تبليغاتX
باغچه
باغچه


ادامه الطاف دوستانه دوستان نامرئی؛ بازتاب مطلب چرا؟ واقعاً چرا؟

اصلا دوست نداشتم ماجرا بیشتر از اینها کش پیدا کند. اما دوستان نامرئی راحتم نمی‌گذارند. دوستان عزیز نامرئی من توجه داشته باشند که فرافکنی نکنند. من به چند مورد بی‌عدالتی اشاره کرده‌ام. برای آنها جواب قانع کننده می‌خواهم. دوباره این سوالات را در این جا تکرار می‌کنم.

1.       آیا مجله سلام بچه‌ها و پوپک و سنجاقک  مال دفتر تبلیغات است یا نه؟

2.       آیا دفتر تبلیغات مال حوزه علمیه است یا نه؟

3.       آیا برای فعالیتهای فرهنگی ادبی و هنری در این مجلات طلاب سزاوارند یا دیگران؟

4.       آیا انتخاب کتاب سال و جایزه دادن باید در راستای اهداف حوزه باشد یا نه؟

5.       آیا بنده و دیگر طلابی که به اندازه توان خود انتظار همکاری با این مجلات را داریم جزو حوزویان هستیم یا نه؟

6.       ...

دوستان لطف کنند با توجه به این مسائل صحبت کنند نه اینکه طبق عادت دیرین خود به تحقیر و تضعیف متوسل شوند.

در اینجا باز مطالب دوستان نامرئی را درج می‌کنم و جوابشان را هم زیرشان می‌نویسم. امیدوارم کمی از در انصاف بیایند و اینقدر هتاکی نکنند. جالب است ما را به هتاکی هم متهم می‌کنند! شما دوستانی که من می‌شناسم همیشه به اسم مستعار نویسی عادت دارید. در مجله ۵ مطلب می‌نویسید و فقط یکی از آنها به اسم واقعی شما درج می‌شود. بقیه به همین اسمهای نامرئی و مستعار است. این نکته قابل فهم است.

 

خ:

عزیز دلم وبلاگ نویسی داستان نویسی نشد زحمت کشیدن هم به نوشتن این اراجیف نیست برو ببین همانها که دستشان نمک نداشت چه جوری زحمت میکشند ان وقت از خودت خجالت میکشیّ!

 

 جواب آقای خ:

دست شما درد نکند آقای خ. شما عرصه را از ما گرفته‌اید. آن وقت انتظار دارید در این وبلاگ هم ننویسیم؟ بیایید اینم از دست ما بگیرید! البته نمی‌توانید. اگر می‌توانستید حتمن این کار را می‌کردید.

 

الف:

خدا خیرت بدهت بساط سرگرمی مارا فراهم کرده ای! تو که اینقدر استعداد داری همین باغچه خودت را بیل بزن! یک سری کتاب هم در مورد نقد بخوان تا اصول صحیح نقد رایاد بگیری! ناقدی که درباغ هنر نیست افت باغ هنر است!

 

جواب آقای الف:

آقای «الف» خوشحالم از اینکه به باغچه ما  آمده‌اید. این باغچه را بیل خواهم زد و به حول حضرت حق انحصارطلبها و ظالمها را در این باغچه خاک خواهم کرد. عالم و آدم می‌دانند که بی‌عدالتی شماها غوغا می کند.

 

«من»

میگویند ادمها دوست دارند فحش بشنوند اما بی محلی را برنمی تابند. شما از خدایتان است جواب بشنوید من هم دلتان را نمی شکنم. من تعجبم از این است که شما به سوی کسی تاخته اید که اول بار وقتی از شهرستان امده بودید او دستتان را گرفت ."هل جزا’الحسان الا احسان؟" چرا شما باید وقتی کتابتان در کتاب سال سلام بچه ها برنده نمیشود همه چیز را فراموش کنید و هتاکی کنید نسبت به بزرگانتان؟ اینقدر دنیایتان کوچک وناچیز است؟ برای یک جایزه؟ اگر قرار باشد همه انتخاب شوند که انتخاب بی معنا میشود. به اثر جایزه داده میشود نه به شخص. قرار نیست هرکه حوزه درس خوانده جایزه را بدهند به او. این بی عدالتی است! شما اثار دیگر را مطالعه کرده ای که گمان میکنی باید جایزه رابدهند به تو؟ جشنواره هم فقط مخصوص حوزویان نبود. این زنگ هشداری به حوزویان است که به جای فخر فروختن به مردم که من حوزوی ام تلاششان رابیشتر کنند .تذهیب نفس مهمترین درس حوزه است که هنوز یاد نگرفته ای! تو نیتت از درس خواندن بایدرضای خدا باشد نه استفاده از ان برای رسیدن به جایزه وبااین دلیل که حوزوی ام! وتاختن به عده ای که اصلا در ان جشنواره نقشی ندارند. انسان اگر بخواهد باحذف کسی به جایی برسد به هیچ جا نمیرسد .هیچکس جای شما را نگرفته است . همه دارندزحمت میکشند شما هم به جای بی ادبی یه دیگران سعی خودتان رابکنید! ما ایرانیها عادت داریم اگر کسی درمقامی مشغول به کار است ودر کارش بیش ازدیگران تبحر دارد به جای افتخار به او سعی داریم چون احساس ناچیز بودن در مقابل او میکنیم جوری خودمان راتخلیه کنیم! البته این هیجانات بیشتر مربوط به دوران جوانیست وازشما بعید است! بعد هم اگرانسان واقعا از چیزی انتقاد دارد وحسابش پاک است می اید رو در رو انتقاد میکند نه اینکه پشت سر هتک حرمت کند! خدا حق الناس را نمی بخشد!بعد این همه مجله همه جا شما را تحویل گرفته اند الا سلام بچه ها؟ قاصدک چه شد؟ اتظار نوجوان؟ ملیکا؟ سلام بچه ها اخ شد چون تو را برنده نکرد؟

 

جواب آقای «من»!

دوست خوش انصاف! جمله اولتان کاملا درست است. اگر به شما هم اینقدر بی‌مهری و بی‌محلی می‌شد آن وقت مثل خیلی‌های دیگر از من حمایت می‌کردید؛ ولی شماها همیشه عزیزالسلطان بوده‌اید و اتفاقا حرف من از همین بی‌عدالتیهاست. واقعا اگر به این بی‌محلی اعتراف می‌کنید از شما می‌پرسم چرا بی‌محلی؟ مگر من چه هیزم تری به آقایان فروخته‌ام؟ جرم من چیست؟ بفرمایید.

شما لطف دارید که دل مرا نمی‌شکنید.

دوست عزیز! کی دست مرا گرفت؟ کی؟ قسم می‌خورم که هیچ وقت کسی دست مرا نگرفت.

دوست من! در جایی که همه ساله دوستان شما انتخاب می‌شوند دیگر جایی برای من و دیگر حوزویان نمی‌ماند. انشاالله به زودی کتابهای انتخابی مجله را روی وبلاگ خواهم آورد تا دیگران راجع به عدالت شما قضاوت بکنند.

دوست عزیز! من با همه مجلات کار می‌کنم. تا پارسال هم مطالب من در مجله سلام بچه‌ها چاپ می‌شد. من با هیچ یک از دوستان مشکل ندارم فقط شکایتم از بی‌عدالتی و رویکرد غلط مجله است. من در همه مجلات جایگاه یک نویسنده را دارم الا سلام بچه‌ها که آنجا همیشه خاری هستم در چشم بعضی‌ها.



+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:59  توسط باغچه‌بان  | 



صبر زیباست، بخاطر تو زیباست

   دیروز روبروی هم نشستیم. به هم لبخند زدیم. مثل همیشه، یعنی در این مدت طولانی آشنایی‌مان، باز دلهای هر دوی ما لرزید. حتی از چشم من قطره اشکی هم روی گونه‌ام لغزید. او سرش را تکان داد. یعنی:

«باز شروع کردی؟!»

 بعد سرش را پایین انداخت. دستمال کاغذی را طوری که من نفهمم از جیبش درآورد و دماغش را بالا کشید. وقتی سرش را بلند کرد نوک بینی نازکش سرخ بود؛ امّا می‌خندید. می‌دانستم که مثل همیشه به صبر دعوتم می‌کند. بی آنکه چیزی بگوید(مثلاً من هنوز سی سالم نشده است، یا: هنوز اصلا اوضاع ما مساعد نیست!)، ‌باز لبخند زد. کیفش را برداشت و رفت و من بنا بر ذوق ادبی که داشتم گوشه‌ی کتابی که دستم بود نوشتم. «صبر زیباست، صبر برای تو زیباست. صبر به خاطر تو زیباست.»

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:47  توسط باغچه‌بان  | 



الطاف دوستانه دوستان نامرئی؛ بازتاب مطلب چرا؟ واقعاً چرا؟

بعد از نوشتن مطلب «چرا، واقعاً چرا؟» تعدادی از دوستان تشریف آورده و راجع به مطلب ما چنین اظهار نظر فرموده‌اند. با احترام به این بزرگواران جوابشان را زیر مطلبشان می‌نویسم.

 

«یک نفر»

من که نمیدانم سلام بچه ها چه هیزم تری به تو فروخته اما مطالعه کن زحمت بکش حرف برای گفتن داشته باش ان وقت می ایند سراغت ولازم نیست فریاد انا الحق سر دهی خودت باید برای خودت ارزش قایل باشی نه از دیگران انتظار داشته باشی دیگران هم که به تو میگویند بس کن به خاطر خودت میگن کوچیک نکن خودتو

 

 

جواب:

جناب آقای یک نفر! ای کاش در پشت کلمه «یک نفر» سنگر نمی‌گرفتی! خوب بود، خودتان را معرفی کرده و دوستانه مطلبت را می‌نوشتی. راجع به مجله سلام بچه‌ها و پوپک و سنجاقک گفتنی را گفتم و بیشتر از این لازم نمی‌دانم بگویم...به اطلاع حضرتعالی می‌رسانم که بنده مطالعه می‌کنم، زحمت هم می‌کشم و همیشه حرف هم برای گفتن دارم(خود این وبلاگ دلیل خوبی است چون هر روز بروزش می‌کنم) و الحمدلله همیشه شرمنده دوستان هستم و معمولا به سراغم می‌آیند و از این بابت هیچ وقت احساس کمبود نکرده‌ام. فریاد من اناالحق نبود. من خودم را کوچک همه بزرگواران می‌دانم و دوستان همه شاهدند که من همیشه نسبت به اساتید و بزرگترهای خودم احترام ویژه‌ای قایل می‌شوم؛ اگرچه معمولا مورد بی‌مهری و کم لطفی این بزرگواران هستم و خود حضرت عالی یکی از آنها هستید. خودم برای خودم هم ارزش قایل هستم؛ فقط دردم از بی‌عدالتی‌ها و افزونه‌خواهی بعضیهاست! ان الله بصیر بالعباد!

 

«ن»

خیلی نمک به حرامی!

 

جواب:

جناب آقای «ن»! شما از این موقعیت سؤ استفاده نکن، من در بین دوستان و اساتیدم کسی را سراغ ندارم که چنین هتاک باشد. این مسائل به خود ما مربوط است. لطفاً شما دخالت نکنید. هرچه هم باشیم نمک به حرام نیستیم. اگر نمک بخوریم عوضش شکر می‌دهیم!

 

«می‌شناسید حتمن»

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ ایینه سنگ نیست درخت پربار همیشه سنگ میخورد. مردان بزرگ را از تعداد دشمنانشان میشود شناخت. برو این دام بر مرغی دگر نه که عنقا رابلند است اشیانه. قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.با این توهینها گناه خودتو زیاد نکن ان بعض ظن اثم درس حوزه هم نخونده ام

 

جواب:

مرد یا زن مؤمن! من از کجا بشناسم شما را؟ مگر علم غیب دارم؟ حالا، باور کنید من بی‌حرمتی نمی‌کنم. این چیزهایی را که گفته‌ام با چشم خود دیده و از نزدیک حسش کرده‌ام. خوبان خوبند ما هم قبولشان داریم. ما از این خوبان انتظار داریم تنگ نظر نباشند. فقط خودشان را نبینند. زیر پایشان را هم نگاه کنند.  و به حرفهای حق هم توجه اندکی داشته باشند. امیدوارم گناهی در کار نباشد که اگر باشد شما به فکر خودتان باشید که دارید از بی‌عدالتیها دفاع می‌کنید. شما از ظن سخن می‌گویید در حالی که خودتان هم یقین دارید بی‌عدالتی و انحصارطلبی و طردهای بی‌مورد بیداد می‌کند.

 

 

تتمه: بنده از حرفهای دوستان استقبال می‌کنم. حتی حاضرم با همه بزرگواران هم مناظره داشته باشم، خیلی جالب است برای من. من خیلی از همین حرفها را چند روز پیش با آقای پوروهاب و ملامحمدی می‌زدم. به دوستان دیگر هم می‌گویم و باکی از کسی ندارم. اگر حق است تأیید کنند و اگر ناحق است جواب حق بدهند. چرا هتاکی می‌کنند؟ چرا؟ واقعاً چرا؟  



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:51  توسط باغچه‌بان  | 



در جواب دوست عزیزم جناب آقای ناصری

می بینم که شمشیر را از رو بسته ای ای عزیز نکن این کار را که برایت گران تمام می شود . مگر از جانت سیر شده ای که با دم شیر بازی می کنی . تا مدتی در اطراف سلام بچه ها نمایان مشو . دور شو از این کوچه های سیاست خیز که به هیچ یک از سیاست مدارانش از بالاترین مقام ممکلتی رحم نشد .
دوست خوبم کمی با حوصله بنگار که چنین شتابان ممکن است ...
راستی مقاله قبلی را طبق خواسته ات به اطلاع سردبیر محترم رساندم . خندید ...
بیا به از این با ما باش . تو مرد خوبی هستی اما ...
من که نمی دانم دیگر چه بگویم . در مورد تحلیل هایت در سلام بچه کمی مخالفم. برادر من اگر می خواهی اطلاع رسانی کنی کمی هم اهل امانت باش . کارمندان یا هیات تحریریه سلام بچه ها اکثرا طلبه هستند . ملامحمدی و محمدی . جز دبیرشعر که وی از بزرگان شعر این ممکلت هست و آدمی درست. نه این که هر کس عمامه برسر گذارد یا چند روزی لمعه و مکاسب خوانده باشد طلبه باشد . فکر باید درست باشد . کمی از بی انصافی شما دلگیر شدم . تو خود می دانی که من دلبستگی چندانی به این مجلات حتی به ملیکا ندارم . اما دوست دارم کسانی که اظهار نظر می کنند کمی در ارائه مطالب صادق و کمی با تامل نظر دهند . به هر حال تو از دوستان من و همه کسانی هستی که در این مجلات کار می کنند و همه تو را دوست دارند اما من به عنوان کسی که شما را می شناسم که هیچ غرض و مرضی نداری اما کمی ناراحت و زود رنج هستی بهت می گویم که جون سیل بیاید خاشاک روی آب هراسناک اند اما جون آب آرام گیرد همه چیز نمایان شود . به قول معصوم در حال خشم هیچ گاه کاری انجام مده که بعد پشیمانی خواهد آورد.

 

جواب:

با سلام! جناب آقای ناصری! ممنون از شما که با حوصله تمام پای درددلهای این حقیر می‌نشینی و نظرت را هم صادقانه بیان می‌کنی. ای کاش می‌دانستی که این بنده حقیر با تمام وجودم به مجلات کودک و نوجوان کشور عشق می‌ورزم و به تبع آن به نویسندگان و کارکنان این مجلات. در این دوازده سالی که از حضور جدی بنده در نشریات کودک و نوجوان کشور می‌گذرد این اولین بار است که دست به قلم برده و پرده از بعضی حقایق برداشته‌ام. همه دوستان تا قضیه را شنیده‌اند تماس می‌گیرند و توصیه می‌کنند که از این کارها دست بردارم. تعجب می‌کنم که این قدر برای دوستان عزیزم قضیه مهم شده است! دوستان من چرا بیمناکند؟ مگر من چه کاری کرده‌ام؟ اصلا مگر من کی هستم؟ کی گوشش بدهکار حرف من است؟ می‌فرمایید آقای حسن‌زاده سرور ما خندید... ای کاش از بقیه عکس‌العملهای ایشان هم می‌گفتید. خیلی خوشحال هستم که این مطالب من لبخندی روی لبهای ایشان نشانده است.

جناب آقای ناصری! درست می‌فرمایید در مجله اکثریت با طلبه‌هاست. ولی اگر دقت کرده باشید من عرض کردم ارکان مجلات دست آقایان شخصی‌هاست! مثل آقای آبروی استاد عزیز بنده(دبیر بخش داستان سلام بچه‌ها) و آقای پوروهاب استاد گرانقدر و شاعر توانا(دبیر بخش شعر سلام بچه‌ها) و آقایان دیگری که بیشترین نقشها مال آنهاست. امیدوارم هیچ وقت این شائبه پیش نیاید که من با این بزرگواران مشکلی دارم. خود این بزرگواران هم مستحضرند که بنده ارادتمندشان هستم و بارها از وجودشان استفاده‌ها برده‌ام. حرف من در این خصوص این است که وقتی مجله‌ای مال حوزه علمیه است و حوزه خودش این نیروها را دارد چرا از نیروهای خودش استفاده نکند؟ می‌دانی که سلیقه‌ها متفاوت است و سلیقه یک طلبه مسلماً در راستای اهداف عالیه حوزه علمیه خواهد بود. اگر این نبود هیچ وقت آقای حسن‌زاده که خودشان طلبه معمم هستند را برای مدیر مسؤلی و سردبیری این مجلات نمی‌گذاشتند. این سلایق تأثیر خودش را در کارهای بعدی نشان می‌دهد. شما امسال شاهد برگزاری جشنواره انتخاب کتاب سال مجلات بودید و دبیر این جشنواره آقای پوروهاب بودند. اگر طلبه‌ای این مسؤلیت را بر عهده می‌گرفت شاید ما شاهد برگزاری جشنواره از این نوعش نبودیم. البته منظورم از طلبه،‌ طلبه‌ای است که واقعا در صراط مستقیم قدم بردارد. آقای پوروهاب و دیگر عزیزان در جای خود خیلی محترم و آقا و بزرگوارند،‌ ولی مسؤولیت اگر با یک حوزوی متعهد باشد کارها طور دیگری جلو می‌رود.

برادر عزیز! شما همه را با خودت قیاس نکن. شما الحمدلله از طلاب فاضل و زحمتکشی هستید که من همیشه به وجود شما در حوزه پز داده‌ام.(یعنی افتخار کرده‌ام، آنهم چه افتخاری!) حضرتعالی یکی از داستان‌نویسان برتر و درجه اول کشور مان هستید که دو سال پیش هم برگزیده کتاب جمهوری اسلامی شدید و جایزه هنگفتی هم به جیب زدید! دیگر اگر با شما هم بی‌مهری می‌شد آن وقت باید فاتحه همه چیز خوانده می‌شد. ماشاالله شما آنقدر سرتان گرم کار است و آن قدر جایزه برده‌اید که دیگر این چیزها اهمیتی برایتان ندارد. از این گذشته شما ذاتاً آدم آرام و بی‌دردسری هستید. همه کمبودها و بی‌مهریها را با صبر و پرکاری خود جبران می‌کنید؛ ولی بنده آدم حساس و آرمانگرایی هستم. چندی پیش شاهد بودی که داستان و ادب و ادبیات را رها کردم و شروع کردم به نقد منتقدان دولت اسلامی آقای احمدی‌نژاد. واقعا بدون تعارف نمی‌توانم آدم بی‌تفاوتی باشم. ماها مسؤلیت داریم. کمی باید نسبت به حوزه و مسائل اسلامی از خود تعصب نشان بدهیم... به هر  ماحصل حرفهای من این است که مجله سلام بچه‌ها،‌پوپک، سنجاقک ملک شخصی کسی نیست، بلکه متعلق به حوزه است و در فعالیت‌های فرهنگی و هنری آن اولویت با طلابی است که در این زمینه‌ها کار کرده‌اند. جالب است بدانی که در حوزه بیش از هشتاد شاعر ممتاز داریم که آثارشان در مجلات فرهنگی و هنری کشور چاپ می‌شود و خودشان صاحب آثار ارزنده‌ای هستند و تعدادی (آمار دقیقی ندارم)هم  طلبه داستان‌نویس داریم که بعضی از آنها در حوزه ادبیات داستانی صاحب‌نظرند. با وجود این ذخایر ارزشمند، چرا این مجلات در دست عده‌ای از دوستان باشد که خودشان را ملزم به رعایت بعضی از اصول نمی‌دانند؟

فکر کنم همه ما این نکته را می‌دانیم تا به حال هیچ یک از مجلات فرهنگی و هنری به سراغ طلبه‌ای نیامده است که برود در آن مجلات مسؤلیت بخشی را بر عهده بگیرد؟

 با همه این اوضاع و احوال، اینها نظرات شخصی این بنده حقیر است. شاید هم واقعاً من اشتباه می‌کنم. اگر کسی قانعم بکند برخلاف نظر شما، خودم را آدم معتدل و منطقی و منصفی می‌دانم. آیا دوازده سال سکوت خودش کافی نیست؟ 

در پایان تأکید می‌کنم که بنده با چاپ و نشر مطالب غیرحوزویان در نشریاتی که مال حوزه است مخالف نیستم، بلکه حرف من این است که در این نشریات باید فضا برای نویسنده حوزوی بازتر باشد و زمینه برای رشد او فراهم گردد. متاسفانه احساس می‌شود در این مجلات  زمینه‌ برای حضور طلاب کمی با مشکل مواجه است و این افراد غیرحوزوی هستند که در آن حضور فعال دارند و از این مجله برای رشد خود استفاده می‌کنند.     



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:55  توسط باغچه‌بان  | 



چرا؟ واقعاً چرا؟

 

چرا مجلات هنری فرهنگی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم با قلم دیگران و برای دیگران نوشته می‌شود؟

مجموعه مجلات هنری فرهنگی کودک و نوجوان دفتر تبلیغات اسلامی یکی از مجموعه‌های ارزشمند و فعال و با نشاط عرصه هنر و فرهنگ کشورمان است که امسال دارد به پایان هجدهمین سال خود نزدیک می‌شود. این مجلات تحت اشراف آقای "عبدالله حسن‌زاده آملی" تا به حال فراز و نشیبهای متفاوتی را پشت سر گذاشته است. اگر در این مقال نگاه کوتاهی جهت اطلاع رسانی خوانندگان عزیز به این فراز و نشیبها داشته باشیم خالی از فایده نخواهد بود.

مجلات "سلام بچه‌ها"، "پوپک" و "سنجاقک" از بدو تولدشان نمادی از وجهه فرهنگی دینی دفتر تبلیغات اسلامی وابسته به حوزه علمیه بوده است. رهبر معظم انقلاب اسلامی در سالهای اخیر در ملاقاتی که با کارکنان این دفتر داشتند، خطاب به ایشان فرمودند که دفتر تبلیغات اسلامی نماد روشنفکری حوزه علمیه می‌باشد. حال لازم است با توجه به فلسفه وجودی دفتر تبلیغات که نهادی کاملا حوزوی است فعالیتهای ادبی، هنری و فرهنگی این مجلات را مورد ارزیابی قرار بدهیم.

متاسفانه احساس می‌شود تابحال هیچگونه نظارتی حداقل از سوی حوزه علمیه و یا حوزویان محترم راجع به این مجلات صورت نگرفته است. چه این که اگر این نظارتها و حساسیتها صورت می‌پذیرفت شاید جهت‌گیری و رویکرد این مجلات که سر و کارشان با کودکان و نوجوانان این کشور اسلامی است طور دیگری رقم می‌خورد.

نگارنده که خود یکی از نویسندگان و خوانندگان این مجلات می‌باشم در سالهای اخیر شاهد این مسئله هستم که این مجلات در اثر بعضی از ندانم‌کاریها و بی‌تفاوتیهای مسؤولین ذیربط دارد به سمت و سوی خاصی هدایت می‌شود و اگر این را نگوییم شاید این عبارت بهتر باشد که صبغه دینی و حوزوی این مجلات دارد روز به روز کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌گردد و می‌رود که قالب و شکل و هیئت یک مجله کاملاً فرهنگی بدون هیچ خاصیت دینی  به خود بگیرد و آیا این خود با فلسفة وجودی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه در مغایرت نیست؟

دفتر تبلیغات چنانچه از اسمش پیداست محلی است برای ساماندهی ترویج و تبلیغ معارف و آموزه‌های دینی و این مجلات لزوماً باید نقش یک منبر مکتوب فرهنگی هنری تبلیغاتی را برای کودکان و نوجوانان این مرز و بوم ایفا کند. متاسفانه کار به جایی رسیده است که بعضی از نویسندگان متعهد و مسلمان کشورمان بارها این نکته را به بنده متذکر شده‌اند که واقعاً حوزه از وجود چنین مجلاتی در بطن خود اطلاع ندارد؟ آیا هیچ نظارت جدی روی اینها صورت نمی‌گیرد؟

بنده به طور خلاصه یک تصویر اجمالی از این مجلات را در اختیار خوانندگان عزیز قرار می‌دهم.

1. مدیر مسؤل و سردبیر محترم این مجموعه،‌ مدیریت چهار مجله را همزمان بر عهده دارد.(سلام بچه‌ها، پوپک، سنجاقک و حدیث زندگی) حالا این کثرت مسؤلیت خودش جای سؤال دارد. آیا در حوزه علمیه واقعاً با کمبود مدیران فرهنگی مواجهیم؟ خدای نکرده و خدای نکرده اگر اتفاقی برای ایشان افتاد آیا این مجموعه برای همیشه دچار مشکل نخواهد شد؟

2. ارکان مجلات دست آقایان غیر حوزوی است. از دبیر بخش شعر گرفته تا دبیر بخش داستان. حتی خود مجله سنجاقک توسط افراد غیر حوزی مدیریت می‌شود.

3. در داخل مجله سلام بچه‌ها قسمتی است به نام آسمانه که آن هم توسط یکی از دانشجویان دختر مدیریت می‌گردد.

4. بیش از 60 درصد از مطالب مجله مطالبی است که توسط غیرحوزیان  با رویکرد غیر دینی نوشته می‌شود.

5. حضور هنرمندان و نویسندگان غیر حوزوی و احیاناً غیر دینی در بخشهای مصاحبه و معرفی پر رنگ‌تر است.

6. مجموعه مزبور متاسفانه در تعامل با مجلات و مراکز فرهنگی دیگر بیشتر تأثیرپذیر است تا تأثیر گذار.

7. همه ساله از طرف این مجموعه جشنواره انتخاب کتاب سال برگزار می‌شود که در این انتخاب متاسفانه جای کتابهایی هنری و خوبی که حوزویان نوشته‌اند خالی است و بیشترین انتخابها از ناشرها و نویسندگانی است که هیچ ارتباطی با نشر معارف دینی ندارند و صرفاً به خاطر بده بستانهای شخصی است.

            حال تذکر این نکته‌ها هم ضروریست که:

1. بدانیم ما در حوزه علمیه، نویسندگان و هنرمندانی که از زاویه دینی به مسائل نگاه می‌کنند کم نداریم. متاسفانه در این مجموعه از فعالیتهای هنری و فرهنگی  طلاب استقبال شایسته‌ای صورت نمی‌گیرد.

2. یکی از وظایف دفتر تبلیغات تربیت طلابی است که بتوانند در زمینه کودک و نوجوان به نوشتن بپردازند. متاسفانه در این موضوع هم دفتر باز با وجود اهل فن قوی حوزوی به سراغ کسانی می‌رود که از لحاظ افکار اسلامی به نوعی دچار استحاله‌اند.

3. نگارنده با احترام به همه نویسندگان کشور معتقدم که دفتر تبلیغات اسلامی حوزه برای ترویج و تبلیغ معارف غنی اسلامی باید از نیروهای خود بیشترین استفاده را بنماید. همچنانکه نهادهای دیگر در انجام وظایف محوله خود هیچ وقت خود را مجاز نمی‌دانند به سراغ حوزویان بیایند.

4. امیدوارم خواننده محترم بعد از خواندن این مقاله چنین احساس نکند که از طرف این مجموعه در مورد نگارنده این سطور، جفایی صورت گرفته است و من به خاطر انتقام از آنها دست به قلم برده‌ام. بلکه بنده از مدتها پیش در این مجلات قلم زده‌ام و همیشه مورد لطف و محبت دوستان هستم و به لحاظ شخصی با هیچ یک از کارکنان این مجموعه خصومت ندارم. اما واقعاً احساس می‌کنم که این مجموعه می‌رود که از مدار خود خارج شود. حال وظیفه ما گفتن بود. امیدواریم به خطا نباشد.   



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:42  توسط باغچه‌بان  | 



کبوتر سفید به پرواز درآمد

کبوتر سفید

داستانهایی از زندگی علما

نویسنده: مجید محبوبی

ناشر: بوستان کتاب

نوبت چاپ: اول1386

قیمت: 600 تومان

تیراژ: 3000

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:14  توسط باغچه‌بان  | 



صبح قیامت

 

شب. پنجره. مهتاب. سکوت. اشک. تنهایی. یک شب دیگر پر از تنهایی.

«جیرجیرکها خوابند. تو چرا نمی‌خوابی؟»

«منتظرم!»

پایان شب. وقتی خواب چشمانت را فرا می‌گیرد او می‌آید و تو در‌ آغوش مخملینش آرام می‌گیری.

*

صبح. آفتاب صبح قیامت طلوع کرده است. تو هیچ وقت بیدار نمی‌شوی. حتی صدای صور اسرافیل هم بیدارت نمی‌کند. انگار خواب ناز کودکانه در چشمانت لانه کرده است.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:20  توسط باغچه‌بان  | 



آسیب‌شناسی روابط بین نویسندگان و سردبیران مجلات

 

توضح مختصر: این مقاله برای بنده حقیر شاید به مثابه بازی با دم شیر است، امیدوارم سردبیران محترم از محتوای این نوشته‌نما مطلع نشوند. خواننده محترم با شما هستم. خواندی پیش خودت بماند لطفا!

آسیب‌شناسی روابط بین نویسندگان و سردبیران مجلات

1. سردبیر و نویسنده مبتدی

حس نویسندگی در بعضی‌ها به طور طبیعی متولد می‌شود. ولی گاهی این تولد سزارین است که باعث می‌شود صدمات جبران ناپذیری به این مولود وارد شود. کسانی که صاحب این نوع از حسّند معمولا بعدها سر از سردبیری و یا مدیرمسؤلی نشریات سردرمی‌آورند. گفتیم که حس نویسندگی این نوع آدمها چون با سزارین همراه بوده معمولاً در برخورد با کسانی که صاحب حس طبیعی نویسندگی هستند دچار مشکلند.

نویسنده اولین بار که مطلبی به مجله می‌فرستد مارکی به پیشانی‌اش چسبیده می‌شود به نام «نویسنده مبتدی». یعنی تو با هر استعداد و هر توانمندیی که هستی باید این را بدانی که تازه پا به این درگاه گذاشته‌ای و باید سالهای سال شاگردی کنی. نویسنده مبتدی اگر شهرستانی باشد نباید خیلی عجول باشد، چون عجله کاری دستش می‌دهد که دیگر مجبور می‌شود برای همیشگی از دنیای نویسندگی خداحافظی کند. او قصه  و شعر می‌نویسد و خیال می‌کند سردبیر با تمام وجودش منتظر رسیدن آثار ارسالی اوست؛ غافل از اینکه سردبیر یک سر دارد و هزار سودا! و اصلا نمی‌فهمد نویسنده مبتدی یعنی چه؟ چرا؟ چون او خودش هیچ وقت نویسنده مبتدی نبوده است و خدا بیامرزد این انقلابیون را. اگر انقلاب نمی‌کردند و انقلاب پیروز نمی‌شد معلوم نبود این سردبیرها چه جوری می‌خواستند سر سفره سردبیری بنشینند. البته منظورم مجلات فعلی نیست. اصلا شما کار نداشته باشید که منظورم کدام مجلات است. باشه؟

مثلا این مجله «سلام بچه‌ها!» ارتباطی به انقلاب و اینها ندارد. این مجله مدتها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی متولد شد. بگذریم.

داشتم می‌گفتم که سردبیر اصلا متوجه حس و حال نویسنده مبتدی نیست. او فقط به این فکر می‌کند که ماه به آخر رسید و مجله هنوز در لیتوگرافی گیر کرده است. او در این فکر است که چه جوری می‌شود دل سرمنشأ مالی این خراب شده را به دست آورد تا مجله سر پا بماند. او به این می‌اندیشد که از کدام کانال می‌توان وارد شد تا نویسندگان حرفه‌ای را به تور انداخت. آیا آقای «مرادی کرمانی» حاضر می‌شود قصه‌ای از قصه‌های مجیدش را به ما بفرستد تا در مجله چاپ بکنیم و به رخ رقیبان بکشیم؟

نویسنده مبتدی در شهرستان نشسته و خدا خدا می‌کند که کاش این دفعه آقای دبیر بخش و آقای سردبیر از خر شیطان بیایند پایین و این مطلب مرا که واقعاً با خون دل نوشته‌ام چاپ کند. او می‌نویسد و نوشته‌اش را به صندوق پستی دهاتشان می‌اندازد و بعد از مدتها می‌بیند بزغاله‌ای کاغذ می‌جود. وقتی کنجکاوی می‌کند می‌بیند بله نامه ارسالی او به مجله مثلا «سروش نوجوان» است. این یکی دیگر به هیچ وجه به سردبیر مربوط نمی‌شود. این مشکل را باید در جاهای دیگری جستجو کرد. نویسنده مبتدی ناامید نمی‌شود. این بار با رنگ و لعاب خونین دلی بیشتری می‌نویسد و تصمیم می‌گیرد با دستان خودش به پستچی بدهد و سفارش هم بکند. حتی بعد از اینها می‌رود و شماره مجله را می‌گیرد و به اطلاع کسی که خودش را به عنوان سردبیر معرفی می‌کند می‌رساند که: «حاج‌آقای حسن زاده خودتون هستید، آقا من این قصه «کلیدر» را همین الان الساعه براتون ارسال کردم! امیدوارم...»

که قطع شدن صدا مجالی برای حرفهای بعدی نمی‌دهد. حیف که نمی‌شود قطع شدن صدای تلفن را نوشت و نشان داد. بله نویسنده مبتدی در شهرستان خون دل می‌خورد و آقای سردبیر اینجا دارد با یکی از دبیربخشهای خود تخمه سیاه می‌شکند و قهقهه می‌زند. اصلا مگر همه مبتدی‌ها مال شهرستان هستند؟ نه آقا من خودم مال همین مثلا تهران هستم. ببخشید قم. البته خوب من هم مثل همه مبتدی‌ها قبلا در شهرستان بودم و به خاطر اینکه در شهرستان نمی‌شد بنویسم آمدم مرکز. حالا به عنوان یک مرکز نشین مثلا یک روزی رفتم پیش آقای سردبیر تا از نزدیک زیارتشان کنم و ببینم جایی که می‌گویند مجله است چه خبر است.

قم. یک روز پاییزی. مجله سلام بچه‌ها. خارجی و یه کم داخلی.

ساختمان مجله برِ خیابان است. با تابلویی کوچک آبی. با یک درب آهنی ساده. دم در نگهت می‌دارند و می‌پرسند:«هوی کجا؟»

می‌گویی سردبیر را می‌خواهم. می‌گویند:« تو را چه با سردبیر؟ اصلا بگو ببینم از کجا آمده‌ای؟ ها؟»

زبانت می‌گیرد. با لکنت زبان می گویی من مال همین قم هستم و آمدم آقای سردبیر را ببینم. می‌گویند: «برو یه هفته دیگه بیا!»

دیگر از خیر دیدن سردبیر می‌گذری و صبر می‌کنی تا مبتدی بودنت به سرآید. 5 سال 7 سال. باید صبر کنی آقا یا خانم مبتدی. متوجهی؟ 

 

2.مبتدی هم بگیر و نگیر دارد!

اگر واقعاً نویسنده باشی و نوشته‌هات حرفی برای گفتن داشته باشد سردبیر هر چه هم ظالم باشد نوشته‌ات را برخواهد گزید و آن را برای چاپ در مجله تصویب خواهد کرد. چون تو همه بهانه‌ها را از دستش گرفته‌ای.

البته این همه‌ی قضایا نیست. تازه مسئله دارد شروع می‌شود. خیال نکن نویسنده شدی و به جمع نویسندگان پیوستی. خیال نکن دیگر سردبیر لطف کرد و تو را آدم حساب کرد. تو حالا حالاها با این ظالم‌ترین آدم روی زمین کارها داری و او چه کارهایی که با تو ندارد! خیلی‌ها( حتی من خودم بارها نظر اساتید فن را در این مورد جویا شده‌ام چنین گفته‌اند)اعتقادشان بر این است که بگیر و نگیر دارد. به این بستگی دارد که چقدر در دل سردبیر جا گرفته‌ای! البته با این فرض که ذره‌ای جا برای مبتدیان جدید مانده باشد، تو باید خیلی شانس داشته باشی که حتی نیم‌کلمه‌ای هم از نوشته‌ات به سردبیر برنخورده باشد. اگر کلمه‌ای بهش بر بخورد دیگر خانه خراب شده‌ای و رفتی پی کارت؛ اما اگر به قول ترکها خدا به تو «بالام» گفت و خودت و نوشته‌ات بر دل سردبیر نشست، حالا از این به بعد بهش فحش بده، همه کارهاش را  نقد بکن، کتابهاش را به کتابهای عصر حجر تشبیه کن، خواهی دید هیچ ککش نمی‌گزد. بلکه خوشحال هم می‌شود. این بگیر نگیری در نویسنده حرفه‌ای شدن مبتدی نقش عجیبی ایفا می‌کند. در این حال شما اگر یک نویسنده شهرستانی باشی برایت سوغات مرکز فرستاد خواهده شد. مثلاً کتاب و این حرفها، و شما را تشویق خواهد کرد که کتابهایت را زود بنویس و بفرست تا اینجا چاپش کنیم. البته این اتفاق ممکن است هر 36 سال یک بار اتفاق بیفتد. مثلاً در تاریخچه مجله «سلام بچه‌ها»ی خودمان یکی دو بار این اتفاق افتاده و چند نفر از مبتدیان که آرزوی نویسندگی داشتند و در خوابشان هم نمی‌دیدند که نویسنده‌ می‌شوند وارد تشکیلات مجله شدند و حالا حالاها هم قصد ندارند بروند. نمی‌دانی اینها چقدر عزیز‌السلطان شده‌اند! راستی در مورد عزیز‌السلطانها چیزی شنیده‌ای؟ خوب تو که می‌خواهی نویسنده بشوی باید این چیزها را بدانی. من در یک کتابی راجع به یکی از عزیزالسلطانهای ناصرالدین شاه می‌خواندم که آن پسرک آنقدر عزیز سلطان بود که وقتی دستشوییش می‌گرفت او را به زحمت نمی‌انداختند که به توالت برود، بلکه تنگ نقره‌ای برایش می‌آوردند تا ... یا مثلاً یک بیچاره‌ای را می‌آوردند و می‌گفتند سه چهار تا کشیده بزن گوشش بگذار سلطان لذت ببرد. بله، عزیز بودن اینقدر مهم است. کافی است در دید سردبیر عزیز باشی و همه نوع اختیارات برایت بدهد. البته چون در مثل مناقشه نیست من از این مثال بد استفاده کردم و الا دامن پاک سردبیرهای محترم ما از اینگونه مسائل مبرّاست ان شاء‌الله تعالی.

حالا اگر بخواهیم به اختیارات این عزیزکرده‌ها از طرف سردبیر نظری بیندازیم می‌شود:

1. هر مضخرفی دوست داشتی بنویس، فقط بنویس! اگر کسی گفت رو چشمت ابروست من خودم بیچاره‌اش می‌کنم. اصلا 5 صفحه از مجله مال تو پرش کن.

2. با هر که دوست داشتی مصاحبه کن حتی با خودت ده بار مصاحبه کن،‌ با مادرت،‌پدرت و برادرزاده‌ها. به هیچ کس مربوط نیست.

3. هر سفری رفتی سفرنامه‌اش را بنویس، حتی اگر به شهر خودت مثلاً «اصفهان» هم رفتی برای هزارمین بار خاطره  پل الله وردی خان وزیر را بنویس. به کوری چشم مبتدیهای حسود چاپش می‌کنیم.

4. برای هر شماره سه تا داستان، سه تا گزارش، سه تا شرح امن یجیب و چهار تا مصاحبه بنویس البته با اسمهای مختلف. فقط در بالای یکیش اسمت را بنویس و نگذار مبتدیهای دیگر بو ببرند.

5. ...

گفتم این بگیر و نگیری واقعا بگیر ونگیر دارد. خیلی نمی‌شود رویش حساب باز کرد. در قسمتهای بعدی به مسائل دیگری اشاره خواهد شد. با ما همراه باشید.

 

 

3. مبتدی یعنی گنجشک!

آقای سردبیر و بقیه کسانی که پایشان را در مجله بند کرده‌اند می‌نشینند تا برنامه‌های مختلف برای مجله بریزند.

1. برای مجله کتابخانه اختصاصی هنر تأسیس می‌کنند. فایده این کار چیست؟ نیت آقای سردبیر خیر است. کسانی که مثلا داستان نویسی بلد نیستند بیایند از کتابخانه کتاب بگیرند و ببرند مطالعه کنند تا داستان‌نویس بشوند. آقای دبیربخش داستان احساس خطر می‌کند و می‌گوید: «اگر واقعا داستان‌نویس شدند چی؟»

آقای سردبیر پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «مگر من مرده باشم! مگر می‌گذارم داستان‌نویسی در این تشکیلات عمل بیاید؟ نترس به این زودیها از این پخمه‌هایی که من می‌شناسم داستان‌نویس نمی‌شود.»

دبیر تحریریه مثل لک لک سری از سر تأسف می‌تکاند و می‌گوید: «جناب سردبیر این کار شما بالاخره کار دستمان خواهد داد، حالا ببین من کی گفتم! تو اینها را نمی‌شناسی! درست است دهاتیند و هیچ چی حالیشان نیست، ولی خیلی عطشند، کتاب را در هوا می‌قاپند، تأسیس کتابخانه داستان‌نویسی یعنی تیر خلاص به من و امثال من! بیا از این کار صرف نظر کن.»

سردبیر می‌داند چه کار کند. برای او مهم نیست چه کسی در این قضیه ضرر می‌کند. برای او این مهم است که مجله سر پا بماند و روز به روز رونق بگیرد. او حاضر است همه را فدای مجله کند. آخرین حرفش را می‌زند و بلند می‌شود: « ما باید همه بچه‌های با استعداد را به خودمان وابسته کنیم. طولی نمی‌کشد اینجا پر از داستان نویس و شاعر می‌شود. البته شما این اختیار را دارید که تا چه حد برایشان میدان دهید.»

دبیر بخش داستان با ناراحتی می‌گوید: «با یک شرط قبول است و آن هم اینکه مسؤل کتابخانه من باشم!»

سردبیر قبول می‌کند. و از این به بعد دبیر بخش داستان برای استفاده بهینه از استعداد بچه‌های مستعد برنامه‌ریزی می‌کند. اولین چیزی که به ذهنش می‌آید این است که برای بچه‌های مبتدی کلاس داستان‌نویسی بگذارد. بله ایجاد یک جلسه داستان‌نویسی یعنی مهار کردن هیجانات و توانایی‌های بالقوه بچه‌های مستعد. کلاس داستان‌نویسی پا می‌گیرد و در جلسه اول کسانی که خطرناکند شناخته می‌شوند. حالا آقای دبیر بخش که اینها را دشمنان آتی خود می‌داند برای هر کدام برنامه مخصوصی می‌ریزد. او را که واقعا داستان‌نویس است و داستانهایش به بالفعل رسیده است، تضعیف می‌کند. به او می‌گوید: «اینها چیه که می‌نویسی؟ بیا از خیر داستان‌نویس شدن بگذر و برو پی کاری که می‌تونی از عهده‌اش بربیایی! برو مثلا فلفل تو پلاستیک بریز و بفروش»

و به او که اصلا استعداد نویسنده شدن را ندارد قوت قلب می‌دهد. به او می‌گوید: «تو امید من هستی، امیدوارم بعد از ما بتوانی این چراغی را که ما روشنش کردیم روشنش نگه داری، بارک الله! بارک‌الله!»

و به او که در حد متوسط است هیچ رویی نمی‌دهد. انگار نه انگار که او هم در جلسه شرکت کرده است. اما آن مبتدی متوسط هم که نمی‌تواند جلوی خودش را نگهدارد بالاخره چیزی می‌پراند و استاد در جواب می‌گوید: «حالا کی از شما پرسید؟ اصلا کسی به شما اجازه داد حرف بزنید؟»

و در آن سو دبیر تحریریه خودش را می‌کشد. نمی‌داند عاقبت این کار آقای سردبیر به کجا خواهد انجامید. به فکر استعفا می‌افتد. باید به فکر شغل دیگری باشد. شغلی که امنیت داشته باشد. اینجا با این حساب هیچ امنیتی ندارد. برای یک دبیر تحریریه هیچ چیز خطرناکتر از بالا آمدن مبتدی‌ها نیست. اگر چند مبتدی رشد سریعی داشته باشند دیگر کار او ساخته است، او باید همه همّ و غمّش  این باشد که نگذارد مبتدی‌ها رشد بکنند. او حتی به حرفه‌ایها هم نیرنگ می‌کند. بارها شده که بعضی از آنها را از نان خوردن انداخته است. بالاتر از اینها، اگر او جرأت پیدا کند می‌خواهد نان سردبیر و مدیر مسؤل و صاحب امتیاز مجله را هم آجر کند. دبیر تحریریه یعنی مکارترین آدمها!

سردبیر برای اینکه دل دبیر تحریریه و دبیر بخش را قرص بکند برمی‌گردد و چنین می‌گوید: «آقایان! مبتدی یعنی گنجشکی که در دستان شماست! نه چنان ولش کن که از دستت در برود و نه چنان بفشارش که در دستت بمیرد!»

بعد می‌خندد و خنده‌کنان از اتاق جلسه بیرون می‌زند!

2. باید قسمتی از مجله را اختصاص بدهیم به مبتدی‌ها که تا عمرشان به دنیاست مطالبشان در آنجا درج شود. دبیر بخش شعر و داستان هر دو قبول می‌کنند. دبیر تحریریه بیشتر از این دو ابراز خوشحالی می‌کند. دبیر بخش داستان می‌گوید: «اسمش را هم می‌گذاریم خا‌ک‌انداز!»

دبیر بخش شعر می‌گوید: «این اسم غیر هنری است، به نظرم بگذاریم نمکدان خیلی هنری است!»

دبیر تحریریه پوزخند می‌زند: «همان بهتر که اسمش غیر هنری باشد، می‌گذاریم مجله در مجله!»

سردبیر می‌گوید: «نه این اسم قدیمی است، می‌گذاریم یخدان و قال قضیه را می‌کنیم!»

بالاخره «یخدان» تصویب می‌شود و سردبیر علت انتخاب این اسم را چنین توجیه می‌کند: «با این اسم غرور مبتدی‌ها را می‌شکنیم تا هیچ وقت از نوشته‌های خود احساس غرور نکنند!»

دبیر تحریریه از خنده ریسه می‌رود و به هوش و فراست سردبیر کف می‌زند.

3.باید جشنواره کتاب سال راه بیندازیم تا سر و صدایی ایجاد شود که ما هم هستیم. سردبیر می‌گوید: «ما که فعلا نویسنده نداریم!»

دبیر بخش شعر می‌گوید: «خوب امسال سال اولمان است، دو سه سالی نمی‌گذرد که این عزیزالسلطانها هر کدام برای خود نویسنده‌ای می‌شوند. و خوب ما خود هم برای سالهای آینده برنامه‌هایی داریم. من خودم چهار تا برای چاپ آماده کرده‌ام.»

دبیر بخش داستان می‌گوید: «پس امسال چه کسانی را برگزیده کنیم؟ داورها چه کسانی باشند؟»

سردبیر می‌گوید: «همه ما خودمان یه پا داوریم،‌نیازی به داور نداریم، اما چه کسانی را برگزیده کنیم؟ این خودش خیلی مهم است. به نظرم باید یه فکر اساسی شود.»

دبیر بخش شعر می‌گوید:«از نویسندگان مبتدی، کسانی که اولین کتاب خود را چاپ کرده‌اند می‌رویم سراغ آنها!»

سردبیر نگاه موذیانه‌ای می‌کند و می‌گوید: «چه می‌گویی پسر؟ چه معنایی دارد این؟ این که توش نون نیست! باید رفت سراغ رحماندوست،‌ رهگذر، قیصر امین پور! امسال باید کله گنده‌ها انتخاب بشوند که امروز فردایی هم دارد. اگر تو آنها را انتخاب نکنی آیا آنها تو را انتخاب می‌کنند؟»

بالاخره سردبیر صحنه را به نفع نظر خود برمی‌گرداند و چند کتاب از بزرگان ادبیات کودک و نوجوان انتخاب می‌شوند.

سال دوم انتخاب کتاب سال:

سردبیر: منتخبها باید از بچه‌های خودمان باشند.

دبیر بخش شعر: قربان اینکه خیلی بد می‌شود. مردم حرف درمی‌آورند. می‌گویند خودشان کتاب خودشان را برگزیده کردند.

سردبیر: همینکه گفتم. باید از بچه‌های خودمان باشند. مردم غلط می‌کنند حرف درمی‌آوند! منظورم مبتدیهاست.

سال سوم انتخاب کتاب سال:

دبیر بخش داستان: آقای سردبیر نمی‌دانی بچه‌های خودمان(یعنی بعضی از مبتدیها) چه کتابهایی نوشته‌اند! صلاح نیست امسال از همینها انتخاب کنیم؟

سردبیر: نه اصلا صلاح نیست. چون هنوز اینها بچه‌اند و دهانشان بوی شیر می‌دهد. امسال از سردبیران دیگر کتاب انتخاب می‌کنیم.

سال چهارم و پنجم و ششم و غیره:

کتاب سال، جا افتاده است و دیگر کسی حرفی نمی‌زند. مبتدیهایی که ده کتاب هم بیشتر نوشته‌اند راهی به این جشنواره پیدا نمی‌کنند و دست‌اندرکاران این جشنواره جا افتاده، همه ساله می‌روند سراغ کسانی که برای آینده خود مفیدند. از نویسنده‌ها و ناشرهایی کتاب انتخاب می‌کنند که در تولید کتاب موفقند. حالا یکی دو نفر هم از این گوشه و کنارها انتخاب می‌کنند که جلوی حرف و حدیثها را بگیرد.

  

تتمه: مدیر داخلی کیست و چه وظیفه‌ای دارد؟

در تعریف مدیر داخلی همین قدر بگویم که بنویس مدیر داخلی: آنگاه بدترین صفتهایی را که تا بحال شنیده‌ای بگذار جلوش. یا بدترین آدمهای تاریخ را، مثلا بنویس مدیر داخلی: و جلوش بنویس دیکتاتور سابق شیلی. آن وقت تعریف مدیر داخلی مجله به دستت خواهد آمد. من خودم مدیر داخلی را چنین تعریف می‌کنم:

مدیر داخلی آدمی است که به طور مادرزادی بی‌رحم است. اگر بی‌رحم هم نباشد در مجله بی‌رحمش می‌کنند. نمونه‌اش چند تا از دوستان خوب من که واقعاً در آدمیت بی‌نظیر بودند بعد از گرفتن پست مدیر داخلی مجله به بدترین آدمها مبدل شدند.

حالا قبل از شمردن وظایف این آدم به چند نکته توجه کنید:

  1. اگر چیزی به مجله فرستادید و در مجله گم و گور شد شما این را از چشم مدیر داخلی ببینید و بدانید که در مفقود شدن آن اثر تاریخیتان این آدم نقش فوق‌‌العاده‌ای داشته است.
  2. اگر نامه‌ای به مجله فرستادید و جوابش نیامد بدانید که مدیر داخلی موقع بگو و مگو با سردبیر حرصش را بر روی نامه شما خالی کرده و آن را بدون اینکه پاره کند به سطل زباله انداخته است.
  3. اگر دیدید حالتان خوش نیست و دلتان شور می‌زند مطمئن باشید مدیر داخلی دارد مرسوله پستی شما را با تمام محتویاتش به دست مستخدم مجله می‌دهد که سر به نیستش بکند.
  4. و بالاخره اگر گذرتان به مجله افتاد و خشن‌ترین آدم را دیدید در حالی که سیگاری بر لب دارد و به سر کسی داد می‌کشد این مدیر داخلی مجله است. لطفا سعی کنید کاری به کارش نداشته باشید چون کلاهتان پس معرکه خواهد افتاد.

حالا می‌پردازیم به شرح وظایف مدیر داخلی:

  1. دریافت آثار ارسالی از پستچی و ساماندهی آنها و بعد تحویل آنها به دبیربخشهای محترم(در مورد دبیربخشها هم کلی حرف دارم)!
  2. رسیدگی به حق‌التألیف نویسنده‌ها(لطفا نپرسید حق‌التالیف یعنی چه. چون جواب خواهم داد: حق‌التالیف یعنی چیزی شبیه کوفت و زهرمار!)
  3. اعمال نفوذ در همه بخشها و تحمیل نویسنده‌‌نماها به سردبیر
  4. آماده‌سازی صفحات مجله برای لیتوگرافی و چاپ

و آخر سر داد و هوار زنی در راهروهای مجله، یعنی که مجله از چاپخانه آمد و بیایید کمک کنید تا از وانت بیاوریمش پایین.

 

حرف پایانی: من در این نوشته خواستم بی‌مهریها یا حداقل کم‌مهریهای بی‌دلیل بعضی از مدیران محترم نشریات را به بعضی از نویسندگان مبتدی و نیمه حرفه‌ای و حرفه‌ای نشان بدهم. دوستانی که از دور و نزدیک کم و بیش با این کم‌مهریها آشنا هستند. در همه مجلات متاسفانه این مشکلات هست. امیدوارم این نوشته تلنگری باشد برای بعضی‌ها که دست از لجاجت و غریبه‌کشی و فقیرکشی دست بردارند و از بها دادن نا بجا به دوستان و دور و بریهای و خانواده خود بپرهیزند و با همه عادلانه رفتار کنند. بنده خودم مدتی به عنوان یک همکار و حتی مدیر هم در بعضی از این مجلات بوده‌ام و از نزدیک با مسائل آنها آشنا هستم. واقعا مدیریت نشریاتی که با ارواح سرگردان و حساس هنرمندان و نویسندگان سر و کار دارد خیلی باید حساب شده باشد. البته این مسائل از قدیم بوده و شاید برای همیشه هم باشد؛ ولی تقاضای دوستانه بنده از دوستانی که در حال حاضر سر کار هستند و شاید در آینده مسؤولیت بپذیرند این است که جزئیات را هم ببینند و همگان را با یک چشم نگاه کنند.  

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:2  توسط باغچه‌بان  | 



یادگاری

آقای رهنما، آقای متقی، آقای رحماندوست، آقای میرزایی،بنده حقیر سراپاتقصیر و مهندس سعید علیپور! 

توضیح:سال ۱۳۸۴ بود. بهمن ماه. جشنواره کتاب سال مجله سلام بچه‌ها! داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم. گفتم آقای رحماندوست من اون شعر باغبان شما را در دو ابتدایی خوندم. با تعجب و خنده گفت: یعنی تو می‌گی از من جوانتری؟!

گفتم : بابا من سنی ندارم فقط ۳۲ سالمه!

و آقای رحماندوست آن موقع از ۵۰  چند سالی اونورتر رفته بودند!

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:40  توسط باغچه‌بان  | 



چیزی شبیه هیچ چیز!

چه روزهای قشنگی بود!

            «آن مرد، در باران آمد!

 

                                          آن مرد با اسب آمد...»

               و چه لحظه‌های نابی!

باران می‌بارید، نم نمک،

 و کلمات،

 در سقف بام ذهن ما ضرب می‌گرفت.

آه چه ترنّمی!

خانم معلم "مرد" را،

"اسب" را

و "باران" را!

«صدا» می‌کرد، «بخش» می‌کرد!

ب...ا...ر....ا...ن، با...ران!

چند بخش است؟

من به بیرون از پنجره نگاه می‌کردم:

باران هزار بخش بود، هزار قطره!

از هزار هم زیاد!

...

باران ضرب گرفته بود بر شیشه‌ها!

بر شیروانی خانه مدرسه!

و صدای خانم معلم روی سقف ذهن ما!

                        «آن مرد در باران آمد!

            آن مرد با اسب آمد!...»

چه تصویر قشنگی!

 که ناخودآگاه در دیوار ذهن من قاب گرفته شد

تا من همیشه آن را نگاه کنم

                                                                        و همیشه بمانم از گفتنش!

چیزی که نه به شعر می‌آید و نه به قصه!

و انگار چیزیست برای حس کردن خودم،

و واماندن در این معمای زیبایی که شبیه هیچ چیز نیست!

 



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:28  توسط باغچه‌بان  | 



درشکه زیادی

درشکه‌ساز آخرین میخ را بر پیکر درشکه کوبید و ایستاد. درشکة تر و تمیزی شده‌ بود. چشم‌نواز و زیبا. لبخندی زد و با خود گفت: «برازندة‌ خود آقاست!»

عرق از سر و صورتش می‌چکید. کار سنگین و نفس‌گیر از یک طرف و هوای داغ قم از طرفی دیگر، حسابی خسته‌اش کرده‌ بود. دستمال آبی را از روی تخته‌پاره‌ها برداشت، عرقهایش را خشک کرد و اندیشید: «همین بعد از ظهر باید ببرم تحویلش بدهم، هم آقا را زیارت می‌کنم و هم می‌گویم درشکه را به عنوان خمس قبول کند!»

چند روزی بود که فقط کارش شده بود این درشکه. کار خوبی از آب درآمده بود. بلند شد و دستی به چرخهای درشکه کشید و گفت: «آقا قبول نکرد چی؟»

دلشوره وجودش را پر کرد. روی صندلی چوبی نشست، دست به پیشانی گذاشت و فکر کرد. «مطمئنم آقا قبول می‌کند، ارزش این درشکه بیشتر از خمس من است!»

آفتاب به سوی مغرب در حرکت بود. آفتابه را برداشت و با آب آن، سر و صورت خودش را شست. سپس در کارگاه را بست و راهی خانه آقا سید کمال شد. سید کمال اصفهانی از دوستانش بود. سالها پای درس آقای بروجردی نشسته بود و حالا برای خود عالمی بزرگی شده بود. هر وقت کاری با آقا داشت بهترین واسطه همین آقا سید کمال بود.

در خانه آقا سید کمال، در بعد از ظهر یک روز تابستانی به صدا در آمد. سید داشت خودش را برای درس بعد از ظهر آیت‌الله بروجردی آماده می‌کرد. سر از روی کتاب برداشت و خودش را به پشت در خانه رساند. در را که باز کرد دوست درشکه سازش در قاب در نمایان شد. سید با سلام و احوالپرسی از دوستش استقبال کرد.

درشکه‌ساز خیلی نمی‌خواست وقت سید را بگیرد. در عرض چند دقیقه، خلاصه حرفهایش را به سید گفت: «سید جان می‌خواستم خدمت آقا برسم،‌ گفتم باز این افتخار همراه شما نصیبم بشود!»

سید لبخندی زد و گفت: « یک ساعت به غروب دم در خانه آقا منتظر باش!»

مرد با خوشحالی دست روی شانة سید گذاشت و گفت: «فقط مشکل این است که امسال خمس من نقد نیست، درشکه‌ای ساخته‌ام، می‌خواهم آن را تقدیم آقا بکنم!»

سید باز لبخند زد. «نمی‌دانم،‌ خود آقا باید نظر بدهند!»

دوست درشکه‌ساز سید خداحافظی کرد و رفت و سید به سر درس و مطالعه‌اش برگشت.

*

آقا سرش را بلند کرد و با مهربانی به صورت مرد نگاه کرد و گفت: « نه آقا، به درد من نمی‌خورد!»

آقا سید کمال توضیح داد: «آقا ایشان این درشکه را برای شما ساخته‌اند!»

درشکه‌ساز  دستپاچه شد. از چیزی که می‌ترسید داشت اتفاق می‌افتاد. آقا دوباره سرش را بالا انداخت و گفت: «ببینید، من پول کمی می‌دهم درشکه‌ای مرا به خانه می‌رساند،‌ لازم نیست از سهم امام برای خودم درشکه‌ای تهیه کنم. تازه فقط این درشکه نیست. درشکه را که قبول کردم باید به فکر اسبش هم باشم،‌ بعد از اسب، باید به فکر کسی باشم که به این حیوان رسیدگی بکند و درشکه را براند و ...»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. آقا دست روی پیشانیش گذاشت و به فکر فرو رفت. سپس آه بلندی کشید و گفت:

ـ آقا سید کمال، به این آسانی‌ها نیست، فی حلالها حساب، و فی حرامها عقاب[1]!... خدا را شکر من کارم روبه راهه، مشکلی ندارم،‌ این آقا درشکه را بفروشد و به تکلیف خودش عمل کند.

مرد گرفته بود. نه به خاطر آقا،‌ بلکه به خاطر فکرهای ناجور خود. خیال کرده بود آقا خوشحال می‌شود و آفرینی هم به او می‌گوید؛ امّا آقا کجا بود و این کجا. آن همه دقت در بیت‌المال و سهم امام شگفت‌زده‌اش کرد.  وقتی داشت از منزل آقا بیرون می‌آمد به حرفهای آقا فکر می‌کرد. چقدر با حرفهای آقا متوجه حساب و کتاب آخرت شده بود.[2]



[1] .یعنی در استفاده حلال از نعمتهای الهی حساب و کتاب و در استفاده نادرست و حرام از آن عذاب وجود دارد.

[2] . از خاطرات حضرت آیت‌الله سید کمال فقیه ایمانی از علمای اصفهان



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط باغچه‌بان  | 



معرفی یک چهره خوب(ساحل افتاده)

«ساحل افتاده»یکی از بلاگرهاییست که عشق به اهل بیت در نوشته‌هایش موج می‌زند. از مدتها پیش در همین کوچه پس کوچه‌های شبکه جهانی نت با او آشنا شدم. وبلاگش بوی آشنا می‌داد. بیشتر مطالبش در مورد آقا ولیعصر روحی له الفداء بود. من خودم با اینکه خیلی توفیق نوشتن در مورد آقا را ندارم ولی ارادتمند کسانی هستم که در مورد حضرتش به فعالیتهای فرهنگی می‌پردازند.

امسال در نمایشگاهی که به مناسبت نیمه شعبان در قم برپا شده بود با او دیدار کردیم. خواهری بود از خطه شیراز. معلم مقطع ابتدائی که اوقات فراغتش را با دستنوشته‌های مهدوی‌اش پر می‌کند.

دل ایشان مالامال از عشق به اهل بیت علیهم السلام است و در این بین علاقه‌ای که به قم دارد واقعاً وصف ناپذیر است. به حرم حضرت معصومه و علی‌الخصوص به مسجد جمکران ارادات خالصانه‌ای دارد. من بارها شاهد حرفهای حسرتبار ایشان راجع به قم بوده‌ام و راستش وقتی خودم را در این دریای پر از عشق و معنویت می‌بینم از خودم خجالت می‌کشم. به این خاطر که قدر قم را خوب نمی‌فهمم.

  مدتها پیش یکی از دوستان خوب من که ارتباط قلبی خاصی با حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دارد در خواب یکی از معصومین را دیده بود و ازش خواسته بود که دعا کنند ایشان به حج مشرف شود و آقا در جواب فرموده بودند که شما همیشه در حج هستید و او خود تعبیر می‌کرد که منظور از همیشه در حج بودن، حضور دائمی در جوار کریمه اهل بیت است.

باری، خانم رحمانی این روزها وبلاگ دیگری به راه انداخته‌اند و آن را با نوشته‌های شاگردان کوچولوی خود  رنگ خدایی زده‌اند. و یکی هم به اسم امام رضا که مطالب جالبی دارد.

برایش توفیق روزافزون آرزو می‌کنیم.  



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:36  توسط باغچه‌بان  | 



یادی از پاییزهای گذشته

شبهای پاییز و زمستان برای من خاطره انگیز است. در روستا که بودیم شبهای زیبایی داشتیم. من مشقهایم را روی کرسی و در زیر نور چراغ گردسوز(لامپا) می‌نوشتم، تا شام حاضر می‌شد. مادر یا زنداداش سفره را پهن می‌کرد. نان خشک بود و آبگوشت داغ و بخاری که از روی قابلمه به هوا لوله می‌شد. همه جمع می‌شدند.

 قاشقها توی کاسه‌های فلزی(چوبین می‌گفتیم در حالی که فلزی بودند!) صدا می‌کردند و زنداداش ما را به صبر دعوت می‌کرد. آبگوشت را که تیلیت می‌کردیم و می‌خوردیم معمولا سر سهم گوشت(البته بیشترش سیب زمینی و سبزی خشک و گوجه خشک بود تا گوشت) بچه‌ها دعواشون می‌شد. یکی قهر می‌کرد، یکی به دیگری چشم غره می‌رفت و...

بعد، نه تلویزیون بود و نه رایانه و نه هیچ چیز دیگر! همه‌اش چشمانمان به در بود تا کسی برای شب‌نشینی بیاید و یا ما از بزرگترها می‌خواستیم تا اجازه بدهند برای شب نشینی خانه همسایه‌ها و فامیلها برویم. راه رفت و آمد ما به همسایه‌ها از پشت بام بود. تا صدای پایی از پشت بام می‌آمد چقدر خوشحال می‌شدیم! ...

 به قول شهریار: آلله نه خوش غمسیز غمسیز یاشاردیق(خدایا! چقدر خوش بودیم و بی‌غم زندگی می‌کردیم!)



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:7  توسط باغچه‌بان  | 



گمشده!

او گم شده است، نه در وجود من، در دنیایی که چنین درندشت است، بزرگ و بی در و پیکر!

چشمهای من در پی اوست؛ قلبم امّا، او را سخت در آغوش خویش فشرده است.

آیا شما نشانی از او دارید؟ شایده دیده‌اید: چهره‌ای گرد، چشمانی نافذ، صورتی سفید، ابروانی از جنس کمان و  به تیزی شمشیر، خالی بر لب بالایی، با جامه‌هایی از حریر، با قامتی که چونان مغناطیس کشش دارد! ...

هیچ کس نشانی گمشده‌ای را ندارد که من روزی او را گم کردم که پیداش کرده بودم.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:22  توسط باغچه‌بان  | 



آقای تبریزی! یا آذری آذری یا فارسی فارسی!

ای شهریار ملک سخن!

«به خدا،

  تو به شمشیر قلم

مُلک دلی نیست که تسخیر نکردی!»

اگر آذربایجان اسم و رسمی دارد به مردانی چون «شهریار» است!

چشمه عشق، احساس،‌ ادب و هنر از قلل مرتفع اندیشه آذربایجانی می‌جوشد و به سراسر عالم سرازیر می‌شود و وجود نازنین «شهریار» عصاره همه آذربایجان است.

امشب باز در سیما یادی از شهریار به میان آمد. پخش سریال 22 قسمتی «شهریار» آغاز شد. دست آقای کمال تبریزی درد نکند؛ امّا نکته‌ای که باید به عنوان یک بیننده عادی عرض بکنم این است که اگر موسیقی و آواز دل انگیز آذری با اجرای ودود مؤذن اردبیلی به داد سریال نرسیده بود، واقعا تماشای فیلم ملال آور بود.

این موسیقی متن آذری بود که حتی مرا در گاهی از لحظات به گریه انداخت. اما هیچ کششی در فیلم نبود. حتی صحنه‌ و مناظر نه چندان قدیمی لوکیشن فیلم و حتی لهجه غلیظ آذری شخصیتها هم نتوانسته بود حال و هوای لطیف آذری به آن بدهد.

ای کاش زبان فیلم تماماً یا آذری بود یا فارسی. خلط اینها مطمئنا هم به ذوق آذریها برخواهد خورد و هم به ذوق غیرآذریها. آقای تبریزی به خوبی می‌دانند که در خود آذربایجان این نوع گویش وجود ندارد. شاید علت انتخاب این نوع گویش بخاطر وجود آن در بعضی از شهرهایی مثل تهران است که خانواده‌های آذری به علت سکونت در مناطق فارسی نشین دچار چنین حالتی شده‌اند. ما خود شاهد این قضیه هستیم. در خانواده بچه‌ها فارسی حرف می‌زنند و پدر و مادرها آذری و در برخی اوقات ناخودآگاه این خلط اجتناب ناپذیر است و لکن لازم نیست ما این اتفاق را در فیلم هم نشان بدهیم. به نظر بنده این ماجرا ارزش فیلم را به نحو چشمگیری پایین آورده است.

و یک اشکال اساسی که فیلم داشت قرائت تیتراژ پایانی فیلم که عبارت از شعر معروف و مشهور «حیدربابایه سلام» است توسط شخصی غیر از شهریار است. در حالی که مرحوم شهریار این شعر را خودش اجرا کرده و به بهترین صورت هم اجرا کرده است؛ طوری که همه آذری زبانها در لطافت و زیبایی صدای استاد شهریار اتفاق نظر دارند. واقعا جای تعجب است که آقای تبریزی از خود صدای استاد استفاده نکرده است. به هر حال از هنرمندی و تجربیات خوب آقای تبریزی در سایر آثار ایشان، در این مجموعه خبری نیست. امیدوارم در قسمتهای آتی این مجموعه شاهد صحنه‌های جذاب و جالبی باشیم.

 



+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:3  توسط باغچه‌بان  | 



عکسهای یادگاری

خانه ما،

دیوار خانه ما پر از عکس است:

عکس خانوادگی،

پدر، مادر، برادر و خواهرم

کنار هم ایستاده‌اند.

همه دست بر سینه،

حتی دوسه عکس قدیمی هست:

سیاه و سفید،

با چهره‌هایی که هنوز خوب نشناخته‌ام.

شاید پدربزرگ است

و شاید هم پدر پدربزرگ!

پس زمینه این عکسهای یادگاری

زیباتر است.

گنبدی طلا!

و کبوترهای در حال پرواز

و چه‌قدر زیباست

چهره مردی که آهو به پایش بوسه می‌زند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 9:47  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا
اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی
تبریک مجید محبوبی و صد چهره فرهنگي، هنري به احمدي نژاد


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام