياري , سريال رابين هود , آموزشphp , آموزش exel , وام , جواهري در قصر , تعبيرخواب , اينترنت ماهواره اي , روستا , نرم افزار خوشنويسي , تابناک سايت , احمدرضا خرمي , احمدي نژاد کلمبيا , ابراهيم عزيزي , حذف سه صفر , قطب زاده , کارت سوخت , سايت خبري فرارو , سپاه قدس , سعيد امامي , سقوط هواپيما در تايلند , سقوط هواپيما تايلند , سقوط هواپيما در تايلند , , حوادث , عکس گرافيکي , شمسه , pershian graphic , آرم , دختران ناز خارجي , عکس از استخر زنان , عکس لب دادن , خوشگل ايراني , nansi , کليپ خفن موبايل , پيزوالکتريک , الکترونيک صنعتي , مقاله plc , منابع کارداني به کارشناسي , منبع تغذيه سوئيچينگ , مدار مخابراتي , فرمولهاي انتگرال , دختران ايراني , روزنامه.ورزشي , alborzsport.net/ , خوشگل ايروني , دوربين مخفي , سينه , فقط عکس , عکس کس ايراني , کيليپ ايراني , دانلود تورنت , دانلود نارسيس , دانلود نارسيس 5 , دانلود مترجم , روانشناسي رنگها , طرفه نگار , خبرگزاري بازتاب , باز کردن کانال هاي کارتي , dcw , آهنگهاي قديمي ايراني , مشاوره چيست , هک کارت تلفن , کارت سوخت هک , کرک هلو 5.3 , عکس پاي دختران , عکس -18 , josie maran , تا دلت بخواهد عکس داره , گالري عکس هاي جالب , عکسهاي خوانندگان ترک , عکس مرسدس بنز , آموزش هک , sms طنز , عامل ناشناخته , ماده 103 , فروش لپ تاپ , فيلم نيک , ژورنال لباس عروس , فروش آپارتمان , بازار اتومبيل , املاک تهران , اگهي استخدام , تعبيرخواب , خدمات , دانلود آفلاين , خسرو مترجمي , درس روستا , اقامت دبي , آموزش ايميل , dvb کارت , سر سرباز هخامنشي , سايت تحليلي فرارو , سايت خبري فرارو , فرهادي , صدور کارت سوخت المثني , کارت سوخت المثني , مهدکودک , آيت الله شريعتمداري , استعفاي لاريجاني , پرورش تمساح , اکبر اعلمي , کارت سوخت المثني , , sms عشقولانه , , mobile , ahange sms , اس ام اس عشقولانه , تصاوير اسليمي , تذهيب , تصاوير , kandinsky , طرح گرافيک , عکس ايراني , کليپ لب دادن يانگوم , استخر زنانه , عکس از استخر زنانه , تم ويندوز xp , اصول سرپرستي , انجمن تخصصي برق , اپتوکوپلر , استار ست , پنيوماتيک , fpga چيست , gsm مودم , , office 2007 crack , ts12864a-2 , آموزش protel dxp , جزوه الکترونيک , سنسور , ديود شاتکي , ربات مين ياب , سايت ieee , سايت تخصصي برق , شتاب سنج , مدار کنترل از راه دور , منبع تغذيه سويچينگ , مقاله مخابرات , مقالات مخابرات , کتاب الکترونيک صنعتي , مولتي متر ديجيتال , نقشه آمپلي فاير , www,alborzsport.net , روزنا مه ورزشي , ميسترس اسليو , کسهاي ايراني , سينه هاي , عکس جيگراي ايراني , عکس دخترايراني , عکس پارتي , عکس دختر گوشت , عکس دخترايراني , اسليو , هک کردن کارت سوخت , نارسيس , نارسيس کرک , نرم افزار حسابداري هلو , فارسي ساز پروين , vplug جديد , .net nuke , حسابداري کرک , دانلود مترجم پارس 2.5 , دانلود مستقيم فيلم , دانلود حسابداري هلو , دانلود ديکشنري نارسيس , دانلود فري هند , فتو شاب , مين جان گو , نرم افزار هاي موبايل , tebdown , آموزشword , dvb فروش , lv2008 , آماده به کار , دانلود نرم افزار matlab , پرورش اندام , تقويم86 , املاک تبريز , بازار کار اصفهان , ساعت casio , کا گ ب , کاظم دارابي , اينگمار برگمان , احمد کسروي , پروفسور ميرزايي , brt , حمله اسرائيل به سوريه , اس ام اس هاي زيبا , aroo30 , harjoorax , دانلود ربنا , گالري تصاوير , گالري تذهيب , عکس , طرح اسليمي , حاشيه کاغذ , کارت ويزيت , گالري گرافيک , persian , ÷رشين گرافيک , تصاوير با کيفيت , تصاوير ايراني , تصاوير گل , آرم هاي گرافيکي , آموزش نقاشي , ابستره , wallpaper graphic , wallpaper persian , عکس استخر زنانه , اس ام اس هاي سرکاري , اس ام اس هاي سر کاري , , nansi agram , خفن ترين عکس هاي يانگوم , بريتني اسپرز , عکس هاي استخر زنانه , سايت نمايشگاه الکامپ 2007 , ژنراتور , ساخت تابلو روان , ربات فوتباليست , ديود تونلي , جزوه الکترونيک 1 , جزوه اصول سرپرستي , جزوه الکترونيک صنعتي , جوان الکترونيک , جزوه مدار منطقي , جزوه مدار منطقي , خازن , آموزش pspice , / , mt8870 , دختران خوشکل ايراني , دختران خوشکل , alborz sport.net , سايت روزنامه البرز , وزنامه البرز ورزشي , / , دختران ناناز , دختر گوشت , دختر ايرني , دختر عکس ايراني , عکس دخترها , عکس دختر ايروني , عکس ارسالي , عکس sexy , عکس دختر هرزه , عکس ارسالي دختر , عکس ک ي ر , دانلود فارسي ساز پروين , سايت کرک , اکانت رايگان راپيدشير , بزرگ کردن آلت تناسلي , norton ghost 12 دانلود , ketab aval , xcalc , آهنگهاي قديمي , افزايش صداي سوني اريکسون , vpn رايگان , pc-taz , نتايج ازمون سراسري 86 , هک کارت سوخت , نقشه کامل تهران , وانت پرايد , کرک مترجم پارس , کرک نارسيس , آموزش دريم ويور , آموزش powerpoint , آموزشexcel , sms توپ , sms خنده دار , دانلود نرم افزار , دانلود نرم افزار وبازي موبايل , نرم افزار موبايل , هشدار براي کبري 11 , گالري مردان بدنساز , عکسهاي سريال پرستاران , سريال امپراتور دريا , سريال پرستاران , سريال پزشک دهکده , عاشقانه , عاشقانه ها , shey2nak , , , اس ام اس جوک , آهنگ ربنا , اس ام اس جديد , tazhib download , sport wallpaper , بريتني اسپيرس , پرشين گالري , تصوير گرافيکي , 3d graphic wallpaper , eslimi , free greeting card , kafshdoozak , گالري عکس با کيفيت , گالري کارت ويزيت , طرح نقاشي , عکس گرافيک , گالري , عکس هاي مشت , عکسهاي سک , عکس هاي استخر زنان , عکسهاي يانگوم , کليپ موبايل , کليپ استخر , کليپ استخر زنان , کليپ استخر زنانه , عکسهايي از جنيفر لوپز , کليپ خفن موبايل , کليپ از استخر زنانه , موبايل مذهبي , ناز , کليپ موبايل , يانگوم جان , بريتني , پريتي زينتا , جسيکا البا , دختر ايروني , nanci , اس ام اس عشقولانه , اماندا بينز , شماره دختر , عکس لب دادن , دختر ناز خارجي , عکس از استخر زنانه , عکس استخر , آهنگ زنگ , اهنگ زنگ براي موبايل , دانلود زنگ موبايل , , عکس دختران خوشکل ايراني , روزنامه ي ورزشي البرز , روزنامه‌ ورزشي , alborz varzeshi net , روزنامه ورزشئ , عکس س ک س , عکسهاي sexi , ميسترس ايراني , کس خوشگل , من دختري هرزه هستم , ماماني , کسهاي ايراني , فقط عکس ايراني , کليپ س ک س ي , عکس دختران جيگر ايراني , عکس توپ , کارت تلفن هک , کد کانالهاي کارتي , نتايج آزمون سراسري 86 , نرم افزار حسابداري , نرم افزارحسابداري هلو , نقاط حساس بدن , قفل کردن کارت تلفن , قيمت گوشي هاي نوکيا , قيمت گوشيهاي نوکيا , pctaz forum , spice platinum , اسکريپت php , اسکاي نت , آهنگ قديمي , آهنگ هاي قديمي , آموزش network , vplug دانلود , zoya sabet , manoochehr sakhaei , mikicun windows xp portable , 4 gb s collection , برنامه حسابداري هلو , سايت توپ , زندگي نامه فردوسي , دانلود زبان برنامه نويسي c , دانلود اولين وبلاگ جديدترين پروکسي هاي روز- جديدترين آنتي فيلترهاي روز- جديدترين کليپ هاي خفن - خفن موبايل- جديدترين فيلترشکن هاي روز- جديدترين آهنگ هاي روز- جديد ترين عکس هاي سکس روز - جديدترين عکس هاي خفن دنيا-جديدترين مطالب روز- دنياي دانلود- دانلود جديدترين ها- جديدترين عکسهاي دختران ناز ايراني- دختران ايراني کليپ ايراني -دختر ايراني- مهناز افشار بهنوش بختياري - دختر ايروني-کليپ يانگوم- کليپ دختر ايروني- کليپ دختر ايراني-کليپ بهنوش -کليپ س ک س ايراني- کس با حال- کليپ س ک س ي ايراني-جيگراي ايروني-کليپ ك س-س.ك.س- س.ک.س.ي ايراني-جديد ترين کليپ هاي سکس روز- جديدترين کليپ هاي خفن-جديدترين کليپهاي سکسي دختران ايراني-کليپ دختران ناز ايراني-دختران ايراني -دختران خارجي-کليپ س-ک-س-کليپ س-ک- گالري عکس ايراني-دختراي ايراني-ع ک س ايراني-عکس س.ک.س..ي-عکس خفن-زيبا يروفه-بهنوش خانوم بختياري-گلشيفته فراهاني-لعيا زنگنه-زهره امير ابراهيمي-نيکي کريمي- نيوشا ضيغمي- اليزابت اميني- عکس خفن مهناز جون-مهناز افشار-دختران ناز ايراني-س.ک.س-ع ک س س ک س بهنوش-گالري س ک س ي-کليپ س ک س ي-فوتو کليپ-عکس دختر-ع ک س دختر-دختر تهراني-دختر-عکس ک س ايراني-س ک س ايروني-س.ک.س ايراني-عکس هاي خفن-عکس سک سي اولين وبلاگ جديدترين پروکسي هاي روز-جديدترين آنتي فيلترهاي روز-جديدترين کليپ هاي خفن -خفن موبايل-جديدترين فيلترشکن هاي روز-جديدترين آهنگ هاي روز-جديد ترين عکس هاي سکس روزعکسهاي خفن-عکسهاي سکسي خارجي-دختران نانازايراني-عکس-کس هاي خفن- س-فيلتر شکن-شکن-فيلتر-کليپ سکسي موبايل-موبايل-کليپ سکس دخترها-دختران فراري -جديدترين عکس هاي خفن دنيا-جديدترين مطالب روز-دنياي دانلود-دانلود جديدترين ها-جديدترين عکسهاي سکسي دختران ايراني-عکس هاي دختران ناز ايراني-دختران ايراني کليپ ايراني -دختر ايراني- مهناز افشار -بهنوش بختياري -دختر ايروني-کليپ يانگوم-کليپ دختر ايروني کليپ دختر ايراني کليپ بهنوش کليپ س ک س ايراني-کس با حال-کليپ س ک س ي ايراني-جيگراي ايروني-کليپ ك س-س.ك.س-س.ک.س.ي ايراني-جديد ترين کليپ هاي سکس روز- جديدترين کليپ هاي خفن- جديدترين کليپهاي سکسي دختران ايراني-کليپ دختران ناز ايراني-دختران ايراني -دختران خارجي-کليپ س-ک- گالري عکس ايراني-دختراي ايراني-ع ک س ايراني-عکس س.ک.س.ي-عکس خفن-زيبا يروفه-بهنوش خانوم بختياري-گلشيفته فراهاني-لعيا زنگنه -زهره نيکي کريمي-نيوشا ضيغمي-اليزابت اميني-عکس خفن مهناز جون-مهناز افشار -دختران ناز ايراني-س.ک.س-ع ک س س ک س بهنوش-گالري س ک س ي-کليپ س ک س ي -فوتو کليپ-عکس دختر-ع ک س دختر-دختر تهراني-دختر-عکس ک س ايراني-س ک س ايروني-س.ک.س ايراني-عکس هاي خفن-عکس سک سي اولين وبلاگ جديدترين پروکسي هاي روز-جديدترين آنتي فيلترهاي روز-جديدترين کليپ هاي خفن -خفن موبايل-جديدترين فيلترشکن هاي روز-جديدترين آهنگ هاي روز-جديد ترين عکس هاي سکس روز - جديدترين عکس هاي خفن دنيا- جديدترين مطالب روز-دنياي دانلود-دانلود جديدترين ها- جديدترين عکسهاي سکسي دختران ايراني-عکس هاي دختران ناز ايراني-دختران سکسي عالم السکس العربي ايران عکسهاي لختي عکسهاي سوپر عکس سکس ايراني عکسهاي سکسي ايراني فيلم سکسي لخت زن دختر جنده عکس دخترهاي ايراني,عکس زنان ايراني عکس ايراني عکس کس ايران سکس پستون ايران سکس فيلم سکسي ايراني ايران سکسي سکسولوجي سکسولوژي داستان سکسي ايران666 آميزش عبور از فيلتر آنتي فيلترگالري عکس سکسي بوس محسن افلاکي رضا رنجبران مهرشاد خشايار اعتمادي قاسم افشار آريا مهرداد طيار امير تاجيک فرهاد جواهر کلام ناصر عبداللهي عليرضا عصار سعيد شهروز هوتن جوادي پويا ميرمحمدي شهاب و سين عليرضا پارس اميد جبلي منوچهر طاهرزاده مازيار عصري علي فاتح پيمان کياني آرش بامداديان مهدي دارابي کاوه پرهام سلطان مهراج محمدي عرشيا امير داميگاه حسين زمان شهرام فرشيد بهرام پائيز عباس حسن‌زاده علي تفرشي داريوش خواجه‌نوري افشين فتحي فرمان فتعليان تورج پيرزاد رهان شهاب حيدري کريم علي‌نيا مجيد تکلو حميد طالب‌زاده رضا يزداني ماني رهنما محمد اصفهاني محمدرضا عيوضي هومن نبوي وحيد اميري امير کريمي گرده آريان شادمهر عقيلي ياور اقتداري چنگيز حبيبيان فرزين حامد مقدم رسول نجفيان داود ناقور شروين گروه راما مهرزاد پسران آفتاب مهدي رضوان پيمان رسولي ثمين بهنام صفاريان فرزاد خردمند شهريار بهنام علمشاهي اشکمهر امير مسعود خادم هومن بختياري آقا کثيري ابراهيمي افتخاري اويسي امير قاسمي بديع زاده بسطامي بنان تاج‌اصفهاني سيلاني صالح عظيمي صديف خواجه اميري ( ايرج ) خوانساري دوامي دردشتي رحيمي رستميان رشيدي رفيعي رفعتي زند وکيلي کرامتي گودرزي گلپايگاني ( گلپا ) شجريان شهيدي عارف قوامي محمودي خوانساري محمديان ناظري نوري نوريان يزدانيان بچه هاي ايران معجزه حبيب-محمد جوني احمدرضا نبي زاده تب کوير شهرام صولتي حاليته؟ پوي روي حمير مهتاب عشق شايان فقط با تو مهرداد عکس فوري کامبيز شکلات آيدين صد راد بيادم باش آندو اسم مرا صدا کن شاني مخمل سندي تق شقايق شقايق ابي افشين اميرآرام اندي بلک کتس بيژن مرتضوي پيروز ,حبيب ,داريوش ,دلکش ,سامان ستار سرژيک شکيلا شهره شهياد عارف کورش يغمايي گوگوش فرامرز اصلاني فرشيد امين فرزين مرجان معين مهستي ويگن هايده هلن ابراهيم مولائي ايلخچي; عشق آباد محله زندگي نوش نيايش سوالات تستي ادبيات رياضي aفيديو کليب سکسي,,مواقع,,موقع,من,فنانات,سکس لبناني,بنات,العسکري,عن,زينب,سکس فيديو,عرب,عربيات,سکس نيک,سکس ايران,سکس خليجي,arab banat,شهوة الجنسِية,برتني سبير,سکس امريکي,صـــــــدام حسيــــــن,سکس مجاني,قصص سکسي,عربى,دردشه سکسي,arab nude,سکس مصري,أحسن مواقع سکسيه,best arabic sexy site,سکس بنات ايراني,iran cekaf,سکس العرب,سکس اطفال,سکس عربيات,زن لخت,عکس سوپر,فيلم سکسي ,خاطرات سکسي ,عکس سکسي ,داستان سکسي,داستانهاي سکسي ,سکس ايراني ,ماهواره,عکسهاي سکسي,ياهو ,رقص شرقي,بهترين داستان سکسي,جوک ,جنده,گوگل,اخبار,عکس جوک ,هديه تهراني ,جيگر ,حشري ,عبور از فيلتر ,داستان سکس ,رقص,صدام حسين ,دختر,اسلام,عکس سکس هنرمندان ايراني ,بي بي سي ,فيلم سکس ,مدل لباس ,عکس سکسي ايراني ,ايران خودرو ,موسيقي ,دانلود,گوگوش,عشق,,تصاوير سکس,دوربين مخفي ,دانلود نرم افزار,پستون,دوست يابي ,نرم افزار ,موبايل,عکس دختر ,خاطرات سکس ,سوپر,چت,دانشگاه پيام نور ,دي جي مريم ,سوالات کنکور 83 ,آشپزي ,سايتهاي ايراني ,فيلم سوپر ,ليلا فروهر ,دانلود فيلم ,کامپيوتر,سينما,گوگل فارسي,جنسي,داستان سکسي ايراني ,جک ,ايران سکس ,محمد,ايران ,بورس,پستانسکسي,سکس,صور,عربي,فيديو کليب سکسي,مواقع,موقع,من,فنانات,سکس لبناني,بنات,,سکس فيديو,عرب,عربيات,سکس نيک,سکس ايران,سکس خليجي,arab banat,شهوة الجنسِية,برتني سبير,سکس امريکي,صـــــــدام حسيــــــن,سکس مجاني,قصص سکسي,عربى,دردشه سکسي,سکس مصري,أحسن مواقع سکسيه,سکس بنات ايراني,سکس العرب,سکس اطفال,سکس عربيات,زن لخت,عکس سوپر,فيلم سکسي ,خاطرات سکسي ,عکس سکسي ,داستان سکسي,داستانهاي سکسي ,سکس ايراني ,ماهواره,عکسهاي سکسي,ياهو ,رقص شرقي,بهترين داستان سکسي,جوک ,جنده,گوگل,اخبار,عکس جوک ,هديه تهراني ,جيگر ,حشري ,عبور از فيلتر ,داستان سکس ,رقص, ,دختر,اسلام,عکس سکس هنرمندان ايراني ,بي بي سي ,فيلم سکس ,مدل لباس ,عکس سکسي ايراني ,ايران خودرو ,موسيقي ,دانلود,گوگوش,عشق,,تصاوير سکس,دوربين مخفي ,دانلود نرم افزار,پستون,دوست يابي ,نرم افزار ,موبايل,عکس دختر ,خاطرات سکس ,سوپر,چت,دانشگاه پيام نور ,دي جي مريم ,سوالات کنکور 83 ,آشپزي ,سايتهاي ايراني ,فيلم سوپر ,ليلا فروهر ,دانلود فيلم ,کامپيوتر,سينما,گوگل فارسي,جنسي,داستان سکسي ايراني ,جک ,ايران سکس ,محمد,ايران ,بورس,پستان,امام علي ,شجريان ,مترجم,آموزش سکس ,فيلتر فيلم سکسي بهنوش بختيار , عکس سکسي , فيلم سکسي , چسبيدم بهش آبادان آباده آباده طشک آبسرد آبگرم آبیک آذرشهرآرادان آران و بیدگل آرمرده آستارا آستانه اشرفیه آشتیان آغاجاری آمل آوج آیسک ابرکوه ابهر ابوزیدآباد اراک ارداق اردبیل بیله سوار اردستان اردکان ارسنجان ارومیه ازنا اژیه استهبان اسدآباد اسفراین اسفرورین اسکو اسلام آباد غرب اسلام‌شهر اسلامیه اشتهارد اشکنان اصفهان اقبالیه اقلید الشتر الوند الیگودرز املش امیریه اندیشه اندیمشک اِوَز اهر اهل اهواز ایج ایزدخواست ایذه ایرانشهر ایلام ایوانکی باب انار بابارشانی بابل بابلسر بازرگان بافت بافق بالاده بانه بجنورد برازجان بردسکن بردسیر بروجرد بروجن بسطام بستک بشرویه بم بناب بنارویه بندرانزلی بندرترکمن بندرعباس بندرلنگه بندرگز بندر خمیر بوئین و میاندشت بوئین زهرا بوئین سفلی بوانات بوشهر بوکان بومهن بهار بهارستان بهبهان بهشهر بهمن بیارجمند بیجار بیدخت بیدستان بیرجند بیرم بیضا پارس آباد پاکدشت پاوه پردیس پلدشت پیرانشهر پیشوا بهاباد (شهری در استان یزد) تازه‌شهر تاکستان تایباد تبریز تربت جام تربت حیدریه تجریش تفت تفرش تکاب تنکابن (شهسوار) تودشک تویسرکان تهران تیران توتشامی جاجرم جاجرود جعفریه جلفا جم جنت‌شهر جناح جوادآباد جویبار جویم جهرم جیرنده جیرفت چابکسر چابهار چادگان چالوس چمران چمستان چناران چناره چهاردانگه حاجی‌آباد حبیب‌آباد (استان اصفهان) حسن‌آباد حسن‌آباد (استان اصفهان) حصارک حنا خارک خاش خامنه خاوران خدابنده خرامه خرم‌آباد خرم‌دشت خرمشهر خشت خلخال خلیل‌آباد خمام خمین خمینی‌شهر خنج خواجه خوانسار خور (استان اصفهان) خور (لار) (استان فارس) خوراسگان خورزوق خور و بیابانک خورموج داراب داران داریان دامغان دانسفهان درچه‌پیاز درگز دررود (در خراسان) دزج دزفول دستجرد دستگرد دلبران دلیجان دماوند دورود دوزدوزان دولت‌آباد دهگلان دهلران دیباج دیواندره دبیران خواجه رازمیان رامسر رامهرمز رامیان راور رباط کریم رزن رزوه رستم آباد رشت رشتخوار رضوانشهر (اصفهان) رضوانشهر (گیلان) رفسنجان رفیع (کاوه) رودبار رودسر رودهن رونیز رویان (علمده) ری زیاران زابل زاهدان زاهدشهر زرقان زرند زرنق زرینه زنجان زنوز زواره سياه منصور ساری ساوه سبزوار سپیدان سده سراب سراوان سرپل ذهاب سرخس سرخه سردرود سرعین سروآباد سروستان سریش‌آباد سعادت‌شهر سقز سگزی سلطانیه سلماس سلمانشهر (متل قو) سمنان سمیرم سنقر سنگسر سنندج سوسنگرد سوق سورشجان سه‌قلعه سیاهکل سیدان سیرجان سیس سیوند شادگان شازند شال شاندرمن شاندیز شاهدشهر شاهرود شاهین‌شهر شبستر شربیان شرفخانه شریف‌آباد ششده شندآباد شوش شوشتر شویشه شهداد شهربابک شهر پیر شهرضا شهرکرد شهریار شهمیرزاد شیراز شیروان شهربیر ((شاهدیه)) صاحب صباشهر صحنه صغاد صفادشت صفاشهر صوفیان صومعه سرا ضیاء‌آباد ضیابر(گیلان) طالقان (شهرک) طبس طرقبه عباس آباد عجب شیر عسگران علامرودشت علی آباد عنبران فارسان فتح‌آباد فراشبند فردوس فردوسیه فرهادگرد فریدن فریدون‌کنار فریمان فسا فشك فشم فلاورجان فومن فیرورق فیروزکوه فیروزآباد قائم‌شهر قائمیه قاین (قائن) قادرآباد قدس قرچک قروه قزوین قشم قصرشیرین قطب‌آباد قلعه‌تل قم قمصر قنوات قوچان قیدار قیروکارزین کازرون کاشان کاشمر کامفیروز کامیاران کانی‌سور کبوترآهنگ (کبودرآهنگ/کبود رآهنگ) کرج کردکوی کرمان کرمانشاه کرند کره‌ای کشک‌سرای کلات کلاته خیج کلاچای کلارآباد کلاردشت کلاله کلوانق کلور کلیبر کمال‌شهر کمشجه کمه کنارتخته کنگاور کوار کوچصفهان کوزه‌کنان کوشک کوهپایه کوهدشت کوهین کهریزک کهک کهنوج کیش کیلان گالیکش[1] گچساران گراش گرگان گرمسار گرمی گز گلباف گلپایگان گلستان گلوگاه گله‌دار گمیشان گناباد گناوه گنبد کاووس گیلان غرب گهواره گوران لار لامرد لاهیجان لپوئی لردگان لنگرود لواسان لوشان ماسال ماسوله ماکو ماهان ماه‌دشت ماه‌شهر مبارکه مجن محلات محمدآباد محمدآباد (استان اصفهان) محمدشهر محمودآباد محمودآباد نمونه مراغه مرزن آباد مرند مرودشت مریوان مسجدسلیمان مشکان مشکین‌دشت مشکین‌شهر مشهد مصیری معلم‌کلایه ملارد ملایر منجیل منظریه موچش مورچه خورت مهاباد (آذربایجان غربی) مهاباد (استان اصفهان) مهدی‌شهر مهر مهران مهریز میامی میاندشت میاندوآب میانه میبد میرجاوه میمند میمه میناب مینودشت نایین نجف آباد نراق نسیم‌شهر نشتارود نصرآباد نطنز نظرآباد نقده نکا نمین نودان نور نورآباد (ممسنی) نوشهر نوکنده نهاوند نهبندان نیریز نوش آباد نیشابور نیک‌آباد وحدتيه شهرستان دشتستان واجارگاه وایقان وحیدیه ورامین وراوی ورزنه وزوان

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

پشت امام از آن همه غم خمیده بود. نعش بی‌جان کودک تشنه خود علی‌اصغر را خاک کرد. اشک روی گونه‌هاش خشکیده بود. ناله‌ای کرد و سوار بر اسب شد. شمشیرش زیر نگاه‌های خورشید برق می‌زد. قبضه شمشیر را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهیان پسر سعد در فرار بودند. شمشیر برق‌آسای امام هوا را می‌شکافت و بر سرهای یزیدیان فرود می‌آمد. صدای فرماندهان و شمشیرزنان سپاه به گوش می‌رسید:

- فرار نکنید، او تنهاست!

لحظه‌ای صدای مردی بلند شد:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 19:12 | لینک ثابت |

غروب بود و یک دنیا غم. صدای گریه کودکان دم به دم به گوش می رسید. مردان سپاه کوچک امام زانو در بغل گرفته بودند. باد گرم، مویة زنان را از گوشه و کنار خیمه‌گاه به گوش می‌رساند. ناگهان صدای ناآشنایی همه را در خود فرو برد.

- آهای خواهرزادگان من!

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 20:6 | لینک ثابت |

دَمِ ظهر بود. بوی غذای رباب خانم باز داشت می‌پیچید. قبل از همه مادر وارد خانه ما شد. خانه‌ای که هیچ سویی نداشت. خاموش خاموش بود. فقط من و زنم بودیم. دو آدم محبوس در خانه‌ای که مدتها تنابنده‌ای درش را نکوبیده بود. پشت در صدای مهمانها کشنده‌تر از هر چیز بود. مادر قبل از اینکه دستهایش را در گردنم حلقه کند دو بسته دویست‌هزارتومانی را جلوی چشمم گرفت:«شرمنده‌ام به خدا!»

اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را به سینه‌اش گذاشتم و گریستم. دو سالی بود که با همه قهر بودیم. ایل و تبار همه ما را فراموش کرده بودند و حالا که در اوج فلاکت ما فیلشان یاد هندوستان کرده بود؛ ما دو نفر دچار شدیدترین دلهره‌ها بودیم. «دم ظهر و یخچال خالی از همه چیز!»مادر بسته‌های پول را دستم داد و های های گریست. و من اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مادر حتی نان خشک و خالی هم نداریم! شما بفرمایید تا من برگردم.»

مهمانها نشسته بودند و خانه بعد از مدتها بوی غذا، بوی مادر به خود گرفته بود.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

 «سنگ؟ نه، تیر! وهم هجوم یک افعی؟ نه! دلشوره یک حادثه تلخ، نه! تحمل یک چهره زشت؟ نه، انتظار ضربه مشتی که بر سرت فرود می‌آید، نه...، نه... نه، بدتر از اینها، عجب حس بدی است که نسبت به تو دارم. خیلی بد. بدتر از آنی که فکرش را می‌کنی.»

«از من متنفری؟ چرا؟»

«نه، نه از تنفّر بدم می‌آید! چیزی است شبیه ... »

«آخه چرا؟ مگر من چه کار کرده‌ام ؟...»

«ای کاش خواستگار خواهرم بودی، ای کاش طلبکار ده میلیونی بابام بودی، ای کاش بقالی سر کوچه‌مان بودی؛ ای کاش دنداپزشک مخصوص خانوادگی ما بودی؛ اما در نویسندگی رقیب من نبودی! متوجهی که؟»  

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 0:18 | لینک ثابت |
   دیروز روبروی هم نشستیم. به هم لبخند زدیم. مثل همیشه، یعنی در این مدت طولانی آشنایی‌مان، باز دلهای هر دوی ما لرزید. حتی از چشم من قطره اشکی هم روی گونه‌ام لغزید. او سرش را تکان داد. یعنی:

«باز شروع کردی؟!»

 بعد سرش را پایین انداخت. دستمال کاغذی را طوری که من نفهمم از جیبش درآورد و دماغش را بالا کشید. وقتی سرش را بلند کرد نوک بینی نازکش سرخ بود؛ امّا می‌خندید. می‌دانستم که مثل همیشه به صبر دعوتم می‌کند. بی آنکه چیزی بگوید(مثلاً من هنوز سی سالم نشده است، یا: هنوز اصلا اوضاع ما مساعد نیست!)، ‌باز لبخند زد. کیفش را برداشت و رفت و من بنا بر ذوق ادبی که داشتم گوشه‌ی کتابی که دستم بود نوشتم. «صبر زیباست، صبر برای تو زیباست. صبر به خاطر تو زیباست.»

 

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

 

شب. پنجره. مهتاب. سکوت. اشک. تنهایی. یک شب دیگر پر از تنهایی.

«جیرجیرکها خوابند. تو چرا نمی‌خوابی؟»

«منتظرم!»

پایان شب. وقتی خواب چشمانت را فرا می‌گیرد او می‌آید و تو در‌ آغوش مخملینش آرام می‌گیری.

*

صبح. آفتاب صبح قیامت طلوع کرده است. تو هیچ وقت بیدار نمی‌شوی. حتی صدای صور اسرافیل هم بیدارت نمی‌کند. انگار خواب ناز کودکانه در چشمانت لانه کرده است.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 0:20 | لینک ثابت |

درشکه‌ساز آخرین میخ را بر پیکر درشکه کوبید و ایستاد. درشکة تر و تمیزی شده‌ بود. چشم‌نواز و زیبا. لبخندی زد و با خود گفت: «برازندة‌ خود آقاست!»

عرق از سر و صورتش می‌چکید. کار سنگین و نفس‌گیر از یک طرف و هوای داغ قم از طرفی دیگر، حسابی خسته‌اش کرده‌ بود. دستمال آبی را از روی تخته‌پاره‌ها برداشت، عرقهایش را خشک کرد و اندیشید: «همین بعد از ظهر باید ببرم تحویلش بدهم، هم آقا را زیارت می‌کنم و هم می‌گویم درشکه را به عنوان خمس قبول کند!»

چند روزی بود که فقط کارش شده بود این درشکه. کار خوبی از آب درآمده بود. بلند شد و دستی به چرخهای درشکه کشید و گفت: «آقا قبول نکرد چی؟»

دلشوره وجودش را پر کرد. روی صندلی چوبی نشست، دست به پیشانی گذاشت و فکر کرد. «مطمئنم آقا قبول می‌کند، ارزش این درشکه بیشتر از خمس من است!»

آفتاب به سوی مغرب در حرکت بود. آفتابه را برداشت و با آب آن، سر و صورت خودش را شست. سپس در کارگاه را بست و راهی خانه آقا سید کمال شد. سید کمال اصفهانی از دوستانش بود. سالها پای درس آقای بروجردی نشسته بود و حالا برای خود عالمی بزرگی شده بود. هر وقت کاری با آقا داشت بهترین واسطه همین آقا سید کمال بود.

در خانه آقا سید کمال، در بعد از ظهر یک روز تابستانی به صدا در آمد. سید داشت خودش را برای درس بعد از ظهر آیت‌الله بروجردی آماده می‌کرد. سر از روی کتاب برداشت و خودش را به پشت در خانه رساند. در را که باز کرد دوست درشکه سازش در قاب در نمایان شد. سید با سلام و احوالپرسی از دوستش استقبال کرد.

درشکه‌ساز خیلی نمی‌خواست وقت سید را بگیرد. در عرض چند دقیقه، خلاصه حرفهایش را به سید گفت: «سید جان می‌خواستم خدمت آقا برسم،‌ گفتم باز این افتخار همراه شما نصیبم بشود!»

سید لبخندی زد و گفت: « یک ساعت به غروب دم در خانه آقا منتظر باش!»

مرد با خوشحالی دست روی شانة سید گذاشت و گفت: «فقط مشکل این است که امسال خمس من نقد نیست، درشکه‌ای ساخته‌ام، می‌خواهم آن را تقدیم آقا بکنم!»

سید باز لبخند زد. «نمی‌دانم،‌ خود آقا باید نظر بدهند!»

دوست درشکه‌ساز سید خداحافظی کرد و رفت و سید به سر درس و مطالعه‌اش برگشت.

*

آقا سرش را بلند کرد و با مهربانی به صورت مرد نگاه کرد و گفت: « نه آقا، به درد من نمی‌خورد!»

آقا سید کمال توضیح داد: «آقا ایشان این درشکه را برای شما ساخته‌اند!»

درشکه‌ساز  دستپاچه شد. از چیزی که می‌ترسید داشت اتفاق می‌افتاد. آقا دوباره سرش را بالا انداخت و گفت: «ببینید، من پول کمی می‌دهم درشکه‌ای مرا به خانه می‌رساند،‌ لازم نیست از سهم امام برای خودم درشکه‌ای تهیه کنم. تازه فقط این درشکه نیست. درشکه را که قبول کردم باید به فکر اسبش هم باشم،‌ بعد از اسب، باید به فکر کسی باشم که به این حیوان رسیدگی بکند و درشکه را براند و ...»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. آقا دست روی پیشانیش گذاشت و به فکر فرو رفت. سپس آه بلندی کشید و گفت:

ـ آقا سید کمال، به این آسانی‌ها نیست، فی حلالها حساب، و فی حرامها عقاب[1]!... خدا را شکر من کارم روبه راهه، مشکلی ندارم،‌ این آقا درشکه را بفروشد و به تکلیف خودش عمل کند.

مرد گرفته بود. نه به خاطر آقا،‌ بلکه به خاطر فکرهای ناجور خود. خیال کرده بود آقا خوشحال می‌شود و آفرینی هم به او می‌گوید؛ امّا آقا کجا بود و این کجا. آن همه دقت در بیت‌المال و سهم امام شگفت‌زده‌اش کرد.  وقتی داشت از منزل آقا بیرون می‌آمد به حرفهای آقا فکر می‌کرد. چقدر با حرفهای آقا متوجه حساب و کتاب آخرت شده بود.[2]



[1] .یعنی در استفاده حلال از نعمتهای الهی حساب و کتاب و در استفاده نادرست و حرام از آن عذاب وجود دارد.

[2] . از خاطرات حضرت آیت‌الله سید کمال فقیه ایمانی از علمای اصفهان

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 23:30 | لینک ثابت |

  

جابر بن يزيد در روايتي ميگويد: زماني خدمت امام محمد باقر(عليه السلام) رسيدم و از نيازمنديهاي خود به ايشان شكايت كردم. حضرت فرمودند: اي جابر! اكنون هيچ درهمي نزد ما نيست [تا به تو عطا كنيم].

از آن سخن اندكي بيشتر نگذشته بود كه كميت شاعر، نزد حضرت مشرف شد و عرض كرد: فداي تو شوم! اگر اجازه بفرمائيد، ميخواهم قصيده‏اي خدمت شما عرضه كنم. حضرت فرمودند: بخوان. كميت نيز قصيدهاي را خواند و زماني كه به پايان رسيد، حضرت فرمود: اي غلام! از آن اتاق يك بدره (هر بدره برابر است با هزار درهم است) بيرون بياور و به كميت بده. غلام نيز يك بدره آورد و به كميت داد.

پس از آن دوباره كميت گفت: فداي تو شوم! اگر اجازه بفرمائيد، قصيدهاي ديگر خدمت شما عرض نمايم. حضرت فرمود: بخوان! و كميت قصيدهاي ديگر را قرائت كرد. سپس باز هم حضرت به غلام فرمود كه بدرهاي ديگر از اتاق بيرون بياورد و به او عطا كند.

كميت باز هم عرض كرد: فداي تو گردم!‌ اگر اجازه دهيد، قصيده سوم را نيز براي شما بخوانم؟ حضرت باز هم فرمود: بخوان! و كميت دوباره قصيدهاي را نزد حضرت عرضه داشت. و آن حضرت مجدداً فرمود: اي غلام! يك بدره از آن اتاق بيرون بياور و به كميت بده. و غلام بر حسب فرمان حضرت، بدرهاي ديگر از اتاق بيرون آورد و به كميت داد.

در اين هنگام كميت گفت: به خدا سوگند! من براي دريافت مال و فايدهاي دنيوي، زبان به مدح شما نگشودم. و از اين كار جز صلهي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و آنچه خداي متعال براي من واجب كرده، قصدي ندارم. حضرت امام باقر(عليه السلام)‌ نيز در حق كميت دعاي خير كرد و پس از آن گفت: اي غلام! اين بدرهها را به مكان خودش بازگردان.

جابر ميگوديد: هنگامي كه اين حالات را مشاهده كردم، فكري در سرم خطور كرد و با خودم گفتم: امام(عليه السلام) در ابتدا به من فرمود حتي يك درهم نيز در دست من نيست. در حالي كه دستور داد به كميت سي هزار درهم عطا كنند. از اين رو هنگامي كه كميت بيرون رفت، به امام(عليه السلام) عرض كردم: فدايت شوم! شما در ابتدا به من فرموديد كه حتي درهمي نزد من نيست، اما دستور داديد كه به كميت سي هزار درهم عنايت كنند.

امام باقر(عليه السلام) فرمود: اي جابر! برخيز و به آن اتاق كه درهمها را از آن خارج  و وارد كردند، برو. جابر گفت: من برخواستم و به آن اتاق رفتم، ولي از آن درهمها هيچ خبري نبود. هنگامي كه خدمت حضرت برگشتم، به من فرمودند: اي جابر! آن معجزات و كراماتي كه ما از شما پنهان كردهايم [و به شما نشان ندادهايم] بسيار بيشتر از آن است كه بر شما ظاهر ميكنيم.

آن‏گاه حضرت برخواستند و دست مرا گرفتند به همان اتاق بردند، و پاي مباركشان را بر زمين زدند. ناگهان چيزي مانند گردند شتر از طلاي سرخ، از زمين بيرون آمد. سپس فرمودند: اي جابر! به اين معجزه آشكار نگاه كن، و آن راز را جز براي برادران ديني خود كه به ايمان آنان يقين داري، بازگو نكن. همانا خداوند متعال به ما قدرتي داده كه بتوانيم به وسيله آن، هر چه بخواهيم انجام دهيم. و اگر بخواهيم، ميتوانيم همه زمين را با مهارت‏هاي خود، به هرجا كه ميخواهيم بكشانيم.

 

 

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 18:44 | لینک ثابت |
(داستان زندگی حضرت آدم علیه‌السلام)
ا نگار از خواب برخاسته بود. خسته، کوفته و پریشان و ناگهان عطسه‌ای کرد. صدای عطسه‌اش در مکانی که هنوز برایش ناشناخته بود، پیچید. به صرافت همه جا را نگریست. خاک. بوی خاک. بوی خاک باران خورده. هوای بهاری. ریه‌هایش را از هوای پاک بهاری پر کرد. سپس نخستین آه به سراغش آمد. آه تنهایی و جدایی. آهی کشید و غمگین به آسمان نگاه کرد و اندیشید:«من کیستم؟»
از تنهایی می‌ترسید. وجودش پر از سؤال بود. پر از خواهش، تمنّا، عشق و بندگی. سر به خاک گذاشت و بی‌اختیار اشک ریخت و صدا زد:«من کیستم خدا؟»
خدا. اسم آشنایی که او انگار در خواب شنیده بود! در خواب یا در جایی که هنوز خودش هم نمی‌دانست. خدا. تنها اسمی که آرامش می‌کرد. دوستش می‌داشت. دوباره صدا زد:«خدا!»
*
و خدا از آن بالا می‌نگریست. تماشا می‌کرد به این موجودی که تازه از گِل خلقش کرده بود. و چقدر خوشنود بود! راستی که موجود دوست داشتنی آفریده بود! زمزمه‌ای در آسمان‌ها پیچید: «ومبارک باد خدایی را که بهترین خلق کنندگان است!»
و شاید قبل از آن خدا هیچ وقت به خودش به خاطر خلق چیزی تبریک نگفته بود.
و فرشته‌ها صف کشیدند. برای دلداری آدم: «تو مخلوق تازة خدای بزرگی! نام تو آدم است!»
و آدم نامش را زیر لب تکرار کرد: «آدم!...آدم!»
چه اسم قشنگی! آدم! این فقط یک حسّ بود. حسّ خوبی که آدم را برای همه چیز امیدوار می‌کرد. برای بودن، برای زندگی و برای ایستادن و نفس کشیدن. این امیدواری وقتی مضاعف شد که ناگهان اسمش در میان جمله‌ای آسمانی، بین زمین و آسمان پیچید: «اینک، همه بر آدم سجده برید!»
صدایی برخاست. این صدای بال فرشتگانی بود که برای دیدن موجود تازه مخلوق خدا از همه جا جمع شده بودند. جماعت فرشتگان همه بی‌درنگ به سجده افتادند. آدم حیرت‌زده، آن همه فرشته را که در برابر او سر به سجده می‌ساییدند، نگریست. دلش پر از نور، پاکی و زیبایی شد.
*
خسته از یک نیمروز پُر کار، آدم، زیر سایة درختی خوابیده بود. وقتی از خواب بیدار شد، احساس بیقراری کرد. بلند شد و نشست و اندیشید: «چیزی دلم را می‌فشارد، به کسی احساس دلتنگی می‌کنم، انگار چیزی در این زندگی زیبا کم دارم! انگار گمشده‌ای دارم!»
آدم در این اندیشه فرو رفته بود که شبحِ موجودی زیبا، از جلوی چشمانش گذشت. چشمانش را مالید و دقیق نگاه کرد. فرشته‌ای داشت از او دور می‌شد. بی‌درنگ از جا بلند شد و دوید. نه او فرشته نبود. امّا جاذبة عجیبی داشت. زیبایی‌اش دل می‌بُرد. در نظر آدم او زیباتر از همة فرشته‌ها بود. موجودی که بیشتر شبیه خودش بود. حجب و حیا سراغش آمد. ایستاد و از دور نگاهش کرد. چقدر دلربا بود این موجود غریبی که آن دور ایستاده بود! عشق، محبت و دوستی در وجودش جوانه زد. چه می‌توانست بکند؟ با چه کسی می‌توانست درد دل بکند؟ سرش را پایین انداخت. احساس کرد باید درد عاشقی‌اش را به کسی بگوید. و او کسی را جز خدا نداشت. سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- این که بود خدای من؟ که بود مهرش در دلم نشست؟ که بود که همه وجودم را تسخیر کرد؟
روح شیدایی آدم چنان به وجد آمده بود که می‌خواست تا وقتی که این موجود دوست داشتنی را به چنگ نیاورده، با خدای خودش درد دل کند. عاشقانه حرف می‌زد. ملتمسانه از خدا، او را درخواست می‌کرد. ناگهان درهای آسمان گشوده شد و از پنجره‌ای که پرده‌های نور از آن آویزان بود صدایی به گوش رسید:
- او کنیز من حوّاست، دوست داری همراه تو باشد تا با او انس گیری؟
عرق شرم روی پیشانی آدم سنگینی کرد. آرام و باوقار به ندای پروردگار جواب مثبت داد. دوباره صدای خداوند به گوشش رسید:
- حوّا را از من خواستگاری کن!
زندگی آدم با ماجرای شیرینی شروع شده بود. با این حال خجالت کشید. عرق شرم ریخت؛ ولی چقدر لذّت می‌برد از این‌که با موجودِ اهورایی، همسر بشود. همراه. همراز. وقتی حوّا را خواستگاری کرد، خدا بدون اینکه او را در سختی بیفکند، حوّا را به عقد او درآورد و دستور داد در بهشت ساکن شوند و از نعمت‌های گوارای آن بهرمند باشند: «در این بهشت ساکن شوید. از نعمت‌های گوارای آن بخورید، امّا نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود.»
آدم و حوّا دست در دست هم، لبخندزنان با گشت و گذار در کوچه باغ‌های بهشت، ندای پروردگار را شنیدند و به همدیگر قول دادند فرمان خدا را اطاعت کنند و در سایة بندگی خدا تا ابد در بهشت ماندگار شوند.
*
لحظه‌ای دل آدم شور زد. ایستاد و به شکوه بهشت نگاه کرد. سپس رو به حوّا کرد و گفت: «می‌ترسم برای همیشه در این خوشی و خرّمی نباشیم!»
حوّا با کنجکاوی پرسید: «یعنی تو می‌گویی از این بهشت بیرون می‌رویم؟»
آدم هنوز جواب حوّا را نداده بود که شیطان سر راهشان سبز شد. با چهر‌ه‌ای گشاده و متبسّم. او دزدانه همه حرف‌های آن‌ها را شنیده بود. با چرب زبانی سلام کرد و گفت: «می‌دانید چرا خداوند شما را از خوردن این درخت منع کرده است؟»
لحظه‌ای مکث کرد. سپس گفت: «برای این که اگر از آن بخورید فرشته می‌شوید و هرگز نمی‌میرید. دیگر از این باغ بهشت بیرون نمی‌روید.»
آدم سر بلند کرد و به درختی که از آن ممنوع شده بود، نگاه کرد. درخت پربار و دلفریب بود. انگار او را به خود می‌خواند. ابلیس آخرین وسوسه‌اش را به زبان آورد و راهش را کشید و رفت: «سوگند می‌خورم به عزّت و جلال همان که شما را آفریده، من قصد و نیّتی جز خیرخواهی برای شما ندارم. نمی‌خواهم به شما صدمه‌ای برسد.»‌
آن‌ها در پی وسوسه‌های شیطانی و غفلتی که یکباره به آن‌ها رو کرد، دست به میوة ممنونه بردند. هر کدام چند دانه‌ای چیدند و با اشتها خوردند. امّا هنوز آن‌ها را خوب قورت نداده بودند، که لرزشی را در وجود خود احساس کردند. ترسیدند. به همدیگر پناه بردند. و ناگهان در اتفاق عجیبی که برایشان رخ داد، لباس‌های زیبایی که از حریر پهشتی برایشان دوخته شده بود، از تنشان فرو ریخت. پس ندای پروردگار به گوش رسید:
- مگر من شما را از این درخت منع نکردم؟ مگر من به شما نگفتم شیطان دشمن شماست؟
آدم و حوّا رفته رفته متوجه می‌شدند چه نعمت بزرگی را از دست داده‌اند. تازه می‌فهمیدند گول چه دشمن بزرگی را خورده‌اند. دشمنی که در لباس خیرخواهی بر آن‌ها ظاهر شده بود. تازه برایشان آشکار می‌شد چه خدای بزرگ و با عظمتی داشته‌اند. خدایی که بهشت به آن بزرگی را برای آسایش آن‌ها درست کرده بود و آن‌ها به خاطر یک خواهش نفسانی او را از خود ناخشنود کرده بودند. گریه. توبه و مدت‌ها سر ساییدن به درگاه خداوند. بعد از آن، آن‌ها روی خوش زندگی را ندیدند. آیا تاوان یک سرپیچی همین بود؟ هنوز در هول و ولاء بودند و منتظر پیام‌های دیگر...
- از مقام مقام خویش فرود آیید، از بهشت بیرون روید و در «زمین» ساکن شوید.
آخرین دستور خدا این بود. آدم و حوّا با کوله‌باری از شرمندگی و حسرت، سرافکنده به زمین فرود آمدند. وقتی به زمین رسیدند، آدم واپسین دستور خدا را چنین زمزمه کرد: «در زمین بعضی بر بعضی دیگر دشمن خواهید بود. قرارگاه شما آنجا و بهره شما تا زمان معین است. در آن‌جا می‌میرید و در آن‌جا روزی زنده خواهید شد و در روزی که رستاخیر نام دارد از آن خارج می‌شوید.

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

آقا[1] عصای قهوه‌ای و خوش‌رنگش را برداشت و گفت: «شما به کار خودتان برسید من بر می‌گردم!»

طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران حال آقا بود، گفت: «آقا خیلی دور نروید، برای پایتان خوب نیست.»

آقا قدمی برداشت و لبخند زد: «آهسته آهسته می‌روم.»

مدت‌ها بود از درد پا رنج می‌برد. وقتی قدم از قدم بر می‌داشت، درد توی استخوانش می‌پیچید و از دنیا بیزارش می‌کرد. به دکترهای زیادی رفته بود، امّا هنوز نتیجة خوبی نگرفته بود. گاهی که دلش می‌گرفت، با خود می‌گفت: «آخرهای عمر است، باید صبر کنم.»

صدای خروش رودخانه از پایین‌ترها به گوش می‌رسید. مدت‌ها بود که هوس چنین صدا و منظره‌ای را کرده بود. دلش از خوش‌حالی تپید. قدم تندتر کرد. عصایش را محکم به زمین می‌کوبید و از تپّه پایین می‌رفت. دور و اطراف رودخانه پر از دار و درخت بود. سکوت و گاه صدای جاری رودخانه و گاه صدای آواز پرنده‌ای که از دورترها به گوش می‌رسید.

آقا با هر درد و رنجی که بود، کنار رودخانه رسید. کنار آب. زلالی و شکوه آب دل را آرامش می‌بخشید. آهی کشید و لب آب نشست. سپس دست برد توی آب و گفت: «خدای شکرت!»

پیرمرد، بر حسب عادت وضو گرفت، بعد راحت نشست و به زیبایی آب و درختان نگاه کرد. زمزمه، درد دل با خدا. با طبیعت، چقدر لذت‌بخش بود! آقا هیچ وقت چنین آرامشی را تجربه نکرده بود! دیگر احساس می‌کرد هیچ دردی ندارد. حتی درد سخت پایش را هم فراموش کرده بود.

تازه داشت وجودش را از لذت تماشای طبیعت پر می‌کرد که صدای آوازی پیچید. آقا سکوت کرد و گوش داد. صدای زیبایی بود. دنبال صدا می‌گشت که ناگهان مردی با لباس چوپانی، روبرویش ایستاد و سلام کرد:

- سلام آقای میرجهانی! شما با این‌که اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نکرده‌ای؟

  آقا لبخند زد و گفت:

- هنوز که نشده است!

مرد غریبه گفت:

- آیا دوست داری من درد پایت را معالجه کنم؟

آقا دوباره لبخند زد و گفت:

- چرا دوست نداشته باشم آقا؟

پیرمرد چنان از مرد غریبه خوشش آمده بود که هیچ نه‌ای نیاورد. جوراب از پایش درآورد و گفت: «بفرمایید، معالجه کنید!»

مرد چاقوی کوچکی از جیبش درآورد و باز کرد. سپس نوک تیغش را روی درد گذاشت و فشار داد. آقا بار دیگر از درد به خود پیچید و با کنجکاوی نگاه کرد: مرد داشت چاقو را به پایین می‌کشید. وقتی کار معالجه تمام شد، مرد گفت:

- آقای میرجهانی بلند شو، خوب شدی!

آقا مثل همیشه دست به عصا برد و خواست عصا را بردارد و به آن تکیه دهد؛ امّا مرد که شکل و شمایل چوپان‌ها را داشت، عصا را از دستش کشید و با تمام توان آن طرف رودخانه انداخت. آقا خندید. آرام و با احتیاط بلند شد و چند بار پایش را به زمین زد تا آن را امتحان کرده باشد. دیگر خبری از درد پا نبود. پایش سالم سالم شده بود.

آقا تازه کنجکاو شده بود که مرد را بشناسد. نگاهی به صورت مهربان او انداخت و گفت:

- شما کجا هستید آقا؟

مرد لبخندی زد و دست به اطراف رودخانه گرفت و گفت:

-   من در همين قلعه‏ها هستم!

آقا گفت: من كجا خدمت شما برسم؟

مرد جواب داد: «تو آدرس مرا نخواهى داشت؛ ولى من نشانی منزل شما را مى‏دانم.»

 سپس نشانی دقیق آقا را گفت و ادامه داد: «هر وقت لازم باشد، خودم نزد تو خواهم آمد.»

 مرد این را گفت و رفت. مرد وقتی داشت از آن‌جا دور می‌شد همسفران و مریدان آقا از راه رسيدند. طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران سلامتی آقا بود، پرسید: «آقا عصایت كو؟»

آقا اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «آقا را دريابيد!»

چند نفری که کنار رودخانه آمده بودند، دنبال مرد دویدند، اما بعد از مدتی دست خالی برگشتند. مردی با آن نشانه‌هایی که آقا داده بود، دور و اطراف رودخانه پیدا نشد. نسیم بهاری شروع به وزیدن کرده بود و آقا همچنان داشت اشک می‌ریخت.[2]



1. علامه میرجهانی از علمای بزرگ اصفهان

1.عنایات حضرت مهدی(ع) به علماء و طلاب، محمدرضا باقی اصفهانی، ص 71

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 21:51 | لینک ثابت |

سر و صداي بچه‌ها توی سالن پيچيده بود. قشقرق و سوت و جيغ و داد، شيشه‌هاي سالن را مي‌لرزاند؛ امّا هر يك از بچّه‌ها كه وارد كلاس ما مي‌شد، برمي‌گشت و انگشتش را روي دماغش مي‌گذاشت و آرام مي‌گفت: «هيس!»

چهرة‌ خندان آقاي عطّار، كنج ديوار، پشت ميز تحرير، بيشتر به يك عكس يادگاري شباهت داشت تا هر چيز ديگر. تنها وقتي كه سرش را براي جواب سلام تكان مي‌داد اين عكس تبديل به يك فيلم مي‌شد؛ فيلمي كه هنوز هم كه هنوز است، در ذهنم نقش بسته و براي هميشه ماندگار است.

بچّه‌ها كه نشستند و سر و صداها که خوابيد، آقاي عطّار مثل هميشه با سلام و احوال‌پرسي درس علوم را شروع كرد. ناگهان كتاب را بست . رو به همه كرد و گفت: «بچه‌ها! چيزي براتون بگم؛ امّا قول بدين كه ذوق‌زده نشين، خب! امروز قراره دوستان ما از شهر بيان اين‌جا و فيلمي از ده و كلاس شما بچّه‌هاي خوب براي يادگاري بگيرند...»

يعقوب حرف آقا را قطع كرد و ذوق‌زده پرسيد: «آقا اجازه، از تلويزيون هم پخش مي‌شه؟»

آقاي عطّار لبخندي زد و گفت: «نه بابا، ‌از این خبرها نيست. راستش اينو مي‌گيرند براي من تا از شما يك يادگاري زنده داشته باشم! البتّه يك شرطي داره. اون شرط چيه؟ اون شرط اينه كه شما خودتان را براي يك امتحان آماده كنين. تا شما امتحان را بنويسيد اونا هم از شهر رسيده‌اند!»

تنها عيب كار آقاي عطّار هم همين كارش بود. آدم را بدجوري غافل‌گير مي‌كرد. با اين خبرش انگار يك ديگ آب سرد به سرمان ريخت. كلاس از تك و تا افتاد. رنگ زلفعلي از چهره‌اش پريد. يعقوب سرش را تكان تکان داد. خلاصه هر كس يك جوري نارضايتی خودش را نشان داد؛ امّا حرف، حرف آقاي عطّار بود و بايد امتحان گرفته مي‌شد. صداي پاره شدن ورقه‌هاي دفتر، كلاس را پر كرد و ناگهان سكوت حكم‌فرما شد.

- بنويسيد!

صداي آقاي عطّار بود كه سكوت سنگين كلاس را شكست. سؤال‌ها پشت سر هم از دهان آقاي عطّار بيرون مي‌ريخت. بچّه‌ها با عجله سؤال‌ها را روي صفحه مي‌نوشتند. سؤال‌ها كه تمام شد ناگهان در كلاس زده شد. آقاي عطّار گفت: «بفرماييد!»

در كه باز شد سه نفر با كيف‌های شيك و قشنگي که داشتند در چهارچوب در ظاهر شدند.

- به‌به! بفرماييد احمدآقا، حسن‌آقا، آقامصطفي! بفرماييد تو! چه خوب به موقع اومدين. بچّه‌ها منتظرتون بودند. بفرماييد!

هر سه وارد كلاس شدند. زلفعلي، مبصر كلاس، برپايي داد و بچّه‌ها با سر و صدا بلند شدند.

- بچّه‌ها! معرفي مي‌كنم. احمدآقا گل پور،كارگردان؛ حسن‌آقا جدّي، فيلمبردار و آقامصطفي هاشمي، از بر و بچّه‌هاي انجمن سينماي جوان شهرمان. خب آقايان، اينا هم بچّه‌هاي خوب و مؤدّب كلاس ما! ... شما مشغول باشيد بچّه‌ها!

تا بچّه‌ها سرشان مشغول امتحان شد، احمدآقا و حسن‌آقا كيف‌هايشان را باز كردند و دو دوربين فيلمبرداري بيرون آوردند. بچّه‌ها امتحان را ول كردند و زل زدند به دوربين‌ها. صداي آقاي عطّار در آمد:

- داشتيم بچّه‌ها؟ نداشتيم‌ها! اين جور بكنين فيلم بي فيلم!

بچّه‌ها دوباره مشغول شدند. احمدآقا دوربين خودش را روي سه پايه گذاشت و آرام چيزي در گوش آقاي عطّار گفت. آقاي عطّار به سوي دوربين آمد و آن را وارسي كرد. بعد چشمش را به جايي از دوربين گذاشت و آن را روي سه پايه چرخاند. دوربين با تنها چشمش بچّه‌ها را نگاه مي‌كرد و انگار دنبال كسي مي‌گشت.آقاي عطّار بعد از چند بار كه دوربين را روي ما چرخاند، بلند شد و گفت: «اين يكي كه اصلاً به درد نمي‌خوره!»

بعد رفت سراغ دوربيني كه حسن‌آقا بالا سرش بود. يعقوب بدجوري رفته بود تو نخ دوربين. يك مرتبه آهسته از دهانش درآمد: «نكنه اون يكي هم خراب باشه؟»

آقاي عطّار سرش را بلند كرد و تند گفت: «تو امتحان مي‌نويسي يا... سرتو بنداز پايين. امتحانتو بنويس!»

انگار خرابي دوربين اوقات آقاي عطّار را تلخ كرده بود. ناراحت به نظر مي‌رسيد‌. باز چشمش را به جاي كوچكي از دوربين حسن‌آقا گذاشت و آن را هم وارسي كرد. بعد با خوشحالي سرش را بلند كرد و گفت: «اين خوبه، با اين مي‌ريم! زود باشين وردارين بريم كه دير مي‌شه!»

احمدآقا به طرف دوربين خودش كه در گوشة كلاس كاشته بود برگشت و پرسيد: «اينو هم ببريم؟»

آقاي عطّار با بي‌خيالي جواب داد: «نه لازم نيست. اونو بذار اين‌جا باشه. يكي هم مي‌خواد اينو با خود بگردونه! بچّه‌ها شما بنويسيد، ما هم زود برمي‌گرديم. زلفعلي تو بيا بشين اين‌جا، بقيّه هم بنشينن سرجاشون و بي‌صدا كارشونو بكنن! دست به دوربين هم نزنيد، تا ما بياييم، بلكه بتوانيم درستش كنيم و فيلمي از شما بگيريم.»

برق شادي در چهرة زلفعلي درخشيد. با خوشحالي بلند شد و رفت پشت ميز آقا نشست. آن‌ها كه از كلاس خارج شدند سروصداي بچّه‌ها بلند شد. زلفعلي بلند شد و آمد سر جايش، كتابش را برداشت و دوباره رفت پشت ميز نشست و شروع كرد به تقلّب. كتاب را باز مي‌كرد و ورق مي‌زد. تا جواب سؤالي را پيدا مي‌كرد داد مي‌كشيد و مي‌گفت: «آها، اين هم يكي!»

خيلي زود جواب سؤالها را پيدا كرد و نوشت. بعد بلند شد و گفت: «بچّه‌ها، قدر اين فرصت‌ها را بدانيد. ورداريد بنويسيد كه در امتحان‌هاي نهايي خيلي تأثير داره! ورداريد از روي كتاب بنويسيد. تا عطّارباشي برنگشته كار رو تمام كنيد. يعقوب اگه از زبونت در بره، من مي‌دونم و توها! شيرفهم شد؟»

يعقوب جوابش را نداد. عدّه‌اي از بچّه‌ها نيز مثل زلفعلي برداشتند از روي كتاب نوشتند و زود بردند روي ميز گذاشتند. زلفعلي جلو نيمكت‌ها قدم مي‌زد و امر ونهي مي‌كرد و مي‌گفت: «زود باشيد. الان عطّارباشي با اون دار و دسته‌اش برمي‌گرده.»

همه تمام كردند. زلفعلي جلو دوربين رفت و برايش شكلك درآورد. چند نفر از بچّه‌ها نيز جلو رفتند و به همه جاي دوربين نگاه كردند. ناگهان جعفر مثل ديوانه‌ها فرياد كشيد و گفت: «بچّه‌ها اين‌جا رو! يك تلويزيون كوچولو! نگاه كنيد، چقدر قشنگه! بچّه‌ها، كلاس رو نشون مي‌ده!»

همة بچّه‌ها جلو آمدند. زلفعلي جعفر را كنار زد و گفت: «كو؟ بذار ببينم! به... چقدر قشنگ! شما رو هم نشون مي‌ده!»

سر و صداي بچّه‌ها بلند شد. چند بار پاهاي بچّه‌ها به دوربين خورد. كم مانده بود دوربين به زمين بيفتد. آخر سر زلفعلي داد كشيد: «بچّه‌ها! اين‌جوري كه نمي‌شه. آقاي عطّار بياد بفهمه، خيلي بد مي‌شه ها! صف وايستين و يكي‌يكي بياييد نگاه كنين. برويد سرجاتون!»

بچّه‌ها با سر و صدا صف ايستادند. يكي‌يكي مي‌رفتند و به تلويزيون كوچك دوربين نگاه مي‌كردند و بعد جلو آن جمع مي‌شدند و به تك چشم آن نگاه مي‌كردند، مي‌خنديدند و شكلك در مي‌آوردند؛ حتّي بعضي‌ها مي‌رقيصيدند و به هوا مي‌پريدند. زلفعلي‌ كه تلويزيون كوچك را نگاه مي‌كرد خنده‌اش به هوا مي‌رفت. ناگهان خودش جلو آمد و گفت: «حالا نوبت منه! بچّه‌ها بريد نگاه كنيد. ببينيد من چه جوري مي‌خونم!»

زلفعلي جلو دوربين ايستاد و اداي خواننده‌ها را درآورد. بلند مي‌خواند و دست‌هايش را تكان مي‌داد. جعفر و عزيز و حسين به تلويزيون كوچك دوربين نگاه مي‌كردند و مي‌خنديدند. همانطور كه زلفعلي مي‌خواند، درآهسته باز شد و آقاي ناظم بي‌صدا آمد تو. زلفعلي هنوز متوجّه آقاي ناظم نشده بود و مرتب مي‌خواند. آقاي ناظم خنده‌اي كرد و ناگهان با سر و صدا غرّيد: «ديلاقِ‌ نفهم! درس نمي‌خوني، اين هم انضباطته؟ خجالت نمي‌كشي!»

و تركه را محكم كوبيد به سرش. زلفعلي دست‌هايش را سپر كرده بود و مي‌ناليد: «غلط كردم آقاي موسوي، به خدا غلط كردم، ديگه...»

- اين چه وضعيه، چه بساطيه، سر و صداتون تا اون سر سالن مي‌آد! برو بشين سر جات ببينم! و امّا شما! از اين طرف سه تا- سه تا بياييد بيرون ببينم!

ناگهان انگار كه تازه متوجّه دوربين شده باشد، رو كرد به دوربين و با تعجّب پرسيد: «اين ديگه چيه؟ عجب كارهايي داره اين آقاي عطّار!»

بعد انگار كه از دوربين خوشش آمده باشد به دوربين نزديك شد و مثل بچّه‌ها همه جايش را وارسي كرد. دوربين نجاتمان داد.

- بريد بشينيد! هيچ كس دست به دوربين نزند! اين بار اگه صداتون بياد من مي‌دونم و شما! فهميديد؟

ناظم كه از كلاس بيرون رفت، مدّتي سكوت برقرار شد؛ امّا دوباره زمزمه‌ها شروع شد. با اوج گرفتن سر و صداها ، سر و كلّة آقاي عطّار و سه تا دوستش هم پيدا شد.

- چيكار كرديد بچّه‌ها؟ خوب نوشتيد؟

امتحان؟ اصلاً يادمان رفته بود كه ما داشتيم امتحان مي‌داديم. زلفعلي كه هنوز سر پا ايستاده بود، جلو رفت و ورقه‌ها را داد دست آقاي عطّار. آقاي عطّار رو به زلفعلي كرد و با لبخند گفت: «خوب نوشتي زلفعلي؟ حتماً كولاك كردي؟ ها؟ آره، مي‌دونم!»

زلفعلي خنديد و گفت: «آقا سؤال‌ها خيلي آسان بود

-نه بابا، آسون هم نبود. شما خوب خونده بوديد آقازلفعلي مرادي!

آقاي عطّار قدّ بلند زلفعلي را از پايين تا بالا برانداز كرد و پوزخندي زد و دوباره گفت:«امشب صحيح مي‌كنم. اون‌وقت معلوم مي‌شه كه سؤال‌ها راحت بود يا نه!»

زلفعلي كه برگشت و نشست،‌ زنگ به صدا درآمد. آقاي عطّار و دوستانش دوربين‌ها و ديگر وسايلشان را جمع كردند و رفتند. بچّه‌ها تا حياط در حالي كه از سر و كول هم بالا مي‌رفتند پشت سرهم سؤال مي‌كردند:

- آقا فيلمي كه از ده گرفتيد حتماً مي‌آريد نگاه كنيم؟

- راستي آقا چرا از ما فيلم نگرفتي؟

- ...

ناگهان آقايِ عطّار برگشت و بلند گفت: «خيلي خب بابا، خيلي خب. مي‌بينيد كه فرصت نكرديم. انشاءا... باشه براي هفتة آينده

*

یک هفته گذشت. انگار که یک سال گذشته باشد. همه براي رسيدن زنگ علوم لحظه شماري مي‌كرديم و حالا كه زنگ علوم شده بود، همه منتظر ورود آقاي عطّار بوديم. زلفعلي مرتّب در را باز مي‌كرد و به سالن سرك مي‌كشيد. دقايقي گذشته بود كه ناگهان در باز شد و آقاي عطّار و آقاي موسوي ناظم مدرسه و آقاي اكبري مدير مدرسه هر سه وارد كلاس شدند. بغل آقاي عطّار يك تلويزيون كوچك بود و آقاي ناظم كارتوني را بغل كرده بود. بچّه‌ها با خوشحالي از جا بلند شدند.آقاي اكبري لبخندي زد و گفت: « بنشيد بچّه‌هاي خوب. به‌به چه بچّه‌هاي خوب و درسخوني هستيد شما! باور كنيد ورقه‌هارا كه ديدم خيلي خوشحال شدم. ماشاءا... اكثر نمره‌ها بيست بود.»

بعد رو به زلفعلي كرد و