شکایت از دست دوستان به آقا
شکایت از دست دوستانی که همیشه ادعای پیروی از ولایت فقیه را دارند. چهرههایی که در خوبی و حزباللهی بودن آنها هیچ شکی نبود. شکایت به آقا که قربونش برم این روزها دلش پر از درد است.
سلام آقا! آقای خوبم آقای خوب همه، رهبر محبوب دلها، دلهایی که خوبی را میفهمند، نه دلهایی که امروزه غبار بیمروتی آنها را فرا گرفته است!
میبینی آقا، این گرد و خاکی که همه سراسر کشور را فرا گرفته است، گرد و خاک بیمهری و بیانصافی عدهای از دوستان به دام افتاده است. باران برای این گرد و خاک بیانصافی و بیمهری درمان خوبی است، چقدر در آرزوی باران هستم آقا، کاش دوباره بیایی و مثل باران به همه دلهای تشنه بباری، آسمان چشمهای تو اگر باریدن بگیرد همه گرد و خاکها خواهد خوابید. چشمان مهربان پدری شما با این نوجوانان 17 ساله کم تجربه و نادان، باید به گریه سخن گوید:
- آهای فرزندان من! شما را چه شده است؟ چرا در جبههای قرار گرفتهاید که گردانندگانش در حسرت دست یافتن به مقامی ناچیز جامة فتنه در برکردهاند؟ شما را چه شده است که در روز روشن آفتاب گم کردهاید؟
- مگر نمیدانید، مگر نمیفهمید اگر یوسف برادرتان در چاه شود بلای چهل سالهای در انتظار ماست؟
- فرزندان من، از خدا حیا کنید و از دشمنی با یوسف برادرتان بپرهیزید!
آقای من، مولای من! فرزند رسول خدا، فرزند علی بن ابیطالب! ما تو را به سروری و ولایت خود برگزیدهایم که تو البته برگزیده خدا هستی بر ما و ما به ولایت تو افتخار میکنیم، به ولایتی که جلوهای از ولایت حیدر کرار است که هر که را نصیبی از آن نیست بدبخت و روسیاه ابدی است. کسی که قلب او خالی از محبت علی علیهالسلام و خاندان پیغمبر (ص) باشد، چگونه میتواند روی خوشبختی و سعادت را ببیند؟ اگر امروز علی و فرزندان بلافصلش وجود ظاهری ندارند، ما معتقدیم که این ولایت در شما تجلی یافته است. پس محبت و عشق شما جزوی از اعتقادات قلبی ماست.
آقا، سخنی با این فرزندانت بگو! با این فرزندانی که پی نیکان نگرفتند و ترس آن است که خاندان نبوتشان را گم کنند، با این فرزندانی که وسط روز، آفتاب را در آسمان انکار میکنند، با اینها بگو، با اینها صریحتر بگو که دلتان از دست ابوسفیانها خون است، بگو که ابوموسیها با تو چه معاملهای میکنند! بگو که طلحهها و زبیرها در زیر ردایشان چها پنهان کردهاند! با محمد بن ابیبکرها صریحتر حرف بزن! معاویه را به آنها خوب بشناسان، از عمرو و عاص بیشتر بگو برایشان!
ای فرزند حسن(سلام خدا بر او باد)! سستی ایمان عبیدالله بن عباسها کار دستمان خواهد داد! چه میشود اگر امروز از روزهای نیامدة نکبت با آنها سخن برانید تا از بیراهه برگردند!
آقا، در لابلای این سیاهیهای طوفانی، هزاران اشعث میبینم. تاریخ انگار سر به بازگشت گذاشته است. حُجرها در نگرانی به سر میبرند. ابوذرها از فرط غم زانوی غم بغل گرفتهاند! هر روز که از جلسهگذاری اصحاب سقیفه میشنویم دلهایمان به درد میآید، تو چه میکشی مولا؟ نمیخواهی دردهایت را با ما قسمت کنی؟
فکذبوها فعقروها! چقدر تهمت، چقدر تکذیب! چقدر حرفهای ناروا! به اینها بگو که از روی نفهمی دارند چه چیزی و چه کسانی را تکذیب میکنند!
آقا ما تحمل طناب بر دور گردن حیدر را نداریم. ما از تکرار شدن روزهایی که فاطمه سلام الله علیها از خانه به مسجد میدوید و از مسجد به خانه، در هراسیم.
تا چه اندازه صبر با این لحیهسفیدان روسیاه؟ تا چه اندازه شکیبایی با خوشخوابهایی که بعد از سالهای سال خواب، دوباره خواب نما شدهاند و فیل هوسشان یاد هندوستان ریاست کرده است؟ تا چه اندازه بردباری با این جعفر کذّابها که برای ربودن ردای ریاست دست به دامن پسران بنیعباس شدهاند؟ با اینها بگو که از خواب غفلت بپا خیزند و دشمن را از دوست تشخیص بدهند. شاید حرف شما در دل سختشان اثری بکند.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:11 توسط باغچهبان
|

اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی
نمیدونم در مورد مطلبی که بهش فکر میکنم، چه جوری بنویسم، نمیدانم چه نوع بیانی به کار ببرم، از چه شیوهای استفاده بکنم، ولی به یقین هیچ چی جای حرف زدن خودمانی را نمیدهد. دوستانی که بنده را میشناسند به اخلاق من واردند. اهل سیاست و این حرفها نیستم. از دروغ و دورویی و ریا و این مسائل بیزارم و گمانم این است که همیشه با شعور مخاطب رو راست هستم...با این مقدمه کوتاه میخواهم چند نکتهای راجع به مسائل اخیر بنویسم تا حرفی در دلم نماند. حرفهایی که این روزها در دل جمع شده و میخواهد آن را بترکاند:
1. ما آذری هستیم. به ما ترک هم میگویند. حالا کاری ندارم کدامش درست است؛ ولی این اندازه معتقدم که همه ترکها، آذریها و حتی ترکمنها غیر از خصایص اخص خودشان که دارند، دارای فرهنگ انسانی اصیل با بینشی قوی و فکری آزاد هستند. در انتخابات اخیر همه جا، مخصوصاً در قم عدهای از اینکه همه ترکها به آقای موسوی رأی خواهند داد در هراس بودند و عدهای هم بالطبع خوشحال بودند. هر دو طرف سخت در اشتباه بودند. و اشتباهشان ناشی از عدم شناخت ترکها بودند. همه به یقین بدانند که آذریها، آذربایجانیها همیشه جلو هستند و بهتر از دیگران میفهمند که دارند چه کار میکنند. از این مهمتر، مگر قوم ترک، جدا از ایرانیان است؟
در انتخابات اخیر همه آمده بودند تا سلیقه و انتخاب خود را بر کرسی بنشانند. و این عین دموکراسی است. در بین فامیل ما هر چهار کاندیدا رأی داشت. البته اکثریت با دکتر احمدینژاد بود، ولی واقعاً آزادی ابراز عقیده اصل بود و هر کسی میخواست با دلایل و منطق انتخاب خودش را موجه جلوه دهد... به هر حال دوستانی که ترکها را به تعصب خشک و خالی و کورکورانه متهم میکنند دانستند و باید هم بدانند که مطلقاً این جوری نیست. در بین دوستان هم همینطور. دوستانی که ارتباط خانوادگی داریم و بچههایمان ما بزرگترها را عمو خطاب میکنند رأی مان متفاوت بود. و...
2. آیا در انتخابات تقلب شده است؟ این فکر از کجا ناشی شده است؟ سر منشأ این تفکر از کجاست؟ مسلما خود مردم نیستند، چون مردم خودشان شاهد بودند که اکثریت با کی بود. از مدتها قبل کسانی که موافق آقای دکتر احمدینژاد نبودند در اقلیت بودند. تودههای مختلف مردم به ندرت قایل به تقلب و تخلف در انتخابات هستند. آنچه این کلمه خبیثه را در ذهنها و سر زبانها انداخت امپراطوری عظیم رسانههای خبری غرب بویژه انگلیس بود. که متاسفانه حتی قانونمدارترین(متظاهر به قانونمداری) کاندیدای ما را هم تحت تأثیر خودش قرار داد...حال چند سؤال منطقی:
الف: چگونه یک ادعا ثابت میشود؟ میگویید با دلیل و بینه و شواهد! پس اینها کو؟ چرا به جای آوردن دلایل منطقی هو میکنید؟ چرا قانون را متهم میسازید؟ دلیل محکمه پسند بیاورید تا من هم به شما بپیوندم.
ب:آیا در دورههای قبل هم تقلب شده است؟ بله یا نه؟ بله شده است. پس ثابت کنید، نه نشده است. پس باز هم ثابت کنید تا ما باور کنیم.
ج: گیرم که تقلب شده است، چقدر؟ کجا؟ در خامنه یا خرمآباد؟ ایران فقط این دو شهر است؟ این چقدر و کجا را باید کی مشخص بکند؟ رو هوا که نمیشه حرف زد. چه کسی باید به این بگو مگوها خاتمه دهد؟ آیا هر تقلبی باید منجر به ابطال انتخابات بشود؟
چ: انتخابات ابطال. دوباره رایگیری. این دفعه مثلا آقای موسوی پیروز. پس ما هم به انتخابات معترضیم. و معتقدیم که انتخابات باید ابطال بشود. ابطال شد. دوباره رایگیری و این دفعه کس دیگری پیروز شد. دوباره اعتراض و ابطال و شورش...میبینید که خیلی راحت بحث دور باطل و تسلسل پیش میآید. آقایان بروند این مقدمان حوزه را دوباره بخوانند و مباحث منطق را دوباره مباحثه کنند.
د: شما شورای نگهبان را قبول ندارید؟ پس چرا وقتی به شما صلاحیت حضور در انتخابات دادند قبول کردید و آمدید؟ پس چرا وسط انتخابات این نهاد را زیر سوال نبردید و منتظر مشخص شدن نتیجه ماندید؟ پس معلوم است که اگر پیروز میشدید مطلقا این نهاد را زیر سوال نمیبردید. چون شکست خوردید شروع کردید به جر زنی!
3.در این مدت که متاسفانه یا خوشبختانه بنده هم مجبور شدم به طور علنی وارد رقابتهای انتخاباتی بشوم، از چند نظر مورد نقد و انتقاد و بعضاً هم مورد بیمهری دوستان قرار گرفتیم. من از همان اول قصد نداشتم از کسی دفاع بکنم و یا کسی را تبلیغ بکنم. باران پیامک از طرف بعضی از دوستان شروع شد. علاوه بر تبلیغ نامزد مورد حمایتشان، شروع به تخریب آقای احمدینژاد نیز کردند. بنده مجبور شدم بنا به روحیه ای که دارم از مظلوم دفاع کنم. چون مظلومیت و حقانیت دکتر احمدینژاد برای من مثل روز روشن بود. و اگر مدعیان آزادی بیان و اندیشه اجازه بدهند داد میزنم که ایشان داشت خودش را برای این مملکت میکشت. بیست و چهار ساعتی داشت کار میکرد. با حزبها و گروهها هم کاری نداشت. فقط به فکر جبران عقبماندگیهای کشور بود. دنبال این بود که گرهی از کار مردم بگشاید. رهبری از او راضی بود، اکثریت مردم از او راضی بودند. بیشتر مراجع معظم از ایشان راضی بودند. پس چگونه ساکت مینشستم و از چنین آدمی دفاع نمیکردم؟ خودم نیز از نزدیک الطاف این مرد الهی را به مردم، روحانیون و اهل قلم دیده بودم.
در ایام انتخابات هم سعی کردند ایشان را به خرافهگری و دروغگویی و این حرفها متهم بکنند که خوشبختانه آقا جواب همه این گزافهگوییها را داد...من بیشتر از این، این ماجرا را کش نمیدهم. فقط از بعضی از دوستان خواهش دارم که تکلیف خودشان را با وجدان خودشان مشخص کنند. مشخص کنند کدام وری هستند؟آیا مظلوم گیر آوردید؟ با دیگران هم میتوانستید این طوری برخورد کنید؟ پس چه جور آزادی بیان میخواهید شما؟
و پایان سخن اینکه حجت شرعی ما عقل و منطق و اصول و فروع دین ماست. ما اهل عقل و منطقیم. اهل انصاف و دوستی هستیم. اهل تولا و تبری هستیم. در منطق ما ولیّ فقیه جایگاه ویژهای دارد. سلم لمن سالمه و حرب لمن حاربه. فرمایشات ایشان برای ما فصل الخطاب است.
در ضمن، این را هم بگویم که بعضی از دوستان عزیز به بنده لطف بیشتری دارند. هم کسانی که ما را در این مبارزات انتخاباتی تشویق و کمک کردند و هم کسانی که ابراز وجود ما را حمل بر چیزهای دیگری کردند؛ ولی من هیچ وقت خودم را در رده بزرگوارنی از اهل ادب و هنر نمیبینم و همیشه به شاگردی خودم به همه آنها تصریح کردهام. بدون تعارف بنده اعتراف میکنم که همه دوستان نویسنده از من بهتر مینویسند و من از نوشتههای آنها استفاده میکنم و درس میگیرم. این لطف خود دوستان و بزرگواران است که اجازه میدهند من به دوستی و لطف آنها افتخار بکنم. من همان مجید محبوبی هستم که بودم. من هنوز در دوران کودکی خودم باقی ماندهام و هیچ ادعایی هم ندارم. و احساسم این است که هیچ وقت عرصه را بر دوستان خودم تنگ نکردهام و نمیکنم. همیشه به فکر و یادشان هستم و اگر کمکی بربیاید کوتاهی نمیکنم. والسلام
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:38 توسط باغچهبان
|

|