تبليغاتX
باغچه

Fast & Free Image Sharing

1.    ظهر، نه بعد از ظهر، در یک هوای دم کرده. زیر کولر آبی. ساعت حوالی ساعت 6 است. کامپیوتر  عهد بوقی دوستم حوصله ام را سر برده است. بعد از پارتیشن بندی و فرمت و هر بازی دیگر، باز وقتی می‌آید بالا قفل می‌کند. مانده‌ام چیکار کنم. هوای دم کرده اتاق خفه‌ام کرده است. ریستارت!! و... دوباره فحش و بد و بیراه به مایکروسافت! به خود دوستمون که دست بردار نیست از این ابر رایانه!...فیضی(دوستم) با کف دست به پهلوی کیس می‌کوبد. صدا می‌پیچید. عینکم را بر می‌دارم. آه می‌کشم. خدایا خودت راهی پیش پای ما بگذار! زمین موج بر می‌دارد. صدای مهیبی در و دیورا را می‌لرزاند. و این هم تجربه جدید! یوم یکون الناس کالفراش المبثوث! مثل قرقی از در و دیوار می‌زنم بیرون. در و دیوار همچنان می‌لرزد. نگران بچه های خود هستم. تن 95+5 کیلویی‌ام را در کوچه ‌های شهرک می‌دوانم. مثل یک دونده سیاه آفریقایی! همه بیرون ریخته‌اند. این بار زلزله را ول کرده اند و به من نگاه می‌کنند. فکر می‌کنند هشت نفر از عزیزانم را از دست داده‌ام. هر کی هر چیزی می‌پرسد بدون جواب می‌گذارم و رد می‌شوم. چه هیجانی دارد و داشته‌ است این زلزله!

2.    اذا زلزلت الارض زلزالها...حنانه و مادرش با اولین لرزش مخوف زمین خود را به زیر میز بدبخت من رسانده‌اند. در را با هر مصیبتی است باز می‌کنم. سر و صدایی که من ایجاد کرده ام کمتر از زلزله نیست. حنانه تا صدایم را می‌شنود به بغلم می‌پرد و بغض می کند. مادرش بسیجی‌وار لباس‌های بیرون را پوشیده و منتظر است تا آن ور دنیا بدود. از محمدجواد خبری نیست...نکند زیر آوار مانده است!!...کو آوار؟ همگام با پس‌لرزه‌ها دوباره پله‌های دراز طبقه دوم را به زمین می‌رسانم و این بار دنبال محمدجواد. با دوچرخه روبرویم سبز می‌شود.«بابا زلزله را دیدی؟» جواب می‌دهم:«آری زلزله را حس کردم!» نفس نفس می‌زنم... و قال الانسان ما لها؟...

3.    چه شوری دارد این بلایای طبیعی! همه زن و مرد و کوچک و بزرگ بیرون آمده‌اند. یاد بم می‌افتم! چرا آنها هشدارهای قبلی غیبی را جدی نگرفتند؟... ساعت 10 شب است. مردم آرام آرام به زیارت حرم و جمکران می‌روند. اینها همان آدمهایی هستند که دوست ندارند کسی بهشان بگوید ترسیده اند. به بهانه زیارت امکان مقدسه جان خود را بر می‌دارند و فرار می‌کنند. عده‌ای به بهانه تفریح راهی بوستان علوی هستند. برای اینها هم فال است و هم تماشا! واقعا بوستان علوی هم در چنین روزهایی به درد می‌خورد. جاهای خوبی دارد برای خوابیدن! سکوهای تمیزی درست کرده‌اند!...ما هیج جا نمی‌رویم. کجا را داریم؟ در خانه من دنبال رتق و فتق کارهام هستم و خانم به تقلید از آموزشها تلویزیون دارد مسائل ایمنی را بررسی می‌کند. یک ساک پر از خورد خوراکی و سیخی برای لحظه‌ای که آوار همه جا را فرا گرفت و یک بطری آب و چراغ قوه و خدا پدر صدا و سیما را بیامرزد.

4.    شب خسته‌ام. باید بخوابم. خانم می‌گوید. کشیک بده. می‌گویم چشم تا جایی که تاب مقاومت دارم. خوابم برده است. ساعت سه چهار صبح است که از خواب می‌پرم. خانم برای نماز صبح بلندم می‌کند. خدا را شکر بالاخره جان سالم بدر برده‌ایم!

5.    روز بعد از زلزله. در اتوبوس همه وقایع دیشب را به هم تعریف می‌کنند. یکی می‌گوید: خدا حتی با قمی‌ها هم شوخی ندارد. دیگری می‌گوید. گوشمالیی بود فقط. و الا ما که با خدا این حرفها را  نداریم. آن یکی از جربوزه خود حماسه‌ها می‌سراید و می‌گوید که امشب را راحت تر از شبهای دیگر خوابیدم. و کمپزهایی که در راه است. و من صادقانه می‌گویم: زلزله دلهره آور است. ترس آور است. مثل مار بؤایی که حتی زهرآگین هم نیست. کمش هم زیاد است و باید ازش ترسید و احتیاط کرد...و اخرجت الارض اثقالها: سنگین‌ترین سنگینی زمین گنهکارانی مثل من هستند. در زلزله آدم احساس می‌کند باری از گناهان از روی دوشش برداشته شده است. با خود می‌گویم:«اگر رفته بودیم اینهمه گناه را چه جوابی بود؟»

6.    شب همه در کوچه ها جمعند. با خانواده مثل اسرای کربلا در کوچه‌های شهرک سرگردانیم. خیلی‌های دیگر مثل ما هستند. استاد عربی من سید سیساوی از الجزایر با خانواده‌اش از روبر می‌آید:

-         کیف الحال الاخ مجید؟

-         اهلا و سهلاً مولای! الی این تذهب؟

-            لم ادری یا مجید الی این نذهب...نذهب

می‌گوید: نمی‌دانم کجا؟ فقط داریم می‌رویم...با آنها خداحافظی می‌کنیم و به راه خود ادامه می دهیم. در جایی که ساختمانهای شهرک به انتها می‌رسند. مجلس زنانه‌ای برپاست. چه کار خوبی! همه دور هم جمع و واژ های عربی مانند: الیوم یومین!... امروز دومین روز است... دختری به دختر دیگر تعریف می کند... و ما از کنارشان رد می‌شویم و راهی پارک بازی. حنانه کشته مرده تاب بازی است. فکر می‌کنم الان از خدا تشکر می‌کند که زلزله شده است و الا باباش هیچ وقت او را برای بازی به اینجا نمی‌آورد... و شب با دلهره و دلشوره به خانه برمی‌گردیم. تنها میز چهار پایه و بلند مطالعه مرا به عنوان سپر بلا در هال می‌گذاریم تا بچه ها با خیال راحت بخوابند و من نمی‌خوابم و هر لحظه منتظر آن صدای وحشتناک و مهیبم. خانم اصرار می‌کند که فردا صبح زود بلند شویم و بریم مراغه...می‌خندم. و لایمکن الفرار من حکومته! از سیطره حاکمین خداوندی مگر می‌شود فرار کرد؟ مراغه زلزله آمد چی؟ نترس. خیلی از مردم هستند که با وجود زلزله‌ها و سونامی‌های فراوان سنشان به 90 رسیده است. مرگ و زندگی ما دست خداست. هر کجا بخواهد باید لبیک گفت و گذر کرد...و زلزله هم برای خودش زیبایی هایی دارد و داشت.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

چشمان بی‌رمق فاطمه تا به تابوت حبشی اسماء افتاد، صورتش از هم وا شد. لبخندی زد و گفت:

- این خیلی بهتر است، مرد و زن از هم شناخته نمی‌شود.

اشک از چشمان اسماء سرازیر شد. نگاهی به صورت دختر رسول خدا انداخت. چقدر خوش‌حال بود. هیچ‌وقت بعد از وفات پیامبر او را چنین متبسّم ندیده بود.

فاطمه روی خود را پوشاند و گفت:

- اسماء اندکی منتظر باش، بعد صدایم کن، اگر جواب دادم که هیچ و گرنه من به دیدار رسول خدا رفته‌ام.

اسماء گریست. صدای گریه‌اش در سکوت غروب پیچید. هیچ‌کس نبود. علی بچه‌ها را به مسجد برده بود. اسماء پا از اتاق بیرون گذاشت و به افق های خاکستری شهر نگاه کرد. آسمان چقدر غم‌انگیز شده بود. برگشت و صدا زد:

- بی‌بی!...بی‌بی!

جوابی نشنید. دست بر سر کوبید. سپس شیونش به آسمان برخاست.«ای دختر محمد مصطفی!...»

با غم و اندوه بر بالین زهرا نشست. پیکر نحیف بی‌بی را بغل کرد. دوباره صدای هق‌هقش بلند شد. برخاست، ناله‌ای کرد و پیراهنش را چاک زد. سپس دیوانه‌وار بیرون دوید. دم در خانه با بچه‌های فاطمه روبه‌رو شد. بچه‌ها تا پریشانی اسماء را دیدند، با نگرانی پرسیدند:

- چه شده است اسماء؟...مادرمان فاطمه کجاست؟

جواب اسماء گریه‌ بود و گریه. حسنین از کنارش گذشتند و به اتاق مادر دویدند. حسین تا رسید بدن خسته‌ی مادر تکان داد و صدا زد:

- مادر! مادر!

حسن نعش مادر را بغل کرد و بلند گریست:

- مادر! با من حرف بزن مادر! تا روح از بدنم خارج نشده با من حرف بزن مادر! حسین گریه می‌کرد و پاهای مادر را می‌بوسید و با گریه می‌گفت:

- من حسین توام مادر!

اسماء با گریه‌ی فرزندان زهرا به سر و صورت خود می‌زد و ناله‌اش را بلند می‌کرد. ناگهان لحظه‌ای ایستاد و گفت:

- فرزندان رسول خدا، بروید پدرتان را خبر کنید!

حسن و حسین در حالی که صدایشان به ناله و گریه بلند بود از خانه بیرون آمدند و به مسجد رفتند. پدر در مسجد بود. بچه‌ها با گریه خبر مرگ مادر را به پدر رساندند. امیرالمؤمنین تا خبر را شنید بی‌هوش نقش بر زمین شد. اصحاب دور حضرت جمع شدند. به صورتش آب پاشیدند. حضرت به هوش آمد. مردم زیر بغلش را گرفته بودند و او را تسلی می‌دادند. حضرت ناله مي‌کرد و می‌گفت:

- ای فاطمه! تا تو زنده بودی من خود را در مصیبت پیغمبر به تو تسلیت می‌دادم، اکنون پس از مرگ تو چگونه صبر کنم؟

صدای شیون زنان مدینه در سیاهی شب منتشر شد. هر کس خبر را می‌شنید با گریه و اندوه به طرف خانه‌ی  علی می‌دوید. کوچه پس کوچه‌های منتهی به خانه‌ی دختر رسول خدا پر از جمعیت بود. صدای گریه و ناله‌ی جمعیت عرش خدا را به لرزه درآورده بود. هر کس به زبانی با دختر پیامبر سخن می‌گفت. عده‌ای از زنان رو به قبر رسول خدا کرده بودند و ضجّه می‌زدند. ام‌کلثوم پا از در سوخته‌ بیرون گذاشت. خواست مردم را دلداری دهد؛ امّا گریه امانش نداد. باز به خانه برگشت. صدای شیون زن‌ها دوباره بلند شد. ناگهان مردم ابوذر را دیدند که از پشت بام از طرف علی با آن‌ها سخن می‌گفت:« مردم به خانه‌هایتان برگردید، تشییع دختر پیامبر به تأخیر افتاد.»

مردم گریه‌کنان به خانه‌های خود بازگشتند.

خانه‌ی کوچک علی را بچه‌ها و زنانی که به سر و صورت خود می‌زدند و می‌گریستند پر کرده بود . هیچ‌کس را یارای آرام کردن آن‌ها نبود. اسماء و فضه و علی و حسن که بزرگ‌تر از بقیه‌ی بچه‌ها بود از گوشه‌های لحاف چسبیدند و جنازه‌ی دختر پیامبر را از اتاقش بیرون بردند. بیرون همه چیز برای غسل دادن  تن نحیف و خسته یک مادرآماده بود.

اسماء و فضه آب می‌ریختند و علی بدن دختر رسول خدا را می‌شست. علی هنوز هم گریه می‌کرد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد. ناگهان ایستاد. بازوی فاطمه میان دو دستش بود. لحظاتی نگاهش روی بازوی کبود مکث کرد. سپس برگشت و سر به دیوار گذاشت و هق‌هق گریست.

- فاطمه بازویش را به من نشان نداده بود  اسماء !

اسماء و فضه هر دو با صدای علی به گریه درآمدند. علی با دست به پیشانی‌اش می‌کوبید و مویه می‌کرد:

- خدایا این که می‌بینی کنیز توست، دختر رسول توست!...

بدن کفن شده‌ی فاطمه را وسط اتاق گذاشتند. بچه‌ها بدن را در میان گرفتند و خود را به روی جنازه انداختند.

- واحسرتا از دوری جدمان محمد، واحسرتا از فرقت مادرمان فاطمه‌ی زهرا، ای رسول خدا بعد از تو در این دنیا یتیم شدیم!

ضجه بود و فریاد. ناله بود و شیون و سنگینی این مصیبت را چه کسی می‌توانست تحمل کند؟

فاطمه خود به داد بچه‌ها رسید. لحظه‌ای دست‌هایش از کفن بیرون آمد و بچه‌ها را در آغوش خود فشرد. بچه‌ها مادر را بوسیدند و ناله‌هایشان را بلند کردند. صدایی از آسمان به گوش علی رسید:

- ای اباالحسن! حسن و حسین را از روی سینه‌ی مادرشان بردار، به خدا قسم که حسنین ملائک آسمان را به گریه درآوردند. حبیب مشتاق محبوب است، حسنین را از روی مادرشان بردار!

پاسی از شب گذشته بود. چشمان شهر مدینه به خواب سنگینی فرو رفت. علی، حسنین، ابوذر، سلمان و گروهی از مردان بنی‌هاشم جنازه‌ی فاطمه را در سکوت شب تشییع کردند. بر او نماز گذاشتند و او را در تاریکی شب به خاک سپردند.

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

نمی‌دانم

امام عسکری(درود خدا بر او باد) چه کرده بود؟

چه کرده است؟

به قول همه،

چه گناهی داشت؟

یا امام هادی(درود خدا بر او باد)،

چه هیزم تری به آنها فروخته بود؟

مانده‌ام

با دنیایی از آه و افسوس!

با علامتهای سؤالی که

در ذهنم تا ابدیت صف کشیده‌اند!

آخه مردم،

آهای نامردمان!

دشمنی هم حدی دارد!

خباثت، رذل بودن،...

چه بگویم؟

پستی را تا کجا بالا بردید!

*

تروریستها بچه‌های شیاطینند،

مگر نه؟

القاعده،

تکفیری‌ها،

طالبان،

صهیونیسم

همه تروریست‌ها از پستان ناپاک یک مادر شیر خورده‌اند!

آنها ناکسانی هستند،

نسل‌هایی هستند،

باقیمانده از معاویه، یزید، هارون‌الرشید، مأمون و معتصم و متوکل و مستنصر!

*

و حسن عسکری و پدرش(علیهما السلام)،

امام هادی و پسرش(علیهما السلام)،

فرزندان فاطمه‌اند(سلام الله علیها)!

همان نوری که به نور الهی پیوند خورده بود!

فرزندان فاطمه!

تاریخ اگر چه تاریک است؛ ولی از یاد نمی‌برد بخشش مادر شما را

که در شب عروسیش لباس نو به مسکینی داد!

فرزندان علی(علیه السلام)!

جوانمردی علی سایه به سایه اسطوره‌ها

افسانه‌های ملل،

فولکلورها،

در تاریخ آمده است!

و خلاصه کنم

اگر در این جهان خوبی هست،

 همه به اسم شما اهل بیت(ع) نوشته شده است!

 

*

و در تاریخ،

نوشته نشده است که:

پیامبر، علی، حسن و حسین و فرزندان دیگر پیامبر،

به ناحق کسی را کشته باشند،

از دیوار کسی بالا رفته باشند،

حق کسی را خورده باشند!

و...

در هیچ تاریخی پیدا نمی‌شود.

فریقین(شیعه و سنی)،

همه به عدالت، مهربانی و انسان دوستی

پیشوایان ما گواهی داده‌اند.

*

آهای بچه‌های شیطان!

دست از این کارهای زشتتان بردارید!

جرم فرزندان پیامبر ما چه بود؟

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

 

در کوچه پس کوچه‌های لطف‌آباد

بوی شکوفه‌های سنجد پیچیده است!

روستا در آغوش درختان سبز،

و من دنبال آن رفیق نیمه راه!

 

آه!

 دلم به آن روزهای مخملین تنگ شده است رفیق!

(کوچه خلوت بود

و تو در انتهای کوچه!

در زیباترین جایی که باید می‌ایستادی،

وسط پرسپکتیو آن نقاشی قشنگ!

 صدایت زیبا بود.

صدای تو،

صدای پرندگان

و صدای باغبان‌ها که از هر دو طرف به گوش می‌رسید.

و آوای خنک کوه،

چه باشکوه بود رفیق!)

و آن روز بهاری،

که آخرین روز بهار بود،

 اما گرفتن کارنامه آخرین روز رفاقت نبود!

...

کجایی رفیق؟

دلم برایت تنگ شده است!

نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 0:2 | لینک ثابت |
فرزند کعبه( داستان هایی از زندگی امام علی (ع) ) خانه در آتش (داستان هایی از زندگی حضرت فاطمه زهرا (س) ) ملاقات در شب مهتابی (داستانهایی از حضرت مهدی(عج) )

اولین برفی که زمین نشست

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 0:45 | لینک ثابت |

برای اولین بار امسال در نمایشگاه کتاب زیارتش کردم. ولی از سال ها پیش(حدود سالهای ۷۱ و ۷۲) وقتی به نثرهای دوست داشتنی و شیرین شخصی به نام "عرفان نظرآهاری" در مجله سوره نوجوانان می رسیدم دوست داشتم بشناسمش. شاید اون موقع ما هم سن بودیم و احساس می کردم احساستمان خیلی به هم نزدیک است. با این فرق که او زبانی برای گفتن داشت ولی من هنوز گنگ بودم. برای هر مناسبتی در اولین صفحات مجله دو سه بند نثر خوب از ایشان انتخاب می کردند و ما با یکی دو نفر از دوستان افتخارمان در مجله این بود که اسممان در میان نامه های رسیده ثبت شود. مثل مجید محبوبی از تبریز. وبارها ثبت شده بود و ما این را به دوستان دیگر به عنوان پز نشان داده بودیم...و امسال وقتی خانم نظرآهاری را خیلی اتفاقی از نزدیک دیدم اولین احساسی که سراغ اومد احساس شرمندگی بود. چه این که چند بار در کامنتهایی که تو سایت نار و نورش گذاشته بودم به شیطنتهای کودکانه آلوده بود. مثل این قضیه که اسم شما پسرانه است مثلا و از این حرفها. در حالی که ایشان مقام و منزلتشان بالاترین از حرفهاست. دانش آموخته ارشد ادبیات استاد دانشگاه و بالاترین از اینها نویسنده مقتدر عرصه ادبیات کودک و نوجوان و دوست داشتنی ترین لقبی که این روزها بهش داده اند: «بچه محل خدا» بخاطر شعرها و دلنوشته هایی صمیمی که با خدا و برای خدا دارد.

به هر حال برایش آرزوی موفقیت و سعادت می کنم.

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 0:51 | لینک ثابت |
 
business article
آبادان آباده آباده طشک آبسرد آبگرم آبیک آذرشهرآرادان آران و بیدگل آرمرده آستارا آستانه اشرفیه آشتیان آغاجاری آمل آوج آیسک ابرکوه ابهر ابوزیدآباد اراک ارداق اردبیل بیله سوار اردستان اردکان ارسنجان ارومیه ازنا اژیه استهبان اسدآباد اسفراین اسفرورین اسکو اسلام آباد غرب اسلام‌شهر اسلامیه اشتهارد اشکنان اصفهان اقبالیه اقلید الشتر الوند الیگودرز املش امیریه اندیشه اندیمشک اِوَز اهر اهل اهواز ایج ایزدخواست ایذه ایرانشهر ایلام ایوانکی باب انار بابارشانی بابل بابلسر بازرگان بافت بافق بالاده بانه بجنورد برازجان بردسکن بردسیر بروجرد بروجن بسطام بستک بشرویه بم بناب بنارویه بندرانزلی بندرترکمن بندرعباس بندرلنگه بندرگز بندر خمیر بوئین و میاندشت بوئین زهرا بوئین سفلی بوانات بوشهر بوکان بومهن بهار بهارستان بهبهان بهشهر بهمن بیارجمند بیجار بیدخت بیدستان بیرجند بیرم بیضا پارس آباد پاکدشت پاوه پردیس پلدشت پیرانشهر پیشوا بهاباد (شهری در استان یزد) تازه‌شهر تاکستان تایباد تبریز تربت جام تربت حیدریه تجریش تفت تفرش تکاب تنکابن (شهسوار) تودشک تویسرکان تهران تیران توتشامی جاجرم جاجرود جعفریه جلفا جم جنت‌شهر جناح جوادآباد جویبار جویم جهرم جیرنده جیرفت چابکسر چابهار چادگان چالوس چمران چمستان چناران چناره چهاردانگه حاجی‌آباد حبیب‌آباد (استان اصفهان) حسن‌آباد حسن‌آباد (استان اصفهان) حصارک حنا خارک خاش خامنه خاوران خدابنده خرامه خرم‌آباد خرم‌دشت خرمشهر خشت خلخال خلیل‌آباد خمام خمین خمینی‌شهر خنج خواجه خوانسار خور (استان اصفهان) خور (لار) (استان فارس) خوراسگان خورزوق خور و بیابانک خورموج داراب داران داریان دامغان دانسفهان درچه‌پیاز درگز دررود (در خراسان) دزج دزفول دستجرد دستگرد دلبران دلیجان دماوند دورود دوزدوزان دولت‌آباد دهگلان دهلران دیباج دیواندره دبیران خواجه رازمیان رامسر رامهرمز رامیان راور رباط کریم رزن رزوه رستم آباد رشت رشتخوار رضوانشهر (اصفهان) رضوانشهر (گیلان) رفسنجان رفیع (کاوه) رودبار رودسر رودهن رونیز رویان (علمده) ری زیاران زابل زاهدان زاهدشهر زرقان زرند زرنق زرینه زنجان زنوز زواره سياه منصور ساری ساوه سبزوار سپیدان سده سراب سراوان سرپل ذهاب سرخس سرخه سردرود سرعین سروآباد سروستان سریش‌آباد سعادت‌شهر سقز سگزی سلطانیه سلماس سلمانشهر (متل قو) سمنان سمیرم سنقر سنگسر سنندج سوسنگرد سوق سورشجان سه‌قلعه سیاهکل سیدان سیرجان سیس سیوند شادگان شازند شال شاندرمن شاندیز شاهدشهر شاهرود شاهین‌شهر شبستر شربیان شرفخانه شریف‌آباد ششده شندآباد شوش شوشتر شویشه شهداد شهربابک شهر پیر شهرضا شهرکرد شهریار شهمیرزاد شیراز شیروان شهربیر ((شاهدیه)) صاحب صباشهر صحنه صغاد صفادشت صفاشهر صوفیان صومعه سرا ضیاء‌آباد ضیابر(گیلان) طالقان (شهرک) طبس طرقبه عباس آباد عجب شیر عسگران علامرودشت علی آباد عنبران فارسان فتح‌آباد فراشبند فردوس فردوسیه فرهادگرد فریدن فریدون‌کنار فریمان فسا فشك فشم فلاورجان فومن فیرورق فیروزکوه فیروزآباد قائم‌شهر قائمیه قاین (قائن) قادرآباد قدس قرچک قروه قزوین قشم قصرشیرین قطب‌آباد قلعه‌تل قم قمصر قنوات قوچان قیدار قیروکارزین کازرون کاشان کاشمر کامفیروز کامیاران کانی‌سور کبوترآهنگ (کبودرآهنگ/کبود رآهنگ) کرج کردکوی کرمان کرمانشاه کرند کره‌ای کشک‌سرای کلات کلاته خیج کلاچای کلارآباد کلاردشت کلاله کلوانق کلور کلیبر کمال‌شهر کمشجه کمه کنارتخته کنگاور کوار کوچصفهان کوزه‌کنان کوشک کوهپایه کوهدشت کوهین کهریزک کهک کهنوج کیش کیلان گالیکش[1] گچساران گراش گرگان گرمسار گرمی گز گلباف گلپایگان گلستان گلوگاه گله‌دار گمیشان گناباد گناوه گنبد کاووس گیلان غرب گهواره گوران لار لامرد لاهیجان لپوئی لردگان لنگرود لواسان لوشان ماسال ماسوله ماکو ماهان ماه‌دشت ماه‌شهر مبارکه مجن محلات محمدآباد محمدآباد (استان اصفهان) محمدشهر محمودآباد محمودآباد نمونه مراغه مرزن آباد مرند مرودشت مریوان مسجدسلیمان مشکان مشکین‌دشت مشکین‌شهر مشهد مصیری معلم‌کلایه ملارد ملایر منجیل منظریه موچش مورچه خورت مهاباد (آذربایجان غربی) مهاباد (استان اصفهان) مهدی‌شهر مهر مهران مهریز میامی میاندشت میاندوآب میانه میبد میرجاوه میمند میمه میناب مینودشت نایین نجف آباد نراق نسیم‌شهر نشتارود نصرآباد نطنز نظرآباد نقده نکا نمین نودان نور نورآباد (ممسنی) نوشهر نوکنده نهاوند نهبندان نیریز نوش آباد نیشابور نیک‌آباد وحدتيه شهرستان دشتستان واجارگاه وایقان وحیدیه ورامین وراوی ورزنه وزوان