تبليغاتX
باغچه
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی


باغچه










اینجا ده من است

زادگاه من،

 و من به یاد می‌آورم روزهای تولدم را،

زمستان آن سال سخت بود،

و تا بهار به درازا کشیده بود.

و مادرم مرا با چه مصیبتی به بهار رسانده بود!

با دوا و دعا،

با نذر و نیاز،

و با هزار مصیبت دیگر!

آخر برای چه؟

آخر برای بزرگ کردن ذات غم،

برای عصاره‌گیری اشک،

برای شکسته شدن مرد،

چرا آن همه مصیبت مادر؟

کاش می‌دانستی برای چه می‌زایی،

برای چه بزرگ می‌کنی،

و برای چه...

بزایید برای کشتن،

زاییده شوید برای مردن،

و زندگی یعنی مرگ!

*

البته برای دیدن شبهای مهتابی خوشحالم،

برای دیدن آن آسمان سیاهی که پر از ستاره‌های سفید بود!

برای دیدن آن ماهی که دست مرا می‌گرفت و تا آسمان بالا می‌برد!

برای پیاده روی در شبهای ساکت ده دلم تنگ شده است!

این دلتنگی چه بود در وجود من کاشته شد؟

و آن دوست شبهای مهتابی!

و حقارت در مقابل شکوه کوهها،

شرشر جوی‌ها!

بوی علفهای بهار!

شبنم سحرگاهان!

...آه ! روستا چقدر زیباست!

*

امروز هزار سال از عمر من می‌گذرد!

هزار سال!

روزها در من بی‌هیچ تکانی تکثیر می‌شوند،

و شبهای بدون خوشه پروین،

بدون دب اصغر و اکبر،

بدون آن هفت برادران،

بدون کهکشان راه شیری،

به وسعت هزار سال در من بزرگ می‌شوند،

و من خمیازه می‌کشم،

خمیازه پشت سر خمیازه!

تا موعد خواب سر رسد!

...آه از جرعه‌ای خواب گوارا در پشت بام خانه‌ روستایی‌مان!

***

  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 18:19  توسط مجید محبوبی  | 


  

جابر بن يزيد در روايتي ميگويد: زماني خدمت امام محمد باقر(عليه السلام) رسيدم و از نيازمنديهاي خود به ايشان شكايت كردم. حضرت فرمودند: اي جابر! اكنون هيچ درهمي نزد ما نيست [تا به تو عطا كنيم].

از آن سخن اندكي بيشتر نگذشته بود كه كميت شاعر، نزد حضرت مشرف شد و عرض كرد: فداي تو شوم! اگر اجازه بفرمائيد، ميخواهم قصيده‏اي خدمت شما عرضه كنم. حضرت فرمودند: بخوان. كميت نيز قصيدهاي را خواند و زماني كه به پايان رسيد، حضرت فرمود: اي غلام! از آن اتاق يك بدره (هر بدره برابر است با هزار درهم است) بيرون بياور و به كميت بده. غلام نيز يك بدره آورد و به كميت داد.

پس از آن دوباره كميت گفت: فداي تو شوم! اگر اجازه بفرمائيد، قصيدهاي ديگر خدمت شما عرض نمايم. حضرت فرمود: بخوان! و كميت قصيدهاي ديگر را قرائت كرد. سپس باز هم حضرت به غلام فرمود كه بدرهاي ديگر از اتاق بيرون بياورد و به او عطا كند.

كميت باز هم عرض كرد: فداي تو گردم!‌ اگر اجازه دهيد، قصيده سوم را نيز براي شما بخوانم؟ حضرت باز هم فرمود: بخوان! و كميت دوباره قصيدهاي را نزد حضرت عرضه داشت. و آن حضرت مجدداً فرمود: اي غلام! يك بدره از آن اتاق بيرون بياور و به كميت بده. و غلام بر حسب فرمان حضرت، بدرهاي ديگر از اتاق بيرون آورد و به كميت داد.

در اين هنگام كميت گفت: به خدا سوگند! من براي دريافت مال و فايدهاي دنيوي، زبان به مدح شما نگشودم. و از اين كار جز صلهي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و آنچه خداي متعال براي من واجب كرده، قصدي ندارم. حضرت امام باقر(عليه السلام)‌ نيز در حق كميت دعاي خير كرد و پس از آن گفت: اي غلام! اين بدرهها را به مكان خودش بازگردان.

جابر ميگوديد: هنگامي كه اين حالات را مشاهده كردم، فكري در سرم خطور كرد و با خودم گفتم: امام(عليه السلام) در ابتدا به من فرمود حتي يك درهم نيز در دست من نيست. در حالي كه دستور داد به كميت سي هزار درهم عطا كنند. از اين رو هنگامي كه كميت بيرون رفت، به امام(عليه السلام) عرض كردم: فدايت شوم! شما در ابتدا به من فرموديد كه حتي درهمي نزد من نيست، اما دستور داديد كه به كميت سي هزار درهم عنايت كنند.

امام باقر(عليه السلام) فرمود: اي جابر! برخيز و به آن اتاق كه درهمها را از آن خارج  و وارد كردند، برو. جابر گفت: من برخواستم و به آن اتاق رفتم، ولي از آن درهمها هيچ خبري نبود. هنگامي كه خدمت حضرت برگشتم، به من فرمودند: اي جابر! آن معجزات و كراماتي كه ما از شما پنهان كردهايم [و به شما نشان ندادهايم] بسيار بيشتر از آن است كه بر شما ظاهر ميكنيم.

آن‏گاه حضرت برخواستند و دست مرا گرفتند به همان اتاق بردند، و پاي مباركشان را بر زمين زدند. ناگهان چيزي مانند گردند شتر از طلاي سرخ، از زمين بيرون آمد. سپس فرمودند: اي جابر! به اين معجزه آشكار نگاه كن، و آن راز را جز براي برادران ديني خود كه به ايمان آنان يقين داري، بازگو نكن. همانا خداوند متعال به ما قدرتي داده كه بتوانيم به وسيله آن، هر چه بخواهيم انجام دهيم. و اگر بخواهيم، ميتوانيم همه زمين را با مهارت‏هاي خود، به هرجا كه ميخواهيم بكشانيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 18:44  توسط مجید محبوبی  | 


 

امروز دوستم آقای پیرانی زنگ زد و خبر چاپ شدن کتابم را داد. اول خرداد کتاب را آماده تحویل دادم. با طرح روی جلد و داستانها تایپ شده. و تا چاپ شود بیشتر از یک ماه طول کشید.

«اولین برفی که زمین نشست» مجموعه شش داستان کوتاه از نوشته‌های من در مجلات سلام بچه‌ها و سروش نوجوان بود. از تابستان 74 تا زمستان 1385 که هز از گاه وقتی فراغتی دست می‌داد هوای ده می‌کردم و از خاطرات شیرین و شنیده‌ها و دیده‌ها داستان می‌ساختم. خود نوشتن داستان‌ها برایم خاطره هستند. خاطرات شیرین. والبته هر وقت گذرم به مجله سلام بچه‌ها می‌افتاد و برای بررسی و تصویب آنجا می‌دادم خاطرات تلخی برایم رقم می‌خورد...بگذریم.

به هر حال این کتاب کوچک که حاصل سال‌های پیاده‌روی من در عرصه داستان‌نویسی کودک و نوجوان بود یادآور زحمات اساتید عزیزی چون آقایان مظفر سالاری، سید سعید هاشمی و محمدرضا سرشار می‌باشد. این عزیزان با بزرگواری داستان‌ها را می‌خواندند و بعد از نقد و بررسی در مجله به دست چاپ می‌سپردند. برای اولین بار توکل به خدا کردم و سرمایه‌گذاری کتاب را خودم به عهده گرفتم، چه اینکه حوصله منت‌کشی و دردسرهای رفت ‌آمد به تهران را نداشتم. به هرحال هشتصد تومان دادیم و سه هزار نسخه کتاب 64 صفحه‌ای تحویل گرفتیم و این از منظر بعضی از دوستان یعنی خودکشی اقتصادی برای یک نویسنده نوپا؛ امّا عشق را چه دیده‌ای؟ عشق به چاپ داستان‌هایی که آن را با هزار و یک مصیبت و درد سر نوشته‌ای، داستانهایی که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند و هر وقت می‌خوانی برایت دلگرم کننده و امید‌ آفرین هستند...

«اولین برفی که زمین نشست» در تابستان داغ قم متولد شد تا شاید با سرمای خود عطش حسرت خاطرات گذشته ما را خنکایی بخشد و پلی باشد از گذشته من در آذربایجان با حالی  که امروز در قم هستیم و  آینده‌ای که هنوز مشخص نیست...

 

آدرس ناشر:قم 45 متری شهید صدوقی-صدوقی 46-کوچه شهید رسولی- پلاک 55

تلفن2905509 0251

همراه: 09144213504

09122531105

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 22:21  توسط مجید محبوبی  | 


هبوط،

و تن خسته من!

حکایت جدایی،

و شکایت من!

عشق

و آتشی که به جانم پیچید!

و زمین

گهواره لرزان من!

و مادر

سه طلاقه پدر و کلفت بهشت!

چشمهایت را باز کن،

برخیز!

تو از چشم خدا افتاده‌ای،

گناهت چیست؟ چه بود؟

مستی، هنوز سرمست گناه!

چشمهایت را باز کن،

برخیز مرد!

زمین سزای گناهکاران است.

گناه،

نگاه،

گیاه،

کدامش بود جرم تو آدم؟

برخیز و در این کویری که جز شن چیزی نمی‌روید قدم بردار!

آه،

آفتاب سوزان حجاز!

بادهای سیاه!

خاک، همه جا خاک!

و عریانی بیابانی که از تنهایی زوزه می‌کشد!

تو غصه هزاران هزار نسلی پدر،

...

حوایت را گم کرده‌ای؟

آه حوا پدر!

حوا!!

و ما ادرئک ما حوّا؟

نه تو دانستی و نه ما،

هیچ کس ندانست مادر ما حوّا که بود؟

جلوه‌ای از گلهای بهشت؟

عصاره‌ای از میوه‌های عدن؟

در گل او چه سرشته بود خدا؟

که بوی بهشت می‌داد

بوی بهار،

بوی انار!

...

آواره!

آواره‌ترین، برخیز!

خارهای بیابان به تو می‌گریند.

قطاری از شتران،

درای قافه‌ای در دور دست،

بر می‌خیزی،

فرار می‌کنی،

طوفان،

طوفان داغ،

اما نسیمی در میان دارد طوفان،

بیابان همه خار است پدر!

خون از کف پاهایت شره می‌کند.

حوایت کجاست مرد؟

...

وقتی به هم می‌رسید،

همدیگر را پیدا می‌کنید،

سر به شانه هم می‌گذارید،

گریه می‌کنید،

زمین و زمان به هم می‌ریزد،

ابرها می‌آیند سیاه و گرفته!

از بغض،

بغضشان می‌ترکد،

و اشکشان جاری می‌شود...

و بهار می‌شود سرآغاز زندگی!

پدر،

 به خداما نیز آواره‌ایم در این خاک،

تنهاییم در حجاز خیابانها،

سرخورده‌ایم دراین  برهوت

و راستش،

 حوای خود را گم کرده‌ایم پدر!

 مددی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت 10:31  توسط مجید محبوبی  | 


محمود دولت آبادی

بیشتر کتابهای خواندنی محمود دولت آبادی را خوانده ام. بعضی‌ها را حتی دو بار. اعتراف می‌کنم که یگانه داستان سرای ایرانی است که در نوشتن از مرزهای موفقیت فراتر رفته و به مقام سترگ داستان‌سرایی رسیده است.

به او لقب شهرزاد داده‌اند. به نظر من این مقام مقام او نیست. شهرزاد فقط قصه ساخته است. در حالی که دولت‌آبادی روح کلمات روایت را با روح خواننده پیوند می‌دهد. 

دیروز کتاب "عقیل، عقیل" او را بازخوانی کردم. دو سال پیش یکبار خوانده بودم. داستان رسوب خوبی در وجودم نکرده بود. دیروز برداشتم و در یک نشست خواندم و تمام کردم. دولت آبادی این داستان را ۳۵ سال پیش نوشته است. او مثل داستانهای دیگرش ملاحظه خواننده داستان را نمی‌کند. بی‌رحمانه و لخت و عریان ماجرا را به رخ خواننده می‌کشد. خلاصه داستان این است که مردی به نام عقیل در زلزله جنوب خراسان دچار مصیبت می‌شود. روستای زلزله زده روستای خاف است. خانواده عقیل همه زیر آوار می‌مانند. زنش موقع پختن نان، عروسش در حمام، داماد و دختر و نوه هاش جای دیگر و تنها کسی که از روستا برای او می‌ماند دخترش شهربانوست. باضافه بزی و چند مرغ و خروسی. عقیل با ناامیدی از زندگی در خاف به امید پیدا کردن پسر سربازش از ده خارج می‌شود. هنوز کمی از ده دور نشده شهربانو را از دست می‌دهد. کنار درخت مراد او را خاک می‌کند و ناامیدتر راه به گناباد می‌برد...

این گزارش ۶۴ صفحه ای از آن زلزله چنان دلخراش است که آن آدم خیال می‌کند آن مصیبت ۳۵ سال پیش همین دیروز اتفاق افتاده است. شخصیت بیچاره عقیل چنان زنده و صمیمی است که آدم دلش می‌خواهد بنشیند و برای عقیل داستان زار زار گریه کند.

غیر از شخصیت پردازی استثنایی و واقعا ستودنی این داستان اسم داستان است که باز  از هنرمندی نویسنده در انتخاب اسم برای کتاب خویش حکایت می‌کند. موضوع داستان زلزله خاف است. با تو.جه به موضوع اگر اسمی متناسب با موضوع انتخاب می‌کرد شاید هیچ کس رغبت به خواندن آن نمی‌نمود. چون آنقدر مصائب و حوادث زلزله آشکار و پیش پا افتاده است که انگیزه ای در خوانددگان ایجاد نمی‌کرد. اما عقیل عقیل خود بار معنایی عجیبی دارد. عقیل عقیل. تکرار این اسم حکایتن از یک ماجرای عجیبی است. عقیل عقیل. آدم را به فکر فرو می‌برد. و ...بعد از خواندن داستان است که آدم به دولت آبادی حق می‌دهد که چرا اسمی متناسب با موضوع انتخاب نکرده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 17:32  توسط مجید محبوبی  |