آنجا سرزمین خشک و بیآب و علفی بود در نزدیکی نینوا، اما کربلا هم نبود؛ اگر چه کربلا را نیز عشق کربلا کرد...قافلة عشق به سر منزل جاودان خویش نزدیک میشود...و این عاقبت کار عشق است. موکب امام به هر سوی که میرفت، به سوی دیگرش سوق میدادند تا روز پنجشنبه دو محرم سال شصت و یکم هجری به کربلا رسید.
از دست نوشته های سید مرتضی آوینی
سوگند به آسمان خاکستری زمستان!
سوگند به آن گلهای کوچکی که خدا در هر زمستان به سر دوستانش میریزد!
سوگند به صبح کودکیمان!
و سوگند به قندیلهایی که از ناودان کوچهها آویزان بود!
سوگند به آن صبح قشنگی که پدرم برف پشت بامها را میرُفت و صدای پارویش در سکوت روستا میپیچید!
من کلاغهای باغ همسایه را از یاد نخواهم برد. گنجشکهای گرسنه را فراموش نخواهم کرد. صدای ناله آن سگ سرمازده را از دفتر خاطرات ذهنم پاک نخواهم کرد. و...
سوگند به تو! سوگند به آن دو میل بافتنی تو دختر!
جورابهای سبز پشمی را که تو برایم بافتی و به مادرم دادی تا پایم کند، هیچ وقت از پاهای کودکیام درنخواهم آورد.
زمستان است
و این آوای کولاک است
که میپیچد.
حیاط لبریز از موج،
سرشار از باد
و مادرم آه می کشد
میگوید:
چه سرد است، چه طوفان است!
آوای پدر میرسد از دور دست، از قبرستان که:
«این زمستان است.
و ما لحاف سفید در بر کردهایم.
خوابیدهایم روی این برفها!
شکوفه شکوفه گل
سبد سبد شکوفه!...»
و من اینجا، مادر!
در عرصات کویر،
در رستاخیز زمهریر،
در صبح سترون،
در زمینی که به یخ بارور است،
تنها ماندهام.
کجاست کرسی گرم خانهات؟
دلم برای آش بلغورت تنگ شده است!
تنور عشق را بگیران،
بچهها را از خواب بیدار کن،
و بگو:
زمستان است مادر!
خجسته عید سعید غدیر خم، عید امامت و ولایت، بر دل دادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت مبارک و تهنیت باد.
بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد.
غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام، علی را به برادری و وصایت خواند و در غدیر، اعلام ولایت و امامت او را فرمود.
مهر بی مثال از آفتاب، نورانی تر و گرما بخش تر، صبحگاهان به اشارت او سر از خواب بر می دارد. ستارگان آسمان نیز وامدار نیم نگاه اویند و ما هم جرعه نوش جام ولای آن بزرگ، آن عزیز، آن مهربان تر از پدر، آن جاری از باران و آن خوب تر از پاکی که:
شرف، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت، آب بر دست تو ریزد
چه گویم مهربانی مادر توست
نگاه راستی در جست و جویت
و ما چه گوییم تو ای مهربان مولای کریم، که پایمردانه بر زبر کائنات ایستاده ای و زمین و هر آنچه در آنست در مشت تو و زمان، رشته آویخته از سرانگشت تو. ورود عظیم تاریخ جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد.
و ما با کدامین زبان و احساس تو را روایت کنیم تو ای که پیامبر در شانت فرموده است:
“هر کس علی را در قلبش دوست بدارد، خداوند ثواب تمام بندگان را به او عطا می فرماید.”
تو را با کدامین زبان بسرائیم که خداوند در قرآنش در آیات مختلف تو را مدح فرموده است و زیباتر آن که شاعر سرود:
فی شانک قد نزل القرآن و ما دمک الله اکبر.
و اینک وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالک ملک حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسکری در کنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مبارکش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.
شیخ استحمام کرده و خضاب بسته بود. طراوت و پاکی در چهرهاش موج میزد. به نماز ظهر و عصر قامت بست. وقتی تکبیرهالاحرام گفت، مرغ روحش به آسمانها پر کشید و در جوار حق آرام گرفت و این یعنی نماز معراج مؤمن!

وقوف در عرفات و چشم به بذل و کرم او دوختن،...خدایا! این همه راه به عشق تو طی شده است، به امید عفو و بخشش تو! ما را ببخش! ما را بپذیر!
نمیدانم، شاید یکی از داستاننویسان بزرگ ایرانی(به احتمال زیاد جلال آل احمد) چنین گفته است که من هیچ وقت خودم را در قالب داستان محصور نمیکنم. حالا این را چه ایشان گفته باشد یا نگفته باشد، به نظرم حرف درستی است. آدم نباید همیشه خودش را ملزم به داستاننویسی بکند، بلکه چه بسا حرفهایی است که در قالب داستان درنمیآید. من خودم امشب(26 اردیبهشت) بعد از یکی دو ساعت فکر و کلنجار با خودم، چیزی که بشود اسمش را گذاشت داستان، سراغم نیامد. لاجرم باز یاد دوران نوجوانی افتادم که هی مینوشتم و ملاحظهی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم و به قصد چاپ شدن، مطلبی را روی کاغذ نمیآوردم. بلکه مینوشتم تا لذت ببرم. با خودم گفتم امشب نیز چنان کنم. بنویسم نه به قصد مجلاتی که با آنها در ارتباطم و نه به خاطر این که مثلاً در وبلاگ بگذارم.(البته بعد دیدم برای وبلاگم بد نیست) بالاخره نوشتم و چنین از آب درآمد:
میاندوآب و چند حُسن تصادف
الان که به آن روزها فکر میکنم میبینم چند حسن تصادفی آن روزها اتفاق افتاده است که شاید در انگیزه من نسبت به نویسندگی تأثیر خوبی گذاشته است. آن روزها که سال 1369 بود و ما اولین بار با مجلهی «سورهی نوجوانان» آشنا شدیم، با اسم آقای رضا رهگذر(سرشار) نیز که آن موقع سردبیر همان مجله بودند آشنا شدیم. یکی از دوستانم چند تا از کتابهای ایشان را برایم آورد و من خواندم و خیلی خوشم آمد. اولین حسن تصادف، کتاب«اگر بابا بمیرد» ایشان بود. این داستان، در یکی از روستاهای شهر ما اتفاق افتاده بود. روستایی به نام «شکور کندی». روستای خود ما اگر چه از این روستا خیلی دور است. آن روستا در غرب میاندوآب و روستای ما دقیقاً در شرق میاندوآب است؛ ولی وقتی در شهر میاندوآب درس می خواندیم بعضی از بچهها را میشناختیم که مال آن روستا هستند. بالاخره خواندن داستان«اگر بابا بمیرد» مرا -آن روزها که در تبریز بودم و شدیداً دلتنگ میاندوآب- به حال و هوای شهر خودم برد. من از خواندن آن داستان خیلی لذت بردم و بیشتر به داستان و داستاننویسی علاقهمند شدم. بعد از خواندن این داستان بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد نویسندهی داستان و صد در صد به یقین رسیدم که ایشان یکی از همولایتیهای ماست. گفتم چقدر خوب شد! اگر بروم آقای رهگذر را پیدا کنم نصف راه را رفتهام. از او داستاننویسی را یاد میگیرم. فردای آن روز آن دوستم آمد و قضیه را برایش گفتم. خندید و گفت:« آقای رهگذر مال طرف های شیراز است. متولد کازرون!» خواه نخواه خیلی ناراحت شدم. احساس کردم همه ی تخیلات من در مورد آقای رهگذر به هم ریخت. من که ایشان را نزدیکترین فرد به خودم احساس کرده بودم حالا آرام آرام به این نتیجه میرسیدم که که دیگر با همدیگر غریبه شدهایم. بعد از کمی ناراحتی و فکرهای عجیب و غریب، از آن دوستم پرسیدم که پس چطور شده ایشان به میاندوآب آمده و روستای شکورکندی را دیده و...؟ جواب داد که آن موقع در آنجا معلم بوده است. بالاخره آن حس همشهریدوستی که از خواندن قصه به ما دست داده بود شاید کلاً از بین رفت؛ ولی ما دیگر با داستان آشنا شده بودیم و حداقل هر ماه یکبار و بعدها هر ماه دوبار قصههای سوره نوجوانان را میخواندیم و داستاننویسی را تمرین و تجربه میکردیم.
بعد از مدتی، دومین حسن تصادف هم اتفاق افتاد. من اسم آقای «ی. میاندوآبی» را روی بعضی از کتابهایشان دیده بودم؛ ولی خیلی مطمئن نبودم که نویسندهاش مال میاندوآب باشد. فکر میکردم شاید مال شهرهای دیگر است. چون در حوزه استادی داشتیم به نام آقای خراسانی که جد اندر جد مال آذربایجان بودهاند. به هر حال از آقای «ی. میاندوآبی» هم قصهای خواندم که در اطراف رودخانهی «جغاتو» اتفاق افتاده بود. این جغاتو اسمی آشنا برای همهی بر و بچههای جنوب آذربایجان است. از مراغه و بناب گرفته تا تکاب و شاهین دژ و بوکان و مهاباد. رودخانهی پر آب و قشنگی است که هم آب شیرین دارد و هم جان میدهد برای شنا کردن و ماهی گرفتن. همان «زرینهرود» که اسمش در کتابهای جغرافی به تفصیل آمده است. دیگر با این وجود یقین کردم که آقای میاندوآبی مال میاندوآب است. تا بیایم کشف کنم اسم واقعی ایشان را یکی دو ماه گذشت و بالاخره فهمیدم که ایشان هم جناب آقای دکتر «یعقوب آژند» هستند و اهل میاندوآب. دکترای تاریخ دارند. نقاش و داستاننویس و مترجم و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران.
دیدار با دکتر یعقوب آژند
زمستان سال 1378 بود. سالها از آن دوران گذشته بود. شاید نه و ده سالی. از آن دورانی که از آقایانی مثل آژند و رهگذر یک تصویر خیالی در ذهن داشتم. یک روز با خودم گفتم من باید بروم این عزیزان را از نزدیک ببینم. عزمم را جزم کردم. تلفن را برداشتم و به مجلهی ادبیات داستانی زنگ زدم. آن روزها دکتر سردبیر این مجله بود. با تپش قلب و لرزش صدا آقای آژند را خواستم. تلفن وصل شد. به زبان فارسی با هم سلام علیک و حال و احوال کردیم؛ چون هنوز در شک و تردید بودم و خیلی مطمئن نبودم که ایشان زبان ترکی(آذری) را به خوبی در یاد داشته باشند. موقع صحبت از خودشون پرسیدم که زبان ترکی بلندند یانه و پیشنهاد دادم که آذری حرف بزنیم. ایشان با بزرگواری و صمیمیت تمام پذیرفتند و ما شروع کردیم به صحبت به زبان مادریمان. جالب بود که ایشان هنوز بعد از شاید بیست سی سال دوری از میاندوآب با همان لهجهی خاص میاندوآبیها صحبت میکرد. خلاصه باب آشنایی باز شد و من اجازه گرفتم که روزی در مجله خدمتشان برسم و البته رسیدم و به برکت ایشان، با سرکار خانم راضیه تجار هم آشنا شدم.
و دیدار با آقای رهگذر
از آن روزها 15 سالی گذشته بود. آن موقعها وقتی با ناامیدی نامهای به دفتر مجلهی « سوره نوجوانان» ارسال کردم، روزی دیدم جوابش آمد. نامه را خود آقای رهگذر نوشته بود و چه خط زیبایی داشت! نامه را تا به امروز نگه داشتهام.آن نامه اگر چه در چند سطر نوشته شده بود؛ ولی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس میکردم من هم کسی شدهام که سردبیر مجلهای جواب نامهی مرا میدهد و با خوشحالی نامه را به دوستان و آشنایان نشان میدادم. بعد از آن نامه من قصد داشتم قصههایم را برای آقای رهگذر بفرستم و البته بعضیهاش را هم فرستادم؛ ولی بعد از مدتی وقتی خودم دوباره قصهها را خواندم آرزو کردم چاپ نشود. چون خیلی ضایع بود. الحمدلله چاپ هم نشد. بعد من از تبریز به قم آمدم. با سلام بچهها آشنا شدم. سوره نوجوانان تعطیل شد و آقای رهگذر هم دیگر...از دل برفت هر آنکه از دیده برفت.
زمستان سال 1384 توفیقی دست داد که در جشنوارهی انتخاب کتاب سال مجلات «سلام بچهها و پوپک» که آقای رهگذر یکی از برندگان بودند از نزدیک دیدار داشته باشم. مطمئن بودم گفتن این خاطراتی که اینجا نقل کردم فایدهای برای ایشان ندارد، ولی اشارهی کوتاهی کردم و قصهی« اولین برفی که زمین نشست» را برایشان دادم و ایشان هم با تواضع تمام آن را در اردیبهشت امسال «سروش نوجوان» چاپ کرد.
اين روزها ندارم حرفي براي گفتن
انگيزه اي ندارم حتي براي مردن


