پشت امام از آن همه غم خمیده بود. نعش بیجان کودک تشنه خود علیاصغر را خاک کرد. اشک روی گونههاش خشکیده بود. نالهای کرد و سوار بر اسب شد. شمشیرش زیر نگاههای خورشید برق میزد. قبضه شمشیر را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهیان پسر سعد در فرار بودند. شمشیر برقآسای امام هوا را میشکافت و بر سرهای یزیدیان فرود میآمد. صدای فرماندهان و شمشیرزنان سپاه به گوش میرسید:
- فرار نکنید، او تنهاست!
لحظهای صدای مردی بلند شد:
ادامه مطلب
غروب بود و یک دنیا غم. صدای گریه کودکان دم به دم به گوش می رسید. مردان سپاه کوچک امام زانو در بغل گرفته بودند. باد گرم، مویة زنان را از گوشه و کنار خیمهگاه به گوش میرساند. ناگهان صدای ناآشنایی همه را در خود فرو برد.
- آهای خواهرزادگان من!
...
ادامه مطلب
کودک هم کودکان امروز!

دبههای خالی در زمستان سخت هم دست بردار نیستند!

محمدجواد هم یک خانه اسکیمویی درست کرد.

برفی شدیدی در حال باریدن بود!

این برف بیسابقه است!
مبادا چهرهات یکدم ندیدن
مبادا قلب من بیتو تپیدن
بدون عشق تو هرگز نخواهم
نسیم زندگی بر من وزیدن
"هشت کتاب" دیگری خواهم نوشت
با هوای آذری خواهم نوشت
از شعرهای آبکی حالم گرفت
شعرهای بهتری خواهم نوشت
مثل گل زیبایی و جای تماشا داری
در دل تنگ من ای مونس جان جا داری
دگران خلق خدای و خوبند ولی
(آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری)
یاحسین دیوب ایلروخ نوا ای عزیز زهرا، افتخار دنیا
در باز میشود. صدای عزاداران و نوحهخوانان جلوتر از خودشان وارد حیاط میشود. صدای گریه ما بلند میشود. محرم امسال حال و هوای دیگری دارد. تا سال گذشته که پدر زنده بود، دسته حسینی ده، شبها در خانه ما جمع میشد. امسال امّا؛ خانه دیگری میرفتند. آمدن هیئت به احترام پدر است. یاد او دوباره در محرم زنده میشود...
محرم آمده است. همه سیاه پوشیدهاند. دستها بالا میرود و سنگین بر سینهها پایین میآید. مادرم آرام گریه سر میدهد. همه از در و دیوار به حیاط خانه ما ریختهاند تا شور محرم را تماشا کنند.
امشب سخنرانی آقا را تماشا کرده و میشنیدم. تجلیل خوبی از آقای آذر یزدی کردند. من خودم از همان دوران بچگی با بعضی از کتابهای این بزرگوار آشنا بودم، ولی متاسفانه در مجلات ادبیات کودک و نوجوان کشور کمتر از ایشان اسمی به میان میآمد و به همین خاطر اسم ایشان خیلی سر زبانها نبود. البته علت این قضیه هم این است که الان باب شده است که اگر از کسی در انتشارات وابسته به جمعی از نویسندگان بانفوذ و رانتخوار کتابی چاپ نشده باشد او چندان اعتبار نویسندگی ندارد و به نظر من همین عامل در گمنامی استاد آذر یزدی بیتأثیر نبوده است. به هر حال من به عنوان عضو کوچکی از خانواده بزرگ خوانندگان کتاب این مملکت بر خود وظیفه دانستم که بعد از مدتی سکوت و اعتراض به بعضی از بزرگوارن نا عادل و منفعت جو و رانتخوار و ...فعالیتهای وبلاگی خودم را با یاد استاد آذر یزدی از سر گیرم. امیدوارم دیگر هیچ وقت مجبور نباشم برای گفتن حرف حق دست به نوشتن تلخ بزنم.
برای آشنایی با استاد آذر یزدی به این سایت رجوع کنید.
http://www.azaryazdi.com/biography/
دَمِ ظهر بود. بوی غذای رباب خانم باز داشت میپیچید. قبل از همه مادر وارد خانه ما شد. خانهای که هیچ سویی نداشت. خاموش خاموش بود. فقط من و زنم بودیم. دو آدم محبوس در خانهای که مدتها تنابندهای درش را نکوبیده بود. پشت در صدای مهمانها کشندهتر از هر چیز بود. مادر قبل از اینکه دستهایش را در گردنم حلقه کند دو بسته دویستهزارتومانی را جلوی چشمم گرفت:«شرمندهام به خدا!»
اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را به سینهاش گذاشتم و گریستم. دو سالی بود که با همه قهر بودیم. ایل و تبار همه ما را فراموش کرده بودند و حالا که در اوج فلاکت ما فیلشان یاد هندوستان کرده بود؛ ما دو نفر دچار شدیدترین دلهرهها بودیم. «دم ظهر و یخچال خالی از همه چیز!»مادر بستههای پول را دستم داد و های های گریست. و من اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مادر حتی نان خشک و خالی هم نداریم! شما بفرمایید تا من برگردم.»
مهمانها نشسته بودند و خانه بعد از مدتها بوی غذا، بوی مادر به خود گرفته بود.
«سنگ؟ نه، تیر! وهم هجوم یک افعی؟ نه! دلشوره یک حادثه تلخ، نه! تحمل یک چهره زشت؟ نه، انتظار ضربه مشتی که بر سرت فرود میآید، نه...، نه... نه، بدتر از اینها، عجب حس بدی است که نسبت به تو دارم. خیلی بد. بدتر از آنی که فکرش را میکنی.»
«از من متنفری؟ چرا؟»
«نه، نه از تنفّر بدم میآید! چیزی است شبیه ... »
«آخه چرا؟ مگر من چه کار کردهام ؟...»
«ای کاش خواستگار خواهرم بودی، ای کاش طلبکار ده میلیونی بابام بودی، ای کاش بقالی سر کوچهمان بودی؛ ای کاش دنداپزشک مخصوص خانوادگی ما بودی؛ اما در نویسندگی رقیب من نبودی! متوجهی که؟»


