+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:30 توسط باغچهبان
|

مردی با شمایل چوپانی
آقا عصای قهوهای و خوشرنگش را برداشت و گفت: «شما به کار خودتان برسید من بر میگردم!»
طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران حال آقا بود، گفت: «آقا خیلی دور نروید، برای پایتان خوب نیست.»
آقا قدمی برداشت و لبخند زد: «آهسته آهسته میروم.»
مدتها بود از درد پا رنج میبرد. وقتی قدم از قدم بر میداشت، درد توی استخوانش میپیچید و از دنیا بیزارش میکرد. به دکترهای زیادی رفته بود، امّا هنوز نتیجة خوبی نگرفته بود. گاهی که دلش میگرفت، با خود میگفت: «آخرهای عمر است، باید صبر کنم.»
صدای خروش رودخانه از پایینترها به گوش میرسید. مدتها بود که هوس چنین صدا و منظرهای را کرده بود. دلش از خوشحالی تپید. قدم تندتر کرد. عصایش را محکم به زمین میکوبید و از تپّه پایین میرفت. دور و اطراف رودخانه پر از دار و درخت بود. سکوت و گاه صدای جاری رودخانه و گاه صدای آواز پرندهای که از دورترها به گوش میرسید.
آقا با هر درد و رنجی که بود، کنار رودخانه رسید. کنار آب. زلالی و شکوه آب دل را آرامش میبخشید. آهی کشید و لب آب نشست. سپس دست برد توی آب و گفت: «خدای شکرت!»
پیرمرد، بر حسب عادت وضو گرفت، بعد راحت نشست و به زیبایی آب و درختان نگاه کرد. زمزمه، درد دل با خدا. با طبیعت، چقدر لذتبخش بود! آقا هیچ وقت چنین آرامشی را تجربه نکرده بود! دیگر احساس میکرد هیچ دردی ندارد. حتی درد سخت پایش را هم فراموش کرده بود.
تازه داشت وجودش را از لذت تماشای طبیعت پر میکرد که صدای آوازی پیچید. آقا سکوت کرد و گوش داد. صدای زیبایی بود. دنبال صدا میگشت که ناگهان مردی با لباس چوپانی، روبرویش ایستاد و سلام کرد:
- سلام آقای میرجهانی! شما با اینکه اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نکردهای؟
آقا لبخند زد و گفت:
- هنوز که نشده است!
مرد غریبه گفت:
- آیا دوست داری من درد پایت را معالجه کنم؟
آقا دوباره لبخند زد و گفت:
- چرا دوست نداشته باشم آقا؟
پیرمرد چنان از مرد غریبه خوشش آمده بود که هیچ نهای نیاورد. جوراب از پایش درآورد و گفت: «بفرمایید، معالجه کنید!»
مرد چاقوی کوچکی از جیبش درآورد و باز کرد. سپس نوک تیغش را روی درد گذاشت و فشار داد. آقا بار دیگر از درد به خود پیچید و با کنجکاوی نگاه کرد: مرد داشت چاقو را به پایین میکشید. وقتی کار معالجه تمام شد، مرد گفت:
- آقای میرجهانی بلند شو، خوب شدی!
آقا مثل همیشه دست به عصا برد و خواست عصا را بردارد و به آن تکیه دهد؛ امّا مرد که شکل و شمایل چوپانها را داشت، عصا را از دستش کشید و با تمام توان آن طرف رودخانه انداخت. آقا خندید. آرام و با احتیاط بلند شد و چند بار پایش را به زمین زد تا آن را امتحان کرده باشد. دیگر خبری از درد پا نبود. پایش سالم سالم شده بود.
آقا تازه کنجکاو شده بود که مرد را بشناسد. نگاهی به صورت مهربان او انداخت و گفت:
- شما کجا هستید آقا؟
مرد لبخندی زد و دست به اطراف رودخانه گرفت و گفت:
- من در همين قلعهها هستم!
آقا گفت: من كجا خدمت شما برسم؟
مرد جواب داد: «تو آدرس مرا نخواهى داشت؛ ولى من نشانی منزل شما را مىدانم.»
سپس نشانی دقیق آقا را گفت و ادامه داد: «هر وقت لازم باشد، خودم نزد تو خواهم آمد.»
مرد این را گفت و رفت. مرد وقتی داشت از آنجا دور میشد همسفران و مریدان آقا از راه رسيدند. طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران سلامتی آقا بود، پرسید: «آقا عصایت كو؟»
آقا اشکهایش را پاک کرد و گفت: «آقا را دريابيد!»
چند نفری که کنار رودخانه آمده بودند، دنبال مرد دویدند، اما بعد از مدتی دست خالی برگشتند. مردی با آن نشانههایی که آقا داده بود، دور و اطراف رودخانه پیدا نشد. نسیم بهاری شروع به وزیدن کرده بود و آقا همچنان داشت اشک میریخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:51 توسط باغچهبان
|

ما دوز و كلك بلد نيستيم
ننه پانصدتوماني را از گوشة چارقدش درآورد و داد دستم؛ امّا با نگاه خودش دلم را خون كرد. نگاهش ميگفت: «جان تو و جان اين پانصد توماني!» با اين حال پانصد تومان براي كرايه و خرج راه، پول زيادي نبود. اگر تنها ميرفتم و براي ناهار هم نان خشك و خالي ميخوردم، نصف پول را بايد خرج ميكردم. كرايهها هم بدجوري بالا رفته بود. ننه آخرين سفارشش را كرد و بقچة نان را داد دستم :
- بالا قناعت...بالا قناعت!
حسين هنوز هم زير لحاف وؤل ميخورد. خيالم راحت شد. تا ديروز كه او را هم با خودم به «ليلان» ميبردم كلّي آبروريزي ميكرد؛ گاهي به خاطر زيادي انگور خوردنش، گاهي براي خوابيدنش زير ساية درختان و گاهي هم به خاطر كلوخپرانياش به گنجشكها. ارباب تا اين وضع را ديد آمد و با من دعواكرد:
- از فردا يا اينو نيار، يا خودت هم نيا!
ده روز به همين وضع گذشته بود. به خودش كه ميگفتم به خرجش نميرفت. فقط بلد بود بيخودي بزند زير گريه و دل زمين و آسمان را به حال خودش بسوزاند. به ننه هم ميگفتم، ميگفت: «بچّه است، بهانة خدابيامرز پدرت را ميگيره. گناه داره، يه طوري باهاش راه بيا. تازه صدتومان هم صدتومانه، دستمون را كه سياه نميكنه!»
آخر سر، ديروز دم غروب، ارباب به روح بابام قسمم داد كه ديگر سر كارش نرويم؛ حتّي دويست تومان هم اضافه داد كه دست از سر كچلش برداريم.
آفتاب هنوز پشت كوه «آغلاغان» بود. بقچة نان را زير بغلم زدم و يكراست رفتم كنار جادّه تا سوار مينيبوس بشوم و بروم «مياندوآب» بايد در آنجا هم براي اوّلين بار شانسم را امتحان ميكردم. هنوز كسي نيامده بود.
مينيبوس ده بالا كه از پشت كوه خارج ميشد شروع به بوق زدن ميكرد. آن وقت كارگران و كساني كه در شهر كار داشتند خودشان را به كنار جادّه ميرساندند و با هر مصيبتي كه بود خودشان را ميچپاندند توي مينيبوس. مينيبوس هم مثل يك گاوميش پا به ماه به راه مي افتاد و تا به شهر برسد پدر مسافر را در ميآورد.
توي اين فكرها بودم كه اوّلين بوق ممتد مينيبوس بلند شد. دومين و سومين بوقش هم كه بلند شد ناگهان صداي حسين، سنگ روي يخم كرد:
- داداش! داداش...
چند بار داداش گفت و در حالي كه دوان دوان به طرفم ميآمد زد زير گريه. ننه بيچاره هم دنبالش ميدويد. او هم مرا صدا ميزد:
- حسن! بالا يواش!
حرصم درآمد. تا مينيبوس برسد، آنها هم رسيدند. التماسهاي ننه شروع شد:
- تو رو خدا حسن، اين هم ببر! اگر اينجا بمونه، روزگار منو سياه مي كنه...
آن قدر التماس كرد كه دلم سوخت. مينيبوس منتظر بود. مسافرهاي ده بالا چهار چشمي ما را نگاه ميكردند. دو سه نفر زود خودشان را به ماشين رساندند و به زور رفتند تو. مقاومتم بيهوده بود. هر چه گفتم ننه قبول نكرد كه نكرد. صداي «حاج طيّب» مثل هميشه كر و كلفت بلند شد: «دِ زود باش ببينيم «قارداش اوغلي»! رفتيم ها!»
چنگ انداختم به بلوز آبي حسين و هلش دادم به طرف در مينيبوس و گفتم: «دِ زود باش، كنه!»
حسين زود پريد توي ماشين. من هم به زحمت توانستم جاي پايي براي خودم در پلّة ماشين پيدا بكنم. در كه بسته شد و ماشين غاري كرد و از زمين كنده شد، غمي يك باره به سراغم آمد و در دلم آشوب به پا كرد. غم كراية ماشين و خرجي راه حسين. تا به شهر برسيم خدا خدا ميكردم كه كاري هر چند به قيمت كار قبلي مان در ليلان پيدا بشود. ميگفتند در مياندوآب دست مزدها بالاست؛ امّا من چنان در هول و ولا بودم كه اگر همان دويست تومان ليلان را هم ميدادند، راضي بودم.
***
از ماشين كه پياده شديم، حاج طيّب براي هر كدام صد تومان كرايه خواست. اين بار خجالت نكشيدم. ايستادم جلوش، گفتم: «چه خبرته حاجي؟ اين نيم وجبي ما را هم آدم بزرگ حساب ميكني؟»
دهان گنده اش را گشادتر كرد، خنديد و گفت:«هاهاها...بنزين رفته بالا خبر نداري؟»
من هم فوري جواب دادم:«اين تابوت شما كه با گازوئيل كار ميكنه، چه ربطي به بنزين داره؟»
اين بار چهرهاش از خشم سرخ شد و دستش را تكان داد و بلند گفت: «مي خواستي سوار نشي!»
حسين پيراهنم را كشيد و گفت: «بس كن بريم ديگه، دير شد!»
دعوا را با حاج طيّب نيمه تمام گذاشتم و فرار كرديم به طرف ايستگاه خط واحد. با اوّلين ماشيني كه تا چانهاش پر بود خودمان را به ميدان كارگران رسانديم.
درميدان غلغله بود. انگار همة جماعت شهر و روستاهاي اطراف را به آنجا دعوت كرده بودند. من و حسين در ميان انبوه جمعيّت گم شديم. كشيديم كناري و سرپا منتظر ارباب شديم. اربابها اعتنايي به ما نميكردند. با غرور و غرولند ميآمدند و چند كارگر درشتاستخوان برميداشتند و ميبردند.آفتاب بالا آمده بود. آن قدر سرپا ايستاده بوديم كه به قول معروف علف زير پايمان سبز شده بود. حسين زودزود مينشست و بلند ميشد. هنوز از دستش عصباني بودم و حال و حوصلة حرف زدن با او را نداشتم. هر دو گرفته و ناراحت بوديم. ناگهان حسين دست به زير بغلم برد و بقچة نان را از زير بغلم بيرون كشيد و گفت: «خيلي گشنمه!»
حيف كه خوب نبود ميان آن همه آدم غريبه سرش داد بكشم و يك پس گردني حسابي بهش بزنم. آرام دندان گروچهاي كردم و گفتم: «نكن حسين! آبرومونو نبر! حالا وقت نون خوردن نيست!»
خوب شد كه اينبار به حرفم گوش داد؛ و الا دق ميكردم. بقچه را در دستش نگه داشت و گفت: « وقتي رفتيم سر كار، ديگه چيزي نگي ها!»
باز كفرم در آمد. چيزي نگفتم؛ ولي چنان چشم غرّهاي رفتم كه زهر ترك شد. خيلي عذابم ميداد. پاك ديوانهام كرده بود.
هوا داشت گرم ميشد و آفتاب كه بالا ميآمد سايهها را كوتاه ميكرد. پس ماندههاي ميدان، من و حسين و چند نفر ديگر بوديم كه چشمان خستةمان به در بزرگ ميدان بود. دردسرهاي حسين داشت از يادم ميرفت و جايش را به اندوه بزرگ پيدا نشدن كار ميداد. اگر كار پيدا نميشد و با پول نفله شدة ننه به خانه برميگشتيم، ننه از غصّه دق ميكرد. حسين به چشمانم نگاه ميكرد و آه ميكشيد. طفلكي شايد واقعاً از گرسنگي داشت رودة بزرگش ، رودة كوچكش را ميخورد. شايد هم مثل خودم غصّةكار ميخورد. با خودم گفتم: « صد صلوات به امامزاده «تاج الدّين علي» بفرستم، تا شايد فرجي حاصل بشود.»
شروع كردم. با هر بار صلوات كه لبهايم به هم ميخورد حسين برميگشت و متعجّب نگاهم ميكرد؛ امّا ميترسيد چيزي بگويد. صد صلوات هم تمام شد؛ امّا از اربابي كه بيايد ما را به سر كار ببرد، خبري نشد. اين بار نيّت كردم كه اگر كار پيدا شود، پنجاه تومان به صندوق خيرات مسجد ده خودمان بيندازم.
دو سه نفر ديگري كه غير از ما در ميدان بودند، راهشان را گرفتند و رفتند. با رفتن آنها انگار يك ديگ آب سرد به سرم ريخته شد. خودم را آماده كردم كه برويم. با ناراحتي رو به حسين كردم و گفتم: «بريم ديگه، مثل اينكه امروز قمرمون در عقربه!»
حسين سرش را بلند كرد. اشك در چشمانش جمع شده بود. لبهايش لرزيد. ته دلم باز دعا كردم و به خودم قوّت قلب دادم. بعد اداي بزرگترها را در آوردم و گفتم: «نارحتي حسين؟ ناراحت نباش خدا بزرگه! امروز هم نشه، فردا ميشه. پاشو يواش يواش بريم.»
قطرة اشكي به گونة حسين غلتيد. با حالت گريه گفت: «فردا از كجا پول پيدا كنيم به شهر بياييم؟»
باز گفتم: « اونش هم خدا كريمه!»
حسين تا بلند شد و شلوارش را با دستش تكانيد، پيرمردي با كلاه لبهدار خاكستري رنگ وارد ميدان شد و با عجله به طرف ما آمد و گفت: «واسة كار اومديد اينجا؟»
خودم را جلو دادم و گفتم: «آره عمو،كار داشتيد؟»
پيرمرد انگار حسين را نديده بود. از زير لبة كلاهش نيمنگاهي هم به او كرد و گردي صورتش به لبخندي باز شد و گفت: «اين هم ميخواد كار كنه؟»
حسين گردن درازش را به جلو كشيد و گفت: «پس چي؟»
پيرمرد باز لبخندي زد و گفت: «آخه تو ميتوني از پس كاهگل بر بيايي؟»
حسين بعضي جاها حرف زدنش حرف نداشت. انگشت سبابهاش را بالا گرفت و انگار كه از آقا معلّم اجازه بگيرد و چيزي بگويد، گفت: «اجازه بده عمو، به خاك بابام قسم، ما دوز و كلك بلد نيستيم. ميآييم سر كار، اگه كارمونو نپسنديدي، برميگرديم.»
چه زباني داشت اين حسين كه ما بي خبر بوديم. خوشم آمد. پيرمرد هم سرش را به علامت قبول تكان داد و گفت: «خيلي خوب، برويم.»
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. هنوز از ميدان خارج نشده بوديم كه پيرمرد ايستاد و رو به من كرد و پرسيد: «راستي يادم رفت بپرسم، چقدر دست مزد مي گيريد؟»
حسين بعضي جاها هم كار را خراب ميكرد. تا خواستم حرفم را سبك و سنگين بكنم و يك چيزي بگويم حسين پريد وسط و گفت: «يك كلمه عمو، دويست تومان!»
پاك سوختم. ناخواسته باز كفرم بالا آمد و محكم زدم به پس گردنش.
- خنگ و كودن!
صداي توپ و تشرم تا دورترها رفت. اگر پيرمرد مرا نگرفته بود، لگدي هم برايش آماده كرده بودم.
- آخه كي گفت تو حرف بزني حيف نون؟
مجبور شدم رك و پوستكنده حقيقت ماجرا را به پيرمرد بگويم و شيرفهمش كنم كه ما تا ديروز در ليلان به قيمتي كه حسين گفت كار ميكرديم و آن كار انگورچيني بود كه با كار كاهگلكاري فرق زيادي دارد. معلوم بود پيرمرد آدم خوبي است، وقتي قهقهه زد و خنديد، صورت گرد و لُپهاي گل انارياش دوست داشتني شد. پيرمرد گفت: «پسرم ما آن طور كه شما فكر مي كنين بي انصاف نيستيم.»
خيالم تخت تخت شد. پيرمرد بعد محكم به كتف حسين كوبيد و گفت: «اين قدر ساده نباش جوان! چرا نگفتي هشتصد، نهصد، هزار و...»
باز حسين جواب داد: «آخه ما هم همانطورها كه شما فكر ميكنين بيانصاف نيستيم عمو!»
خلاصه نفري ششصد تومان قرارمان شد و شاد و خندان همراه پيرمرد به راه افتاديم.
قم. پاييز 1379
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:59 توسط باغچهبان
|

عکس 1
تقدیم به کسانی که فرصت دیدن وبلاگ ما را ندارند!

+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:56 توسط باغچهبان
|

شاعران(1) حسین اسرافیلی
|
حسین اسرافیلی  |
زندگینامه: در سال 1330 در تبریز متولد و تا حدود 9 سالگی در آنجا ساكن بود، پس از آن به تهران نقل مكان كرد. برای اولین بار دو اثر از او در مجله نوجوانان (سال 48) چاپ شد. اولین اثر مستقل او كتاب تولد در میدان است كه در سال 64 بهوسیله حوزه هنری چاپ و منتشر شد. او تحصیلاتش را تا سطح دیپلم ادبیات ادامه داده و با حوزه هنری از ابتدای تشكیل تا كنون همكاری داشته است. فعالیتهای دیگر او شامل: مسئول فرهنگی نشریه پیام انقلاب (60 تا 69)، مسئول فرهنگی نشریه كار و كارگر، عضو شورای شعر بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس، عضو شورای شعر وزارت ارشاد و عضو شورای شعر سازمان صدا و سیما میباشد. او در سال 66 جزو شاعران برگزیده وزارت ارشاد و در سال 78 یكی از شاعران برگزیده 20 سال انقلاب بوده است. از میان آثار او «تولد در میدان» اثر برگزیده دفاع مقدس در یك دوره 10 ساله بوده است، همچنین گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (انتشارات نیستان) به زبان عربی ترجمه و چاپ شده است.
آثار:
تولد در میدان، آتش در خیمهها (مجموعه شعر عاشورایی)، در سایه ذوالفقار (مجموعه شعر دفاع مقدس)، عبور از صاعقه، مردان آتشنهاد، گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (نیستان)، آتش در گلو، آیینه و سنگ (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری) مریمها و شقایقها (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری)، حدود 20 جلد كتاب گزیده با همكاری چند نفر.
آثار در دست چاپ:
مثل آتش كه در دل سنگ، شرحهشرحه آتش.
آثار این پدیدآورنده:
کتاب ها:
آتش در گلو
مطالب:
از پنجره تعهد
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:59 توسط باغچهبان
|

امتحان علوم
سر و صداي بچهها توی سالن پيچيده بود. قشقرق و سوت و جيغ و داد، شيشههاي سالن را ميلرزاند؛ امّا هر يك از بچّهها كه وارد كلاس ما ميشد، برميگشت و انگشتش را روي دماغش ميگذاشت و آرام ميگفت: «هيس!»
چهرة خندان آقاي عطّار، كنج ديوار، پشت ميز تحرير، بيشتر به يك عكس يادگاري شباهت داشت تا هر چيز ديگر. تنها وقتي كه سرش را براي جواب سلام تكان ميداد اين عكس تبديل به يك فيلم ميشد؛ فيلمي كه هنوز هم كه هنوز است، در ذهنم نقش بسته و براي هميشه ماندگار است.
بچّهها كه نشستند و سر و صداها که خوابيد، آقاي عطّار مثل هميشه با سلام و احوالپرسي درس علوم را شروع كرد. ناگهان كتاب را بست . رو به همه كرد و گفت: «بچهها! چيزي براتون بگم؛ امّا قول بدين كه ذوقزده نشين، خب! امروز قراره دوستان ما از شهر بيان اينجا و فيلمي از ده و كلاس شما بچّههاي خوب براي يادگاري بگيرند...»
يعقوب حرف آقا را قطع كرد و ذوقزده پرسيد: «آقا اجازه، از تلويزيون هم پخش ميشه؟»
آقاي عطّار لبخندي زد و گفت: «نه بابا، از این خبرها نيست. راستش اينو ميگيرند براي من تا از شما يك يادگاري زنده داشته باشم! البتّه يك شرطي داره. اون شرط چيه؟ اون شرط اينه كه شما خودتان را براي يك امتحان آماده كنين. تا شما امتحان را بنويسيد اونا هم از شهر رسيدهاند!»
تنها عيب كار آقاي عطّار هم همين كارش بود. آدم را بدجوري غافلگير ميكرد. با اين خبرش انگار يك ديگ آب سرد به سرمان ريخت. كلاس از تك و تا افتاد. رنگ زلفعلي از چهرهاش پريد. يعقوب سرش را تكان تکان داد. خلاصه هر كس يك جوري نارضايتی خودش را نشان داد؛ امّا حرف، حرف آقاي عطّار بود و بايد امتحان گرفته ميشد. صداي پاره شدن ورقههاي دفتر، كلاس را پر كرد و ناگهان سكوت حكمفرما شد.
- بنويسيد!
صداي آقاي عطّار بود كه سكوت سنگين كلاس را شكست. سؤالها پشت سر هم از دهان آقاي عطّار بيرون ميريخت. بچّهها با عجله سؤالها را روي صفحه مينوشتند. سؤالها كه تمام شد ناگهان در كلاس زده شد. آقاي عطّار گفت: «بفرماييد!»
در كه باز شد سه نفر با كيفهای شيك و قشنگي که داشتند در چهارچوب در ظاهر شدند.
- بهبه! بفرماييد احمدآقا، حسنآقا، آقامصطفي! بفرماييد تو! چه خوب به موقع اومدين. بچّهها منتظرتون بودند. بفرماييد!
هر سه وارد كلاس شدند. زلفعلي، مبصر كلاس، برپايي داد و بچّهها با سر و صدا بلند شدند.
- بچّهها! معرفي ميكنم. احمدآقا گل پور،كارگردان؛ حسنآقا جدّي، فيلمبردار و آقامصطفي هاشمي، از بر و بچّههاي انجمن سينماي جوان شهرمان. خب آقايان، اينا هم بچّههاي خوب و مؤدّب كلاس ما! ... شما مشغول باشيد بچّهها!
تا بچّهها سرشان مشغول امتحان شد، احمدآقا و حسنآقا كيفهايشان را باز كردند و دو دوربين فيلمبرداري بيرون آوردند. بچّهها امتحان را ول كردند و زل زدند به دوربينها. صداي آقاي عطّار در آمد:
- داشتيم بچّهها؟ نداشتيمها! اين جور بكنين فيلم بي فيلم!
بچّهها دوباره مشغول شدند. احمدآقا دوربين خودش را روي سه پايه گذاشت و آرام چيزي در گوش آقاي عطّار گفت. آقاي عطّار به سوي دوربين آمد و آن را وارسي كرد. بعد چشمش را به جايي از دوربين گذاشت و آن را روي سه پايه چرخاند. دوربين با تنها چشمش بچّهها را نگاه ميكرد و انگار دنبال كسي ميگشت.آقاي عطّار بعد از چند بار كه دوربين را روي ما چرخاند، بلند شد و گفت: «اين يكي كه اصلاً به درد نميخوره!»
بعد رفت سراغ دوربيني كه حسنآقا بالا سرش بود. يعقوب بدجوري رفته بود تو نخ دوربين. يك مرتبه آهسته از دهانش درآمد: «نكنه اون يكي هم خراب باشه؟»
آقاي عطّار سرش را بلند كرد و تند گفت: «تو امتحان مينويسي يا... سرتو بنداز پايين. امتحانتو بنويس!»
انگار خرابي دوربين اوقات آقاي عطّار را تلخ كرده بود. ناراحت به نظر ميرسيد. باز چشمش را به جاي كوچكي از دوربين حسنآقا گذاشت و آن را هم وارسي كرد. بعد با خوشحالي سرش را بلند كرد و گفت: «اين خوبه، با اين ميريم! زود باشين وردارين بريم كه دير ميشه!»
احمدآقا به طرف دوربين خودش كه در گوشة كلاس كاشته بود برگشت و پرسيد: «اينو هم ببريم؟»
آقاي عطّار با بيخيالي جواب داد: «نه لازم نيست. اونو بذار اينجا باشه. يكي هم ميخواد اينو با خود بگردونه! بچّهها شما بنويسيد، ما هم زود برميگرديم. زلفعلي تو بيا بشين اينجا، بقيّه هم بنشينن سرجاشون و بيصدا كارشونو بكنن! دست به دوربين هم نزنيد، تا ما بياييم، بلكه بتوانيم درستش كنيم و فيلمي از شما بگيريم.»
برق شادي در چهرة زلفعلي درخشيد. با خوشحالي بلند شد و رفت پشت ميز آقا نشست. آنها كه از كلاس خارج شدند سروصداي بچّهها بلند شد. زلفعلي بلند شد و آمد سر جايش، كتابش را برداشت و دوباره رفت پشت ميز نشست و شروع كرد به تقلّب. كتاب را باز ميكرد و ورق ميزد. تا جواب سؤالي را پيدا ميكرد داد ميكشيد و ميگفت: «آها، اين هم يكي!»
خيلي زود جواب سؤالها را پيدا كرد و نوشت. بعد بلند شد و گفت: «بچّهها، قدر اين فرصتها را بدانيد. ورداريد بنويسيد كه در امتحانهاي نهايي خيلي تأثير داره! ورداريد از روي كتاب بنويسيد. تا عطّارباشي برنگشته كار رو تمام كنيد. يعقوب اگه از زبونت در بره، من ميدونم و توها! شيرفهم شد؟»
يعقوب جوابش را نداد. عدّهاي از بچّهها نيز مثل زلفعلي برداشتند از روي كتاب نوشتند و زود بردند روي ميز گذاشتند. زلفعلي جلو نيمكتها قدم ميزد و امر ونهي ميكرد و ميگفت: «زود باشيد. الان عطّارباشي با اون دار و دستهاش برميگرده.»
همه تمام كردند. زلفعلي جلو دوربين رفت و برايش شكلك درآورد. چند نفر از بچّهها نيز جلو رفتند و به همه جاي دوربين نگاه كردند. ناگهان جعفر مثل ديوانهها فرياد كشيد و گفت: «بچّهها اينجا رو! يك تلويزيون كوچولو! نگاه كنيد، چقدر قشنگه! بچّهها، كلاس رو نشون ميده!»
همة بچّهها جلو آمدند. زلفعلي جعفر را كنار زد و گفت: «كو؟ بذار ببينم! به... چقدر قشنگ! شما رو هم نشون ميده!»
سر و صداي بچّهها بلند شد. چند بار پاهاي بچّهها به دوربين خورد. كم مانده بود دوربين به زمين بيفتد. آخر سر زلفعلي داد كشيد: «بچّهها! اينجوري كه نميشه. آقاي عطّار بياد بفهمه، خيلي بد ميشه ها! صف وايستين و يكييكي بياييد نگاه كنين. برويد سرجاتون!»
بچّهها با سر و صدا صف ايستادند. يكييكي ميرفتند و به تلويزيون كوچك دوربين نگاه ميكردند و بعد جلو آن جمع ميشدند و به تك چشم آن نگاه ميكردند، ميخنديدند و شكلك در ميآوردند؛ حتّي بعضيها ميرقيصيدند و به هوا ميپريدند. زلفعلي كه تلويزيون كوچك را نگاه ميكرد خندهاش به هوا ميرفت. ناگهان خودش جلو آمد و گفت: «حالا نوبت منه! بچّهها بريد نگاه كنيد. ببينيد من چه جوري ميخونم!»
زلفعلي جلو دوربين ايستاد و اداي خوانندهها را درآورد. بلند ميخواند و دستهايش را تكان ميداد. جعفر و عزيز و حسين به تلويزيون كوچك دوربين نگاه ميكردند و ميخنديدند. همانطور كه زلفعلي ميخواند، درآهسته باز شد و آقاي ناظم بيصدا آمد تو. زلفعلي هنوز متوجّه آقاي ناظم نشده بود و مرتب ميخواند. آقاي ناظم خندهاي كرد و ناگهان با سر و صدا غرّيد: «ديلاقِ نفهم! درس نميخوني، اين هم انضباطته؟ خجالت نميكشي!»
و تركه را محكم كوبيد به سرش. زلفعلي دستهايش را سپر كرده بود و ميناليد: «غلط كردم آقاي موسوي، به خدا غلط كردم، ديگه...»
- اين چه وضعيه، چه بساطيه، سر و صداتون تا اون سر سالن ميآد! برو بشين سر جات ببينم! و امّا شما! از اين طرف سه تا- سه تا بياييد بيرون ببينم!
ناگهان انگار كه تازه متوجّه دوربين شده باشد، رو كرد به دوربين و با تعجّب پرسيد: «اين ديگه چيه؟ عجب كارهايي داره اين آقاي عطّار!»
بعد انگار كه از دوربين خوشش آمده باشد به دوربين نزديك شد و مثل بچّهها همه جايش را وارسي كرد. دوربين نجاتمان داد.
- بريد بشينيد! هيچ كس دست به دوربين نزند! اين بار اگه صداتون بياد من ميدونم و شما! فهميديد؟
ناظم كه از كلاس بيرون رفت، مدّتي سكوت برقرار شد؛ امّا دوباره زمزمهها شروع شد. با اوج گرفتن سر و صداها ، سر و كلّة آقاي عطّار و سه تا دوستش هم پيدا شد.
- چيكار كرديد بچّهها؟ خوب نوشتيد؟
امتحان؟ اصلاً يادمان رفته بود كه ما داشتيم امتحان ميداديم. زلفعلي كه هنوز سر پا ايستاده بود، جلو رفت و ورقهها را داد دست آقاي عطّار. آقاي عطّار رو به زلفعلي كرد و با لبخند گفت: «خوب نوشتي زلفعلي؟ حتماً كولاك كردي؟ ها؟ آره، ميدونم!»
زلفعلي خنديد و گفت: «آقا سؤالها خيلي آسان بود!»
-نه بابا، آسون هم نبود. شما خوب خونده بوديد آقازلفعلي مرادي!
آقاي عطّار قدّ بلند زلفعلي را از پايين تا بالا برانداز كرد و پوزخندي زد و دوباره گفت:«امشب صحيح ميكنم. اونوقت معلوم ميشه كه سؤالها راحت بود يا نه!»
زلفعلي كه برگشت و نشست، زنگ به صدا درآمد. آقاي عطّار و دوستانش دوربينها و ديگر وسايلشان را جمع كردند و رفتند. بچّهها تا حياط در حالي كه از سر و كول هم بالا ميرفتند پشت سرهم سؤال ميكردند:
- آقا فيلمي كه از ده گرفتيد حتماً ميآريد نگاه كنيم؟
- راستي آقا چرا از ما فيلم نگرفتي؟
- ...
ناگهان آقايِ عطّار برگشت و بلند گفت: «خيلي خب بابا، خيلي خب. ميبينيد كه فرصت نكرديم. انشاءا... باشه براي هفتة آينده!»
*
یک هفته گذشت. انگار که یک سال گذشته باشد. همه براي رسيدن زنگ علوم لحظه شماري ميكرديم و حالا كه زنگ علوم شده بود، همه منتظر ورود آقاي عطّار بوديم. زلفعلي مرتّب در را باز ميكرد و به سالن سرك ميكشيد. دقايقي گذشته بود كه ناگهان در باز شد و آقاي عطّار و آقاي موسوي ناظم مدرسه و آقاي اكبري مدير مدرسه هر سه وارد كلاس شدند. بغل آقاي عطّار يك تلويزيون كوچك بود و آقاي ناظم كارتوني را بغل كرده بود. بچّهها با خوشحالي از جا بلند شدند.آقاي اكبري لبخندي زد و گفت: « بنشيد بچّههاي خوب. بهبه چه بچّههاي خوب و درسخوني هستيد شما! باور كنيد ورقههارا كه ديدم خيلي خوشحال شدم. ماشاءا... اكثر نمرهها بيست بود.»
بعد رو به زلفعلي كرد و گفت: « زلفعلي جون! من از صميم دل بهت تبريك ميگم. شايد اين نمره، اوّلين نمرة بيستي است كه در طول اين سالها گرفتهاي! مگه نه؟ آفرين! آدم كه تصميم بگيره خوب بخونه، ميخونه و خوب هم نتيجه ميگيره! آفرين! بايد جايزهاي بهت بدم كه انشاءا... از اين به بعد نمرههاي خوب بگيري!»
آقاي مدير تا خواست دست به جيب بغل كتش ببرد، آقاي عطّار رو به او كرد و گفت: «آقاي اكبري! معذرت ميخوام. اگه اجازه بفرماييد فيلمي رو كه از ده و نماي خارجي مدرسه گرفتهايم نگاه كنيم، بعد...»
مدير لبخندي زد و گفت: «خواهش ميكنم آقاي عطّار! هر طور شما بفرماييد قربان!»
آقاي عطّار دستگاهي را از توي كارتوني كه آقاي ناظم آورده بود درآورد و گفت: «بچّهها شايد خيلي از شماها اسم اين دستگاه را ندانيد. به اين ميگند ويدئو. اين يك نوع ضبط صوتي است كه تصوير هم پخش ميكند. حالا من اين رو به تلويزيون وصل ميكنم تا فيلم را نگاه كنيم.»
كار وصل و روشن كردن تلويزيون ويدئو كه تمام شد، آقاي عطّار نوار بزرگي را از كيفش درآورد و توي ويدئو گذاشت. بعد يكي از دكمههاي ويدئو را زد. بچّهها يك صدا خواندند: «به نام خدا!»
«به نام خدا» روي صفحة كوچك تلويزيون بود. بعد با آهنگ قشنگي تيتر درشت «امتحان علوم» آمد. نفس بچّهها در سينهها حبس شد. همه رفتند تو لاك خودشان.
- پس كو فيلم ده؟!
صداي مؤذي يعقوب بود كه از پشت به گوش رسيد. ناگهان زلفعلي ذوق زده بلند شد و اسم خودش را نشان داد:
- اِ... اِ...نگاه كن نوشته با هنرمندي زلفعلي مرادي!
بعد از اسم زلفعلي، اسم تك تك بچّهها دنبال هم آمد و سر و صداي بچّهها بلند شد. صداي آقاي عطّار درآمد: «بچّهها ساكت!»
بعد با دستش به آقاي مدير اشاره كرد؛ يعني كه حدّاقل از او خجالت بكشيد. اسم بچّهها كه تمام شد ناگهان صدايي كه خيلي شبيه صداي زلفعلي بود از صفحة تلويزيون به گوش رسيد: «بچّهها قدر اين فرصتها را بدانيد. ورداريد از روي كتاب بنويسيد كه در امتحانهاي نهايي خيلي تأثير داره...»
سر و صداي بچّهها بلند شد. زلفعلي ناخودآگاه درآمد: «بچّهها ساكت، ببينم اين چي ميگه!»
آقاي مدير با دقّت تمام به صفحة تلويزيون خيره شده بود. ناگهان تصوير بچّهها آمد. يعقوب بشكن ميزد. جعفر بلند شده بود و به ورقة عباس نگاه ميكرد. يوسف كتابش را ورق ميزد. اين تصويرها كه رفت، تصوير بچّههايي آمد كه دور دوربين جمع شده بودند. آقاي اكبري كه ساكت و خيلي دقيق به تلويزيون نگاه ميكرد خندهاش تركيد.
- اين چيه آقاي عطّار؟!
خندة بعضي از بچّهها هم قاتي خندة مدير شد. فقط زلفعلي بود كه نميخنديد. رنگ چهرهاش پريده بود و چيزي نميگفت. دهان يعقوب از تعجّب وا مانده بود.
- ديلاق نفهم! درس نميخوني، اين هم انضباطته؟! خجالت نميكشي؟
ناظم با ديدن تصوير خودش بلند خنديد و گفت: «اِ... اِ... تو را خدا نگاه كن... بابا اي والله! آقاي عطّار تو كي اينا را ضبط كردي؟»
بچّهها هر دسته گلي كه آب داده بودند حالا داشتند در صفحة تلويزيون ميديدند و نميدانستند بخندند يا گريه كنند. همه سرخ شده بوديم. آقاي عطّار بدجوري مچمان را گرفته بود
قم. زمستان1380
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:9 توسط باغچهبان
|

داستان نویسان(۱)محمدرضا بایرامی
زندگینامه: سال 1344در اردبیل متولد شد.او مدیر دفتر ادبیات کودک و نوجوان می باشد.سابقۀ فعالیتهای فرهنگی او شامل:داستان نویس و برندة جوایز متعددی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، حوزة هنری ، جشنواره ادب و پایداری ، جشنوارة روستا، بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس ، كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان ، سمینار بررسی رمان ایران و جهان ، انجمن نویسندگان كودك و نوجوان و كتاب سال مسجد جوادالائمه ، برندة جایزة جهانی كبرای آبی و خرس طلایی از كشور سوئیس و …است.
آثار:
كوه مرا صدا زد (رمان) ، بر لبۀ پرتگاه (رمان) ، بعد از كشتار (مجموعه داستان) ، رعد یك بار غرید (داستان)، دود پشت تپه (رمان نوجوانان) ، عقاب های تپۀ60 (رمان نوجوانان) ، دشت شقایق ها (خاطرۀ ادبی) ، هفت روز آخر (خاطرۀ ادبی) ، به كشتی نشسته (داستان) ، به دنبال صدای او (مجموعه داستان) ، عبور از كویر (داستان) ، همراهان (مجموعه داستان) ، دره پلنگها و …
کتاب ها:
بادهاى خزان(جلد2)
رعد يكبار غريد!
دشت شقايقها
بادهاى خزان(جلد1)
دره پلنگها
به دنبال صدای او
پیش رو
کوه مراصدازد
سايه ملخ
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:44 توسط باغچهبان
|

|