تبليغاتX
باغچه
باغچه


کابوس خاکستری

دیشب آمدند

و مرا به شهر میمون‌ها بردند.

شهری در صحرایی دورتر،

صحرایی غریب،

و عجیب آنکه تیرهای برق در آن به اهتزاز در آمده بود.

و از هر کدام جفتی سر آویزان!

و از هر کدام میمونی بالا می‌رفت.

و در پایین دست،

 سر هر کوچه‌ای تنوری روشن!

سر هر تنور حلقه‌ای از میمون‌های گرسنه!

کسی دست به تنور می‌برد

و وقتی دست‌ خالی‌اش را از تنور بیرون می‌آورد،

آه از نهاد همه بالا می‌رفت.

و من در هیجان یک کابوس خاکستری،

نمی‌دانم میهمان کدام میمون بودم.

گرسنه‌ام بود.

آفتاب هم که آتش می‌ریخت.

تشنگی بی‌امان،

بلاتکلیفی در کوچه پس کوچه‌های شهر!

انگار میزبان یادش رفته بود

و من بی‌کس و کار،

در کنار سفره‌ای که در حاشیه شهر گسترده بود،

نشستم.

چند زن، چند مرد قوزکرده، چند بچه افلیج

و همه لبخند بر چهره،

راضی از حضور من!

و من به کراهت بلند شده بودم،

برای وضو، برای نماز،

منتظر آب بودم.

شهر میمون‌ها!

و تو چه می‌دانی از آن شهری که در نزدیکی جهنم بود؟

شهر میمون‌ها،

شهر موجودات ساکت،

پر از سکون بی‌آرامش،

شهر بی‌آرمانی هزار موجود مسخ شده،

...

و عاقبت صدای ماشینی به گوش رسید.

چهار چرخی که در زمین کشیده می‌شد.

جلو می‌آمد و غار غار می‌کرد.

ماشین در کنار دکه زنگ زدهٔ داغان نگه داشت.

سه میمون از ماشین پایین پریدند.

بعد دبه‌های پر را از پشت ماشین برداشتند.

اهل خانهٔ میزبان به استقبال رفتند.

سه زن بی‌چادر، سه مرد عصا به دست،

و بچه‌ها مثل خزنده‌هایی چابک به استقبال رفتند.

هنوز نگاه من به آسمان بود.

امّا خورشید بی‌حرکت،

بی‌آنکه میل به حرکت وضعی و انتقالی داشته باشد،

بی‌انکه میل به چرخشی داشته باشد.

هیچ جاذبه‌ای آن را نمی‌کشید.

زمین کجا بود؟

عطارد؟

مشتری؟

...خورشید هنوز حرارت می‌ریخت.

شهر میمون‌ها در قهر ابدی آتش می‌سوخت.

و من در اضطراب یک نمازی که می‌رفت قضا شود.

کدام نماز؟ صبح، ظهر، عصر، عشاء؟

زمان از حرکت ایستاده بود.

انگار نیمروز ابدی بود که دیگر طی نمی‌شد.

میزبان‌ها دبه‌ها را نزدیک آوردند.

و ناگهان کاسه‌ای که در دست پیرمردی می‌لرزید.

زنی کاسه را پر کرد.

آب غلیظ،

لایه‌هایی از چرب و چرک!

...

حرمت میهمان چه می‌شود؟

پیرمرد فقط تعارفی کرد؛

امّا خودش با ولع آن را سر کشید.

زقوم؟

هوم!

رعشه‌ای از یک حالت زمستانی در وجود من پیدا شد.

استفراغ.

همه وجودم از دهانم بیرون آمد.

کاسه را نزدیک آوردند.

داغ بود.

صورتم را گداخت.

صدایم را در گلو برید.

بوی بد آب،

بوی جهنم از نزدیک به مشام رسید.

گوشت‌های صورتم به کاسه ریخت!

و حالا دندان‌های بی‌روکش من

نمایی از یک خندهٔ بی‌انتها،

بی‌پایان!

جمجمه‌ای زشت،

و چشم‌های من خون گریه می‌کرد...

*

شهر میمون‌ها و تو چه می‌دانی از شهر میمون‌ها؟

از آن دشت هموار بی‌درخت،

بی‌کوه.

بی‌ماهور.

...

شهر میمون‌ها در و دیوار نداشت.

خانه‌ها بی‌در.

بی‌پیکر.

چارچوبی از حصیرهای آتشین.

و یخ، آروزیی محال،

اسکیمو شدن محال،

رهیدن از این میهمانی محال.

گریختن از این شهر بی‌نام و نشان محال.

عذاب فوق عذاب!

اینجا شهرت را به پشیزی نمی‌خرند،

اینجا ژست مسلمانی به درد کسی نمی‌خورد،

اینجا هیچ داستانی بازخوانی نمی‌شود،

اینجا هیچ شعری حال نمی‌دهد.

اینجا هیچ نوشته‌ای به چاپ نمی‌رسد.

اینجا هیچ کس را، کسی نمی‌شناسد.

اینجا همه غریب

همه غربت‌زده‌اند.

همه میمون،

همه مسخ،

همه مست،

 لایعقل!

اینجا پول نیست

پول خود آتش است.

شهرت نیست

شهرت عین غربت است.

هنر= هیچ!!

اینجا پز هیچ چیزی را نمی‌توان داد.

اینجا دوست خود طلبکار،

اینجا از معشوقه خبری نیست.

عاشق یعنی کشک!

عشق یعنی گوجهٔ پلاسیده

از لرزیدن دل هم خبری نیست.

قلب یعنی قلوه سنگ!

اینجا سنگ خود هیزم است.

انسان خود هیزم است.

وقودها الناس و الحجاره!

اینجا شهر میمو‌ن‌هاست.

خالی از احساس بنی‌بشر

اینجا

شهر فراموش شده‌هاست!

شهری که در هیچ یک از اطلس‌های گیتاشناسی

نام و نشانی از آن نیست.

اینجا شهر میمون‌هاست

و تو از شهر میمون‌ها چه می‌دانی؟

من غریب بودم،

در آن شهر

رانده شده بودم.

آری هبوط.

هبوطی مخوف.

در آن شبی که

هم کسوف بود

 و هم خسوف.

نه از آفتاب خبری بود و نه از مهتاب

و تو چه می‌دانی از یک کابوس خاکستری؟

کابوسی که وقوع آن قریب و محتمل است!



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:2  توسط باغچه‌بان  | 



بگذار با تو بیایم

دلم به دوستان خوش بود...،

بگذار بعد از این

 تنها

 به تو دل خوش کنم.

بعد از این

بگذار با تو بیایم

شبها

در سکوت واحه‌های دور دست،

در کویر، مهتاب،

در کتاب کودکی‌ها،

در قدیمی‌ترین خاطرات تابستان.

بگذار با تو بیایم.

...

بعد از این

تنها

 به تو دل خوش می‌کنم*



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:30  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
ریشه فرهنگ بسیجی در منش پیامبر اکرم (ص) و معصومان (ع) است
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا
اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام