تبليغاتX
باغچه
باغچه


تسلیت

ایام غمبار شهادت مولی الموحدین، حضرت امیرالمؤمنین بر همه مسلمانان جهان تسلیت باد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط باغچه‌بان  | 



کتاب نوآوری این است روی پیشخوان کتابفروشی‌ها

کتابی که نوجوانان نه امسال بلکه همیشه از آن سخن خواهند گفت!

منظومه نوآوري اين است در سال نوآوري و شكوفايي به چاپ رسيد
نام كتاب: نوآوري اين است
شاعر : يحيي علوي فرد
ناشر : موسسه آينده روشن


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:18  توسط باغچه‌بان  | 



سفر به قصه‌ی اگر بابا بمیرد

 فکر می‌کنم کتاب "اگر بابا بمیرد" نوشته استاد محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) نیازی به معرفی ندارد. چرا که این کتاب از نادر کتابهایی است که با تجدید چاپ‌های متعدد از تیراژ صدهزاری هم فراتر رفته است. من در دوران نوجوانی این کتاب را در تبریز خواندم. یعنی از جمله کتابهایی بود که مرا با دنیای داستان نویسی آشنا کرد.

این کتاب که شامل یک داستان کوتاه(اگر در تعاریف داستان کوتاه و گنجایش این داستان در آن قالبی که فرموده‌اند، اشتباه نکرده باشم) برای نوجوانان است حکایت یک روز برفی است که پسر خانواده اسماعیل به ناچار برای خرید دارو برای درمان پدرش به شهر می‌رود. البته با دوستش برجعلی. موقع رفتن با گاری می‌روند. و موقع برگشت اتفاقات وحشتناکی برایشان می‌افتد.

فضای داستان خیلی صمیمی و اتمسفر آن یکی از مناطق زیبای شمال غرب کشور است. خیلی خاطره انگیز و با گره و تعلیقهای پر جاذبه. داستان یک داستان فنی و تکنیکی که همه عناصر داستان را داراست...

از همان زمانی که این داستان را خواندم خیلی به سرم زده بود که بروم این روستا را از نزدیک ببینم...در این مدت 17- 18 سال چها گذشت، بماند. تقدیر این بود که ما قبل از خود روستا که بیخ گوشمان(یکی از روستاهای میاندوآب) بود با خود نویسنده داستان دیدار بکنیم... آقای سرشار را در سال 1385 در جشن انتخاب کتاب سال سلام بچه ها در تهران دیدم...بعد انگیزه بیشتری برای یافتن این روستا که به نظرم خیلی راحت بود پیدا کردم. باز دو سه سالی گذشت. هر وقت به میاندوآب می‌رفتم موانع و مشکلاتی سرراه بود که نتوانم بروم...ولی امسال این اتفاق افتاد. نه به همین سادگی! ...روستا بیش از یک ساعت با خود میاندوآب فاصله داشت. شما حساب کنید که 35 سال پیش وقتی این امکانات برای رفتن به آنجا نبود،‌ رفتن و ماندگار شدن کسی  که حالا یکی از مشاهیر ادب و فرهنگ کشورمان شده است، چگونه بوده است؟ به راستی که شکورکندی با آن همه فاصله از مرکز فرهنگی ادبی کشور از شانس بسیار بالایی برخوردار بوده است. بی‌شک امروز شکورکندی به خودش می‌بالد که به مدت دو سال از شخصیت بزرگی میزبانی کرده است...وقتی وارد روستا شدم این مسئله به وضوح قابل مشاهده بود. با اینکه هیچ نمی‌خواستم مردم روستا را از این موضوع با خبر کنم؛ ولی همه به منی که غریبه وار وارد روستا شدم و به طرز مرموزی به مدرسه‌ای که کنار ده بود سرزدم، مشکوک شدند. با اینکه بیشتر مردم مشغول کار زراعت بودند یواش یواش از دور و اطراف ریختند. من هنوز بروز نمی‌دادم. تا اینکه دیدم نمی‌شود. باید توضیح داد تا فکرهای دیگری به ذهنشان نیاید. تا اسم آقای سرشار به میان آمد، همه پیر و جوان با هیجان و خوشحالی از ایشان یاد کردند...

پیرمردی گفت: آقای سرشار الان کجاست؟ دیدم وقت زیادی برای توضیح دادن ندارم. از دستشان گریختم و سراغ آن مدرسه‌ای را گرفتم که استاد در آن درس می‌دادند. افضل جای مدرسه را در کنار خانه‌اش نشانم داد. رفتیم جای مدرسه. جایی که خار در آن روییده بود. بعد سلام الله آمد از خاطرات قدیمی سخن گفت. از قارچ‌هایی که بچه‌ها به سفارش آقای سرشار در یک روز بارانی چیده بودند، ... بعد از آسیابانی که دوست و همدم ایشان بوده است...و...از اسماعیل قصه "اگر بابا بمیرد" که به تازگی‌ها فوت کرده است. از جیب رجب که هنوز زنده است.... عکسها را ببینید.

 

 بعد از یک ساعتی چشممان به دیدن شکور کندی روشن شد.

چی فکر می‌کردم چی شد! مدرسه این نبوده است! این مدرسه که به اسم مسلم نام گذاری شده است مرا یاد مسلم ناصری انداخت! بعد از انقلاب ساخته شده است.

افضل جای مدرسه را برایم نشان داد. خیلی متاسف شدم. جای گل نباید خار می‌رویید!

سلام الله که مسافر بندر بود خیلی اصرار داشت میهمانشان باشیم. خیلی صمیمی و مهربان از ما استقبال کرد. می‌گفت از شاگردان چهارم ابتدایی آقای سرشار بودم.

این هم افضل از شاگردان اول ابتدایی آقای سرشار. خانه ایشان درست کنار مدرسه با خاک یکسان شده آقای سرشار بود.

نمایی از روستای شکورکندی. ورودی روستا

خرمنگاه روستا. چه خاطرات زیبایی که باید از اینجا گفته شود. ای کاش می‌شد با همه کسانی که آن موقع بودند حرف زد. برای من که خیلی جالب است. من و اخوی در کنار دو تا از شاگردان آقای سرشار.

شکور کندی از یک نمای دیگر



+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:11  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
ریشه فرهنگ بسیجی در منش پیامبر اکرم (ص) و معصومان (ع) است
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا
اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام