خدا او را با اولیا و انبیاییش مشهور گرداند
خیلی غمگین و اندوهناک هستم. هیچ وقت چنین دلم نگرفته بود. با اینکه خیلی توفیق حضور در محضرش را نداشتم ولی محبتش در دلم غوغا میکرد. گاهی فکر میکنم که اگر این بندگان صالح خدا نبودند، شاید نعمات الهی بر بندگان گنهکاری مثل من تبدیل به نقمت میشد.
هر وقت به دیدارش میرفتم ، حتی یاد عزیز او هم دل آدمی را متحول میکرد. سادهزیستی و اخلاص واقعی او، دنیا را در چشم آدم کوچک میکرد. او ـخدا رحمتش کندـ آیینه تمام نمای اولیای الهی بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:40 توسط باغچهبان
|

حیات نیکان جلد اول

نام کتاب: آیتالله شیخ حسن تهرانی(محموعه حیات نیکان جلد 1)
نویسنده: مجید محبوبی
ناظر محتوایی: سعید عباسزاده
تهیه کننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: محبوبه ابرنجی
طراح جلد: حمید حاجرمضانعلی
نوبت چاپ: اول / بهار 1388
شمارگان:1000
بها: 650 تومان
تلفن ناشر:02512919670
مجموعه کتاب حیات نیکان که در جلد اول آن به زندگی آیتالله شیخ حسن تهرانی پرداخته شده است، مجموعه جدیدی است که بر اساس مصاحبه زنده بزرگانی از علمای شیعه و سنی معاصر، به رشته تحریر درمیآید.
سه جلد از این سلسله را بنده نوشتم و بقیه را دوستان دیگر زحمت میکشند. برای بنده نوشتن این کتاب بسی لذتبخش و پربار بود. چون چندین بار آقا شیخ حسن اقای تهرانی را از نزدیک دیده و به صفا و سادگی آن بزرگوار پی برده بودم. این چهره نورانی برای بیشتر طلبهها آشناست و معروف بود که در امتحانان شفاهی خیلی سخت میگیرد؛ امّا خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بود...این کتاب را به همه دوستان عزیز تقدیم میکنم. بالاخص به دوست و استاد گرامیام جناب آقای عباسزاده اهری که روز و شبشان در سر و سامان دادن به این فعالیتها میگذرد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:29 توسط باغچهبان
|

دیدار با اهل قلم در نمایشگاه کتاب 88
1
راه بین قم و تهران در بهار، مخصوصاً در اردیبهشت دیدنی است. بالاخص امسال که به علت بارندگیهای خوب بهاری، کویر نیز لالهگون شده است. هر دو طرف جاده پر از شقایق است. شقایقهای سرخ رنگپریده. صبح که راه میافتم تا تهران هیچ احساس خوابآلودگی و خستگی نمیکنم. افقهای مهآلود بهاری چقدر خیالانگیز است. چگونه باور کنم که پشت آن کوهها و تپههای مرموز شهری نیست؟ گاهی بعضی از صحنهها چنان دل آدم را میبرد که نگو نپرس!
2
رفت و آمدهای پارسال و امسال مرا دارد با تهران آشنا میکند. دیگر خیالم از بابت اینکه مترو سوار خواهم شد و نگران گم شدنم خواهم شد، نیست. خیلی راحت از اتوبوس قم پیاده و سوار مترو و بعد از دقایقی در مصلای تهران پیاده میشوم. مصلا در بهترین جای تهران واقع شده است. هوای لطیفی دارد. حیاطش پر از دار و درخت و طراوت بهاری در شاخ و برگ درختان پیداست.
3
سوغاتی حنانه قبل از هر چیز ذهنم را به خودش مشغول میکند. تا دیدم مردی عروسک میفروشد، یکی خریدم و خیال خودم را راحت کردم. کیف خالیام هنوز مثل پر کاه روی شانهام این ور و آن ور میلغزد. تا محل اصلی برسم خستگی به سراغم میآید. ولی صدای خانمی با لحن خاصی که از کتابها تبلیغ میکند، از بلندگوها به گوش میرسد و این یعنی تازه اول عشق است.
4
امسال تصمیم جدی دارم دیوان شهریار را بخرم؛ امّا مگر پیدا میشود؟ هر غرفهای سر میزنی و میپرسی همه جواب سربالا میدهند و این در حالی است که بیشتر غرف دوانین دیگر را دارند. حتی انتشارات خود شهریار نیز نداشت. حتی تبریزیها نیز نداشتند و من سر یکی نهیب زدم که شما دیگر چرا؟ و ایشان با کمال تواضع گفت: حق سندندی!(فارسها در خماریش بمونند!)
5
و هی بگرد. بگرد تا از تماشای کتاب سیر بشوی که نمیشوی!(البته اهل کتاب هم انصافاً تماشایی هستند! مخصوصاً خواهرای تهرانی که چنان خواهرانه به آدم می مالند و میگذرند که اصلاً ذرهای احساس ناخویشاوندی نمیکنی! انگار صدها سال است تو با اینها محرمی. روسریها همه نیمهباز و گاهی موها روسریها را در بر گرفتهاند.)
و ما پرسهزنان در جستجوی غرفهٔ انجمن قلم به طبقهٔ بالا میرویم. اهالی طبقهٔ بالا خارجیها هستند. با دیدن غرفهٔ ترکیه، دلم باز میشود. نمیدانم این چه حسّی است من به ترکها دارم. بفهمی نفهمی دوستشان دارم. نه به خاطر زبانشان و نه به خاطر کلید اسرار و نه به خاطر چند همسایهٔ ترکی که داریم، اصلاً ترکها مخصوصاً در این چند سال اخیر ثابت کردهاند که آدمهای با جربزهای هستند. اینجه ممدشان را میخواهم. و با این زبان استانبولیام را هم محکی میزنم و : آفندیم،اینجه ممد وارمی؟ قیمتی کاچدیر؟(فارسها و آذریها نیز در خماریش بمونن)
و او خیلی سلیس برایم توضیح میدهد که کتابها فروشی نیست و قرار است بعد از اتمام نمایشگاه به کتابخانه ملی ایران اهدا شود. بعد جوجوق کتابی خواستم که مرا به سوی خانمی هدایت کرد و او دختر جوانی بود با حجاب کامل و با او نیز دو سه جملهای ترکی حرف زدیم و دیدم دیگر آن شور و حال سالهای قبل را ندارم که با انگیزههای فوق بشری پی کتاب بگردم و به زبان فارسی ترجمه کنم و...
6
در غرفهای دیگر از عربها، آلمانها، افغانها نیز آثاری بود. حتی فرانسه و دیگر کشورهای با نام و نشان که هیچ کدامشان به درد من یکی نمیخورد. فقط دنبال این بودم که آدرسی که آقای سرشار برایم ارسال فرموده بود، پیدا کنم و قبل از وقت موعود محل را شناسایی کنم که از فیض دیدار اهل قلم محروم نمانم...پس دوباره گشتم و لحظاتی بعد پیدا کردم. در گوشهای از طبقه دوم مصلی(شبستان) سالن خوبی بود که برنامههای متعددی در حال برگزاری بود.
7
تا اذان ظهر دوباره گشتیم. کوچه پس کوچههای شهر کتاب بوی بهشت میداد. با بیشتر ناشران قمی سلام علیک میکردم. زمان تصدیگری بخش صدور مجوز کتاب رفتارم با آنها بدک نبود. سعی میکردم با همه انسانی رفتار کنم و با آنها دوست باشم و همیشه تاکید میکردم که قدرم را بدانند چون آسودهخاطرشان کرده بودم که رفتنی هستم و نخواهم ماند و آنها همه بزرگوار بودند و نتیجه این تعامل فرهنگی باعث شد که ما تبدیل به یک شخصیت کاریزماتیک بشویم(این را از آنها بپرسید!)
8
در غرفهٔ نشر تکا عکسهای نویسندگان و شاعران را کمی بزرگ کرده و به دیوار زده بودند. عکس بنده نیز بین آنها بود و نمیدانید این چه حالی به آدم میدهد! و من همان لحظه به خودم چند فحش آبدار دادم که واقعاً به ناحق کنار نویسندگان بزرگی چون استاد سرشار، احمد دهقان، زنوزی، بایرامی، پرویز، ملامحمدی، پوروهاب، پارسینژاد، فتاحی،عبدالمجید نجفی و دهها نویسنده بزرگ دیگر که بیتعارف بنده به گرد پای ایشان هم نمیرسم. ولی این از بزرگواری تعدادی از همین بزرگواران بالاخص استاد عظیمالقدر و شاگردپرور جناب آقای سرشار بود که صلاح دانستند ما هم در کنارشان باشیم. البته این روحیه ما را بعضی به حساب پاچهخواری میگذارند و بعضیها به حساب خود کمبینی! بگذار باشد. همین خوب است. هرگز نخورد آب زمینی که بلند است. احترام و تکریم بزرگان، استادان و اهل فن مورد تایید،توصیه و تاکید پیشوایان دینی ماست. من زمانی کودک ده پانزده ساله بودم که کتابهای این بزرگان را میخواندم. با اقای سرشار نامهنگاری میکردم. اگر شاگردپروری ایشان نبود هیچوقت ما توفیق این را هم نداشتیم...به هر حال آن احساس خوشایند را تبدیل به حس بدی کردم و از خدا خواستم که این مسائل را برایم جدی ننمایاند!
9
موقع نماز شد. واقعاً خیلی بد است که آدم در مصلی جای خوبی برای نماز خواندن نتواند پیدا بکند. این قضیه به این میماند که در مسجدالحرام نتوانی قبله را پیدا کنی! دو سه جا با چادر نمازخانه درست کرده بودند. چه میشود قسمت اعظمی از خود مصلی را به نمازخانه اختصاص بدهند. خوشبختانه نمازخوان کم نداریم. همه نمازخانهها پر شده بودند و جوانها از جمله خود بنده مجبور شدیم بیرون چادر کاپشن خودمان را زیرمان بیندازیم و نماز بخونیم و البته این از یک جهت بهتر بود؛ چون موجب تبلیغ نماز بود. به برکت نماز بود که زیارت استاد عزیزمان جناب آقای محدثی نیز نصیبمان شد.
10
بعد از نماز و کمی ناهار!(راستی این ناهار هم شبیه نمازمان مظلوم بود! فقط ژامبون مرغ، کالباس و سوسیس که من از هر سه حالم به هم میخورد! چرا غذاهای دیگر نمیآورند؟) که من به یک بستنی بسنده کردم و آب معدنیی که از بنزین گرانتر بود. لیتری 300 تومان!، به محل برگزاری مراسم رونمایی از صد داستان و صد شعر رفتم. در راه آقای پوروهاب را دیدم. بعد از شاید دو سه سال! من به آقای پوروهاب علاقمندم. سالها در مجله سلامبچهها همدیگر را از نزدیک میدیدیم و روزگاری ایشان با بزرگواری در شعر کمکهای خوبی به من کرد. و بزرگواری ایشان هیچوقت فراموشم نمیشود، امّا بعد که از مجله سلام بچهها بریدم ترجیح دادم که با سلامیها هم ببرّم و بریدم.
بعد با هم به سالن مراسم رفتیم. آقای ملامحمدی نیز بودند. ایشان را نیز بعد از مدت های مدید زیارت کردم. آقای ملامحمدی دوست پیشکسوت و برادر گرامی ماست که سابقه طولانی در نویسندگی دارد.
11
بزرگان یکی یکی از راه میرسیدند. آقای علاء آمدند. افشین علاء. شاعر خوب کودک و نوجوان. مرد بلند قد و رعنای مجلات دوست. بعد استاد بهمنی. محمدعلی بهمنی که از بندرعباس تشریف آورده بودند. آقای براتیپور، آقای علیپور که کنار بنده نشسته بودند. و خانم سقلاطونی که از راه رسیدند و با آقای علیپور احوالپرسی کردند آقای پوروهاب احتمال داد که ایشان رشتی و همشهری باشند که آقای علیپور گفتند که اصالتاً شهسواری هستند و من گفتم بله از استان کرمان که استاد با خنده تصحیح فرمودند که نخیر از استان مازندارن... و بالاخره بعد از قرائت قرآن، آقای علاء برای اجرای مراسم پشت تریبون رفتند.
12
لحظهای نگاهم به عقب چرخید و استاد راضیه تجار را دیدم. خانم تجار نیز از پیشکسوتان هنر داستاننویسی هستند که سال ها مشترکاً با استاد آژند میاندوآبی سردبیری مجله وزین ادبیات داستانی را بر عهده داشتند که همان زمان من ایشان رادر مجله زیارت کرده بودم. بعد استاد علیپور که کنار بنده بلند شدند رفتند خانمی آمد نشست که خیلی شبیه خانم وجیهه علی اکبر سامانی بودند. ایشان نیز از نویسندگان خوب سروش نوجوان بودند و روزگاری مطالبشان را آنجا میخواندم. چند بار خواستم احوالپرسی کنم که خجالت کشیدم.
13
مراسم با سخنرانی دکتر پرویز معاون فرهنگی وزیر ارشاد آغاز شد. اقای پرویز خود دستی از نزدیک بر آتش دارند. داستاننویس خوبی هستند. زمانی در مجله سروش نوجوان داستان هایش را میدیدم و قبلها مصاحبههایی ازشان خوانده بودم. دکتر از برنامههای خوب دولت کریمه برای اهل قلم فرمودند و همین کار بزرگ را که کرده بودند یکی از آرزوهای قبل از رسیدن به پست و مقامشان بیان کردند. میگفت: روزگاری میگفتم بیایید این کار بکنیم که کسی حاضر به انجام آن نمیشد و میگفت نمیشود و امروز ما این کار را انجام دادیم و حالا با افتخار میگوییم که شد! درددلهای معاون وزیر حاکی از سنگاندازی عدهای بود که تلاش میکردهاند این طرح به سامان نرسد؛ ولی شکر خدا رسیده بود.
14
بعد از دکتر آقای پارسینژاد صحبت کردند و پروژه را برای حضار تشریح کردند. بعد از ایشان نوبت به استاد سرشار رسید. وقتی صدای استاد در بلندگو پیچید لحظهای حس کردم دارم به رادیو گوش میکنم. چقدر صمیمی و دلنشین است این صدای نازنین استاد. تن صدای ایشان مرا به خاطرات دوری میبرد...استاد نیز به تشریح پروژه حمایت از مؤلفین پرداختند و فرمودند که همیشه ناشرین از حمایت های بیحد و حصر دولتها برخوردار بودند، این دفعه هم ما گفتیم حمایتی جزئی نیز از نویسندهها بشود. خیلی از نویسندهها هستند که سالها قبل از ناشرها کارشان را شروع کردهاند. حال بیایید نگاه کنید به وضعشان، ناشر آن بالاها و نویسنده چندان تکانی نخورده است.
استاد بعد با صراحت تمام گفتند که ما هیچگونه عملکرد جناحی نداشتیم و از همه جریانها و سلیقههای متفاوت دعوت کردیم که نوشتههایشان را برای چاپ به ما بدهند که عده ای از آنها قبول کردند و عدهای نیز بچه محلبازی درآوردند و گفتند که اگر فلانیها باشند ما هم هستیم و گرنه نیستیم. و این در حالی بود که خود آنها هر وقت قدرت دستشان بود توجه چندانی به ماها نداشتند.
15
مراسم با شعرخوانی آقایان بهمنی، موسویگرمارودی، محبت و یوسفی ادامه یافت و سرانجام با غزل حزن انگیز اقای علاء در مورد زهرا سلامالله علیها پایان یافت. پایان بخش مراسم نیز عکس یادگاری و اهداء هدایا بود.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط باغچهبان
|

بینظیر
به بینظیری تو دشمنان کنند اقرار
در انتخاب آقای احمدینژاد به عنوان گزینه اصلح، بنده فقط و فقط به مبانی فکری خودم تکیه میکنم و امیدوارم بیان دلایل عقلی خودم دوستان را مجاب کند که در این انتخاب به راه خطا نرویم.
حتی چهار سال قبل که هنوز چیز قابل توجهی از آقای احمدینژاد ندیده بودیم، بنده با توجه به چند اصل، ایشان را برای احراز این سمت خطیر مناسب دیدم:

1.به اینکه ایشان مردی از جنس مردم است اعتقاد دارم. تمام حرکات و سکنات و موضعگیریهای ایشان مؤید همین امر بود.

2.آقای احمدینژاد با تجربه کار عملی از معلمی گرفته تا بخشداری،فرمانداری، استانداری و شهرداری، راه و روش خدمت را به معنای واقعی کلمه یاد گرفته بود.

3.دکتر برخلاف دیگران که از تئوریهای متفاوت دم میزنند، عملاً نیازهای جامعه را درک کرده بود که مهمترین نیاز کار شبانهروزی برای جبران عقبماندگیهای سالهای گذشته بود و به همین خاطر ایشان یکی از شعارهای خود را "کار" انتخاب کرد و در حقیقت به این شعار خویش نیز جامهٔ عمل پوشاند. اگر منصفانه بنگریم میبینیم دقیقهای از وقت چهار سالهٔ ایشان به بطالت و خوشگذرانی و قرتیبازی نگذشته است.

4.مردم ما از مدتها پیش، از دعواهای سیاسی بزرگان قوم شدیداً خسته و متنفر شده بودند که متاسفانه بعضی از بزرگان قوم این امر را نفهمیدند و حتی گاهی به عمد این آتش را شعله ور کردند و اظهر من الشمس بود که اگر کسی غیر از آقای احمدینژاد سر کار میآمد دوباره همان آش بود و همان کاسه. آمدن آقای احمدینژاد و پیروزی شگفتانگیز او آب سردی بود روی این آتش خانمانسوز. اگر نیک بنگریم میبینیم در طول این مدت بارها او را به سوی منازعهها و مشاجرهها تحریک کردند که وقار،متانت، بزرگمنشی و عدم اعتنای او به غوغاسالاری غوغاسالاران باعث سرافکندگی جریانهای مسئلهساز و مسئلهدار شد.

5.اینجانب با احترام به همه سلیقهها و با اشمئزاز از مشاجرههای بیهوده، با توجه به ویژهگیهای انسانی خاص آقای دکتر احمدینژاد، باز حمایت قاطع خود را از ایشان اعلام میدارم و از خداوند بزرگ برای ایشان آرزوی سلامتی و توفیق خدمت به کشور و ملت را دارم.

6.در پایان لازم میدانم این را هم عرض کنم که حمایت و اعلام نظر ماها،از وظایف انسانی ماست و هیچ وقت در پیشگاه خداوند متعال بیاجر نخواهد ماند. کمک برای پیروزی آقای دکتر احمدینژاد، کمک به سازندگی پایههای اقتصادی، اصلاحات سیاسی و توسعهٔ فرهنگی کشور است.



![]()




+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42 توسط باغچهبان
|

جایی که نویسنده هم کم میآورد!
خواندن این مطلب برای جوانانی که به سن قانونی رأی دادن نرسیدهاند، و به مادران عزیزی که بار شکستنی در وجود خود دارند توصیه نمیشود!
فرق نویسنده با دیگران این است که هیچ وقت کم نمیآورد. نه اینکه اصلاً کم نمیآورد؛ بلکه خیلی کم، کم میآورد. و آن وقت که کم آورد میشود برای خودش یک مطلب خواندنی. مثلاً همین امروز من به این فکر میکردم که چطوری میشود به کسی که خیلی دوست داری، بگویی از مادرت بدم میآید. این واقعاً سخت است؛ ولی متاسفانه گاهی اتفاق میافتد و واقعاً در زندگی من بارها، این امر اتفاق افتاده است. من واقعاً کسانی را خیلی دوست دارم، ولی از بعضی از منسوبان آنها بدجوری بدم میآید. دیدهاید که بعضیها در چشم آدم مثل اویناش مادر آدم میمانند(برای یافتن معنی کلمه اویناش یا به لغتنامه دهخدا مراجعه کنید و یا از اهل فن بپرسید). و اینجاست که آدم میماند و نویسنده در بیان این مطلب کم میآورد.
چندی پیش که در حب و علاقهٔ شدیدم به جناب آقای دکتر احمدینژاد از یک طرف و در نفرت شدیدم به بعضی از مدیران سطح استانی حضرت ایشان مانده بودم(یعنی برای حل این معادله کم آورده بودم) یاد ضربالمثلی از زبان مادریام افتادم که اتفاقاً بارها از زبان مادر عزیز خودم شنیده بودم که میفرمود:«بالا! ایته حرمت ائله، ییه سینه خاطیر!» یعنی فرزندم به سگ هم احترام کن به خاطر صاحبش! و این ضربالمثل کمی آرامم کرد.
میبینید چقدر قشنگ است! چقدر این ضربالمثلها جلوی نفخ شدید دل آدمی را میگیرد!(این هم تعبیر آذری است که در بیان فارسی آن کم آوردم) به خدا اگر این مطلب نبود شاید من از دست بعضیها که به ناحق جای حقی را گرفتهاند دق میکردم. بعضیهایی که در محل کار خود به نماد کینه علیه دکتر احمدینژاد شدهاند. بعضیها که اصلاً رنگ و بوی آن عزیز را ندارند. بعضیها که دوستان نظام را به مخالفان تبدیل کردند و مخالفان را به معاند.
این از برکت کلمات حکمتآمیز پدران و مادران ماست که میتوانیم عَلَقِه مُضغههایی مثل این بعضیها را تحمل کنیم،(این علقه مضغه هم تعبیر استاد عزیزم جناب دکتر حسینی قزوینی است که وقتی در معرفی بعضی از آدمها کم میآوردند این تعبیر را در مورد آنها به کار میبردند. واقعا تعبیر بحایی است که بعضیها با این که به دنیا آمدهاند و سالهاست مثل آدمها زندگی میکنند؛ولی هنوز قدر و منزلتشان در همان مرحله علقه مضغگی مانده است) و گرنه اگر برای هر چیزی غیرت آذری به کار میبردیم سنگ روی سنگ بند نمیشد.
حال ماییم و این مرد شریف و نجیب و دوستداشتنی و عده ناجوری که مثل وصله ناجور به کاپشن رنگ روشن حضرت ایشان چسبیدهاند و تا این مطلب برود و به گوش حضرت ایشان برسد و ایشان اقدامی بکند، این علقه مضغهها چند پله هم از شانههای مردم بالا رفتهاند و شدهاند عزیزالسلطان!
فاعتبروا یا اولی الابصار!(یعنی ایکاش میتوانستم بگویم که از کجاها میسوزم، ولی اولیالابصار خودشان میدانند!
و این برای یک نویسنده نهایت کم آوری است که نتواند حرف دلش را راحت بزند!)
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:39 توسط باغچهبان
|

همسایهٔ پروانهها
مادرم خبر داد که ملاقدرت به رحمت خدا رفت.

در گذشتههای دور
شاید، اولین روزهای زندگی من بود
که او در هالهای از غربت
از پیش پای ما گذشت
و در میان باغچه،
به گلها سلام داد.
بعد سر یک سفرة سبز
زیر آفتاب بهار
به ما نان و ریحان تعارف کرد.
2
من در باغچه او
به گل سرخ رسیدم.
چه شکوهی داشت سپیدارها!
من شنیدم
عطر اقاقیها شیرین بود
و دیدم
لذت شکوفهها را
و فهمیدم که مُلاّ
در همسایگی پروانهها
چه نسبتی دارد با گل سرخ!
3
پای تبریزیها
سجادة سبزش باز بود.
نسیم میآمد
و او با خدا حرف میزد.
آهسته، آرام
و من حس میکردم
انگار خدا لای شاخ و برگ درختان بود!
برگها به صدا در میآمد
پروانهای روی هوا
خطی از رنگ میکشید.
و زنبور عسل پیدا میشد
و صدای مکش،
از لبهای با سخاوت گلها فراتر میرفت!
4
خانة او سر به آسمان میسایید!
پنجرهای رو به مهتاب داشت،
و شب که میشد
هر دم به گوش میرسید
صدای زندگی!
و کوچه ما را پر میکرد
بوی نماز او!
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط باغچهبان
|

آموزش نویسندگی
دوستم میگوید به من هم نویسندگی یاد بده تا بنویسم و پول در بیاورم.
زنم میگوید به من نویسندگی یاد بده تا ما هم سری از سرها دربیاوریم.
پسرم میگوید بابا به من نویسندگی یاد بده تا من هم نویسنده بشوم.
دخترم میگوید بابا به من نویسندگی یاد بده تا بنویسم دوستت دارم.
میگویم نویسندگی یاد دادنی نیست، یاد گرفتنی هم نیست،
هر کس نویسنده میشود خودش نویسنده میشود و هر کس هم نویسنده نیست نمیخواهد نویسنده بشود.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:32 توسط باغچهبان
|

ملاقات در شب مهتابی

نام کتاب: کتاب ملاقات در شب مهتابی
مؤلف: مجید محبوبی
ویراستار: حسن یونسی
نوبت چاپ: اول 1387
شمارگان: 8000 نسخه
قیمت: 32000 ریال
ناشر: توسعه کتاب ایران(تکا)
تلفن ناشر: 66415271
آن قدر خوشحال بود كه سردي هوا و سختي راه را نفهميد. كمي بالاتر آقاي مجتهدي در باد و بوران ايستاده بود. لبخند ميزد. تا احمد را ديد دستهايش را گشود. احمد با خوشحالي خودش را در بغل آقاي مجتهدي انداخت. اشك شوق در چشمانش حلقه زد. خم شد تا دست آن عالم بزرگ را ببوسد. امّا آقاي مجتهدي مثل هميشه دستش را كشيد و صورت احمد را بوسيد.
ـ به زحمت افتادي احمد آقا، خيلي سردت شده، برويم بالا.
بالاتر از جايي كه آقاي مجتهدي در برف ايستاده بود، كلبهي كوچكي در مه و برف ديده ميشد. ستوني از دود خاكستري از دودكش كلبه به هوا ميرفت. احمد با ديدن كلبه احساس گرمي كرد. لحظهاي خودش را توي قصههاي اروپايي احساس كرد. اين كلبه چقدر شبيه داستانهاي اروپايي بود!
ـ اين جا كجا، شما كجا حاج آقا؟ ميزبانتون كيه؟
.....
این کتاب با حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در 262 صفحه رقعی و با جلد گالینگور به چاپ رسیده است.
مؤلف بر خود لازم میداند که از تلاشهای ارزندة و الطاف کریمانة حضرت استاد آقای محمدرضا سرشار که از ابتدای امر راهنماییها و مساعدتهای لازم را مبذول فرمودند،تشکر نماید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:20 توسط باغچهبان
|

|