تبليغاتX
باغچه

Fast & Free Image Sharing

ارزیابی شخصیت مردان عرصه علم وسیاست و فرهنگ و غیره به مبانی فکری و عقیدتی ما بستگی دارد. بد نیست قبل از شروع نگارش مقاله‌ای که مد نظر است خاطره‌ای از اولین جرقه‌های سیاسی شدنم نقل کنم. البته بنده از همان اوان طفولیت ناخودآگاه و به هدایت یک منبع ماورائی، حب و عشق امام خمینی(ره) را در دل خود پرورانده‌ام. با اینکه متولد روستا بودم. و خیلی‌ها از ایشان بد می‌گفتند و انتقادهای تندی می‌کردند، ولی هیچ وقت این همه تبلیغات منفی در مورد امام ذره‌ای در آن حب شدید من تأثیر نگذاشت. اگر الان نگاهی به روند فکری آن افراد ضد امام بکنیم می‌بینیم که بارها تغییر پیدا کرده و رنگهای جورواجوری به خود گرفته است. ولی خدا را شکر می‌کنم که نعمتش را بر ما تمام کرده که همیشه مطیع و راهرو نایب امام زمان باشیم و بعد، از وجود نازنین آن بزرگوار مثل یک چراغ در این سنگلاخهای پرپیچ و خطر زندگی استفاده کنیم. من در روشنایی این چراغ بود که  به حوزه آمدم.

 در حوزه با اولین کتابهایی که آشنا شدم کتابهای آیت‌الله حاج‌آقا حسین مظاهری بود. یک مجموعه‌ای دارد به نام «جهاد با نفس» که حاوی مطالب خیلی مفیدی بود. ایشان در لابلای این کتاب بارها به سخنان شیرین جرج جرداق مسیحی اشاره‌‌ای داشته که عشقش را با جرأت تمام به امام علی‌(ع) ابراز می‌دارد و توضیح می‌دهد که چه چیزهایی باعث شده است به عنوان یک مسیحی شیفته امام اول مسلمانان شود.

بنده به هیچ وجه بنا ندارم حتی حضرت امام را با آن بزرگوار مقایسه کنم که رهبر عزیز ما آقای خامنه‌ای یک بار فرمودند: «ما حتی بند کفش غلام او قنبر هم نمی‌شویم(نقل به مضمون)»؛ با این حال قصد دارم در بررسی و ارزیابی عملکرد شخصیتهای سیاسی کشور توجه مخاطب عزیز را به این نکته جلب کنم که واقعا چه کسی در عملکرد کلان خود در جایگاه یک رئیس جمهور و زمامدار کشور اسلامی، به اندازه حضرت امام و جانشین خلف او، خودش را به عملکرد یک زمامدار اسلامی نزدیک کرده است؟ مسلما ما بر اساس اعتقادات و جهانبینی خودمان، علاوه بر اطاعت و پیروی از ولیّ امر باید یک نظر وجدانی هم در این باره داشته باشیم. نظر اکثریت قاطع مردم حتی از نظر کسانی که اعتقادی به روحانیت و ولایت فقیه و این مسائل ندارند بنیانگذار جمهوری اسلامی و رهبر فعلی انقلاب کسانی هستند که زاهدانه زندگی کرده‌اند و در استفاده از امکاناتی که در دستشان هست به حداقل قناعت کرده‌اند. و به همین خاطر است ما به عدالت این دو بزرگوار کاملا ایمان داریم. البته ناگفته نماند که این به معنای عدم انتقاد از این بزرگواران نیست. انتقاد بجا و نصیحتهای مشفقانه عین ابراز عشق به یک زمامدار اسلامی است.

در تحت زعامت این بزرگواران رؤسایی آمده‌اند و با فرصتی که مردم در اختیار آنها قرار داده اند بیشتر آنها هر کدام به اندازه 8 سال در این مملکت برنامه‌های خود را پیاده‌ کرده‌اند. در افکار عمومی، عملکرد هر کدام از این بزرگواران مورد قضاوت قرار گرفته است. اگر ما دم از مردم سالاری می‌زنیم باید نظرات مردم را نیز لحاظ کنیم و به آنها با دیده احترام نگاه کنیم.

و حال نگاه اجمالی به خلاصه‌ای از عملکرد رؤسای جمهور سابق و رئیس جمهور فعلی:

  1. اولین رئیس دولت این کشور بعد از انقلاب مرحوم آقای بازرگان است که به علت تفاوت بنیادین اندیشه‌های او و حزبش با حضرت امام  و فلسفه وجودی جمهوری اسلامی مجبور به استعفا شد.

۲.دومین رئیس دولت و جمهور آقای بنی‌صدر بود که خیانتهای او و همچنین فرار مفتضحانه ایشان در تاریخ انقلاب ثبت شده است. ظلم او در حق رزمندگان جبهه‌های جنوب و سهمی که در ترور شخصیت شهید بهشتی داشت، هیچ وقت از خاطره‌ها نمی‌رود.

۳. سومین رئیس دولت و دومین رئیس جمهور، شهید عزیز رجائی بود که آنچه او را در تاریخ به عنوان یک اسطوره ماندگار کرد اطاعت او از امام و تعبد او به دستورات الهی اسلام و مردم‌داری بی‌نظیرش بود. او واقعا به معنای واقعی کلمه با لطفی که در حق مردم مستمند و فقیر مملکت کرد به عنوان یک شخصیت متعالی در تاریخ جاودانه شد.

۴.بعد از شهید رجایی نوبت رسید به مقام معظم رهبری به عنوان رئیس جمهور که عملکرد این بزرگوار هم برای همگان مشخص است. بیان لطیف و دشمن شکن او، حضور حماسی او در جبهه‌ها،‌ زندگی زاهدانه و خداحافظی او با بدهی 80 هزارتومانی از ریاست جمهوری چیزهایی است که بارها از افراد موثق نقل شده است.

۵.در کنار مقام معظم رهبری شخصیت محبوب دیگری که مردم ایران از او خاطرات خوشی در ذهن دارند جناب آقای میرحسین موسوی نخست وزیر است. من خیلی با افکار و اندیشه‌های این بزرگوار آشنا نیستم، ولی مطمئنم اگر محبوبیتی در بین مردم دارند ناشی از مردم‌داری و رسیدگی به طبقه مستضعف جامعه بوده و بالاتر از اینها، او از کسانی بود که مورد لطف و حمایت حضرت امام(ره) بودند.

۶.بعد از ایشان ردای ریاست جمهوری نصیب آقای هاشمی رفسنجانی شد. در آن ایام تنها کسی که می‌شد به او اعتماد کرد همین آقای هاشمی بود. کسی بود با سابقه خدمات بی‌نظیر به انقلاب و از کسانی که به هوش و زکاوت معروف شده بود. از اینها گذشته دست نوازش امام هم همیشه بر سرش بود. بارها او را به عنوان فرزند خویش خطاب کرده و به ایشان احترام خاصی قایل بودند. مردم هم با توجه به این نکته‌ها به او رأی قاطع داده و او را محترمانه بر مسند ریاست نشاندند. متاسفانه یکی از مهمترین نقطه ضعفهایی که در مورد آقای هاشمی حق یا ناحق ورد زبانها بود وضعیت بالای معیشتی و اقتصادی او بود. او هیچ وقت به این نکته ضعف اهمیت نداد و هیچ وقت حتی تا الان هم وضعیت خودش را به صورت شفاف به مردم نشان نداده است. این نقطه ضعف، ضعف کمی نبود که بعدها هم گریبان او را گرفت و جلوی موفقیتهایش را سد کرد.

غیر از این نقطه ضعف تقریبا بزرگ، نقطه ضعف دیگری که مزاحم موفقیتهای آقای هاشمی شد علاقه خاص او به ریاست بود. او همیشه ریاستهای کلان را مال خودش می‌دانست کما اینکه الان هم چنان است و خیلی‌ها عقیده دارند او سنگر به سنگر تا فتح آخرین کرسی ریاست پیش خواهد رفت. از طرفی دیگر او منتسب به یک جایگاه خاص دینی است. لباسی که او بر تن دارد لباس دین است. مردم از او انتظار دارند در برخورد با مسائل شبهه برانگیز وقار و متانت علمی و دینی خود را حفظ کرده و پا از حد خود فراتر نگذارد. شرکت او در انتخابات مجلس شورای اسلامی بلافاصله بعد از ریاست جمهوریش برای مردم قابل هضم نیست. شرکت مجدد او بعد از دو دوره موفق یا ناموفق در ریاست جمهوری برای مردم متدین سؤال برانگیز است. خیلی‌ها از این مردم متدین، برای حفظ آبروی او به او رأی می‌دهند، با این حال او خودش را ملزم می‌داند که شرکت کند و اعلام می‌کند که اگر ببینم شخص مناسبی آمده انصراف خواهم داد. سؤال مردم  این است آیا در این مملکت حتی در بین این برگزیدگان از طرف شورای نگهبان کسی مناسب نیست؟ و خیلی سوالات دیگر که متاسفانه جوابی برایشان پیدا نشد.

با این حال آقای هاشمی شخصیتی است تاریخی.  شخصیتی است که بیشتر از دیگران به کلیت نظام خدمت کرده است. کسی است که در همه مقاطع انقلاب از جان و مال و ناموس خویش در راه انقلاب مایه گذاشته است. بنابراین حفظ احترام او واجب و اهانت به او غیرقابل بخشش است. البته اینها دلیل نمی‌شود که هر چه ایشان خواست بشود. ملاک در جمهوری اسلامی عمل به قانون و تعبد به ارزشهاست. آقای هاشمی باید به نظر دیگران نیز احترام قایل شود تا در یک فضای آرام مردم تصمیم خود را بگیرند.

۷.آقای خاتمی پنجمین رئیس جمهور و سومین رئیس جمهور روحانی این مملکت است که آمدنش دغدغه اهل دین و تقوی بود و پیروزیش کابوس بزرگ سیاسیون راست وقت. هیچ کس باور نمی‌کرد او بتواند بر رقیبی که زمین و آسمان از او حمایت می‌کرد پیروز شود؛ ولی انگار قرعه به نام او افتاده بود و در تقدیر بود که ایشان پیروز این میدان شود. پیروزی او در انتخابات 76 بیش از آنکه ملت ایران را خوشحال کند، در ظاهر دشمنان این ملت را خوشحال کرد. آنها خیال می‌کردند خاتمی مهر ختام را بر کارنامه جمهوری اسلامی خواهد زد و برای همیشه این مملکت را در بحران حوادثها نگاه خواهد داشت. غافل از اینکه این مملکت خدایی دارد، امام زمانی دارد و ولی فقیهی و مردمی که در بحرانها چشم به اشاره رهبری دارند. غیر از خصوصیات اخلاقی خاص آقای خاتمی، کسانی که آن روز از او حمایت کردند و خیلی شتابزده گرد او حلقه دوستی زدند از کسانی بودند که به چپ مشهور بودند. و این چپ فارغ از معنای اصلیش بار معنایی منفی عجیبی دارد. چه آقای خاتمی قبول داشته یا نداشته باشد افرادی برای او سینه زدند که خرده حسابهایی با ولایت فقیه و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه مبارز روحانیت و سپاه پاسداران و نیروی انتظامی و در کل با حزب الله و نظام اسلامی  داشتند. در میان این جمع همه جور آدم پیدا می‌شد. از جبهه ملی گرفته تا مجاهدین و ...اوایل ریاست جمهوری آقای خاتمی با بحرانهای عجیبی همراه بود و او تنها کاری که می‌توانست بکند لبخند و دست تکان دادنهایی بود که ‌اختیارش دست خودش نبود. غافل از اینکه از دست او چه دلهایی خون می‌شود، چه غصه‌هایی بر دلها وارد می‌شود و چه نگرانیهایی در قلبها موج می‌زند! او بازیگردان خوبی نبود. از دست همه بازی می‌خورد.

بحرانهای سیاسی یکی پس از دیگری داشت  کشور را به ورطه هلاکت می‌کشاند، تا اینکه در 18 تیرماه 78 به اوج خود رسید و با چراغ سبز دولت آقای خاتمی اراذل و اوباش و در رأس آنها منافقین بحران فراگیری را در کشور به راه انداختند و دل مردم حزب الله و شهید داده و ولی فقیه را خون کردند و اگر در این میان رهبری به داد مملکت نرسیده بود معلوم نبود آقای خاتمی پناهنده کدام سفارت می‌شد و یا چه کاری می‌کرد تا از این بحران به وجود آمده نجات پیدا کند. او در مدت ریاست جمهوری دو دوره‌اش حرفی نزد تا به نفع مردم فقیر و طبقه مستضعف این مملکت تمام شود. کاری نکرد تا وام گرفتن دانشجویی به طور آسان پیش رود. کاری نکرد تا طلبه‌ای در منبر بر سلامتی او صلواتی بفرستد و در مقابل تهدیدات خارجی موضعی نگرفت تا غرور ملی ما را قلقکی بدهد و ...حال سوال این است پس چرا 22 میلیون رأی آورد؟ جواب خیلی روشن است و آن اینکه آیا مردم برای ابراز اعتراض خود به وضع موجودی که از احزاب حاکم قبلی به یادگار مانده بود چاره‌ دیگری هم داشتند؟ انتخاب خاتمی از طرف مردم ستمدیده سیلی محکمی بود بر گوش کسانی که قدمی در راه رفاه و نجات ملت از بدبختی برنداشته بودند و تنها به نفع خود و اطرافیان خود کار کرده بودند. خانه‌های میلیاردی، باغها و ویلاها، سفرهای خارج از کشور،‌ریخت و پاشها و در نهایت مشتی نمونه‌ای از خروار شهرام جزایری! به نظر حقیر 22 میلیون رأی بلندترین فریاد و مؤدبانه ترین شکوه‌ای  بود که مردم ما نثار نظام  کردند. البته می‌دانم از دیدگاه خیلی‌ها نگاه من و امثال من کاملا غیرسیاسی است. در پاسخ به این حرفها می‌گویند تو نمی‌فهمی مملکت داری یعنی این! بگذار دعوا کنند،‌ بحران درست کنند، اگر چنین نشود حکومت دچار دیکتاتوری می شود. پس آن وقت اسلام کجا می‌رود؟ معنای حکومت اسلامی چه می‌شود؟ معنای ولی فقیه و اختیاراتی که اختیارات پیامبر و معصومین علیهم السلام است؟آیا امام قیام کرد تا مردم به دست رؤسای جمهور خود به انحطاط بیفتند؟...

۸. و اما آقای احمدی‌نژاد. نمی‌دانم دعای کدام مادر دلسوخته‌ای به استجابت رسید، کدام دلی از دست ناعدالتیها خون شد که خدا بر دل مردی چنین انداخت که بی‌واهمه پا به میدان مبارزه با بی‌عدالتی بگذارد، هیچ کس او را نمی‌شناخت. او سرباز گمنامی بود که خدمت بی‌پایانش را از دورافتاده‌ترین نقطه این کشور شروع کرده بود. با آن جثه‌ای که هیچ ریاستی به قامتش هموار نبود،(اصلا خدا این مرد را برای کار و خدمت آفریده است نه برای ژستهای سیاسی) از ماکو، خوی، مهاباد، اردبیل. در آن زمانی که دیگران در تهران به تقسیم غنائم مشغول بودند او با مردم شهرستانها سر یک سفره می‌نشست، به آنها دلداری می‌داد و با حوصله کامل حرفهایشان را می‌شنید و با آنها نه همزبانی بلکه همدلی می‌نمود. او عاشقانه به مردم خدمت می‌کرد. در دفتر کارش به روی همه باز بود. هیچ کس را ناامید از دفترش برنمی‌گرداند...و خدا او را بالا آورد. شهرداری پایتخت به اسم او بالید. و خدمات خالصانه او به مردم، زود سر زبانها افتاد. وقتی نایب رئیس مجلس وقت در مجلس آدامس می‌جوید او در تلاش بود دل پیرزنی را به دست آورد. وقتی رئیس مجلس به مخالفان خود شاخ و شانه می‌کشید او داشت اشکهای پیرمردی را پاک می‌کرد. وقتی رئیس‌جمهور وقت به اسطوانه‌های فلسفی و اخلاقی حوزه علمیه قم حمله می‌کرد او داشت زیر وام ازدواج جوانی را امضاء می‌کرد. وقتی آقای ابطحی نزدیکترین آدم رئیس‌جمهور وقت داشت روحانیت را وهن می‌کرد او داشت به حال طلاب بیچاره، این قشر مظلوم جامعه غصه می‌خورد. وقتی وزیر ارشاد وقت پی خوشگذرانیهای مشروع خویش بود او داشت به فرهنگ مظلوم این مملکت اشک می‌ریخت...و خدا چنین خواست تا او بالا بیاید.

روح امید در جانها دمیده شد. نسیم خدمت وزیدن گرفت. رایحه خوش خدمت در همه جا پیچید...و چنین شد که او نیز رئیس جمهور شود تا بعد از 16 سال دوباره مملکت روی آرامش را ببیند. او آمد و فاتحانه فاتحه دعواهای سیاسی را خواند. او آمد و با تمام قدرت در مقابل زراندوزان ایستاد. او آمد و در مقابل ولی امر این امت زانوی ادب زد. آو آمد باوقار و متین تا دوباره حرمت ارزشها حفظ شود. او آمد و لرزه بر جان اراذل و اوباش انداخت. آری چنین شد برادر! مات الدین شد عاش الدین!(اشاره‌ایست به ماجرای یکی از قضاوتهای حضرت علی علیه‌السلام)

تتمه: از دوستان عزیز خواهش می‌کنم اگر اعتراضی به این نوشته دارند نه به خاطر بنده به خاطر حفظ حرمت همه مخاطبان و ارزشگذاری به گفتمانهای دوستانه سیاسی از به کار بردن الفاظ رکیک و نامناسب خودداری کنند. اگر چنین نشود از نمایش نظرات آنها متاسفم.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 16:17 | لینک ثابت |

 این هم عکسی از خودم و باغات سبز خشکرود. یادش بخیر

چندی پیش دوست عزیزم جناب آقای حسین شجاعیان یکی از دبیران متعهد و دوست داشتنی خشکرود، به وبلاگم سری زده و محبت فرموده و درخواست کرده بودند چیزی هم در مورد روستای خشکرود بنویسم. ما امتثال امر می‌کنیم و ذکر خیری از روستای خشکرود هم به میان می‌آوریم( اگرچه مطالب زیاد است):

روستای خشکرود یکی از روستاهای زیبا و آباد شهرستان زرندیه است. شهرستان زرندیه متشکل از چند شهر و تعدادی روستا است. زاویه، مأمونیه و آسیابک. در میان روستاها هم روستای خشکرود قطب اقتصادی منطقه است. تا چند سال پیش این شهرستان به عنوان مجموعه‌ای کوچک تابع شهرستان ساوه بود که بعدا مستقل شد.

روستای خشکرود از لحاظ جمعیت یکی از پرجمعیت‌ترین روستاهای کشور است. شاید بیش از 6 هزار نفر. بنده از اوایل سال 1381 تا خرداد ماه سال 1382 به عنوان روحانی مبلغ در خدمت مردم خوب خشکرود بودم. از اولین روز مسافرت من به این منطقه تا آخرین روزش خاطره شد. خاطرات خیلی زیبا و به ندرت هم تلخ.

وقتی برای تبلیغ عازم سازمان تبلیغات ساوه شده بودم آقای خادمی مسوؤل سازمان به محض اینکه دریافتند بنده آذری زبان هستم، حکم مأموریت مرا به این روستا نوشتند. در حالی که من هیچ شناخت قبلی نسبت به آن نداشتم. توکل بر خدا کردم و راهی خشکرود شدم. موقع اذان ظهر بود رسیدم. جمعی از مردم خوب و خونگرم در مسجد جمع بودند. اذان گفته شده بود و من مستقیما با هدایت و اصرار آنها برای اقامه نماز جلو رفتم. در بین دو نماز بلند شدم تا خودم را معرفی کنم. هنوز صحبتم شروع نشده بود که چند نفر با صدای بلند و عصبانی گفتند: «حاج‌آقا ما از شما یک عالم ترک زبان می‌خواهیم که زبان ما را بفهمد، چرا متوجه نیستید؟»

این پیرمردها فرصت نمی‌دادند تا من حرف بزنم. بالاخره با هر مصیبتی بود آرام شدند و من حرفهایم را شروع کردم:«بسم الله الرحمن الرحیم والصلاة و السلام علی ...خطبه که تمام شد گفتم: سلام عرض ائلیئرم سیز عزیزلره و امیدوارم بنده‌ی حقیرئ به عنوان بیر کئچیک قارداش و بیر ناخوانده مهمان قبول ائلیه سیز!...»

همهمه پیچید. همه با تعجب و حیرت به صورت همدیگر نگاه کردند و با خود چیزهایی گفتند که متوجه نشدم. ولی فهمیدم که صرف آمدن یک روحانی ترک زبان چقدر مهم  و خوشحال کننده بوده برای این عزیزان. البته چند مدتی طول کشید که به لهجه هم عادت کنیم. تفاوتهای جزئی بین آذری ما و آذری ساوه‌ای‌یها وجود دارد. با این حال آنها ادعا می‌کردند که در لهجه من چیز نامفهومی وجود ندارد. ولی من کلمات زیادی از آن بزرگواران شنیدم که در طرفهای ما مصطلح نبود.

خاطرات زیادی دارم که فعلا به همین اندازه اکتفا می‌کنم. ولی شایدها بعدها به صورت داستان و خاطره باز چیزهایی نقل بکنم.  

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 22:35 | لینک ثابت |

حقیقتاً امروز یکی از روزهای غم‌انگیز من بود. دختر خانم دوست خوب و با صفای من جناب آقای سید مجتبی مجتهد حائری خیلی غم‌انگیزانه از دنیا رفت و همه ما را غرق ماتم نمود. خبرش را صبح به من دادند. ظاهراً دیروز جمعه، بر اثر چپ شدن ماشینشان در جاده قم-دلیجان، خدابیامرز سیده زینب سادات از ماشین به بیرون پرت شده و بر اثر خونریزی مغزی فوت می‌کند. خوشبختانه در این حادثه ناگوار به خود سید و همسر و پسر خردسالش آقا سید رضا، آسیبی نمی‌رسد.

 من از سالها پیش که با خانواده این دوست عزیزم در ارتباط هستم، امسال برای اولین بار زینب ساداتشان را در اواخر خرداد ماه زیارت کردم. اگرچه تازه به سن بلوغ پا گذاشته بود، ولی حالات و ملکات اخلاقی بزرگمنشانه ایشان زبانزد همه بود. دختر خانمی بود مؤمنه، محجبه، مؤدب و بسیار دوست داشتنی و به قول معروف یک خانم حسابی.

تشییع از حرم حضرت معصومه شروع شد. پیکر پاکش را دور ضریح طواف دادند. بعد برای اقامه نماز میت راهی مسجد آقای بهجت شدیم. معظم له با اینکه سالها از قبول نماز میت خودداری می‌کردند، ولی به خاطر سیادت سیده زینب و نسبت او با مرحوم میرحبیب آقا مجتهد حائری مراغه‌ای که در زمان آیت‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت داشته قبول فرموده بودند واین سعادتی بود برای آن مرحومه.

آقای علامه پدربزرگ مادری سیده زینب که خود از علمای بسیار خوب قم و از نوادگان مرحوم میرزا محمد تنکابنی صاحب کتاب گرانقدر قصص العلماست، با چشمهای گریان می‌گفت که مطمئنم در قیامت این نوه عفیفه من شفیعه من خواهد بود. سپس از قول آقای بهجت نقل ‌کردند که آقا فرموده بود: امشب شب عروسی زینب است...

خدا روحش را شاد و  او را قرین رحمت خویش قرار دهد.

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:10 | لینک ثابت |

بی‌شک آقای خاتمی یکی از شخصیتهایی است که در تاریخ انقلاب اسلامی هم جزو مبارزین و هم جزو مسوؤلین و هم از جمله کسانیست که مورد اعتماد نظام بوده است. سپردن مسوولیتهای گوناگون به دست او از مدیریت موسسه کیهان گرفته تا یکی از وزارتخانه‌های مهم کشور(وزارت ارشاد)، در طول عمر نظام اسلامی چیزی کمی نیست و اگر ایشان آن اعتماد و لیاقت لازم را نداشت مسلماً مسوؤلین ارشد نظام به خاطر سیادت و آقازاده بودن ایشان چیزی در کف او نمی‌گذاشتند.

آقای خاتمی تا زمان ریاست جهوری آقای هاشمی شخصیتی بود آرام و کاری به کار کسی نداشت. مردی بود علمی و هیچ حرف و حدیث آنچنانی پشت سرش نبود. حرف و حدیثها در مورد ایشان زمانی شروع شد که ایشان به طور اتفاقی و دور از انتظار عامه مردم و به اصرار بعض از شکست خوردگان سیاسی که می‌خواستند در پشت او سنگر بگیرند،‌ به صحنه سیاست آمدند تا ردای ریاست جمهوری را به تن کنند. تا آن زمان نه از صحبتهای جنجال برانگیز او خبری بود و نه از موضع‌گیریهای موافقین و مخالفین او.

خاتمی روی امواج این حرف و حدیثها و شایعات سوار شد، بالا آمد و تقریبا به جایی رسید که بیشتر مردم ایران با چهره گمنام در عین حال زیبای او آشنا شدند. در میان طیف گسترده مردم عادی او به عنوان سیدی از خاندان پیامبر سر زبانها افتاد و در میان قشر فرهیخته در مورد او مباحثات اختلاف برانگیزی شروع شد. حزب‌اللهیها او را به هرهری مذهبی و لیبرال بودن متهم کردند و دیگران از او به عنوان یک روحانی روشنفکر دفاع نمودند.

شاید موضع قشر فرهیخته جامعه ما چندان تأثیری در موفقیت خاتمی نداشت، بلکه تنها چیزی که از او یک قهرمان زودهنگام و فراگیر ساخت دیدگاه عوامانه قشر کثیر مردم بود که از بی‌عدالتیهای دولت قبلی خسته شده بودند و تصور می‌کردند خاتمی فرشته نجاتشان از فقر و بدبختی خواهد بود، در حالی که نمی‌دانستند هیچ فرقی از این بابت بین او و رئیسان سلف نیست. برای پیروزی در دور دوم هم احزاب حاکم به اندازه‌ای کار کرده بودند که دیگر نیازی به تبلیغات و جنجالهای دور اول نباشد، با این حال گسترش فساد و بی‌اخلاقی در جامعه و به صحنه آمدن نوجوانان و جوانانی با تربیت ماهواره‌ای( که محصول دو دوره سازندگی و یک دوره اصلاحات بود) و اینکه خاتمی و طرفدارانش حامی ماهواره و آزادیهای بی‌حد و حصر جنسی هستند در پیروزی آقای خاتمی بی‌تأثیر نبود.

خاتمی چهار سال دیگر بر مسند ریاست جهوری تکیه زد در حالی که هیچ دغدغه‌ای جز خشونتگران و در رأس آنها شخصیت علمی و فلسفی و فقهی به نام مصباح یزدی نداشت. شاید الان هم یکی از کابوسهای خاتمی مصباح یزدی است و او در حالی علیه او و همفکرانش سخن می‌گفت که با اجازه دادن به پلمپ مراکز هسته‌ای کشور و بر دست داشتن عَلَم گفتگوی تمدنها و با مواضع انفعالی که در مقابل تهدیدات دشمنان نظام گرفته بود خیالش را از این بابتها راحت می‌دید. در این میان دیگر نه از قربان صدقه‌های مردم عادی به خاطر سیادت ایشان خبری بود و نه از حمایتهای دو آتشه احزاب گوناگونی که- روزی در حمایت از او و به طمع خوردن مشتی انگور از باغی که خیلی ارزان نصیب خاتمی شده بود- از دور و بر او مثل قارچ روییده بودند. آنها دیگر از او به عنوان یک قهرمان نام نمی‌بردند؛ بلکه پروژ‌ه‌ای به نام عبور از خاتمی تعریف کرده و او را شبیه مسافری ‌کردند که از قطار اصلاحات باید پیاده‌اش کرد.

از هر چیز ی هم که بگذریم نمی‌توانیم از تنها محصول دو دوره پر تنش و جنجالی آقای خاتمی بگذریم و آن کمک به بالا رفتن درک و شعور سیاسی مردم بود. او با نشان دادن چهره واقعی خود و کنار زدن پرده تزویر و ریا از چهره خیلی از سیاستمداران به بیشتر مردم عادی ما مدرک کارشناسی علوم سیاسی اعطا کرد، (البته از همان مدرکهای افتخاری که خود ایشان از چند جا گرفته‌اند). تا مردم وقتی در انتخابات 84 حاضر می‌شوند، دیگر آن اطلاعات و معرفت لازم را داشته باشند و بدانند چه کسی را بر مسند ریاست جمهوری خواهند نشاند. خیلی از مردم آگاه ما از این جهت شاید همیشه خود را مدیون آقای خاتمی بدانند؛ ولی هیچ وقت چهره دوستان او را که برخی از آنها دشمنان امام خمینی(ره) و جمعی از آنها بدخواهان ولایت فقیه و بعضی از آنها از جیره‌خواران آمریکا بودند، و زیر پا گذاشتن یکی از ضروریات دین از طرف خود حضرت ایشان را، در این اواخر از یاد نخواهند برد.     

   

 

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:36 | لینک ثابت |

نه جنس تو

و نه فصل تو،

بلکه سرشت تو پاییزیست!

ذات تو را از خاک برگهای پاییزی سرشته‌اند

صدای خش خش برگها،

صدای باد آرامی که در لابلای شاخه‌هاست،

صدای کلاغها،

آه صدای آن باغبان تنها،

که از سر تنهایی به گنجشکها بد و بیراه می‌گوید

صدای توست!

تو در پاییز قد کشیده‌ای،

در پاییز به هجرت پرنده‌ها رسیده‌ای،

برای آمدن باران لحظه‌ها را شمرده‌ای!

پاییز دفتر خاطرات توست،

با برگهای بیشمار،

زرد، پوسیده!

خاطراتت را ورق بزن آهسته،

که مبادا پاره شود ورقی،

بیفتد برگی!

پاییز رنگ بیماری مزمن وجود توست.

رنگ دلتنگی تو،

رنگ تنهایی تو!

رنجهای بی‌پایان تو:

راه‌های بی‌پایان مدرسه‌ات،

روزی در «شیرین‌کند»،

روزگاری در «میاندوآب»

و سالیانی در «تبریز»، در پاییز خاطره‌ها!

و اکنون در «قم»، در افسون یک پاییز ناتمام،

در تحیر یک فصل بی‌سرانجام،

در مستی لحظه‌های نوشتن،

در پاییز رفاقتهای نیمه‌راهی!

و زمانی خواهد آمد در برزخ،

در وادی بلاتکلیفی

چه خواهی کرد؟

چه کرده‌ای رفیق؟!

 

 

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 10:22 | لینک ثابت |

دوستان عزیز! برادران و خواهران عزیزی که برای خواندن وبلاگهای  من قدم رنجه می‌فرمایید! جهت اطلاع همه شما بزرگواران عرض می‌کنم که:

  1. این بنده کمترین اگر بشود اسمش را گذاشت نویسنده، یک نویسنده خیلی معمولی هستم و در این زمینه هیچ ادعایی ندارم. هر چه هست همین نوشته‌هاست که تعدادی از آنها در قالب کتاب، برخی از آنها در نشریات مختلف به صورت داستان و یادداشت منتشر شده است. در این زمینه من فقط به رسالت طلبگی و علاقه‌مندیهای شخصی خود عمل می‌کنم.
  2. در مورد مسائل سیاسی خودم را جزو توده مردم می‌دانم و تا به حال بنا به علاقه ذاتیم، خوش داشته‌ام که فردی و مستقل فکر کنم و وارد جرگه گروه‌ها و احزاب سیاسی نشوم. با احترام به همه گروهها و احزاب اعلام می‌کنم که گاهی اوقات برای نقد بعضی از آنها دچار شدیدترین عصبانیتها شده‌ام و این ناشی از اعتقادات شخصی خود من است و متاسفانه آن تحمل و صبر لازم را در مواجهه با بعضی از مشکلات و منکرات را ندارم و بر عکس در ستایش بعضی از گروهها و شخصیتها نیز سنگ تمام گذاشته و حرف دلم را با تمام وضوح روی وبلاگ آورده‌ام.
  3. با همه این احوالات آدمی هستم انعطاف پذیر، و سعی می‌کنم حرفهای منطقی را بپذیرم. اگر چه متاسفانه در مباحث سیاسی هیچ وقت از گروههایی که من با آنها مشکل دارم کسی پیدا نشده است که حرف حسابی بزند و مرا قانع کند. و من متاسفم از اینکه نتوانسته‌ام چشم و دل کور آنها را بینا سازم.
  4. نگاه من به زندگی در این دنیای سیاست‌زده و آلوده همیشه از عینک مخصوص خودم است. در ارتباط با افراد همیشه سعی می‌کنم به عنوان یک دوست برخورد کنم و شعارم این است که  سیاست همه زندگی نیست، جزئی از زندگی است. می‌شود با همه دست دوستی و تفاهم داد. اما دوستانی هستند که حتی از کوچکترین چیزها هم به منفعتهای حزبی و سیاسی خود پل می‌زنند و سعی می‌کنند دوستی‌ها را به عنوان یک قربانی به مسلخ سیاست ببرند. من از این افراد چنان بیزارم و چنان فرار می‌کنم که گوسفندی از گرگ فرار می‌کند.
  5. در مورد شخصیتهای سیاسی و مذهبی و ملی کشور از امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه، تا آقای احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور فعلی، ملاک و معیار من نیت، عمل و اخلاص آنهاست. اگر اعمال و رفتارشان انسانی است و دین عزیز اسلام بر اعمال و رفتار آنها صحه گذاشته است با کمال میل دوستشان دارم و حاضرم عشق و علاقه‌ام را با صداقت تمام به این افراد اعلام کنم؛ اما وقتی معیارها بر عکس اعمال و رفتار این بزرگان باشد هیچ وقت چنین نمی‌کنم، و این چیزی است که عقل سلیم بر آن تاکید دارد.
نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 7:30 | لینک ثابت |

روزهای رمضانی ما هم چنین به پایان رسید. زود، زیبا، حسرت‌آمیز،...چقدر قشنگ بود! این ربنایی که هیچ وقت کهنه نمی‌شود، آن لذت بی‌پایان دم افطار و آن شور و شوق بچه‌هایی که حتی روزه هم نمی‌گرفتند! آه که تمام شد...جمع کن سفره مهربانیت را خدا، به خودت قسم شرمنده‌ایم، آخر کسی هم غیر از خودت پیدا می‌شود بنده‌هایی مثل ما را یک ماه آزگار سر سفره مهرش نگه دارد و دست نوازش به سرشان بکشد؟ در بزرگی تو همین ماه رمضانت بس! من از لحظات زیبای این ماه به زیبایی تو می‌رسم. الهی! بهشتت چگونه است؟ سفره‌های بهشتی تو چگونه خواهد بود؟ لحظه‌های دیدار با تو؟ لحظه‌های شنیدن صدای پر از طراوت تو؟ ما گفتیم و شنیدیم ربنا! تو هم می‌گویی عبدی، عبادی؟...خدای من! چقدر سخت است سحرها بی‌دعای سحر بیدار شویم! چقدر دلتنگت خواهیم شد وقتی دیگر تو را در کنار سجاده نماز صبحمان احساس نخواهیم کرد!...چقدر سختمان خواهد شد برای نماز صبح بیدار شویم وقتی بوی تو را حس نکنیم! هیچ کریمی میهمانهای خودش را بیرون نمی‌کند، ما خودمان می‌خواهیم جمع کنیم برویم. خوب خجالت می‌کشیم! یک ماه آزگار خورده‌ایم و خوابیده‌ایم و لذت برده‌ایم!...هر بدی از ما دیدی ببخش! حسابی شرمنده شدیم، سر سفره خودت هم اذیتت کردیم، مهمانی نبودیم که تو می‌خواستی، ولی خوب آمدیم و با همه پر رویی سر سفره‌ات نشستیم و تو هیچ وقت به روی خودت نیاوردی! چقدر بزرگی تو! چقدر کریم، چقدر مهربان! حلالمان کن ارباب!

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 23:41 | لینک ثابت |

 

امشب زغمت میان خون خواهم خفت                      و بستر عافیت برون خواهم خفت

*

حرف بزن مرد،

عدالت را صدا بزن!

صدای تو را هیچ عربده‌ای نخواهد بلعید،

صدای تو صدای علیست!

ای مرد،

آهای جوانمرد،

این روزها چگونه می‌خوابی با این همه موجهای توفانی تهمت؟

با این همه ساز مخالف چه می‌کنی مرد؟

این روزها چگونه سر به بالش آرامش می‌گذاری قهرمان؟

چگونه سر می‌کنی با این نامردمی‌ها؟

چگونه‌ای مرد؟

.

.

.

توان زانوهایت را می‌ستایم،

که از سنگینی این همه تهمت به ستوه نیامده‌اند!

ای قهرمان سترگ دانشگاه کلمبیا!

شمشیر زبانت را می‌ستایم،

که الحق شمشیر حیدری بود!

...

و اما بعد،

من همه قلمها را نفرین می‌کنم اگر ننویسند بر تو چه می‌گذرد!

همه علما را متهم می‌کنم به هر اتهامی، اگر حمایتت نکنند!

همه دنیا را به چالش می‌کشانم اگر در مقابلت سر تعظیم فرود نمی‌آورند!

خدا را اما؛

شکر می‌کنم که چنین تو را بالا برد تا بعضی‌ها برای همیشه زبون بمانند!!

از دوی خرداد تا سه‌ی تیر چقدر فاصله‌هاست!!

یک ماه و یک روز نه،

هزاران روز، هزاران سال، هزاران هزار سال نوری!

نفرین بر این نیرنگی که سیاست نیست!

نفرین بر معاویه،

نفرین بر عمروعاص!

نفرین بر آن زمانه‌ای که علی از دست مردمش گریست و به چاه شکایت کرد،

دکتر! حالا می‌دانی،

خوش به حالت! می‌دانی که خار در چشم و استخوان در گلو یعنی چه؟

صبور باش تا پیروزی فاصله‌ای نیست!

صبر صبر تا پیروزی!

 

 

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 1:38 | لینک ثابت |
 
business article
آبادان آباده آباده طشک آبسرد آبگرم آبیک آذرشهرآرادان آران و بیدگل آرمرده آستارا آستانه اشرفیه آشتیان آغاجاری آمل آوج آیسک ابرکوه ابهر ابوزیدآباد اراک ارداق اردبیل بیله سوار اردستان اردکان ارسنجان ارومیه ازنا اژیه استهبان اسدآباد اسفراین اسفرورین اسکو اسلام آباد غرب اسلام‌شهر اسلامیه اشتهارد اشکنان اصفهان اقبالیه اقلید الشتر الوند الیگودرز املش امیریه اندیشه اندیمشک اِوَز اهر اهل اهواز ایج ایزدخواست ایذه ایرانشهر ایلام ایوانکی باب انار بابارشانی بابل بابلسر بازرگان بافت بافق بالاده بانه بجنورد برازجان بردسکن بردسیر بروجرد بروجن بسطام بستک بشرویه بم بناب بنارویه بندرانزلی بندرترکمن بندرعباس بندرلنگه بندرگز بندر خمیر بوئین و میاندشت بوئین زهرا بوئین سفلی بوانات بوشهر بوکان بومهن بهار بهارستان بهبهان بهشهر بهمن بیارجمند بیجار بیدخت بیدستان بیرجند بیرم بیضا پارس آباد پاکدشت پاوه پردیس پلدشت پیرانشهر پیشوا بهاباد (شهری در استان یزد) تازه‌شهر تاکستان تایباد تبریز تربت جام تربت حیدریه تجریش تفت تفرش تکاب تنکابن (شهسوار) تودشک تویسرکان تهران تیران توتشامی جاجرم جاجرود جعفریه جلفا جم جنت‌شهر جناح جوادآباد جویبار جویم جهرم جیرنده جیرفت چابکسر چابهار چادگان چالوس چمران چمستان چناران چناره چهاردانگه حاجی‌آباد حبیب‌آباد (استان اصفهان) حسن‌آباد حسن‌آباد (استان اصفهان) حصارک حنا خارک خاش خامنه خاوران خدابنده خرامه خرم‌آباد خرم‌دشت خرمشهر خشت خلخال خلیل‌آباد خمام خمین خمینی‌شهر خنج خواجه خوانسار خور (استان اصفهان) خور (لار) (استان فارس) خوراسگان خورزوق خور و بیابانک خورموج داراب داران داریان دامغان دانسفهان درچه‌پیاز درگز دررود (در خراسان) دزج دزفول دستجرد دستگرد دلبران دلیجان دماوند دورود دوزدوزان دولت‌آباد دهگلان دهلران دیباج دیواندره دبیران خواجه رازمیان رامسر رامهرمز رامیان راور رباط کریم رزن رزوه رستم آباد رشت رشتخوار رضوانشهر (اصفهان) رضوانشهر (گیلان) رفسنجان رفیع (کاوه) رودبار رودسر رودهن رونیز رویان (علمده) ری زیاران زابل زاهدان زاهدشهر زرقان زرند زرنق زرینه زنجان زنوز زواره سياه منصور ساری ساوه سبزوار سپیدان سده سراب سراوان سرپل ذهاب سرخس سرخه سردرود سرعین سروآباد سروستان سریش‌آباد سعادت‌شهر سقز سگزی سلطانیه سلماس سلمانشهر (متل قو) سمنان سمیرم سنقر سنگسر سنندج سوسنگرد سوق سورشجان سه‌قلعه سیاهکل سیدان سیرجان سیس سیوند شادگان شازند شال شاندرمن شاندیز شاهدشهر شاهرود شاهین‌شهر شبستر شربیان شرفخانه شریف‌آباد ششده شندآباد شوش شوشتر شویشه شهداد شهربابک شهر پیر شهرضا شهرکرد شهریار شهمیرزاد شیراز شیروان شهربیر ((شاهدیه)) صاحب صباشهر صحنه صغاد صفادشت صفاشهر صوفیان صومعه سرا ضیاء‌آباد ضیابر(گیلان) طالقان (شهرک) طبس طرقبه عباس آباد عجب شیر عسگران علامرودشت علی آباد عنبران فارسان فتح‌آباد فراشبند فردوس فردوسیه فرهادگرد فریدن فریدون‌کنار فریمان فسا فشك فشم فلاورجان فومن فیرورق فیروزکوه فیروزآباد قائم‌شهر قائمیه قاین (قائن) قادرآباد قدس قرچک قروه قزوین قشم قصرشیرین قطب‌آباد قلعه‌تل قم قمصر قنوات قوچان قیدار قیروکارزین کازرون کاشان کاشمر کامفیروز کامیاران کانی‌سور کبوترآهنگ (کبودرآهنگ/کبود رآهنگ) کرج کردکوی کرمان کرمانشاه کرند کره‌ای کشک‌سرای کلات کلاته خیج کلاچای کلارآباد کلاردشت کلاله کلوانق کلور کلیبر کمال‌شهر کمشجه کمه کنارتخته کنگاور کوار کوچصفهان کوزه‌کنان کوشک کوهپایه کوهدشت کوهین کهریزک کهک کهنوج کیش کیلان گالیکش[1] گچساران گراش گرگان گرمسار گرمی گز گلباف گلپایگان گلستان گلوگاه گله‌دار گمیشان گناباد گناوه گنبد کاووس گیلان غرب گهواره گوران لار لامرد لاهیجان لپوئی لردگان لنگرود لواسان لوشان ماسال ماسوله ماکو ماهان ماه‌دشت ماه‌شهر مبارکه مجن محلات محمدآباد محمدآباد (استان اصفهان) محمدشهر محمودآباد محمودآباد نمونه مراغه مرزن آباد مرند مرودشت مریوان مسجدسلیمان مشکان مشکین‌دشت مشکین‌شهر مشهد مصیری معلم‌کلایه ملارد ملایر منجیل منظریه موچش مورچه خورت مهاباد (آذربایجان غربی) مهاباد (استان اصفهان) مهدی‌شهر مهر مهران مهریز میامی میاندشت میاندوآب میانه میبد میرجاوه میمند میمه میناب مینودشت نایین نجف آباد نراق نسیم‌شهر نشتارود نصرآباد نطنز نظرآباد نقده نکا نمین نودان نور نورآباد (ممسنی) نوشهر نوکنده نهاوند نهبندان نیریز نوش آباد نیشابور نیک‌آباد وحدتيه شهرستان دشتستان واجارگاه وایقان وحیدیه ورامین وراوی ورزنه وزوان