تبليغاتX
باغچه
باغچه


عاقبت کار عشق

آنجا سرزمین خشک و بی‌آب و علفی بود در نزدیکی نینوا، اما کربلا هم نبود؛ اگر چه کربلا را نیز عشق کربلا کرد...قافلة عشق به سر منزل جاودان خویش نزدیک می‌شود...و این عاقبت کار عشق است. موکب امام به هر سوی که می‌رفت، به سوی دیگرش سوق می‌دادند تا روز پنجشنبه دو محرم سال شصت و یکم هجری به کربلا رسید.

از دست نوشته های سید مرتضی آوینی



+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 1:45  توسط باغچه‌بان  | 



سوگند!

سوگند به آسمان خاکستری زمستان!

سوگند به آن گل‌های کوچکی که خدا در هر زمستان به سر دوستانش می‌ریزد!

سوگند به صبح کودکی‌مان!

و سوگند به قندیل‌هایی که از ناودان کوچه‌ها آویزان بود!

سوگند به آن صبح قشنگی که پدرم برف پشت بام‌ها را می‌رُفت و صدای پارویش در سکوت روستا می‌پیچید!

من کلاغ‌های باغ همسایه را از یاد نخواهم برد. گنجشک‌های گرسنه را فراموش نخواهم کرد. صدای ناله آن سگ سرمازده را از دفتر خاطرات ذهنم پاک نخواهم کرد. و...

سوگند به تو! سوگند به آن دو میل بافتنی تو دختر!

جوراب‌های سبز پشمی را که تو برایم بافتی و به مادرم دادی تا پایم کند، هیچ وقت از پاهای کودکی‌ام درنخواهم آورد.

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:14  توسط باغچه‌بان  | 



زمستان است

زمستان است

و این آوای کولاک است

که می‌پیچد.

حیاط لبریز از موج،

سرشار از باد

و مادرم آه می کشد

می‌گوید:

چه سرد است، چه طوفان است!

آوای پدر می‌رسد از دور دست، از قبرستان که:

«این زمستان است.

و ما لحاف سفید در بر کرده‌ایم.

خوابیده‌ایم روی این برف‌ها!

شکوفه شکوفه گل

سبد سبد شکوفه!...»

و من اینجا، مادر!

در عرصات کویر،

در رستاخیز زمهریر،

در صبح سترون،

در زمینی که به یخ بارور است،

تنها مانده‌ام.

کجاست کرسی گرم خانه‌ات؟

دلم برای آش بلغورت تنگ شده است!

تنور عشق را بگیران،

بچه‌ها را از خواب بیدار کن،

و بگو:

زمستان است مادر!



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:53  توسط باغچه‌بان  | 



سلام بر غدیر و غدیریان

نوشته ای از: یلدا

خجسته عید سعید غدیر خم، عید امامت و ولایت، بر دل دادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت مبارک و تهنیت باد.
بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد.
غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام، علی را به برادری و وصایت خواند و در غدیر، اعلام ولایت و امامت او را فرمود.
مهر بی مثال از آفتاب، نورانی تر و گرما بخش تر، صبحگاهان به اشارت او سر از خواب بر می دارد. ستارگان آسمان نیز وامدار نیم نگاه اویند و ما هم جرعه نوش جام ولای آن بزرگ، آن عزیز، آن مهربان تر از پدر، آن جاری از باران و آن خوب تر از پاکی که:
شرف، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت، آب بر دست تو ریزد
چه گویم مهربانی مادر توست
نگاه راستی در جست و جویت
و ما چه گوییم تو ای مهربان مولای کریم، که پایمردانه بر زبر کائنات ایستاده ای و زمین و هر آنچه در آنست در مشت تو و زمان، رشته آویخته از سرانگشت تو. ورود عظیم تاریخ جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد.
و ما با کدامین زبان و احساس تو را روایت کنیم تو ای که پیامبر در شانت فرموده است:
“هر کس علی را در قلبش دوست بدارد، خداوند ثواب تمام بندگان را به او عطا می فرماید.”
تو را با کدامین زبان بسرائیم که خداوند در قرآنش در آیات مختلف تو را مدح فرموده است و زیباتر آن که شاعر سرود:
فی شانک قد نزل القرآن و ما دمک الله اکبر.
و اینک وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالک ملک حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسکری در کنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مبارکش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:5  توسط باغچه‌بان  | 



سلام. تقديم به دلهاي بهاري دوستان در فصل زمستان



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:23  توسط باغچه‌بان  | 



11 ذی‌الحجه/ 11 دی رحلت استاد بزرگ اخلاق و عالم عارف، آیت‌الله میرزا جوادآقا ملکی تبریزی

شیخ استحمام کرده و خضاب بسته بود. طراوت و پاکی در چهره‌اش موج می‌زد. به نماز ظهر و عصر قامت بست. وقتی تکبیره‌الاحرام گفت، مرغ روحش به آسمان‌ها پر کشید و در جوار حق آرام گرفت و این یعنی نماز معراج مؤمن!



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:32  توسط باغچه‌بان  | 



*9 ذی‌الحجه، 9 دی، 30 دسامبرروز عرفه، روز نیایش

 

وقوف در عرفات و چشم‌ به بذل و کرم او دوختن،...خدایا! این همه راه به عشق تو طی شده است، به امید عفو و بخشش تو! ما را ببخش! ما را بپذیر!



+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:3  توسط باغچه‌بان  | 



نوشتن و دیگر هیچ

نمی‌دانم، شاید یکی از داستان‌نویسان بزرگ ایرانی(به احتمال زیاد جلال آل احمد) چنین گفته است که من هیچ وقت خودم را در قالب داستان محصور نمی‌کنم. حالا این را چه ایشان گفته باشد یا نگفته باشد، به نظرم حرف درستی است. آدم نباید همیشه خودش را ملزم به داستان‌نویسی بکند، بلکه چه بسا حرف‌هایی است که در قالب داستان درنمی‌آید. من خودم امشب(26 اردیبهشت) بعد از یکی دو ساعت  فکر و کلنجار با خودم، چیزی که بشود اسمش را گذاشت داستان، سراغم نیامد. لاجرم باز یاد دوران نوجوانی افتادم که هی می‌نوشتم و ملاحظه‌ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم و به قصد چاپ شدن، مطلبی را روی کاغذ نمی‌آوردم. بلکه می‌نوشتم تا لذت ببرم. با خودم گفتم امشب نیز چنان کنم. بنویسم نه به قصد مجلاتی که با آن‌ها در ارتباطم و نه به خاطر این که مثلاً در وبلاگ بگذارم.(البته بعد دیدم برای وبلاگم بد نیست) بالاخره نوشتم و چنین از آب درآمد:

میاندوآب و چند حُسن تصادف

الان که به آن روزها فکر می‌کنم می‌بینم چند حسن تصادفی آن روزها اتفاق افتاده است که شاید در انگیزه من نسبت به نویسندگی تأثیر خوبی گذاشته است. آن روزها که سال‌ 1369 بود و ما اولین بار با مجله‌ی «سوره‌ی نوجوانان» آشنا شدیم، با اسم آقای رضا رهگذر(سرشار) نیز که آن موقع سردبیر همان مجله بودند آشنا شدیم. یکی از دوستانم چند تا از کتاب‌های ایشان را برایم آورد و من خواندم و خیلی خوشم آمد. اولین حسن تصادف، کتاب«اگر بابا بمیرد» ایشان بود. این داستان، در یکی از روستاهای شهر ما اتفاق افتاده بود. روستایی به نام «شکور کندی». روستای خود ما اگر چه از این روستا خیلی دور است. آن روستا در غرب میاندوآب و روستای ما دقیقاً در شرق میاندوآب است؛ ولی وقتی در شهر میاندوآب درس می خواندیم بعضی از بچه‌ها را می‌شناختیم که مال آن روستا هستند. بالاخره خواندن داستان«اگر بابا بمیرد» مرا -آن روزها که در تبریز بودم و شدیداً دلتنگ میاندوآب- به حال و هوای شهر خودم برد. من از خواندن آن داستان خیلی لذت بردم و بیشتر به داستان و داستان‌نویسی علاقه‌مند شدم. بعد از خواندن این داستان بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد نویسنده‌ی داستان و صد در صد به یقین رسیدم که ایشان یکی از هم‌ولایتی‌های ماست. گفتم چقدر خوب شد! اگر بروم آقای رهگذر را پیدا کنم نصف راه را رفته‌ام. از او داستان‌نویسی را یاد می‌گیرم. فردای آن روز آن دوستم آمد و قضیه را برایش گفتم. خندید و گفت:« آقای رهگذر مال طرف های شیراز است. متولد کازرون!» خواه نخواه خیلی ناراحت شدم. احساس کردم همه ی تخیلات من در مورد آقای رهگذر به هم ریخت. من که ایشان را نزدیک‌ترین فرد به خودم احساس کرده بودم حالا آرام آرام به این نتیجه می‌رسیدم که که دیگر با همدیگر غریبه شده‌ایم. بعد از کمی ناراحتی و فکرهای عجیب و غریب، از آن دوستم پرسیدم که پس چطور شده ایشان به میاندوآب آمده و روستای شکورکندی را دیده و...؟ جواب داد که آن موقع در آن‌جا معلم بوده است. بالاخره آن حس همشهری‌دوستی که از خواندن قصه به ما دست داده بود شاید کلاً از بین رفت؛ ولی ما دیگر با داستان آشنا شده بودیم و حداقل هر ماه یکبار و بعدها هر ماه دوبار قصه‌های سوره نوجوانان را می‌خواندیم و داستان‌نویسی را تمرین و تجربه می‌کردیم.

بعد از مدتی، دومین حسن تصادف هم اتفاق افتاد. من اسم آقای «ی. میاندوآبی» را روی بعضی از کتاب‌هایشان دیده بودم؛ ولی خیلی مطمئن نبودم که نویسنده‌اش مال میاندوآب باشد. فکر می‌کردم شاید مال شهرهای دیگر است. چون در حوزه استادی داشتیم به نام آقای خراسانی که جد اندر جد مال آذربایجان بوده‌اند. به هر حال از آقای «ی. میاندوآبی» هم قصه‌ای خواندم که در اطراف رودخانه‌ی «جغاتو» اتفاق افتاده بود. این جغاتو اسمی آشنا برای همه‌ی بر و بچه‌های جنوب آذربایجان است. از مراغه و بناب گرفته تا تکاب و شاهین دژ و بوکان و مهاباد. رودخانه‌ی پر آب و قشنگی است که هم آب شیرین دارد و هم جان می‌دهد برای شنا کردن و ماهی گرفتن. همان «زرینه‌رود» که اسمش در کتاب‌های جغرافی به تفصیل آمده است. دیگر با این وجود یقین کردم که آقای میاندوآبی مال میاندوآب است. تا بیایم کشف کنم اسم واقعی ایشان را یکی دو ماه گذشت و بالاخره فهمیدم که ایشان هم جناب آقای دکتر «یعقوب آژند» هستند و اهل میاندوآب. دکترای تاریخ دارند. نقاش و داستان‌نویس و مترجم و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران.

دیدار با دکتر یعقوب آژند

زمستان سال 1378 بود. سال‌ها از آن دوران گذشته بود. شاید نه و ده سالی. از آن دورانی که از آقایانی مثل آژند و رهگذر یک تصویر خیالی در ذهن داشتم. یک روز با خودم گفتم من باید بروم این عزیزان را از نزدیک ببینم. عزمم را جزم کردم. تلفن را برداشتم و به مجله‌ی ادبیات داستانی زنگ زدم. آن روزها دکتر سردبیر این مجله بود. با تپش قلب و لرزش صدا  آقای آژند را خواستم. تلفن وصل شد. به زبان فارسی با هم سلام علیک و حال و احوال کردیم؛ چون هنوز در شک و تردید بودم و خیلی مطمئن نبودم که ایشان زبان ترکی(آذری) را به خوبی در یاد داشته باشند. موقع صحبت از خودشون پرسیدم که زبان ترکی بلندند یانه و پیشنهاد دادم که آذری حرف بزنیم. ایشان با بزرگواری و صمیمیت تمام پذیرفتند و ما شروع کردیم به صحبت به زبان مادری‌مان. جالب بود که ایشان هنوز بعد از شاید بیست سی سال دوری از میاندوآب با همان لهجه‌ی خاص میاندوآبی‌ها صحبت می‌کرد. خلاصه باب آشنایی باز شد و من اجازه گرفتم که روزی در مجله خدمتشان برسم و البته رسیدم و به برکت ایشان، با سرکار خانم راضیه تجار هم آشنا شدم.

و دیدار با آقای رهگذر

از آن روزها 15 سالی گذشته بود. آن موقع‌ها وقتی با ناامیدی نامه‌ای به دفتر مجله‌ی « سوره نوجوانان» ارسال کردم، روزی دیدم جوابش آمد. نامه را خود آقای رهگذر نوشته بود و چه خط زیبایی داشت! نامه را تا به امروز نگه‌ داشته‌ام.آن نامه اگر چه در چند سطر نوشته شده بود؛ ولی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس می‌کردم من هم کسی شده‌ام که سردبیر مجله‌ای جواب نامه‌ی مرا می‌دهد و با خوش‌حالی نامه را به دوستان و آشنایان نشان می‌دادم. بعد از آن نامه من قصد داشتم قصه‌هایم را برای آقای رهگذر بفرستم و البته بعضی‌هاش را هم فرستادم؛ ولی بعد از مدتی وقتی خودم دوباره قصه‌ها را خواندم آرزو کردم چاپ نشود. چون خیلی ضایع بود. الحمدلله چاپ هم نشد. بعد من از تبریز به قم آمدم. با سلام بچه‌ها آشنا شدم. سوره نوجوانان تعطیل شد و آقای رهگذر هم دیگر...از دل برفت هر آن‌که از دیده برفت.

زمستان سال 1384 توفیقی دست داد که در جشنواره‌ی انتخاب کتاب سال مجلات «سلام بچه‌ها و پوپک» که آقای رهگذر یکی از برندگان بودند از نزدیک دیدار داشته باشم. مطمئن بودم گفتن این خاطراتی که این‌جا نقل کردم فایده‌ای برای ایشان ندارد، ولی اشاره‌ی کوتاهی کردم و قصه‌ی« اولین برفی که زمین نشست» را برایشان دادم و ایشان هم با تواضع تمام آن را در اردیبهشت امسال «سروش نوجوان» چاپ کرد.    



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 21:22  توسط باغچه‌بان  | 



انگیزه

اين روزها ندارم حرفي براي گفتن

انگيزه اي ندارم حتي براي مردن



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:31  توسط باغچه‌بان  | 



زمستان زیباست

زمستان زیباست

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 10:35  توسط باغچه‌بان  | 



درباره وبلاگ

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟
می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را‏
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
خاطرات
عکس
گزارش های فرهنگی هنری ادبی
داستان نویسان
شاعران
مقاله
قطعات ادبی
نقد


پیوندها
ماهنامه باران
احمد شرفخانی
وبسایت رسمی من
استاد محمدرضا سرشار
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسلم ناصری
یحیی علوی فرد
آینده
بی‌تقصیر
حرم دل
استاد محمدرضا فواديان
یلدا
ساحل افتاده
لعل سلسبیل
نشریه تبریزی میثاق
سیب سبز
شاهین رهنما
آی کتاب
پیک سنجش
احمدی نژاد
قیصر امین پور
عرفان نظرآهاری
ملیکا
انتظار نوجوان
شهرزاد
گل نساء
عمو پورنگ
محمد عزیزی/نسیم
تبیان
بانک سامان
استاد شهریار
کلوب/دات/کام
رجانیوز
تابناک
پشت دیوارها
کودک درون من
چله(سید قاسم ناظمی)
نعیمه جلالی‌نژاد
سفیر متون
سلام سپیدی کاغذ
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
کمکم کن رفیق!
قرار دادن کتاب در سبد تربیت دینی کودکان ضروری است
شماره مهرماه باران روی پیشخوان مطبوعاتی ها
ما از این راه می‌رویم
موضوعات وبلاگ
خاطره
برگردیم به مهر
شکایت از دست دوستان به آقا
اندر احوالات وقایع اخیر انتخاباتی
تبریک مجید محبوبی و صد چهره فرهنگي، هنري به احمدي نژاد


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام