خشکرود
چندی پیش دوست عزیزم جناب آقای حسین شجاعیان یکی از دبیران متعهد و دوست داشتنی خشکرود، به وبلاگم سری زده و محبت فرموده و درخواست کرده بودند چیزی هم در مورد روستای خشکرود بنویسم. ما امتثال امر میکنیم و ذکر خیری از روستای خشکرود هم به میان میآوریم( اگرچه مطالب زیاد است):
روستای خشکرود یکی از روستاهای زیبا و آباد شهرستان زرندیه است. شهرستان زرندیه متشکل از چند شهر و تعدادی روستا است. زاویه، مأمونیه و آسیابک. در میان روستاها هم روستای خشکرود قطب اقتصادی منطقه است. تا چند سال پیش این شهرستان به عنوان مجموعهای کوچک تابع شهرستان ساوه بود که بعدا مستقل شد.
روستای خشکرود از لحاظ جمعیت یکی از پرجمعیتترین روستاهای کشور است. شاید بیش از 6 هزار نفر. بنده از اوایل سال 1381 تا خرداد ماه سال 1382 به عنوان روحانی مبلغ در خدمت مردم خوب خشکرود بودم. از اولین روز مسافرت من به این منطقه تا آخرین روزش خاطره شد. خاطرات خیلی زیبا و به ندرت هم تلخ.
وقتی برای تبلیغ عازم سازمان تبلیغات ساوه شده بودم آقای خادمی مسوؤل سازمان به محض اینکه دریافتند بنده آذری زبان هستم، حکم مأموریت مرا به این روستا نوشتند. در حالی که من هیچ شناخت قبلی نسبت به آن نداشتم. توکل بر خدا کردم و راهی خشکرود شدم. موقع اذان ظهر بود رسیدم. جمعی از مردم خوب و خونگرم در مسجد جمع بودند. اذان گفته شده بود و من مستقیما با هدایت و اصرار آنها برای اقامه نماز جلو رفتم. در بین دو نماز بلند شدم تا خودم را معرفی کنم. هنوز صحبتم شروع نشده بود که چند نفر با صدای بلند و عصبانی گفتند: «حاجآقا ما از شما یک عالم ترک زبان میخواهیم که زبان ما را بفهمد، چرا متوجه نیستید؟»
این پیرمردها فرصت نمیدادند تا من حرف بزنم. بالاخره با هر مصیبتی بود آرام شدند و من حرفهایم را شروع کردم:«بسم الله الرحمن الرحیم والصلاة و السلام علی ...خطبه که تمام شد گفتم: سلام عرض ائلیئرم سیز عزیزلره و امیدوارم بندهی حقیرئ به عنوان بیر کئچیک قارداش و بیر ناخوانده مهمان قبول ائلیه سیز!...»
همهمه پیچید. همه با تعجب و حیرت به صورت همدیگر نگاه کردند و با خود چیزهایی گفتند که متوجه نشدم. ولی فهمیدم که صرف آمدن یک روحانی ترک زبان چقدر مهم و خوشحال کننده بوده برای این عزیزان. البته چند مدتی طول کشید که به لهجه هم عادت کنیم. تفاوتهای جزئی بین آذری ما و آذری ساوهاییها وجود دارد. با این حال آنها ادعا میکردند که در لهجه من چیز نامفهومی وجود ندارد. ولی من کلمات زیادی از آن بزرگواران شنیدم که در طرفهای ما مصطلح نبود.
خاطرات زیادی دارم که فعلا به همین اندازه اکتفا میکنم. ولی شایدها بعدها به صورت داستان و خاطره باز چیزهایی نقل بکنم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:35 توسط باغچهبان
|

مشایعت یک گل پرپر تا گلزار شهدا
حقیقتاً امروز یکی از روزهای غمانگیز من بود. دختر خانم دوست خوب و با صفای من جناب آقای سید مجتبی مجتهد حائری خیلی غمانگیزانه از دنیا رفت و همه ما را غرق ماتم نمود. خبرش را صبح به من دادند. ظاهراً دیروز جمعه، بر اثر چپ شدن ماشینشان در جاده قم-دلیجان، خدابیامرز سیده زینب سادات از ماشین به بیرون پرت شده و بر اثر خونریزی مغزی فوت میکند. خوشبختانه در این حادثه ناگوار به خود سید و همسر و پسر خردسالش آقا سید رضا، آسیبی نمیرسد.
من از سالها پیش که با خانواده این دوست عزیزم در ارتباط هستم، امسال برای اولین بار زینب ساداتشان را در اواخر خرداد ماه زیارت کردم. اگرچه تازه به سن بلوغ پا گذاشته بود، ولی حالات و ملکات اخلاقی بزرگمنشانه ایشان زبانزد همه بود. دختر خانمی بود مؤمنه، محجبه، مؤدب و بسیار دوست داشتنی و به قول معروف یک خانم حسابی.
تشییع از حرم حضرت معصومه شروع شد. پیکر پاکش را دور ضریح طواف دادند. بعد برای اقامه نماز میت راهی مسجد آقای بهجت شدیم. معظم له با اینکه سالها از قبول نماز میت خودداری میکردند، ولی به خاطر سیادت سیده زینب و نسبت او با مرحوم میرحبیب آقا مجتهد حائری مراغهای که در زمان آیتالله آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت داشته قبول فرموده بودند واین سعادتی بود برای آن مرحومه.
آقای علامه پدربزرگ مادری سیده زینب که خود از علمای بسیار خوب قم و از نوادگان مرحوم میرزا محمد تنکابنی صاحب کتاب گرانقدر قصص العلماست، با چشمهای گریان میگفت که مطمئنم در قیامت این نوه عفیفه من شفیعه من خواهد بود. سپس از قول آقای بهجت نقل کردند که آقا فرموده بود: امشب شب عروسی زینب است...
خدا روحش را شاد و او را قرین رحمت خویش قرار دهد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:10 توسط باغچهبان
|

دغدغه ابدی آقای خاتمی!
بیشک آقای خاتمی یکی از شخصیتهایی است که در تاریخ انقلاب اسلامی هم جزو مبارزین و هم جزو مسوؤلین و هم از جمله کسانیست که مورد اعتماد نظام بوده است. سپردن مسوولیتهای گوناگون به دست او از مدیریت موسسه کیهان گرفته تا یکی از وزارتخانههای مهم کشور(وزارت ارشاد)، در طول عمر نظام اسلامی چیزی کمی نیست و اگر ایشان آن اعتماد و لیاقت لازم را نداشت مسلماً مسوؤلین ارشد نظام به خاطر سیادت و آقازاده بودن ایشان چیزی در کف او نمیگذاشتند.
آقای خاتمی تا زمان ریاست جهوری آقای هاشمی شخصیتی بود آرام و کاری به کار کسی نداشت. مردی بود علمی و هیچ حرف و حدیث آنچنانی پشت سرش نبود. حرف و حدیثها در مورد ایشان زمانی شروع شد که ایشان به طور اتفاقی و دور از انتظار عامه مردم و به اصرار بعض از شکست خوردگان سیاسی که میخواستند در پشت او سنگر بگیرند، به صحنه سیاست آمدند تا ردای ریاست جمهوری را به تن کنند. تا آن زمان نه از صحبتهای جنجال برانگیز او خبری بود و نه از موضعگیریهای موافقین و مخالفین او.
خاتمی روی امواج این حرف و حدیثها و شایعات سوار شد، بالا آمد و تقریبا به جایی رسید که بیشتر مردم ایران با چهره گمنام در عین حال زیبای او آشنا شدند. در میان طیف گسترده مردم عادی او به عنوان سیدی از خاندان پیامبر سر زبانها افتاد و در میان قشر فرهیخته در مورد او مباحثات اختلاف برانگیزی شروع شد. حزباللهیها او را به هرهری مذهبی و لیبرال بودن متهم کردند و دیگران از او به عنوان یک روحانی روشنفکر دفاع نمودند.
شاید موضع قشر فرهیخته جامعه ما چندان تأثیری در موفقیت خاتمی نداشت، بلکه تنها چیزی که از او یک قهرمان زودهنگام و فراگیر ساخت دیدگاه عوامانه قشر کثیر مردم بود که از بیعدالتیهای دولت قبلی خسته شده بودند و تصور میکردند خاتمی فرشته نجاتشان از فقر و بدبختی خواهد بود، در حالی که نمیدانستند هیچ فرقی از این بابت بین او و رئیسان سلف نیست. برای پیروزی در دور دوم هم احزاب حاکم به اندازهای کار کرده بودند که دیگر نیازی به تبلیغات و جنجالهای دور اول نباشد، با این حال گسترش فساد و بیاخلاقی در جامعه و به صحنه آمدن نوجوانان و جوانانی با تربیت ماهوارهای( که محصول دو دوره سازندگی و یک دوره اصلاحات بود) و اینکه خاتمی و طرفدارانش حامی ماهواره و آزادیهای بیحد و حصر جنسی هستند در پیروزی آقای خاتمی بیتأثیر نبود.
خاتمی چهار سال دیگر بر مسند ریاست جهوری تکیه زد در حالی که هیچ دغدغهای جز خشونتگران و در رأس آنها شخصیت علمی و فلسفی و فقهی به نام مصباح یزدی نداشت. شاید الان هم یکی از کابوسهای خاتمی مصباح یزدی است و او در حالی علیه او و همفکرانش سخن میگفت که با اجازه دادن به پلمپ مراکز هستهای کشور و بر دست داشتن عَلَم گفتگوی تمدنها و با مواضع انفعالی که در مقابل تهدیدات دشمنان نظام گرفته بود خیالش را از این بابتها راحت میدید. در این میان دیگر نه از قربان صدقههای مردم عادی به خاطر سیادت ایشان خبری بود و نه از حمایتهای دو آتشه احزاب گوناگونی که- روزی در حمایت از او و به طمع خوردن مشتی انگور از باغی که خیلی ارزان نصیب خاتمی شده بود- از دور و بر او مثل قارچ روییده بودند. آنها دیگر از او به عنوان یک قهرمان نام نمیبردند؛ بلکه پروژهای به نام عبور از خاتمی تعریف کرده و او را شبیه مسافری کردند که از قطار اصلاحات باید پیادهاش کرد.
از هر چیز ی هم که بگذریم نمیتوانیم از تنها محصول دو دوره پر تنش و جنجالی آقای خاتمی بگذریم و آن کمک به بالا رفتن درک و شعور سیاسی مردم بود. او با نشان دادن چهره واقعی خود و کنار زدن پرده تزویر و ریا از چهره خیلی از سیاستمداران به بیشتر مردم عادی ما مدرک کارشناسی علوم سیاسی اعطا کرد، (البته از همان مدرکهای افتخاری که خود ایشان از چند جا گرفتهاند). تا مردم وقتی در انتخابات 84 حاضر میشوند، دیگر آن اطلاعات و معرفت لازم را داشته باشند و بدانند چه کسی را بر مسند ریاست جمهوری خواهند نشاند. خیلی از مردم آگاه ما از این جهت شاید همیشه خود را مدیون آقای خاتمی بدانند؛ ولی هیچ وقت چهره دوستان او را که برخی از آنها دشمنان امام خمینی(ره) و جمعی از آنها بدخواهان ولایت فقیه و بعضی از آنها از جیرهخواران آمریکا بودند، و زیر پا گذاشتن یکی از ضروریات دین از طرف خود حضرت ایشان را، در این اواخر از یاد نخواهند برد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:36 توسط باغچهبان
|

پاییز خاطرهها
نه جنس تو
و نه فصل تو،
بلکه سرشت تو پاییزیست!

ذات تو را از خاک برگهای پاییزی سرشتهاند
صدای خش خش برگها،
صدای باد آرامی که در لابلای شاخههاست،
صدای کلاغها،
آه صدای آن باغبان تنها،
که از سر تنهایی به گنجشکها بد و بیراه میگوید
صدای توست!
تو در پاییز قد کشیدهای،
در پاییز به هجرت پرندهها رسیدهای،
برای آمدن باران لحظهها را شمردهای!
پاییز دفتر خاطرات توست،
با برگهای بیشمار،
زرد، پوسیده!
خاطراتت را ورق بزن آهسته،
که مبادا پاره شود ورقی،
بیفتد برگی!
پاییز رنگ بیماری مزمن وجود توست.
رنگ دلتنگی تو،
رنگ تنهایی تو!
رنجهای بیپایان تو:
راههای بیپایان مدرسهات،
روزی در «شیرینکند»،
روزگاری در «میاندوآب»
و سالیانی در «تبریز»، در پاییز خاطرهها!
و اکنون در «قم»، در افسون یک پاییز ناتمام،
در تحیر یک فصل بیسرانجام،
در مستی لحظههای نوشتن،
در پاییز رفاقتهای نیمهراهی!
و زمانی خواهد آمد در برزخ،
در وادی بلاتکلیفی
چه خواهی کرد؟
چه کردهای رفیق؟!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:22 توسط باغچهبان
|

سؤ تفاهم نشود!
دوستان عزیز! برادران و خواهران عزیزی که برای خواندن وبلاگهای من قدم رنجه میفرمایید! جهت اطلاع همه شما بزرگواران عرض میکنم که:
- این بنده کمترین اگر بشود اسمش را گذاشت نویسنده، یک نویسنده خیلی معمولی هستم و در این زمینه هیچ ادعایی ندارم. هر چه هست همین نوشتههاست که تعدادی از آنها در قالب کتاب، برخی از آنها در نشریات مختلف به صورت داستان و یادداشت منتشر شده است. در این زمینه من فقط به رسالت طلبگی و علاقهمندیهای شخصی خود عمل میکنم.
- در مورد مسائل سیاسی خودم را جزو توده مردم میدانم و تا به حال بنا به علاقه ذاتیم، خوش داشتهام که فردی و مستقل فکر کنم و وارد جرگه گروهها و احزاب سیاسی نشوم. با احترام به همه گروهها و احزاب اعلام میکنم که گاهی اوقات برای نقد بعضی از آنها دچار شدیدترین عصبانیتها شدهام و این ناشی از اعتقادات شخصی خود من است و متاسفانه آن تحمل و صبر لازم را در مواجهه با بعضی از مشکلات و منکرات را ندارم و بر عکس در ستایش بعضی از گروهها و شخصیتها نیز سنگ تمام گذاشته و حرف دلم را با تمام وضوح روی وبلاگ آوردهام.
- با همه این احوالات آدمی هستم انعطاف پذیر، و سعی میکنم حرفهای منطقی را بپذیرم. اگر چه متاسفانه در مباحث سیاسی هیچ وقت از گروههایی که من با آنها مشکل دارم کسی پیدا نشده است که حرف حسابی بزند و مرا قانع کند. و من متاسفم از اینکه نتوانستهام چشم و دل کور آنها را بینا سازم.
- نگاه من به زندگی در این دنیای سیاستزده و آلوده همیشه از عینک مخصوص خودم است. در ارتباط با افراد همیشه سعی میکنم به عنوان یک دوست برخورد کنم و شعارم این است که سیاست همه زندگی نیست، جزئی از زندگی است. میشود با همه دست دوستی و تفاهم داد. اما دوستانی هستند که حتی از کوچکترین چیزها هم به منفعتهای حزبی و سیاسی خود پل میزنند و سعی میکنند دوستیها را به عنوان یک قربانی به مسلخ سیاست ببرند. من از این افراد چنان بیزارم و چنان فرار میکنم که گوسفندی از گرگ فرار میکند.
- در مورد شخصیتهای سیاسی و مذهبی و ملی کشور از امام خمینی رضوانالله تعالی علیه، تا آقای احمدینژاد رئیسجمهور فعلی، ملاک و معیار من نیت، عمل و اخلاص آنهاست. اگر اعمال و رفتارشان انسانی است و دین عزیز اسلام بر اعمال و رفتار آنها صحه گذاشته است با کمال میل دوستشان دارم و حاضرم عشق و علاقهام را با صداقت تمام به این افراد اعلام کنم؛ اما وقتی معیارها بر عکس اعمال و رفتار این بزرگان باشد هیچ وقت چنین نمیکنم، و این چیزی است که عقل سلیم بر آن تاکید دارد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:30 توسط باغچهبان
|

روزهای رمضانی ما
روزهای رمضانی ما هم چنین به پایان رسید. زود، زیبا، حسرتآمیز،...چقدر قشنگ بود! این ربنایی که هیچ وقت کهنه نمیشود، آن لذت بیپایان دم افطار و آن شور و شوق بچههایی که حتی روزه هم نمیگرفتند! آه که تمام شد...جمع کن سفره مهربانیت را خدا، به خودت قسم شرمندهایم، آخر کسی هم غیر از خودت پیدا میشود بندههایی مثل ما را یک ماه آزگار سر سفره مهرش نگه دارد و دست نوازش به سرشان بکشد؟ در بزرگی تو همین ماه رمضانت بس! من از لحظات زیبای این ماه به زیبایی تو میرسم. الهی! بهشتت چگونه است؟ سفرههای بهشتی تو چگونه خواهد بود؟ لحظههای دیدار با تو؟ لحظههای شنیدن صدای پر از طراوت تو؟ ما گفتیم و شنیدیم ربنا! تو هم میگویی عبدی، عبادی؟...خدای من! چقدر سخت است سحرها بیدعای سحر بیدار شویم! چقدر دلتنگت خواهیم شد وقتی دیگر تو را در کنار سجاده نماز صبحمان احساس نخواهیم کرد!...چقدر سختمان خواهد شد برای نماز صبح بیدار شویم وقتی بوی تو را حس نکنیم! هیچ کریمی میهمانهای خودش را بیرون نمیکند، ما خودمان میخواهیم جمع کنیم برویم. خوب خجالت میکشیم! یک ماه آزگار خوردهایم و خوابیدهایم و لذت بردهایم!...هر بدی از ما دیدی ببخش! حسابی شرمنده شدیم، سر سفره خودت هم اذیتت کردیم، مهمانی نبودیم که تو میخواستی، ولی خوب آمدیم و با همه پر رویی سر سفرهات نشستیم و تو هیچ وقت به روی خودت نیاوردی! چقدر بزرگی تو! چقدر کریم، چقدر مهربان! حلالمان کن ارباب!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:41 توسط باغچهبان
|

صبر صبر تا پیروزی!
امشب زغمت میان خون خواهم خفت و بستر عافیت برون خواهم خفت
*
حرف بزن مرد،
عدالت را صدا بزن!
صدای تو را هیچ عربدهای نخواهد بلعید،
صدای تو صدای علیست!
ای مرد،
آهای جوانمرد،
این روزها چگونه میخوابی با این همه موجهای توفانی تهمت؟
با این همه ساز مخالف چه میکنی مرد؟
این روزها چگونه سر به بالش آرامش میگذاری قهرمان؟
چگونه سر میکنی با این نامردمیها؟
چگونهای مرد؟
.
.
.
توان زانوهایت را میستایم،
که از سنگینی این همه تهمت به ستوه نیامدهاند!
ای قهرمان سترگ دانشگاه کلمبیا!
شمشیر زبانت را میستایم،
که الحق شمشیر حیدری بود!
...
و اما بعد،
من همه قلمها را نفرین میکنم اگر ننویسند بر تو چه میگذرد!
همه علما را متهم میکنم به هر اتهامی، اگر حمایتت نکنند!
همه دنیا را به چالش میکشانم اگر در مقابلت سر تعظیم فرود نمیآورند!
خدا را اما؛
شکر میکنم که چنین تو را بالا برد تا بعضیها برای همیشه زبون بمانند!!
از دوی خرداد تا سهی تیر چقدر فاصلههاست!!
یک ماه و یک روز نه،
هزاران روز، هزاران سال، هزاران هزار سال نوری!
نفرین بر این نیرنگی که سیاست نیست!
نفرین بر معاویه،
نفرین بر عمروعاص!
نفرین بر آن زمانهای که علی از دست مردمش گریست و به چاه شکایت کرد،
دکتر! حالا میدانی،
خوش به حالت! میدانی که خار در چشم و استخوان در گلو یعنی چه؟
صبور باش تا پیروزی فاصلهای نیست!
صبر صبر تا پیروزی!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:38 توسط باغچهبان
|

|