تبليغاتX
باغچه

Fast & Free Image Sharing

http://www.majidmahboobi.ir/
نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 13:13 | لینک ثابت |
 وقتی قیصر زنده بود،‌ هیچ وقت فرصت نشد از ایشان شعری بخوانم. همین. نمی‌خواهم بیش از این خودم را تطهیر کنم و بهانه‌های دیگری بیاورم. به عنوان یک خواننده عادی و دوستدار شعر نه شاعر به جرأت می‌گویم که شعر قیصر با همة شعرهایی که تا به حال خوانده‌ام متفاوت است. وقتی کتاب «به قول پرستو» ی او را به دست گرفتم، آن را مثل گل بوییدم. دست ناشر(افق) کتاب هم درد نکند، چیزی کم نگذاشته و حق طباعت را به خوبی ادا کرده است.

از همان چهار پاره اول کتاب روح بلند قیصر با تو هم‌آوایی می‌کند و تو از همین‌جاست که بزرگی او پی می‌بری:

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پرشکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

او در این بیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می‌کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن، بلکه از سر اعتراض و درد است که شدیدترین اعتراضات شاعرانه خود را علیه ظلم ابراز می‌دارد و آیا کوبنده‌تر از این می‌توان گفت:

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله‌های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه‌اش از درد پیچید؟

در ادامه، قیصر، بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می‌نشیند و از «قول پرستو» سخن می‌سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می‌کند و به راستی او را می‌توان مفسر بهار نامید. نگاه هنرمندانه و حکیمانه او به چیزهایی که انسان‌های عادی، خیلی ساده از کنار آنها رد می‌شوند، جالب توجه است:

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

امین‌پور به سحر قلم، وجود خواننده را از بوی بهار لبریز می‌کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحة کتاب بهار را در مقابل چشمانت باز می‌کند و تو هوس می‌کنی شعر شیرینش را جرعه جرعه بنوشی و لبخندهای رضایتت را نثار او کنی.

به چشم زمین: برف‌ها آب شد!

به فکر کویر: آبشار آمده!

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!

«به قول پرستو» بهار آمده!

شاعر، در شعر بعدی به سؤال «لحظه‌ی شعر گفتن، چگونه است» جواب جالبی می‌دهد:

ای که یک روز پرسیده بودی:

«لحظه‌ی شعر گفتن چگونه است؟»

جواب قیصر تنها ابراز یک احساس و گفتن یک جواب معمولی نیست. اگر عمیق بنگری حکت و معنویت در بیت بیت این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤال دیگری جواب می‌دهد و گویا می‌خواهد پرسشگر را با این سؤال به فکر و تأمّل وادارد:

... مثل لبخند گل‌ها!

حسّ گل در شکفتن چگونه است؟

و در ادامه برای ساده کردن بیان،‌از روشن‌ترین مفهوم‌ها کمک می‌گیرد:

... «مثل غم، مثل گریه!»...

سپس آن حسّ غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می‌کند:

مثل از شاخه افتادن سیب!

و بعد توضیح می‌دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوة این باغ را «شعر و ترانه» می‌داند و در نهایت با صداقت شاعرانة خود،‌ذل صاف و سادة خویش را تنها دارایی خود پنداشته و خلوص نیت آن را به بچه‌ها تقدیم می‌کند:

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان چیزی ندارم

*

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 | لینک ثابت |

«مريم بهجت‌ تبريزي» فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار» گفت: اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است. 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:1 | لینک ثابت |

همچنان عشق

اگر عشق نبود،

اگر عشق نبود،

-همین مفهوم معنا گریز،

همین واژة هزار معنا،-

سیاهی دفترهای مشق ما چه بود؟

و حالا نور فسفری گوشی تلفن همراه‌مان،

و صدای خاموش «پیامک» آن -که کسی را نیازارد!-

چه پیامی داشت؟

اگر عشق نبود،

آیا می‌شد لحظه‌های جهنمی ترافیک را تحمل کرد؟

می‌شد در اتوبوس نشست؟

ای عشق!

ما شهریه‌های کلان دانشگاه آزاد (اسلامی) را به خاطر تو می‌پردازیم،

در غربت شهرهای دور،

به خاطر تو در خوابگاه‌ها به سر می‌بریم،

ما به خاطر تو گرد و خاک دوره سازندگی را تحمل کردیم،

به خاطر تو پای افسانه‌های لیبرالیستی دوران توسعة سیاسی نشستیم،

می‌دانی در گزار(یا گذر؟) از سنت به مدرنیسم(؟!)

چها بر ما گذشت؟

نفت هم که سر سفره‌هامان نیامد،

حتی گاز هم داشت از دست می‌رفت!!

پس ما منتظر ایران یکهزار و چهارصد و بیست هستیم،

منتظریم که بهار بیاید،

کمپزه با خیار بیاید!

...

اگر عشق نبود،

هیچ چیز نبود،

هیچ کس نبود،

هیچ سنگی روی سنگی بند نمی‌شد.

...

«عشق پیدا شد و آتش بر همة عالم زد»!

 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

زن در حالی که با ناز و عشوه به چهرهٔ شوهرش نگاه می‌کرد، پرسید:

- چرا این قدر علاقه‌ات به من عمیق و شدید است!؟

مرد در حالی که از هیجان، لبهایش مثل شعلهٔ شمع می‌لرزید، جواب داد:

- خانم از اینکه قبول می کنید علاقه‌ام به شما این قدرعمیق و شدید است متشکرم!

نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

از چیزهایی که در زندگی ما اتفاق می‌افتد و ما را با مشکلاتی مواجه می‌سازد شاید یکی غفلت است. غفلت از دوستان، از خویشاوندان، از یاد خدا و نعمتهایش، از رسیدگی به حساب و کتاب خود و ...

اگر قبول کنید که  بنده از ظاهر سازی و خودنمایی و این رقم چیزها،‌ بدم می‌آید راحت‌تر می‌توانم بگویم که در زمره بندگانی از بندگان خدا هستم که فقر و نداری را با تمام وجود لمس کرده‌اند. بچه که بودم بارها از سر نادانی از بزرگ‌ترهای خود گله‌ می‌کردم که چرا ما همیشه پنیر می‌خوریم؟ چرا همیشه آبگوشت می‌خوریم؟ چرا...چرا؟

حال که خدا توفیق خدمت به یک خانواده چهار نفری را به من عطاء فرموده، تازه می‌فهمم با گفتن این حرفها چه عذابی به آنها می‌داده‌ام. چون آدم وقتی مسؤل اداره یک خانواده می‌شود خودش را مکلف می‌داند که از هر کجاست خانواده را تأمین کند. دیگر لازم نیست کسی به او این وظیفه و تکلیف را گوشزد کند.

 الغرض این روزها که به بهانه اول سال بودن هیچ کس بدهکار حرفهای طلبکارانه تو نیست و تو مجبوری از دوستی، آشنایی قرض کنی تا چرخ‌گوشت زندگیت بچرخد، ناراحت نباش. توفیق پیدا کرده‌ای که اتوماتیک وار پرده‌های غفلت را کنار بزنی و دوباره برگردی به روزهایی که مفهوم نداری را بهتر می‌فهمیدی...

راستی ما چرا غافلیم؟ غافل از این همه نعمات الهی! غافل از این همه دارایی و ثروتی که با هیچ چیز نمی‌شود عوضش کرد. آیا سلامتی وجود و امنیت داری؟ بچه‌های سالم، همسر خوب، همسایه خوب و دوستان و خویشان خوب چطور؟

خدایا امشب از غفلت‌هایم توبه می‌کنم و از تو می‌خواهم که مرا قدردان نعمات خودت قرار دهی!

آمین.

 

http://www.majidmahboobi.ir/ 

نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:32 | لینک ثابت |
 
business article